The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

غرب را چگونه ببینیم؟

مطلبی که می خوانید مقدمه ای است که برای کتاب یادداشت ها و برداشت های از غرب نوشته ام. مجموعه مطالبی که در سال های اخیر درباره غرب و بریتانیا نوشته امبصورت کتابی با عنوان مردم نگاری های سفر: نگاهی انسان شناسی و مطالعات فرهنگی به بریتانیا و فرهنگ معاصر غرب آماده کرده ام و امیدوارم روزی چا پشوند. حال مقدمه اش را بخوانید تا اصل آن منتشر شود.

انسان شناس کسی است که در پایان هر امری اقدام به نوشتن و ثبت آن می کند.

جین جکسون[1]

مقدمه

جمعه بیستم دسامبر هزار و نهصد و نود و هشت وارد هیترو شدم. برای تحصیل دکتری انسان شناسی[2] در «مدرسه مطالعات شرق و آفریقا»[3] دانشگاه لندن می آمدم. اقامتم پنج سال بطول انجامید. پنج سال زندگی در پایتخت بریتانیا فرصت استثنایی بود تا به منرله تحصیلکرده علوم اجتماعی و تربیت شده جامعه ای که آن را شرقی، آسیایی، خاورمیانه ای، دین سالار، جمع گرا، گذشته گرا، اقتدارگرا، توسعه نیافته (یا در حال توسعه)، سنتی (یا در حال گذار)، جهان سومی، جنوبی، پیرامونی و استبدادزده می نامند، از نزدیک با نمونه ای بارز و مشخص از جامعه مقابل آن یعنی جامعه و فرهنگی غربی، اروپایی، سکولار (یا انسان گرا)، فردگرا، حال محور، توسعه یافته، مدرن، جهان اولی، شمالی، مرکزی و دموکراتیک آشنا شوم.[4] اینها آموزه هایی بود که درست یا نادرست سال های متمادی در متون علوم اجتماعی در وصف خودم و جوامع اروپایی خوانده بودم و همانند دیگر همکارانم آنها را با شوق تدریس می کردم و به دانشجویان یاد می دادم بی آنکه هرگز شناخت و تجربه ای ملموس و عینی از جامعه ای متفاوت از آنچه در آن پرورش یافته و زیسته بودم داشته باشم. ذهنم انباشته از دانستنی هایی بود که به من آموخته بودند بی آنکه خود سهمی در تولید و تحصیل آنها داشته باشم. پنج سال زندگی در لندن مجالی بود تا راه تازه ای به روی خودم بگشایم و تا حدی درستی یا نادرستی آنچه می دانستم را بیازمایم.

نسل من اگرچه در دهکده ی جهانی متولد و تربیت شده است، اما ایران در دهه هشتاد و نود - دوران شکل گیری شخصیت ما - در انزوای بین المللی به سر می برد، انزوایی که هنوز هم علی رغم تحولات بسیار سایه اش بر سر جامعه سنگینی می کند.[5] چنین بود که مجال و امکانی فراهم نبود تا از گلیم سرزمین خود پا را کمی فراتر بگذاریم- چنانکه هنوز هم این امکان جز برای عده قلیلی فراهم نیست- و ضرورت و اشتیاق و میل به دانستن درباره «خویشتن فرهنگی خود» و «فرهنگ دیگری» در ما شکل نمی گرفت. اما اکنون که در بریتانیا بودم، هر چه بود دیگر آن زندگی به پایان آمده و راه دیگری در برابرم گشود بود. با جهان های مختلف و رنگارنگی رو برو بودم و می توانستم دنیا را تا حدودی آن طور لمس کنم، بچشم، ببویم و ببینم که در مقابل دیدگانم و در کف دستانم است، نه آنطور که در صفحه تلویزیون ها و مطبوعات ترسیم می شد یا معلمان مدرسه می آموختند.

