The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

مردم نگاری خانه روستایی پدرم

سال ها پیش درخانه ایی روستایی ، در خانه پدری متولد و بزرگ شدم. این عبارت کوتاه تمامی «تجربه زیسته» و درک من از مفهوم خانه را در بستر فرهنگ پیشامدرنی که من در آن بوده ام بیان می کند. هدف من از نگارش این بخش ارائه توصیفی مردمگارانه از این تجربه زیسته است. هیچیک از مفاهیمی که در این جمله کوتاه گفتم یعنی «خانه روستایی»، «تولد در خانه» و تربیت و رشد در «خانه پدری» و حتی «خانه پدری» دیگر چندان چیزهای روشن و بدیهی نیستند. بسیاری از مردم تصوری روشن و واقع بینانه از این مفاهیم ندارند جرا که از محیط و فرهنگ روستایی و ارزش ها و باورهای سنتی که این مفاهیم درآنها شکل گرفته و در آنها معنا داشتند فاصله گرفته اند. در جامعه و فرهنگ مدرن امروزی و «امروزی شده» این مفاهیم یا با مفاهیم دیگر جابجا شده اند یا معانی تازه و متفاوتی به این مفاهیم داده شده است. «خانه روستایی» مفهومی است که برای شهرنشینان بیشتر «کلبه ای» در دل مزرعه ای سر سبز یا در کوهپایه ای زیبا یا در دشت و کویر بی اب و علف را تداعی می کند. برخی نیز با شنیدن خانه روستایی، فرهنگ فقر و فلاکت را تداعی می کنند، جایی که بهداشت، آموزش، اب و برق و خدمات اجتماعی و رفاهی وجود ندارد. اما برای من و تمام آنها که در «خانه روستایی» متولد و بزرگ شده اند، خانه روستایی نه کلبه ای رومانتیک و نه جهنم فقر و فلاکت است بلکه نوعی مسکن با فرهنگ خاص خود است که می تواند فقیرانه یا مرفه باشد و البته مانند دیگر خانه ها روابط و الگوهای فرهنگی متناسب شرایط اقلیمی و اجتماعی روستا بر آن حاکم است.

خانه پدری هم دیگر آن معنای پیوند ابدی و همیشگی فرزندان با خانه را ندارد. برخی که در اروپا و جامعه غرب زندگی می کنند اغلب بعد از 16 یا 17 سالگی برای همیشه از خانه پدری جدا می شوند، البته اگر اساسا در خانه پدری بزرگ شوند، چرا که بسیاری از فرزندان تنها «خانه مادری» را تجربه می کنند. برای ایرانیان شهرنشین هم خانه پدری بیشتر معنای «خانواده پدری» را تداعی می کند نه خانه را، زیرا پدرها دیگر خانه ثابتی ندارند و هر از چندگاه تغییر جا و مسکن می دهند.

تولد و بزرگ شدن در خانه پدری هم دیگر رسم پابرجایی نیست. فرزندان در زایشگاه متولد می شوند و در شیرخوارگاه، مهدکودک، مدرسه و …بزرگ و تربیت می شوند. حتی اوقاتیکه که در خانه نیز اغلب در «فضای مجازی» بازی های رایانه، کارتون ها و فیلم های تلویزیونی یا در شبکه اینترنت اند. آنها بواقع در «خانه ای مجازی» رشد می کنند نه «خانه واقعی».

نه تنها شهرنشینان بلکه حتی نسل های امروزی روستا نیز با توجه تغییراتی که روستاها در نتیجه توسعه امکانات و خدمات رفاهی و تغییر شیوه یا «سبک زندگی» روستایی رخ داده است کمتر قادر به تفکیک مفهوم خانه روستایی خود از خانه شهری هستند، اگرچه همچنان تفاوت های بارزی بین شهر و روستا وجود دارد. من در ادامه این گزارش مردم نگارانه ابتدا توصیفی از روستای زادگاهم ارائه می کنم. در این توصیف تنها به نکاتی اشاره می کنم که برای درک و توصیف فرهنگ خانه روستایی ضرورت دارد. از اینرو قصدم ارائه توصیف جامع روستا نیست.

