The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

نقد فرهنگ دانشگاهی در ایران

12.jpg

گزارش روزنامه بهار از سخنرانی من در موسسه رخداد تازه را می خوانید. این گزارش در روز یکشنبه 29 بهمن 1391 منتشر شد و سخنرانی نیز دو هفته قبل از آن انجام شده بود. اصل سخنرانی را موسسه رخداد تازه از نوار پیاده کرده و در اختیار من گذاشته اند. بعد از ویرایش و بازنویسی، آن را در اینجا می گذارم. خانم هاله میرمیری این گزارش را تهیه کرده اندو هنگام بانویسی و تلخیص اندکی دستکاری نیز در آن شده است. با تشکر از موسسه رخداد تازه و دوست نازنینم دکتر مصطفی مهرآیین که این فرصت را برایم فراهم کردند تا لحظاتی در حضور دوستان علاقه مند فرهنگ به موضوع دانشگاه بیندیشیم و صحبت کنیم، و با تشکر از خانم هاله میرمیری عزیز که این گزارش را تهیه و منتشر کردند. امیدوارم شما هم آن را بخوانید و بپسندید و نقد ها و نظرات خود را در اختیار من قرار دهید. هاله میرمیری: سیمپتوم در گفتمان روان‌کاوی علت- نشانه‌ و رد درد است؛ دردی منتج از بیماری‌ای خاص رخداده در ساحت ذهنی بیمار. چه در مقام پزشکی حاذق باشید چه در جایگاه مشاهده‌گری دقیق، هنگامی که بخواهید بیماری موجود در تنی را تشخیص دهید یا رصدش کنید، ناگزیر از نگاه‌کردن به سیمپتوم‌ها خواهید بود. نشان درد را باید دید؛ حتی اگر بیش از خود درد، دردناک باشد. با سیمپتوم‌ها باید مواجه شد؛ نه با انگاره معالجه و درمان؛ بلکه تنها از آن رو که بدانید کجای کار می‌لنگد. علوم اجتماعی در ایران بیمار است و چند دهه است که دارد با این بیماری سر می‌کند. مختصات این بیماری سیمتوم‌هایی است نشانگر آن‌که این علوم به درستی در ایران کار نمی‌کند و ما نتوانسته‌ایم به میانجی آن درک منسجمی از جهان اجتماعی جامعه‌مان به‌دست بیاوریم. رد این بیماری را نعمت‌الله فاضلی در ششمین جلسه از مجموعه جلسات پرسش از جامعه، در موسسه مطالعاتی رخداد تازه پی گرفته است. گزارشی که در زیر می‌خوانید چکیده‌ای است از سخنان وی با عنوان فرعی «نقد گفتمان علم در ایران».

مسئله علوم اجتماعی و انسانی در ایران یکی از بنیادی‌ترین و مهم‌ترین مسائلی است که ایران معاصر با آن درگیر است. علوم انسانی و به‌ویژه علوم اجتماعی در جامعه در جرگه علومی است که به میانجی آن می‌توانیم درک عمیقی از مشکلات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی پیدا کنیم و به دریافت ژرف‌تری از لایه‌های پنهان زندگی اجتماعی دست یابیم. اما مسئله بر سر آن است که آیا این علوم در ایران دهه‌های گذشته توانسته ما را در رسیدن به چنین درک و دریافتی یاری کند؟ من که چنین فرض نمی‌کنم. آمارها نشان می‌دهند که دو ‌میلیون از دانشجویان کشور در رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی تحصیل می‌کنند و به جز 70دانشگاه معتبر کشور که به نوعی دست‌اندرکار ارائه علوم انسانی هستند، ما تلاش‌های بسیاری برای توسعه بخش عینی دانشگاه‌های خود کرده‌ایم. از این‌رو می‌توان با قاطعیت گفت که ما در ایجاد نهادهای دانشگاهی، به لحاظ عینی و انضمامی، چیزی کم از دانشگاه‌های فرانسه یا بریتانیا نداریم، اما مسئله‌ای که نظرها را به خود جلب می‌کند آن است که با وجود توسعه کمی و نهادی دانشگاه‌ها در ایران، کماکان هیچ سنت فکری‌ که نشان از همه‌گیرشدن علوم اجتماعی و انسانی در ایران داشته باشد، وجود ندارد؛ به عبارتی دیگر، کژکارکردی‌های علوم اجتماعی در ایران نشان می‌دهد که این علوم نتوانسته‌اند انتظارات ما را برآورند و باری از دوشمان به زمین بگذارند.