به علت ضعف زبان انگلیسی در روزها و ماه های نخست قادر به فهم درست و کامل گفته های مردم و شنیده هایم نبودم و بسط ارتباطات اجتماعی و مراوده با مردم برایم دشوار بود. از سویی آنقدر با تاریخ و فرهنگ بریتانیا آشنا نبودم که مشاهداتم را بدرستی تجزیه و تحلیل کنم. از اینرو در آغاز تنها آنچه عینیت داشت و بچشم سر می توانستم دید، منبع شناخت و آشناییم با شهر بود. ولی همان مقدار مشاهدات کفایت می کرد تا شوق آموختن و شناخت فرهنگ و جامعه بریتانیا و حس کنجکاوی مرا برانگیزد. بخصوص تفاوت های معماری شناختی و فضاهای شهری تهران و لندن برایم لذت بخش بود و شوق آموختن را در من بر می انگیخت. لندن شهر اروپایی کهن و تاریخی با ویژگی های زیست محیطی خاص است که کاملآ با تهران مدرن و جوان تفاوت دارد. فضاها و بناهای لندن با توجه به تنوع سبک های معماری کلاسیک، گوتیک، باروک، مدرن و پست مدرن و طبیعت سبز و جزیره ای آن دائمآ مرا به اندیشیدن و تامل وادار می کرد. در حالیکه در تمام سال های زندگی ام در تهران، بندرت فضای شهری و بنایی بود که حس زندگی و تعلق داشتن به محیط را در من برانگیخته باشد. این تفاوت ها که از در و دیوار شهر لندن می بارید کفایت می کرد تا چشم های مرا مشتاق دیدن و ذهن مرا به اندیشیدن وادار کند.

هنگامی که به جامعه ای اروپایی می آییم مجموعه ای از مفروضات و مفاهیم درباره آن جامعه را که از «گفتمان ها» یا «روایت ها»ی ملی و محلی در باره غرب گرفته ایم با خود می آوریم. از همان لحظه ی ورود تک تک این مفاهیم، باورها، برداشت ها و تلقی ها به محک آزمون گذاشته می شوند. دائمآ این پرسش که آنها چه هستند و ما چه، در مقابل ما قرار می گیرد. از اینجاست که گفتگوی انتقادی عمیق بین خود و دیگری در درون ما شکل می گیرد و به میزانی که ارتباط ما با جامعه قوی تر و گسترده تر می شود، این گفتگو هم عمیق تر می شود. روزهای نخست، ضعف زبان مانع ارتباط گسترده ام با محیط بود. اما برای یادگیری زبان، نزدیک ترین راه اختلاط و تعامل با مردم بود، همان طور که فهم فرهنگ نیز جز از راه مشارکت در زندگی مردم و معاشرت و همنشینی با آنها حاصل نمی شود. ناگزیر تمام سعی و تلاشم یافتن دوستانی برای گفتگو و مصاحبت با آنها بود تا هم از اطلاعات و دانستنی هایشان بهره گیرم و هم یادگیری زبان انگلیسی را ممارست کنم. هر چه همنشینی ها و همصحبتی هایم بیشتر می شد، حرف های تازه تری می شنیدم و در عین حال تازه های بیشتری برای گفتن درباره خودم می یافتم. یادگیری یک زبان یادگیری عمیق یک فرهنگ است. بخاطرم نیست که این عبارت از کیست اما واقعیت دارد که وقتی یک زبان می دانیم یک انسان و وقتی چند زبان می دانیم چند انسان هستیم. این امر در باره آشنایی با فرهنگ هم صادق است. هر چه زمان می گذشت به نحو آشکار و محسوسی توسعه و بازتر شدن فکر و اندیشه ام را لمس می کردم.

در این لحظات بود که نوشتن را کشف کردم. نوشتن ابزاری شد برای ثبت تجربه ها و مشاهداتم و همچنین راهی برای کشف و شناخت لایه های درونی تر فرهنگ و جامعه بریتانیا. از همان ابتدای ورود نوشتن را آغاز کردم. نوشتن مشاهدات روزمره تجربه هایم را «مضاعف» می کرد. گویی با نوشتن دو باره به نحوی عمیق تر، سنجیده تر و هوشیارانه تر آنچه دیده، شنیده و به احساسم راه یافته بود مجددآ تجربه می کردم. لذت عمیقی در نوشتن حس می کردم، لذتی که علی رغم سال ها تحصیل و تدریس برایم تازگی داشت. شاید از آنرو بود که بتازگی این نحوه نگارش را کشف می کردم. در دانشگاه می آموختند فقط متون علوم اجتماعی خشک و عاری از احساس زندگی و بودن را بخوانم، متونی که اغلب در من و نیازهایم ریشه نداشت. و بدتر از آن همواره وادارم کرده بودند تا مشابه آن متون را تولید و بازتولید کنم و دیگران را وادارم تا برای امرار معاش من و کسب لقمه ای نان و تکه ای مدرک نوشته هایم را بخوانند. اما با خارج شدن از مرزهای ایران احساس آزادی می کردم. احساس اینکه می توانم آنچه تجربه واقعی زندگی ام است را بنویسم و در باره چیزهایی سخن بگویم که باور دارم نه چیزهایی که دیگران می پسندند. به سبکی بنویسم که ناقل اندیشه، احساس و تجربه من است، نه مجموعه ای از نقل قول های بی ارتباط و آشفته و نظریه های جامعه شناسان، روان شناسان، انسان شناسان و دیگرانی که هیچکدام مرا نمی شناختند. از اینرو نوشتن برایم دنیای تازه ای را خلق کرد و پنجره ای گشوده بسوی خودم بود. مثل کودکی که تازه زبان باز می کند، به شوق آمده بودم، شوق نوشتن. خودم را به آب و آتش می زدم تا بیشتر در معرض تجربه های تازه قرار گیرم و «سوژه ای» مناسب نوشتن بسازم.