روستای من

زادگاه من واقع در منطقه نیمه بیابانی، کویری و نیمه خشک است. مثل اغلب ابادی های دیگر، اغلب مردم آن دامپرور و کشاورزند و تا چند سال پیش زنان نیز قالیبافی می کردند. اما این صنعت در حال وداع از این روستاست. زادگاه من از روستاهای تاریخی ایران نیست اما نزدیک به دو قرن پیش بنیان گذاری شده است. حوادث تاریخی این روستا گذر ناصرالدین شاه از ان بهنگام سفرش به «عراق عجم» و زندگی پدران حضرت ایت الله العظمی اراکی در آن است.

مهمترین ویژگی روستای من اجرای برنامه های نوسازی و توسعه در آن از زمان رضاشاه تا به امروز است. برخلاف بسیاری از روستاها که از دیده برنامه ریزان پنهان مانده اند، زادگاه من تا حدودی از خدمات توسعه برخوردار بوده است. درهمان نخستین سال های شکل گیری و توسعه آموزش و پرورش، در زادگاه من نیز «مدرسه ابتدایی» ساختند. این نهاد کوچک زمینه عده زیادی از نسل جدید و جوان روستا به تهران و شهر را فراهم کرد. بعد نیز خدمات بهداشتی جدید از جمله دوشی شدن حمام خزینه ای شد. سپاه بهداشت بعدتر «خانه بهداشت» در آن ایجاد کرد و موجب کاهش مرگ و میر کودکان و مادرن شد و کاهش بیماری های عفونی و واگیردار شد. هر چند این اقدامات باعث افزایش جمعیت روستا نشد زیرا میزان مهاجرت به مراتب بیشتر باروری بود. «انقلاب سفید» هم باعث اصلاحات ارضی و تاسیس «دفتر پست» و «شعبه نفت» شد.

اما عمده توسعه و تحول زادگاه من بعد از انقلاب اسلامی رخ داد. تا پیش از انقلاب اسلامی این روستا فاقد اب بهداشتی، برق، بیمارستان، تلفن، گاز، فروشگاه تعاونی مصرف، دبیرستان، هنرستان، جاده آسفالت و شرکت خدمات کشاورزی بود. اما در طی سال های بعد از انقلاب علاوه بر تمام امکانات مذکور، خانه ها انباشته از لوازم خانگی برقی و الکترونیکی(تلویزیون، ضبط، رادیو)، اجاق گاز، حمام خصوصی، سرویس های ظروف خارجی و دیگر خدمات شده است. حتی مسجد و حسینیه روستای ما هم در سال های اخیر نوسازی و مدرن شده اند.

در چنین شرایطی، خانه ها نیز بتدریج با مصالح و مواد ساختمانی مدرن (آجر، آهن، سنگ، لوازم و تزیینات مدرن) ساخته می شوند. علاوه بر این، با تغییر سبک زندگی و محیط خانه، روابط درون خانه ها و خانواده ها نیز «دست ناخورده» نمانده است. روابط و ارزش های بورژوایی بتدریج بر روستا غلبه یافته و شهری شدن به مثابه نوعی ارزش بر روستا حاکم شده است. اما علی رغم این تحولات، این روستا همچنان روستاست و هر بیینده و بازدید کننده ای در همان نخستین نگاه از چهره کوچه های خاکی، خانه های خشتی و گنبدی، درهای چوبی، کوچه های نامنظم و درهم گره خورده و چهره آفتاب خورده و دستان پینه بسته روستاییان درمی یابد اینجا شهر نیست. مهمتراینکه در روستای ما اگرچه تعدادی انگشت شمار از راه «خدمات» و فعالیت «تجاری و واسطه گری» امرار معاش می کنند، اما هنوز شیوه معیشت و گذران زندگی مردم کشاورزی و دامپروری است. و این شیوه اقتصادی لاجرم مهر خود را بر جنبه های مختلف روستا می زند. هنوز تولید گندم و پرورش گاو و گوسفند مهمترین فعالیت مردم روستای ماست. تنها تغییر اساسی در اقتصاد روستای ما کاهش «قالیبافی» است. دختران جوان دیگر تن به مشقت های قالیبافی نمی دهند و مردان نیز هیچگاه در روستای ما قالیبافی نمی کردند.

این تغییرات باعث تغییر ساختار فضایی روستا شده است. دیگر آن نظام سنتی محله ای (محله بالا و محله پایین) مفهوم خود را از دست داه است. در اطراف روستا خانواده های جوان و خانواده های مهاجر که از روستاهای دیگر به آنجا امده اند اقدام به خانه سازی کرده اند. در عین حال، تاسیسات خدماتی جدید شامل دفتر مخابرات روستایی، بیمارستان، کتابخانه، دبیرستان، دبستان، هنرستان، شرکت تعاونی مصرف و کارخانه تولید مواد شیمیایی در حاشیه های ده ساخته شده اند و بصورت ساختار فضایی متمایز از «بافت قدیمی ده» دیده می شوند. از آنجا که این ساختمان ها از مواد و مصالح مدرن ساخته شده اند نه کاه گل و خشت، نما و فضای مدرن شده شهری دارند و چون وصله ناچسب به روستا چسبیده اند.