اما چرا؟
دانشگاه انسان آکادمیک تولید نمی‌کند
بخش مهمی از این مسئله به آن برمی‌گردد که دانشگاه یا آکادمی در ایران توان تولید انسانی با فرهنگ آکادمیک را ندارد. اگر فرض را بر آن بگذاریم که یکی از اهداف مهم آکادمی تولید انسان دانشگاهی است، آن‌گاه می‌توانیم بگوییم که ما در دهه‌های گذشته و همچنین حال، به‌هیچ‌وجه نتوانسته‌ایم انسانی با فرهنگ و اخلاق آکادمیک تولید کنیم. هدف از دانشگاه‌رفتن، دست‌یافتن به مجموعه‌ای از باورها، نگرش‌ها و ارزش‌هایی است که از ما به مثابه یک انسان با علایق ویژه، انگیزه‌های خاص و عملکرد اجتماعی خاصی انتظار می‌رود؛ این انسان، انسانی است که مبارزه‌کردن برای اندیشیدن و فکر را پاره‌ای از وجود خویش می‌داند و علم را فی‌نفسه یک ارزش تلقی می‌کند. از این‌رو، انسان آکادمیک انسانی حساس، مسئول و عاشق به معنای دقیق کلمه است. با درنظرگرفتن خصلت‌های این‌چنینی برای انسان آکادمیک باید گفت قاعده در دانشگاه‌های ما بر تولید چنین انسانی نیست؛ هرچند که ممکن است استثناهایی وجود داشته باشند! آموزش‌هایی که در دانشگاه‌های ایران به دانشجویان داده می‌شود، عمدتا نمی‌تواند به تغییر در نحوه نگرش و رویکردشان به محیط اطراف و پدیده‌های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی جامعه خودشان منجر شود. از همین روی، علوم انسانی و عمدتا اجتماعی در ایران ناکارآمد جلوه می‌کند، اما پرسش بعدی که اذهان را به خود مشغول می‌کند آن است که چرا وضعیت این‌گونه است و چرا دانشگاه‌های ما موفق به پرورش انسان‌های آکادمیک نشده‌اند. مهم‌ترین پاسخی که می‌توان به این پرسش داد به عرصه روش و روش‌شناسی در علوم اجتماعی برمی‌گردد.
روش چونان ایدئولوژی
بحث روش، بحث بسیار مهمی در علوم انسانی و به‌ویژه اجتماعی است. دیدی که افراد نسبت به روش‌ و روش‌شناسی اتخاذ می‌کنند، فارغ از بحث‌های معرفت‌شناسانه‌ای که وجود دارد، تعیین‌کننده رویکرد آنان به مسائل انسانی و اجتماعی در جامعه است. آنچه ما امروزه در علوم انسانی شاهدیم، بدل‌شدن روش تحقیق به نوعی ایدئولوژی است؛ به این معنا که روش‌ها بیش از آن‌که راهی به‌سوی تولید دانش باشند در خدمت منفعت اساتید، دانشجویان و دست‌اندرکاران طرح‌های پژوهشی‌اند و ابزاری توجیهی برای سوداگری‌های کاسب‌کارانه بازاری. چنین سوداگری البته نیاز به یک مکانیزم دقیق توجیهی دارد؛ هزینه‌های کلانی که صرف تحقیقات و طرح‌های پژوهشی بدیهی می‌شوند، به توجیهی عاقلانه نیاز دارند. اولین پاسخ به این پرسش که چرا چنین هزینه‌های هنگفتی صرف تحقیقات اجتماعی غیرراهبردی و ضروری می‌شوند آن است که این هزینه‌ها صرف پروژه‌های «علمی» خواهند شد. علمی‌بودن به مثابه یک صفت برای چنین تحقیقاتی، یک توجیه و ارزشی اخلاقی است؛ ارزشی که افکار عمومی را متقاعد می‌کند که تحقیقات علمی‌ از این دست، ضرورت جامعه به‌شمار می‌آیند. از این‌رو، روش بیش از آن‌که بخواهد راهی به‌سوی کشف حقایق باشد، نوعی نقاب است؛ نقابی مزین به نوعی فرمالیسم روش‌شناختی که بی‌آن که دربردارنده محتوایی باشد، اسکلتی مرده را جایگزین حقایق پویای اجتماعی می‌کند. چنین نگرش روش‌شناختی البته منجر به نوعی نظریات رفع تکلیفی به عوض نظریات حقیقت‌جویانه نیز خواهد شد؛ نظریاتی که درباره جهان‌شمول‌ترین و بدیهی‌ترین ابعاد زندگی اجتماعی سخن می‌گویند که شاید نیازی هم به آن‌ها نباشد.