نوشتن و شناختن غرب برایم ارزش حرفه ای هم داشت. تلاش برای شناخت فرهنگ و جامعه بریتانیا از راه ثبت و ضبط تجربیات روزمره نوعی ممارست حرفه ای در مردم نگاری و مردم شناسی بود. دانش مردم شناسی به تعبیر کلیفورد گیرتز چیزی نیست جز شرح دقیق و «توصیف قویم و غنی»[6] از فرهنگ که محصول «تجربه زیسته»[7] و مشاهدات مردم نگار از یک جامعه یا گروه خاص است. به تعبیر دیگر مردم شناسان دائمآ در حال تجربه کردن و بهره گیری و بازتولید نظام مند تجارب شان در شکل متون اتنوگرافیک هستند. از اینرو مردم شناسی همان خودزندگینامه نویسی است. از طرف دیگر وظیفه کلاسیک مردم شناسی در نظام تقسیم کار علوم اجتماعی عمدتآ شناخت «فرهنگ دیگر»[8] است. شناخت دیگری برای مردم شناسان نه تنها وظیفه و هدف بلکه به منزله روش شناخت فرهنگ نیز بوده است. مردم شناسان به درون قبیله، گروه، دهکده و جامعه ای سفر می کنند و حاصل زندگی و تجارب خود در آن شهر و دیار را به دانشی برای شناخت فرهنگ بدل می سازند. این تمام هنر و مهارتی است که انسان شناسان تا به امروز آموخته و کاربسته اند. از این منظر، جزایر بریتانیا برای من حکم جزایر تروبرویاند و آرگونات های غرب اقیانوس آرام برای مالینفسکی داشت. جزایری که مالینفسکی بعد از چهار زندگی در آنجا «یادداشت های روزانه در معنای دقیق آن»[9]و دیگر آثار مردم نگاشتی اش را نوشت، و از طریق آن به دانش انسان شناسی هویت حرفه ای و لقب علم را اعطا کرد.

تردیدی نداشتم که به جامعه ای با سنن، رسوم، زبان، دین و تاریخی متفاوت از آنچه زیسته بودم وارد می شوم. و آشنایی چنین نزدیک با فرهنگی کاملآ متفاوت از فرهنگ و زبان مادریم برای نخستین بار بود. آموختن انسان شناسی به منزله «علم شناخت و مطالعه تفاوت ها و شباهت های میان فرهنگ ها» همراه با مواجه ی با تجارب بدیع و نو از فرهنگی دیگر مرا به شوق می آورد تا مشاهدات و تجربه هایم را با دقت دنبال کنم و از شکار تجربه های تازه و کشف لحظاتی که چون باد سپری می شدند لذت ببرم. چنین بود که از همان بدو ورود دانستم نه تنها دوره دکتری و مطالعاتی که ناگزیر از انجام آن هستم، بلکه زیستن در محیط و فرهنگ خارجی منبع بزرگ یادگیری و تجربه علمی من تواند بود.