در چنین شرایطی، خانه در روستای ما و روستاهای مشابه آن، دیگر مفهوم سنتی اش را از دست داده است. خانه جدید روستایی نه چادر عشایری و نه خانه شهری، بلکه پدیده نوظهوری است که برای شناخت آن باید به درک تحولات مدرن شدن روستاها پرداخت. از اینرو مفاهیم خانه روستایی، خانه پدری و زندگی در آن به مفاهیم انتزاعی تبدیل شده اند که بسختی می توان درک ملموس و درستی از آنها داشت. خانه روستایی مدرن تلفیق و ترکیب ناهماهنگ، نامتوازن و ناهمخوانی از خانه روستایی سنتی، خانه شهری و چادر و کپر عشایری است. یعنی نه خانه شهری، نه چادرعشایری و نه خانه روستایی سنتی است.

اینگونه است که حتی نسل امروزی روستا هم قادر نیست توصیف و تبیینی از خانه ای که در آن به دنیا آمده و رشد می کند، ارائه دهد. این خانه روستایی امروزی تنها از دور به آن کلبه روستایی رومانتیک، یا به خانه های حلبی اباد نشین های شهری می ماند. از درون که نگریسته شوند مجموعه بسیار پیچیده ای از ارزش ها، باورها، معانی و دستاوردهای سنت و مدرنیته اند که هر دو به نحو عریان و ناموزون کنار هم نشسته اند. همانطور که «پنیر محلی» با «کره قالبی» وارداتی شهری در سفره روستایی، کت مد روز با شلوار گشاد و ازاد دهقانی در تن او، سیگار وینستون و تسبیح کربلا تعارضات و ناهمناهنگی های سنت و مدرنیته روستایی را تشکیل می دهد، کنار هم نشستن خشت و آجر، سیمان و کاه گل، سنگ مرمر و قلوه سنگ محلی، تیر آهن و الوار جنگل، و بطور کلی مصالح و مواد سنتی و مدرن در ساختمان ها نیز به نحو بارزتر و مضحکه آمیزتری، تضادها و تعارضات سنت و مدرنیته را اشکار می سازد.

روستای من ماکت کاریکاتور گونه ای از تحولات جامعه در حال گذار ایران است. در این روستا مردم ضمن برخوردارتر شدن از امکانات جدید، همچنان هر روز احساس رضایت از زندگی آنها کمتر می شود. فرهنگ یکپارچه روستایی و سنتی انسجام خودش را از دست داده است و انسجام و نظم فرهنگ مدرن را هم ندارد. در این شرایط خانه ها دیگر امینت گذشته را ندارند زیرا پلیس و نهاد کلانتری در روستا وجود ندارد در حالیکه بزهکاری های شهری – سرقت، مصرف مواد مخدر و باندهای جوانان شرورنیز در آن گسترش یافته است. ناگزیر مردم درها و دیوارهای خانه ها را بر خلاف گذشته ایمن تر می سازند. نسبت به رفت و آمدهای درون خانه ها حساس تر شده اند و کمتر خانه های شان تنها می گذارند و بطور کلی مسئله امنیت خانه ها جدی شده است.

با فرو پاشی «نهاد کدخدا» بعد از «اصلاحات ارضی» 1342 روستای ما نیز برای مدت ها فاقد مدیریت و سازمان سیاسی بود. مدت ها گذشت تا روستاییان «خانه ی انصاف» و «شورای ده» را به مثابه نهاد مدیریت و سازمان سیاسی ده تا حدودی باور کنند و بپذیرند. اما با وقوع انقلاب اسلامی، این شرایط نیز بر هم خورد و مجددا سازماندهی جدید «شورای اسلامی ده» شکل گرفت. این شورا هنوز بعد از 25 سال نتوانسته است جایگاهی در بین مردم پیدا کند و فاقد قدرت و اقتدار لازم برای سازماندهی سیاسی و اجتماعی روستا است. اگرچه با حمایت های رسمی و دولتی این شورا تشکیل می شود و در زمینه گرفتن امکانات و خدمات از دولت برای روستا و روستاییان نقش فعالی داشته اما روستای ما همچنان فاقد مدیریت سیاسی و اجتماعی است.