پرورش دانشمندان دروغین
اما ایرادات ایدئولوژیک‌بودن روش تنها به اینجا ختم نمی‌شود. شاید حق با صادق زیباکلام بود هنگامی که از روش‌کُشی در دانشگاه‌های ایران حرف می‌زد. به این ادعا اضافه می‌کنم که روش‌های تحقیق در ایران به نوعی خلاقیت‌کش‌اند. ما در دانشگاه‌هایمان دانشمندانی حقیقی تربیت نمی‌کنیم که در راستای رسیدن به دانش می‌پویند و در راه رسیدن به حقیقت جان می‌دهند. نگاه ایدئولوژیک به روش و متعلقات آن به تولید مقالات و نوشتارهای فرمال و بی‌بنیانی منجر می‌شود که تنها به‌درد پرکردن رزومه اساتید و دانشجویان می‌خورد.
این در حالی است که این دسته از دانشجویان و اساتید شاید حتی نام متفکرانی را که از آن‌ها در مقالات یاد شده است ندانند و تنها برای منفعت خود از آن‌ها استفاده کنند. در نتیجه آنچه تولید می‌شود، بیش از آن‌که بخواهد نکته‌ای به معرفت اجتماعی ما بیفزاید، در راستای کشتن خلاقیت‌های روشی و معرفتی ما عمل می‌کند.
بحران فرهنگ دانشگاهی
اگر بخواهیم به این مسائل در سطحی کلان‌تر نگاه کنیم، آن‌گاه متوجه می‌شویم که چنین ایرادهای روشی و معرفتی ریشه در «بحران فرهنگ دانشگاهی» در ایران دارد. فرهنگ دانشگاهی، عبارت از مجموعه معانی، ارزش‌ها، نگرش‌ها و بینش‌هایی است که ما در فرآیند جامعه‌پذیری دانشگاهی به عنوان عضوی از دانشگاه آن‌ها را درونی می‌کنیم و به میانجی آن هویت دانشگاهی می‌یابیم. با این تعریف دانشگاه دیگر یک ساختمان نیست، بلکه یک اجتماع گفتمانی است که افراد زبانش را می‌آموزند و با بافت گفتمانی آن درگیر می‌شوند. مهم‌ترین کاری که چنین فرهنگی انجام می‌دهد شکل‌دهی هویت و حس تعلق است که نوعی علاقه در افراد به وجود می‌آورد تا بتوانند داوطلبانه زندگی خود را در راه کسب معرفت وقف کند. فرهنگ همواره در دانشگاه‌های ما موجود بوده است، اما نه فرهنگی دانشگاهی. فرهنگ هم در دوران پهلوی و هم در دوران جمهوری اسلامی با فلسفه سیاسی و ایدئولوژی گره خورده و سعی شده است که ایدئولوژی زمانه (تلقی از ملیت، آموزه‌های دینی) به دانشجویان آموزش داده شود. اما نه در دوران قبل از انقلاب و نه بعد از آن، فرهنگ یادگیری و یاددهی، فرهنگی دانشگاهی که ارزش‌های معطوف به دانشگاه را ترویج کند، در سیاست فرهنگی دانشگاه قرار نداشته است. ما تمام امکانات عینی و مادی دانشگاه را فراهم کرده‌ایم، اما لایه‌های نرم‌افزاری را نه. جامعه‌شناس، مردم‌شناس، مورخ، فیلسوف و ادیب نوعی تخصص نیست، بلکه نوعی شیوه زیستن، درک‌کردن، احساس‌کردن و عاطفه‌ورزی است. باید بتوان در خلوت زندگی شخصی خویش، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، فلسفه، مطالعات فرهنگی، تاریخ و هنر را زیست. از این نظر، ما اگر بخواهیم دانشگاه را تعریف کنیم، علاوه بر ساختمان، کتابخانه، کلاس درس و تکنولوژی‌های آموزشی، به فضایی نیاز دارد که انرژی‌های عاطفی و سنت‌های فکری به ما بدهد. انسان دانشگاهی باید به مجموعه سرمایه‌های فرهنگی، مانند عادت به خواندن، نوشتن، گفت‌وگوکردن و دیدن و شنیدن دست پیدا کند. به قول شوپنهاور، بزرگ‌ترین بحران انسان آینده، بحران کم‌حوصلگی انسان میان‌مایه است. انسان دانشگاهی قرار نیست انسانی میان‌مایه باشد. او نباید لب مطلب را بداند بلکه باید آمادگی نقدکردن و نقدشدن را داشته باشد و تفکر انتقادی را به مثابه شیوه‌ای از زیستن و نگریستن به ابژه‌های اطراف خود بیاموزد. همچنین، انسان دانشگاهی در مقام متفکر و تولیدگر دانش باید بتواند تا حدودی بی‌طرفی را حفظ کند.