گذشته از ابعاد شخصی و مسائل دانشگاهی و حرفه ای، شناخت بریتانیا یا به تعبیر ایرانی آن «انگلستان»[10] برای ایرانیان ارزش ملی و عمومی دارد. بریتانیا خواسته یا نخواسته پاره ای از تاریخ ماست. خاطر هر ایرانی از رفتار این دولت در عهد امپراتوری اش که یک چهارم جهان را در سلطه داشت و از فرط گستردگی آفتاب هرگز در آن غروب نمی کرد آزرده و مجروح است. واقعیت تاریخ اینست که بریتانیا از اوایل قرن نوزدهم به دلیل اینکه حکومت قاجار را تهدید معتدلی برای هند تحت استعمار بریتانیا تلقی می کرد به نحو سازمان یافته ای در ایران اعمال نفوذ خود را آغاز کرد. و در اواسط همان قرن، ایران به عنصر محوری «بازی بزرگ» بین امپراتوری بریتانیا و روسیه تزاری جهت کنترل آسیای میانه بدل شد. بریتانیا از حاکمان بی کفایت ایران امتیازات تجاری استثمارگرانه ای مثل امتیاز رویتر (1872) برای احداث راه آهن، امتیاز تنباکو (1890) و امتیاز نفتی ویلیام دارسی (1901) را گرفت. همچنین رضاشاه یک افسر قزاق کم سواد را از راه کودتای 1921 به سلطنت رساند. در جریان دو جنگ جهانی نیز به موضع بی طرفی ایران بی توجهی کرد و آتش جنگ را در خانه ایران نیز افکند. در سقوط دولت دکتر محمد مصدق اولین دولت ملی و مستقل ایران هم بدون نقش نبود. مجموع این حوادث، بریتانیا را بصورت لکه سیاه پاک نشدنی از حافظه جمعی مردم ایران تبدیل کرده است. هیچکس در ایران نسبت به بریتانیا بی نظر یا بی طرف نیست. از آنجا که بریتانیا بر ایران هیچگاه مانند کشورهای آفریقایی و هند مستقیمآ حکومت نکرد و به طور علنی و آشکار تحت سلطه امپراتوری در نیامد، این تصور و تلقی از بریتانیا در «ذهن جمعی» ایرانیان شکل گرفته است که دولت بریتانیا در تمام حوادث سرنوشت ساز ایران به نحو پنهانی و موزیانه ای دست و نقش دارد. «کار کار انگلیساست» و «دست پنهان انگلیساست» باور عمومی همگانی در ایران است. این تلقی آنچنان گسترده و عمیق است که آخرین شاه ایران ساده لوحانه وانمود می کرد انقلاب اسلامی که ماهیتآ ضدغرب بود و داعی استقلال طلبی در پیشانی اش حک بود، با توطئه چینی انگلیسی ها شکل گرفته است!

تصور عامه مردم ایران از بریتانیا یا «انگلیس» در عین حال که بدبینانه، منفی و توطئه اندیشانه است، به همان نسبت ستایش انگیز و تحسین آمیز است. اینکه انگلیس در هر کار و تحول مهمی در کشور ما دست دارد، علاوه بر این اعتقاد که بریتانیا روحیه و سیاست سلطه جویی و استعماری دارد مستلزم باور به زیرکی، قدرتمندی و جایگاه این کشور نیز هست. آیا می توان چنین تصوری را برای افغانستان هم داشت؟ مسلمآ نه. چرا که باور داریم افغانستان از مدیریت جامعه خود ناتوان است چه رسد به کنترل و اعمال نفوذ در دیگر کشورها. علاوه بر آن کمبریج، آکسفورد و شکسپیر و دیگر نمادهای علم و پیشرفت فنآوری بریتانیا در ایران نیز مانند دیگر نقاط جهان شناخته شده است. تلقی بریتانیا به منزله جامعه ای مرفه و پیشرفته و ایده آل «سازه اجتماعی» محصول دو قرن رابطه ما با این کشور بوده است، همان طور که تلقی ها و تصورات منفی ما محصول و پدیده ای تاریخی است. بریتانیا یکی از نخستین دروازه های آشنایی و ورود ما به دنیای جدید بوده است. برخلاف روشنفکران غرب ستیز دهه های گذشته و سیاستمداران غرب ستیز امروزی، اروپا و از جمله بریتانیا برای اغلب مردم عامی ایران همواره سرزمینی ستودنی و رویایی بوده است. در عهد قاجار که دوره آغازین آشنایی و معاشرت ما با فرنگی هاست مردم ما غربی را «از ما بهتران» می دانستند و بنده وار به ستایش و کرنش آنها می پرداختند. هما ناطق در مقاله مشهور و خواندنی «فرنگ و فرنگی مآبی» تصاویر دیدنی از نگرش ستایش آمیز عامه مردم ایران از غرب ارائه کرده است.

هما ناطق نقل می کند فریزر یکی از کسانی است که در اوایل قرن از ایران دیدن کرده است. او درباره برخورد ایرانیان با او به عنوان یک فرنگی می نویسد: «در ایوانکی در دهی که منزل کرده بود همه مردم ده آمده بودند و از او درمان دردهای خود را می خواستند و به نظر آنان فرنگی کسی بود که می توانست کور را بینا کند، لاغر را چاقی بخشد و جذامی را مداوا کند.» (ناطق: 56) فرنگی در نزد ایرانیان بی اطلاع چنان از حرمت و تکریم برخوردار می شود که در اوایل قرن نوزدهم می توانست به هر مقامی برسد. وقتی در بوشهر پیش نماز شهر یک فرنگی بود و زمانی عباس میرزا از اروپاییان تقاضا نمود که هرکس از اروپاییان اراده نماید بیاید در آذربایجان که تبریز پایتخت آن است ساکن شود (همان: 59).