خانه پدری من

خانه روستایی زادگاه و پرورشگاه خانواده روستایی است. این امر درباره من هم صادق است. من هم مانند دیگر خواهران و برادرانم و هم ولایتی هایم در همان خانه پدریم بدست «خاله زینب» قابله روستا به دنیا آمدم نه در «زایشگاه» یا مکان دیگر و تا نوزده سالگی و اخذ دیپلم متوسطه در روستا و خانه پدری زندگی کردم. اگرچه این نکته برای مادرم بسیار اهمیت دارد اما در من و دیگر فرزندان خانواده چندان حس نستالژیک و معناداری نسبت به خانه ایجاد نمی کند. شاید این امر نتیجه سال ها دوری و فاصله گرفتن از آن خانه باشد یا نتیجه عوامل دیگر. اما خانه پدری برای ما حکم «زادگاه» را داشت و دارد چیزی که امروز کمتر فرزندی آن را تجربه می کند.

جدایی من از خانه پدری نیز در نتیجه مهاجرت اجباری بود که برای ادامه تحصیل به تبریز و دانشگاه تبریز رفتم. شاید اگر کنکور پذیرفته نمی شدم مانند بسیاری از روستاییان دیگر در همان خانه روستایی یا در جوار آن برای همیشه می ماندم. حتی بعد از مهاجرت به تبریز و بعدتر به تهران همچنان تا سالهای بعد تا وقتی ازدواج کردم و استقلال یافتم، خانه پدری پایگاه اجتماعی رسمی من بود. «آدرس خانه» من آنجا بود و تمام تعطیلات و تابستان ها به آنجا رفت وآمد منظم و گاه طولانی داشتم. امروز هم اگرچه «صاحبخانه» و صاحب «منزل و ماوای» مستقل شده ام، اما همچنان با خانه پدری پیوند و رفت و آمد دارم.

روستایی با خانه پدری اش پیوند گسست ناپذیر دارد. پیوند من هم با خانه پدری نوعی «تعلق اجتماعی گسست ناپذیر» است و چندان به طول اقامت من در آنجا ارتباطی نداشت و ندارد. زیرا آنچه من را به خانه پدری پیوند می دهد ریشه در پیوندی است که با «خانواده» دارم. خانواده مرا به خانه گره زده است. درست همان طور که اگر هرگزمادر، پدر، برادر و خواهر را نبینیم، همچنان پیوند فرزندی، خواهری و برادری پابرجاست، پیوند با خانه پدری هم حتی اگر بدانجا رفت و آمد نکنیم همچنان ناگسستنی است. از اینرو برای روستاییان پیوند با خانه پدری «پیوند خونی» نیست اما در خون آنها عجین شده است. با این منطق اجتماعی است که هنوز که 23 سال از مهاجرت من از روستا می گذرد، از دید مردم روستا، فامیل و خودم، من به آن خانه پدری تعلق دارم. این تعلق صرفا یک احساس عاطفی نیست بلکه پیوند عینی اجتماعی است که با مسئولیت هایی همراه است. من باید نسبت به خانه پدری ام احساس مسئولیت کنم. این امر نوعی وظیفه اجتماعی است که اجتماع روستا بر دوش فرزندان روستا و متولدان و پرورش یافتگان در «خانه روستایی» می گذارد حتی اگر فرزندان نخواهند باید این وظیفه را بپذیرند. از اینرو هر بار آنجا می روم به هر گوش و کنار خانه روستایی مان سرک می کشم و نسبت به تمیز کردن و نوسازی آن تلاش می کنم. این وظیفه برای برادرم به عنوان «فرزند بزرگ خانواده» و «خانه»، بسیار سنگین تر است. از اینرو او که مسن تر است و سنت و ارزش های سنتی را بیشتر از آن خود می داند، توجه و تعلق بیشتری به خانه روستایی پدری ما دارد.