یعنی برای رسیدن به اهداف خود در واقعیت دستکاری نکند. این دستکاری نوعی دروغ‌گویی است. کسی که می‌تواند آشکارا درباره واقعیات اجتماعی دروغ بگوید، انسان آکادمیک نخواهد بود؛ بنابراین علت این‌که ما نتوانسته‌ایم انسان آکادمیک تولید کنیم، وجود چنین مولفه‌هایی است. روش به مثابه ایدئولوژی در آکادمی‌های ما نقش بازی می‌کند و عموما ظاهرگرایی علمی جایگزین علم واقعی می‌شود. ما از ابتدای پیدایش علوم انسانی- اجتماعی به صورت مدرن، با مفهومی به نام فرهنگ دانشگاهی، علم، یادگیری، یاددهی و آموزش سروکار نداشته‌ایم. این اصطلاحات از ابتدای تاسیس دانشگاه در ایران، با روح و محتوای دانشگاه مشتمل بر ارزش‌ها، بینش‌ها و نگرش‌ها و هنجارهایی که دانشگاه را به عنوان یک اجتماع گفتمانی تعریف کرده است، برای ما بیگانه بوده‌اند و تمامی این امور به ناکارآمدی علوم اجتماعی و انسانی در ایران منجر شده است.
فقدان جهان بین‌الاذهانی
اما مشکلات ما در فقدان فرهنگ دانشگاهی، تنها به کمبود انسان دانشگاهی، ایدئولوژیک‌شدن روش‌های تحقیق و بحران فرهنگ دانشگاهی محدود نمی‌ماند. مشکل ما در فقدان سنت فکری و اندیشه به گستره رشته‌های تحصیلی نیز بسط می‌یابد. به این معنا که دانشگاه‌های ما نبود سنت‌های رشته‌ای را نیز حس می‌کند که بر زبان رشته‌ها مشتمل است.
به عقیده من دانشگاه نوعی قبیله است؛ زبان و رمزگان نمادین دارد. رشته‌های دانشگاهی نیز حکم قبیله‌ها را دارند. جامعه‌شناسی یک قبیله است، تاریخ، هنر، مردم‌شناسی قبیله‌ای دیگر. این قبایل دانشگاهی باید بتوانند در سرزمینی که استقرار یافته‌اند مرزهای نمادین خودشان را برسازند. البته نه به این معنا که تعصبات رشته‌ای ایجاد شود. نه! باید بتوان به زبان رشته سخن گفت و به صورت میان‌رشته‌ای با یکدیگر تعامل کرد. متاسفانه در دانشگاه‌های ایرانی روابط بین گروهی و میان‌رشته‌ای وجود ندارد. این نبود گفت‌وگو البته از آن رو نیست که هویت‌ها به صورت مطلقی شکل گرفته‌اند چراکه اگر شکل گرفته بودند، پیوندهای میان‌رشته‌ای به وجود می‌آمد، بلکه دقیقا از آن رو است که سنت‌های رشته‌ای شکل نمی‌گیرد.
اگر این سنت‌ها شکل می‌گرفتند باید میان دارودسته‌های آکادمیک رقابت به وجود می‌آمد و مرزهای نمادین هر رشته برساخته می‌شد، اما مشکل آکادمی ما این است که ما این سنت‌ها را ایجاد نکرده و قبیله‌ها را شکل نداده‌ایم؛ گویی همگان در حکم یک پیکر هستند. برای همین، هیچ‌کس با فرد دیگر اختلاف‌نظر پیدا نمی‌کند. از آنجا که زبان‌های مختص به رشته‌ها وجود ندارد، گفت‌وگویی هم در نمی‌گیرد و از پس آن انرژی عاطفی در سنت آکادمیک منتقل نمی‌شود. یکی دیگر از مولفه‌های جهان بین‌الاذهانی دانشگاهی، پرورش قهرمان‌های رشته‌ای است؛ این قهرمانان اسطوره‌های علم هستند.