سفرنامه هایی که ایرانیان از فرنگ نوشته اند تصویر گویایی از تلقی رویایی عامه مردم ایران از اروپاست. هنوز که دو قرن از نوسازی و تکنولوژی و توسعه کشورهای غربی می گذرد نمی توان چنان تصاویر دل انگیز و زیبایی که میرزا ابوطالب خان اصفهانی (1800) و میرزا صالح شیرازی (1818) در سفرنامه های شان از لندن، میرزا ابوالحسن خان ایلچی در «حیرت نامه» اش (1870)، میرزا فرخ خان امین الدوله در «مخزن الاوقایع» (1873) یا ابراهیم صحاف باشی در «سفرنامه شیکاگو» اش از » اروپ« و «ملل افرنگی» ترسیم کرده اند، مشاهده کرد، مگر آنکه بپذیریم در دو قرن گذشته فرنگستان زیباتر و پیشرفته تر از امروز بوده است![11] برای مثال میرزا صالح بریتانیا را «ولایت آزادی» و «زاد بوم حسن» می نامید و در سرتاسر سفرنامه اش کمترین نقص و کاستی در این کشور نمی بیند. این تصویری است که کم و بیش دیگر سفرنامه ها و گزارش نویسان ایرانی قرن نوزده از فرنگ ترسیم کرده اند و در تمام قرن بیستم بوسیله رسانه ها تکرار شده است. امروز اکثریت عامه مردم ایران کم و بیش همان تصور قرن نوزدهمی از فرنگ را دارند چرا که مردم از طریق ماهواره ها و فیلم های سینمایی غرب را می شناسند و تصور هالیوودی این فیلم ها نیز تصوری واقع بینانه تر از میرزا ابولحسن خان ایلچی از فرنگ نیست!

نگرش ملت ها نسبت به یکدیگر محصول پیچیده ای نتیجه مجموعه ی تعاملات و تبادلات تاریخی و سیاسی بلند مدت و مسائل داخلی کشورهاست. ستایش آمیز یا خصومت آمییز بودن نگرش مردم ایران به غرب ناشی از مجموعه تعاملات و شرایط سیاسی حاکم بر کشور از یک سو و فقدان شناخت ملموس و محسوس از شرایط زندگی واقعی مردم غرب از سوی دیگر است. علی رغم توسعه ارتباطات هنوز عامه مردم ایران تصور روشنی از غرب در ذهن خود ندارند. اگرچه در نتیجه رشد و گسترش ادبیات پست مدرن و نقدهای اندیشمندانی چون لیوتار، فردریک جیمسون، بودریار، ادوارد سعید، بومن و هابرماس بر مدرنتیه، نگرش انتقادی به نظام سرمایه داری و اندیشه اروپامداری و جامعه معاصر غرب به پارادایم مسلط زمانه تبدیل شده است و سیل ترجمه آثار این اندیشمندان باعث تحولاتی در میان نخبگان فکری ایران شده است اما تلقی و تصور عامه تغییرات چندانی نکرده است.

مجموعه مقالاتی که در دست دارید گزارش هایی است از جامعه و فرهنگ معاصر انگلستان، اسکاتلند و ایتالیا آنگونه ای که به منزله یک مردم نگار تجربه و مشاهده کردم. این گزارش ها بیش از آنکه مقالات دانشگاهی در مفهوم متعارف آن در ایران باشد، یادداشت هایی هستند که نگارنده ابتدا بصورت جسته و گریخته برای وبلاگ تهیه کردم و مخاطب آنها عامه مردم بودند نه متخصصان مردم شناسی، جامعه شناسی یا هر رشته دانشگاهی دیگر. همان طور که ذکر شد تجربه فرهنگی مواجه با «فرهنگی دیگر» باعث شد تا برای ممارست در مردم نگاری و تعمیم و بسط تجربه های فردیم، شروع بنوشتن کنم.

برای آنکه نحوه نگرشی که در این گزارش ها دنبال شده است را توضیح دهم لازم است دیدگاه ها و نگرش های مختلف برای مطالعه و شناخت جامعه ای دیگر (جامعه غیر خود) وجود دارد شرح دهم. هر یک از این نگرش ها امتیازات و کاستی هایی دارند که درصورت رشد متوازن و کافی، آنها می توانند زمینه و امکان شناخت واقع بینانه از جامعه دیگر را برای ما فراهم سازند. در طبقه بندی کلی و براساس شناخت ها و ابزارهای موجود این نگرش ها را به پنج دسته می توان تقسیم نمود:

1) نگرش توریستی: در این نگرش که براساس مسافرت کوتاه مدت چند روزه یا چند ماهه صورت می گیرد، اغلب اشیا، ظواهر، کالاها، بناها و حوادث و مناظری که دارای جاذبه های طبیعی، تاریخی و فرهنگی هستند و می توانند به نحوی در ذهن سیاح و مسافر لذت، هیجان و شوق ایجاد کنند و حس کنجکاوی، ماجراجویی، حیرت و شگفتی او را برانگیزند مورد توجه قرار می گیرند. این نحو نگرش، اگرچه با اندکی شناخت همراه است، اما در عین حال شناختی گول زننده و غیر واقع بینانه است. به طور خلاصه می توان کاستی های نگرش توریستی را در سه نکته بیان کرد. اول، به دلیل فرصت کوتاه و اغلب عدم آشنایی توریست با زبان محلی و فرهنگ و جامعه بومی، قادر به ایجاد ارتباط اجتماعی نزدیک با لایه های درونی جامعه و مشاهده تمام عیار آن نیست. دوم، از آنجا که توریسم به صنعتی درآمدزا برای ملت ها و دولت ها تبدیل شده است، اغلب مکان ها و موقعیت ها توریستی به نحو برنامه ریزی شده ایی آراسته و تنظیم می شوند. هتل ها، محل های تفریح و سرگرمی، زیارت گاه ها، موزه ها، گالری ها، بناهای تاریخی، مناظر طبیعی و فرهنگی از جمله مکان هایی هستند که برای توریست ها سامان ویژه داده می شوند. .بنابر این تمامی موقعیت ها مذکور موقعیت های اجتماعی ویژه هستند که مشخصات فرهنگی متمایز از زندگی روزمره و واقعی مردم دارند. اما این کاستی ها به معنای آن نیست «تجربه ای» که توریست بدست می آورد کم ارزش است یا از سفرهای توریستی نمی توان برای شناخت جوامع دیگر بهره گرفت. به میزانی که فرد زبان جامعه ای که سفر می کند را بداند، یا به کمک زبانی امکان برقراری ازتباط را داشته باشد، و دانش کافی درباره محل سفر داشته باشد و مهمتر از آن با هدف شناخت بیشتر بدنبال پاسخ دادن به پرسش هایی باشد، می تواند از سفرهای کوتاه نیز تجربه و دانش فرهنگی ارزشمندی را بدست آورد. دو سفرنامه این کتاب یکی به استکالند و دیگری به ایتالیا محصول تجربه سفرهای کوتاه مدت است. اما نگارنده سعی کرده است در پرتو اطلاعات تاریخی و نگرش های انسان شناختی حداکثر بهره برای دستیافتن به شناختی نسبتآ عمیق ببرد. هر چند همچنان «نگرش توریستی به فرهنگ در آن وجود دارد.»

2) نگرش ژورنالیستی: رسانه ها و مطبوعات نیز از طریق گزارش ها و تصاویر خود نگرش، تلقی و تصویر خاصی از جوامع دیگر ارائه می کنند. اگرچه تصویر رسانه ها به مراتب واقع بینانه تر و جامع تر از نگرش توریستی است اما دارای کاستی هایی است که می تواند کژتابی هایی در ذهن ما نسبت به جامعه دیگر بوجود آورد. اولین کاستی کژتابی های سیاسی است. از آنجا که رسانه ها در ارتباط و تحت تاثیر روابط و سازمان قدرت شکل گرفته و عمل می کنند، و از طرفی نیز روابط سیاسی میان کشورها در رسانه های آنها تبلور می یابد، طبیعی است که رسانه ها نتوانند تصویر واقع بینانه ایی از جامعه دیگری ارائه کنند. اگرچه با توجه به میزان رشد دموکراسی، استقلال رسانه ها، آزادی بیان، و تنوع رسانه ها، تصویر رسانه ای از جامعه دیگر همواره به یک میزان نادرست یا سیاسی نیست.

برای مثال تصویری که رسانه های ایران از غرب ارائه می کنند با تصویری که رسانه های بریتانیا از ایران ارائه می کنند به یک میزان غیر واقع بینانه نیستند، زیرا در بریتانیا رسانه ها می توانند آزادانه تر و برخلاف نگرش های دولت و حکومت و اغلب با نگرشی انتقادی و حرفه ای کار کنند. اما در ایران خطوط قرمز سیاسی پر رنگی وجود دارد که تخطئی از آن ها با مجازات های سنگین مواجه می شود. در برخی کشورهای غیر غربی نه تنها رسانه ها حتی نشر کتاب نیز با جهت گیری های سیاسی دولت تصویر خاصی از جامعه دیگر ارائه می کند. برای مثال براساس گزارش تحقیقی که دکتر احمد رجب زاده در «ممیزی کتاب در ایران» (1979) منتشر کردند، در سال 1375 طبق آیین نامه اداره ممیزی (سانسور) کتاب، مولفان و ناشران حق ارائه نگرش و تصویر مثبت از جامعه غرب را نداشتند..