خانه روستایی کالایی اقتصادی نیست. روستایی خانه اش را می سازد یا به ارث می برد. اما هرگز آن را نمی فروشد یا از کسی نمی خرد. خانه ما اما استثنائ بود. پدربزرگم این خانه را در سال 1320 یعنی 60 سال پیش از «میرزا فتح الله» برای پدرم خریده بود. من درباره قیمت و شیوه قیمت گذاری آن چیزی نمی دانم. اما این را می دانم که در روستای ما «بنگاه» و «نهادی» برای خرید و فروش یا عرضه خانه و مستقلات وجود نداشت و ندارد. نه تنها به این دلیل که تعداد خانه های روستا اندک بود و «بازار مسکن» در آن نمی توانست شکل گیرد، بلکه مهمتر از آن خرید و فروش خانه معنا و مفهوم اجتماعی پسندیده ای نداشت. در روستای ما عمومیت و حتی مقبولیت اجتماعی نداشت که حتی پدران برای فرزندان خانه بخرند. خانه ها در فرهنگ روستای ما بندرت خرید و فروش می شدند بلکه بصورت وراثتی نقل و انتقال می یافتند. فرزندان اغلب یا در خانه پدران شان زندگی می کردند و بعد از مرگ پدر وارث آن خانه می شدند یا خود به کمک پدر و برادران خانه ای را می ساختند. هنوز نیز اگرچه تا حدودی «روح سرمایه داری» و «منطق بورژوایی» بازار در کالبد روستای ما دمیده شده است و خرید و فروش خانه هم رونق بیشتری یافته است، اما مطلقاعمومیت ندارد. بخشی از این موضوع به دلیل آن است که جمعیت روستا اندک و زمین فراروان است. اما بخش دیگر به دلیل «مفهوم فرهنگی» خانه است. خانه و حتی «ملک» یعنی زمین زراعتی بخشی از «ناموس فامیل» محسوب می شود. از اینرو از نظر اجتماعی خانه و ملک قابل فروختن نیست. نوعی «فشار هنجاری» شدید وجود دارد که فروشندگان «خانه پدری» را سرزنش و شماتت می کند. این اتفاق برای عمویم بعد از درگذشت پدر بزرگم در سال های 1365 رخداد. او متهم به جرم نابخشودنی شده بود و خانه پدر بزرگم را فروخته را بود. سال ها شماتت و سرزنش فامیل و دیگران را می شنید. عاقبت ناگزیر شد در کنار خانه پدر بزرگم خانه دیگری ساخت و اجازه نداد چراغ خانه بزرگم در روستا خاموش بماند. این فشار هنجاری برای جلوگیری از فروش یا واگذاری خانه ها به دیگری باعث شده است در روستای ما بسیاری از خانه هایی که صاحبان اولیه شان درگذشته یا مهاجرت کرده اند ویران شوند.

خرید خانه میرزا فتح الله برای پدرم منطق اجتماعی متفاوتی داشت. پدر بزرگم برای اینکه بتواند پدر مادرم را که کدخدای حاتم اباد بود به ازدواج با پسرش راضی کند، این خانه را خریداری و «پشت عقدنامه اش انداخته بود». خانه ارزش اقتصادی چندانی نداشت بلکه اهمیت اجتماعی داشت زیرا میرزا فتح الله و طایفه آخوندها از منزلت اجتماعی بالایی در ده ما برخوردار بودند و خرید این خانه به گونه ای برای پدر بزرگم «تکیه بر جای بزرگان زدن» بود. علاوه بر این خانه، پدر بزرگم «سه جو» ملک زراعت از «مزرعه مصلح اباد» را نیز به عقد مادرم انداخته بود. این نیز بیش از آنکه رعایت حقوق اجتماعی زن و قدرت بخشیدن به او باشد، همه نشان دهنده جایگاه پدر بزرگم به عنوان «خرده مالک» بزرگ در روستا بود و قدرت و ثروت اقتصادی او در زمان خودش را تبلور می بخشید. بویزه اینکه پدرم «فرزند بزرگ» «خانواده حاج وسعت الله» بود و با در نظر گرفتن گستردگی خانواده پدر بزرگم - که صاحب چهار همسر و هفده فرزند بود - لازم داشت تا همسر فرزند اولش از خانواده ای با «موقعیت اجتماعی» بالایی در روستا باشد. از اینرو، خانه پدرم نه تنها برای ما بلکه برای پدر بزرگم هم از معنای اجتماعی و منزلتی و طبقاتی خاصی برخوردار بود. مادرم هم هرگز از این نکته یادی نمی کرد که در مصلح اباد صاحب «اب و ملکی» است و مالکیت او بر خانه نقش و تاثیری در روابط درون خانه ما نداشت و قدرت و جایگاهی به مادرم نمی بخشید. خانواده ما نمونه ایده ال «خانواده پدرسالار» بود و مادرم هم نمونه «مادر فداکار» که چیزی از این دنیا را برای خودش نمی خواست و همواره بر این نکته اشاره می کرد و می کند که او توقعی از هیچکس و هیچ چیز ندارد. و چنین نیز بود و هست. حتی داشته هایش نیز برایش موقعیت و مالکیتی ایجاد نمی کرد.

بعدها پدرم سهم زن عمویم را خرید و مالکیت «شش دانگ» خانه به خانواده ما رسید. من و خواهرانم تا سال ها نمی دانستیم که مالکیت خانه ما تقسیم شده است زیرا بابت نیمه سهم زن عمو ما بهایی به آنها پرداخت نمی کردیم. نه اینکه چون «عمو» بود از پدرم کرایه خانه نمی گرفت و آن را می بخشید، بلکه اساسا در روستا در آن زمان و هنوز هم چیزی به نام «کرایه خانه» یا پدیده ای به نام «اجاره نشینی و مستاجری» معنا و مفهومی نداشت و ندارد. در روستا هر کس جایی اقامت کند، «حس مالکیت» نسبت به آن دارد هر چند «سند مالکیت» به نام دیگری باشد. مردم ده نیز هر خانه را به نام «خانواده ساکن» و اغلب نیز نام «مرد خانه» آن می شناسند. علت نیز آن است که خانه های روستا فاقد «شماره پلاک» یا «آدرس» هستند. زیرا محله های روستا به شیوه مدرن شهری نامگذاری و دارای هویت نشده اند و به چنین چیزی نیز نیاز ندارند زیرا روستا اغلب محیط و اجتماعی کوچک است و همه ساکنان ده نه تنها یکدیگر را می شناسند بلکه از تبار و طایفه یکدیگر نیز مطلع اند. از اینرو آدرس هر خانه، همان نام و مشخصات ساکنان خانه است نه چیزی بیشتر. از اینرو اگر روزی منزل ما را جویا شدید آدرس ما این است: «منزل پدر نعمت الله فاضلی».

خانه روستایی با اسطورها و روایت های تاریخی که خانواده آن را حول و حوش حوادث زندگی خود می سازد معنای تاریخی می یابد. خانه ما هم با روایت های دینی و تاریخی متعدد گره خورده بود و تاریخچه و هویت تاریخی مهمی در روستا داشت. این خانه عمری بیش از یک قرن و نیم دارد. همان طور که گفتم میرزا فتح الله از «طایفه آخوندهای» ده بود. آخوندها طایفه ای بزرگ و معتبر بودند و روستای مصلح اباد برگرفته از «مصلحی» نام خانوادگی آنها بود. وقتی حضرت آیت الله العظمی اراکی مرجع بزرگ شیعه درگذشت، خانه پدریم از شهرت و آوازه ای برخوردار شد زیرا گفته می شد که این خانه «منزل پدری» و زادگاه آیت الله العظمی اراکی بوده است. البته فرزندان مرحوم آقای اراکی چندان مایل نیستند منتسب به مصلح اباد و ده باشند اما مردم روستا بالعکس با افتخار از این موضوع یاد می کنند. بهر حال، از نظر پدر و مادرم این موضوع به خانه ما قداست و معنای مذهبی می داد و برای پدر و مادرم بسیار اهمیت داشت. در عین برای ما هم که در فضای امروز می اندیشم، تعلق داشتن یا انتساب این خانه به یک روحانی فاقد معناست، هر چند مادرم هنوز این خانه را بگونه ای «متبرک» می داند.

خانه روستایی خانه خاطرات و خانه هویت است. از اینرو نمی توان از «دل کند». من این را بنا بر تجربه درک پدر و مادرم می گویم از شست سال پیش تاکنون خانواده من در این خانه زندگی می کنند. بعد از درگذشت پدرم در 1375، مادرم حاضر نشد علی رغم اصرار و تقاضای بسیار فرزندانش از این خانه به جای دیگری نقل مکان کند. او دیگر تنها شده بود و ما فرزندان نگرانش بودیم. اما برای او این خانه، نه تنها «خانه خاطرات» و گذشته ای است که جز وجود او شده و تصور جدایی از آن برایش ناممکن شده است، بلکه خانه پر اعتبار و منزلت و در عین حال «متبرک» است. چنان مادرم به این خانه وابسته شده است که حتی دوری موقت از نیز برایش دشوار است. نکته ای که فرزندان و نوه هایش اغلب از چرایی و درک آن ناتوانیم. برای ما که بسهولت می توانیم هر سال از خانه ایی به خانه ای دیگر نقل مکان کنیم، تصور اینگونه دلبستگی به خانه معنادار نیست.