دومین اشکال تصویر رسانه ای به نحوه نگرش رسانه ها مربوط می شود. ژورنالیست ها و رسانه ها مانند توریست ها اغلب به نکات ویژه و گزینشی توجه می کنند. رسانه ها معمولآ از هزاران قطار، هواپیما، اتوبوس، و اتومبیلی که در حرکت هستند، تنها به تعداد اندک و کم شماری از آنها توجه می کنند که دچار حادثه شده و به مقصد نرسیده اند. در نتیجه حرکت هزاران وسیله ای که به سلامت راه خود را به پایان برده اند، در رسانه ها جایی ندارند. از میان میلیاردها انسان نیز مبتلایان به ایدز، مواد مخدر و بیمارهای لاعلاج، قاتلان، سارقان، جنایاتکاران، قهرمانان، فاحشگان، همجنس بازان، کلاه برداران، قدرتمندان و انسان های غیر متعارف که کمترین درصد جمعیت جامعه انسانی را تشکیل می دهند در کانون توجه رسانه ها قرار می گیرند. در نتیجه رسانه ها که برای سرگرمی، لذت، انتقاد، تغییر وضع اجتماعی و تامین اهداف سیاسی تلاش می کنند، اغلب تصویر و نگرش جهت دار و تعریف شده ای از جامعه دیگر عرضه می کنند. البته این سخن به معنای ناکارآمدی و بیهودگی رسانه ها نیست. بلکه منظور بیان ناکافی بودن تصویر رسانه ایی در شناخت جامعه دیگر است.

3) نگرش امپرسیستی: دانشگاهیان و محققان نیز به نحو حرفه ایی دست اندر کار مطالعه و شناخت جوامع هستند. رسالت حرفه ای و اصلی رشته انسان شناسی کلاسیک شناخت فرهنگ دیگر بوده است. اگرچه امروزه انسان شناسان غربی به جوامع بومی خودشان هم می پردازند، اما هنوز هم حجم عمده مطالعات انسان شناسان غربی شناخت جوامع غیر غربی است. مورخان، فیلسوفان، منتقدان ادبی و هنری، جامعه شناسان، عالمان علم سیاست، اقتصادانان و به طور کلی تمام عالمان اجتماعی به اشکال مختلف موضوع شناخت جامعه جهانی و جامعه دیگری را به نحو حرفه ایی دنبال می کنند. نگرش دانشگاهی نگرشی امپریسیستی یا تجربه گراست که زبان، روش و محدودیت های خاصی دارد. روش امپریسیستی اگرچه امکان شناخت دقیق تر، بی طرفانه تر، واقع بینانه تر را فراهم می کند، اما این نگرش اغلب به سبک و زبانی ارائه می شود که مخاطب دانشگاهی و حرفی را منظور دارد و عامه مردم چندان قادر به بهره برداری یا علاقه مند به آن نیستند. همچنین به دلیل تجربی و جزئی نگر بودن این مطالعات، اغلب امکان دستیافتن به تصویری جامعه و شناختی کلی از جوامع دیگر را مهیا نمی سازد. اما در عین حال این مطالعات ارزش های خاص خود را دارند. برای آنکه نمونه ای از این نوع مطالعات را ارائه کرده باشیم نگارنده با استفاده از بررسی های پیماشی جامعه شناختی تحولات خانواده و الگوهای جنسی در بریتانیا را در مقاله مبسوطی بررسی کرده ام که در فصل پایانی کتاب آمده است.

4) شرح حال نویسی: یکی از قدیمترین و معمولترین روش ها و نگرش های مربوط به شناخت جوامع دیگر شرح حال نویسی یا خود زندگینامه نویسی است. افرادی که برای مدت طولانی در سرزمین و جامعه دیگر زندگی می کنند اغلب در نتیجه مواجه با تجارب و موقعیت هایی که برای شان به عدالت تفاوت با فرهنگ بومی یا شباهت کامل با آن یا به دلیل شگفت انگیز بودن بوجود می آید، اقدام به نوشتن خاطرات و شناخت ها و تجارب خود می کنند. اینگونه آثار از جمله مهمترین منابعی است که در گذشته ما درباره جوامع دیگر دراختیار داشتیم. کتاب احسن التقاسیم عبدالله ابن مقدسی (قرن چهارم) و بسیاری از کتاب های جغرافیایی و تاریخی آن دوره از جمله این آثار هستند. کتاب سفرنامه میرزاصالح شیرازی که شرح چهار سال اقامت میرزا صالح در انگلستان است و در حدود دویست سال پیش نگارش شد یکی از نخستین کتاب هایی است که ایرانیان درباره غرب نوشته اند. علی رغم ارزش تاریخی و اطلاعات مفیدی که این آثار دارند، اما به دلیل اتکا صرف بر مشاهدات شخصی اغلب نگرشی یکسویه، فردی و جزئی از فرهنگ جوامع دیگر ارائه می کنند. در بخش های مختلف این کتاب تکنیک شرح حال نویسی برای توصیف و تبیین مسال فرهنگی مختلف استفاده است. در فصل اول – از تهران تا لندن- سعی شده است ضمن شرح چگونگی اعزام شدن، برخی ویژگی های تلقی و تصور ایرانیان از غرب و بریتانیا ارائه شود. همچنین در فصل سوم –یادداشت های بیمارستان-ضمن شرح بیماریم تلاش کرده ام تا برخی تلقی ها و عقاید قالبی ایرانیان درباره غرب را نشان دهم.