پدرم هم تا زنده بود زیر بار اصرار و پافشاری ما فرزندان نرفت که خانه ای در شهر بخرد و روستا را ترک کند. استدلال این بود خانه ای در آن است هیچ اشکالی ندارد و در آن راحت تر است. اگر بنا باشد تغییر و تحولی انجام شود این کار را در خانه انجام دهیم. تا آنجا که یاد دارم پدرم دائم در حال نوسازی خانه قدیمی ما بود. اجازه دهید تصویری از خانه و تحولات آن ارائه کنم. خانه ما در نقطه ای میان «محله بالا» و «محله پایین» ده قرار دارد. از اینرو دارای دو در ورودی، یکی در سمت محله بالا (شمال) و دیگری در سمت محله پایین (جنوب) است. کل خانه دو قسمت مجزاست. قسمت بالایی را «حیاط بالایی» یا «حیاط طویله» می گفتیم و به «گاوداری» و محل نگهداری گوسفندها و طویله الاغ اختصاص داشت. قسمت پایین (جنوبی) هم محل سکونت ما بود و هست. حیاط طویله از خشت و گل ساخته شده بود و معماری سنتی گنبدی داشت. تا این اواخر، پدرم ساختار معماری سنتی این بخش را تغییرات ناچیزی داده بود. اما عاقبت روزی تصمیم گرفت تمام آن ساختار را خراب و گاوداری مدرن تری بسازد. از اینرو بناهای خشت و گلی را تماما خراب کرد و بنایی جدید با آجر و آهن و سیمان ساخت. آنچه فعلا این بخش را از قسمت مسکونی متمایز می کند، گنبدها آجری آن است.

اما قسمت مسکونی بارها خراب و نوسازی شد.به تناسب ورود تکنولوزی و مصالح روز و تغییر سبک زندگی ما، معماری خانه مسکونی ما هم تغییر می کرد. تنها چیزی که ثابت ماند جهت خانه است که «رو به قبله»بود و رو به قبله ماند. خانه ما در ابتدا «دو طبقه» بود. اما طبقه بالایی را سال ها قبل از تولد من خراب کرده بودند و تنها ویرانه های کوچکی از آن بر جا مانده بود. درها و پنجرهای اولیه هم درهای چوبی با نقش و نگارهای سنتی منبت کاری شده بود. درب حیاط بالایی ما در چوبی قلعه مانند بود، از چوبی محکم و کوبه های سنگین. یادگار سالهای بسیار دور بود و ابهت و عظمتی داشت. پدرم آن را فروخت و با «در آهنی»عوض کرد تا «ماشین رو» شود. قسمت مسکونی دو بخش نشیمن داشت. قسمت جنوبی تر را خراب کردیم و جای آن انبار بزرگ و «تنور نان پزی» ساختیم. اما تا سال ها تاقچه های قدیمی روی دیوار حیاط باقی مانده بود. خانه فعلی سه اتاق بزرگ، آشپزخانه و انباری متصل بهم دارد. بعدها حمام هم به آن اضافه شد. دستشویی و توالت بیرون از قسمت مسکونی در حیاط است.

خانه ها سابقا مملو از تاقچه بود. دور تا دور یکی از خانه ها دو ردیف تاقچه داشت. اتاق ها را پیشتر گچ و سفید بودند. اما با متداول شدن رنگ، خانه ها را «دایی ابراهیم» رنگ کرد. درهای چوبی قدیمی هم جای شان را به درهای فلزی دادند جز یک مورد. ایوانی هم جلو اتاق ها اضافه شد. سقف های گنبدی هم سال سال پیش جای شان را سقف چوبی داده بودند. تاقچه ها هم خراب شدند جای شان «کمد دیواری» و «دکوراسیون» گرفت. در عین حال، نشان هایی از تاقچه ها، خشت و گل، چوب و گچ بری سنتی و «اسفنددانه» در گوش و کنار خانه پیداست و ترکیب ناموزنی از گذشته، حال و آینده را نمایش می دهند. همنشینی معماری ناموزون با لوازم خانگی مدرن این ترکیب را بیش از هر چیزی پیچیده و دشوار فهم می کند. میز تلفن، تلویزیون، جارو برقی و دیگر لوازم مدرن به نحو نامناسبی کنار هم قرار گرفتند.

خانه روستایی با طبیعت هم درست مثل تاریخ، پیوندی ناگسستنی دارد. خانه روستایی ما هم اسثنایی بر این قاعده نیست. چشمه قنات ده از درون خانه ما عبور می کند. از اینرو کنار «جوی اب» مملو از درختان و درختچه هاست. درختان «زبان گنشک» و «اقاقیا» خانه ما اگرچه میوه ای نداشتند اما سایه و سبزی آنها صفا و رنگ و بویی طبیعی و روستایی به حیاط ما می دهند. درختان و طبیعت هم مصون از تغییرات و روزآمد شدن خانه نبودند. در ابتدا حیط خانه چنان انباشته از درختان بود که جنگل کوچکی می نمود. اما بتدریج تعداد آنها کاسته شد و بجای آنها درختچه های میوه الو و سیب و توت کاشتیم. زمین خانه مناسب درختان میوه نبود و عاقبت خشک شدند. بهر حال، باغچه خانه سال ها سبزی خوردن ما را تامین می کرد. حیف که با درگذشت پدرم، باغچه هم خشک شد. در سال های اخیر روی چشمه ها را پوشاندند و صفا و اب و ابادانی که طبیعت خانه ما بود کاسته شد.

حریم خصوصی کارکرد خانه روستایی نیست. من این قاعده از بر اساس مشاهدات در روستاهای مختلف می گویم. خانه ما هیچگاه چنین نقشی نداشت. خانه ما در وسط ابادی است. مردم هم گاهی برای رفتن به محل بالا و پایین از آن عبور می کنند. در گذشته این عبور و مرورها مشکلی نداشت اما برای ما فرزندان این کار تجاوز به حریم خصوصی ما بود. اما پدر و مادرم این کار را براحتی می پذیرفتند زیرا از نظر آنها همه مردم ده قوم و خویش اند و نسبت به هم حق و حقوقی دارند. چیزی هم بقول خودشان نداشتند که از چشم دیگر پنهان بماند. روستا ما هم همواره تا چند سال اخیر امنیت کامل وجود داشت و مردم به هم اعتماد داشتند. از اینرو برخی خانه ها حتی دیوار هم نداشت. خانه به مثابه حریم خصوصی مفهوم تازه ای است که هنوز نیز روستاییان قدیمی آن را قابل درک نمی دانند.

دیوار حصاری بر گرد خانه روستایی نیست. از اینرو خانه ها از همسایه ها فاصله ای ندارند. روابط ما با همسایه هم بگونه ای بود که گویی خانه ما جزئی از زندگی آنهاست و بالعکس. تا آنجا که یاد دارم، فرزندان حاج ریحان، ماهرخ خانم، «اوس ممد چرخ ساز» یا«خاور خانم» خانه ما را محل بازی و تفریح خودشان می دانستند. بقیه بچه های ده همیطور احساس می کردند. برای من هم خانه های دیگران خانه خودمان بود. تنها بعد از حمله دزدان به خانه ما در 1374 درهای خانه ما قفل شد و بند و بستی پیدا کرد. بهر حال، این شکا روابط با ده و همسایگان در معماری خانه ما بی تاثیر نبود. نخست اینکه پشت بام خانه ما به همسایه راه داشت و بسهولت می شد از آن رفت و آمد کرد. درها هم هرگز بسته نمی شد. حیاط خانه ما محل مناسبی برای بازی بچه ها بود.

خانه روستایی تفریحگاه و محل گذران اوقات فراغت روستاییان نیز هست. روستایی اگر فراغتی داشته باشد آن را اغلب در خانه می گذراند. از اینرو خانه پدری ما شهربازی بچه ها و من هم بود. «چشمه اب» که ما به آن «جوق» می گفتیم یکی از سرگرمی های جذاب من بود. از چشمه ماهی می گرفتیم، آب بازی می کردیم، گل بازی می کردیم و غورباغه ها و درختان کنار چشمه اسباب بازی های ما بچه ها بودند. پدر و مادرم هم اوقات فراغت شان «شب نشینی» هایی بود که از اواخر پاییز شروع می شد تا بهار ادامه می یافت. جز این من فراغت دیگری برای روستاییان و خانواده ام نمی دیدم. اساس زندگی برای روستایی یعنی کار و کار و کار. فراغت نوعی تعطیلی اجباری است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,251,668
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:545
    • هفته جاری:3355