5) نگرش مطالعات فرهنگی: در سال های اخیر رشته تلفیقی و ترکیبی به نام مطالعات فرهنگی ( ) شکل گرفته و به سرعت در حال گسترش است. هدف مطالعات فرهنگی آن است که با ترکیب و تلفیفق مجموعه مطالعات اجتماعی و فرهنگی و داده های که از مشاهدات نظری و تجربی نظریه پردازان یا مشاهده گران فراهم شده است، تحلیل و تئوری درباره مسائل فرهنگی و جامعه انسانی فراهم کند. در مطالعات فرهنگی، تحلیل گر از یکسو شناخت های تجربی و مشاهدات فردی و شناخت شهودی خود را بکار می بندد، و از سوی دیگر تمام تئوری ها و داده های موجود درباره یک امر یا موضوع خاص را، که می تواند درباره جامعه خود یا دیگری باشد، به خدمت می گیرد. در مطالعات فرهنگی داده های آماری، تاریخی، مشاهدات فردی، تجارب و داده های مردمنگارانه با هم تلفیق می شوند. شاید بهترین تعریفی که بتوان از کتاب و یادداشت هایی پیش رو می توان ارائه کرد، تعریف آن به منزله نوعی بررسی جامعه بریتانیا از منظر مطالعات فرهنگی است. همان طور که گفته شد در مطالعات ضمن بکارگیری روش های مختلف تاریخی، پیمایشی، اتنوگرافیک، شرح احوال نویسی و انسان شناختی، سعی شده است برخی وجوه تلقی غالب جامعه ایران و مسائل آن را توضیح دهم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] Jackson, J. 1990. I am a fieldnote. In Sanjek, R. (ed.) Fieldnote: the Making of Anthropology. Ithaca and London: Cornell Uni Press- P. 15.

[2] anthropology

[3] The School of Oriental and African Studies (SOAS)

[4] تنها برخی القاب و عناوینی که سال های متمادی در متون علوم اجتماعی در وصف خودم و جوامع اروپایی خوانده بودم و به دانشجویان یاد می دادم

[5] بنابر بررسی مجله «Foreign Policy» شماره ماه سپتامبر 2003 ایران در میان 62 کشور جهان برای سه متوالی منزوی ترین کشور جهان بوده است.

[6] thick description

[7] lived experience

[8] The Other

[9] A Dairy in the Restrict Sense of the Term

[10] انگلستان معادل کشور انگلند است که یکی از چهار کشور عضو جزایر بریتانیا محسوب می شود.

[11] برای مثال حاجی پیر زاده در باره پاریس می نویسد:

از هر طرف اسباب لهو و لعب فراوان و وفور نعمت های گوناگون و مردم در منتهای ناز و نعمت. فقیر و غنی را نمی توان از هم تمییز داد. همه مردم با لباس های ابریشمی و ماهوت گرانبها جواهرات به خود بسته، خانه ها و عمارت ها هر کدام قصر سلطنتی، باغ ها و باغچه ها در شهر و بیرون همچون بهشت، اسباب زینت و تجمل در خانه ها به حدی است که به وصف نمی آید...انواع و اقسام درختستان و جنگل ها و دریاچه های مصنوعی در بیرون شهر ساخته اند که همه روزه در کالسکه ها نشسته به تفرج می روند...و ابدآ غصه و غم بخود راه نمی دهند. راه معاششان معین و دخلشان مهیا و مخارجشان معلوم و مکنت و ثروت از اندازه خارج، هرچه بخواهند بکنند و هر جا بخواهند بروند و هر چه بخواهند بگویند و هرچه ببیند بگیرند و بخرند.»

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,203,483
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:329
    • هفته جاری:3434