از آنجا که علوم و رشته‌های تحصیلی مقوله‌هایی انتزاعی‌اند، باید بتوان به کمک المان‌هایی آن‌ها را مصور کرد. جوایزی که دانشگاه‌های غربی تعیین می‌کنند، برای چنین هدفی و نیز برای پروریدن افرادی است که در سنت رشته‌ای یکه‌تاز عرصه خود بوده‌اند؛ از جمله این جوایز می‌توان به جوایز «سی رایت میلز»، «گولدنر» و «مارگارت مید» اشاره کرد؛ جایزه «سی رایت میلز» یا «گولدنر» را در نظریه انتقادی به جامعه‌شناسان انتقادی می‌دهند و جایزه «مارگارت مید» را به مردم‌شناسان. کسانی که به دریافت چنین جوایزی موفق می‌شوند کسانی هستند که به واسطه مشاهده شیوه زندگی‌شان، می‌توان علم را به صورت مادی، ملموس و انضمامی تجربه کرد. این قهرمان‌ها نشانه‌هایی دارند که تولید انرژی عاطفی می‌کنند. به وسیله این نشان‌ها و به میانجی آیین‌هایی قهرمانان علم را تولید می‌کنیم. نباید از یاد برد که قهرمان‌پروراندن به آیین و علم و به اسطوره نیاز دارد. این اسطوره‌ها را البته دولت تعیین نمی‌کند، بلکه آن‌ها به صورت خودجوش و در قاعده هرم اجتماعی تعیین می‌شوند و اجتماعی- علمی هستند. اگر جایزه «سی رایت میلز»، «گولدنر» یا «مارگارت مید» کماکان وجود دارند، به دلیل سهمی است که این بزرگان در علم جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی و میان مردم داشته‌اند؛ آنان قهرمانان سپهر مدنی‌اند قهرمانانی که از میان مردم برگزیده شده‌اند؛ بنابراین وجود چنین نمادهایی در بافت رشته‌های موجدشان معنا پیدا می‌کند؛ درست مانند کاری که کلیسا برای مومنان خودش انجام می‌دهد.
در کلیسا نیز نمادها و شمایلی می‌بینیم که راهبان و متولیان آموزه‌های دینی برای جاانداختن نقش قهرمانان خود ساخته‌اند. در کنار فقدان چنین قهرمانانی باید از نبود مباحثات در کلاس‌های درس نیز یاد کرد. در دانشگاه‌های غربی سرمایه‌گذاری‌های گسترده‌ای برای درونی‌کردن سنت مباحثه انجام شده است.
روالی که در این دانشگاه‌ها طی می‌شود چیست؟ از سال 1980 به بعد، آموزش‌وپرورش بریتانیا، سرمایه‌گذاری‌های کلانی در این زمینه انجام داده و مباحثه جزء لاینفک فارغ‌التحصیل‌شدن از یک دانشگاه است. به این معنا که شما بدون وجود شریک آکادمیک خود نمی‌توانید دوران تحصیلتان را به سرانجام برسانید. وظیفه شریک آکادمیک شما این است که نوشتارها و کارهای کلاسی‌تان را بخواند، نقد کند، در مباحثات شما را یاری رساند و نتایج آن را به کلاس و به شکل متاخرتری به دانشگاه اعلام کند. شما نیز به تبع چنین وظیفه‌ای در مقابل و قبال شریک خود خواهید داشت. چیدمان صندلی‌ها در کلاس نیز به‌گونه‌ای است که کسی مورد خطاب قرار نگیرد و مباحث الزاما مبتنی بر گفت‌وگو و مباحثه باشد.
این‌چنین مشاهده می‌شود که آموزش و فرهنگ آکادمیک در دانشگاه‌های غربی عملا همسو با ارزش‌های دموکراتیک و آموزه‌های اجرایی یا performative است. با چنین نگره‌ای به فرهنگ دانشگاه و یادگیری، ما در صد سال گذشته، نه تنها قهرمانی تربیت نکردیم، بلکه به محض آن‌که کسی به‌صورت خودجوش و خودبنیان خواسته است قهرمان باشد، آن را از میان برده و از او ترسیده‌ام.
چه باید کرد؟
در نتیجه تمام مولفه‌هایی که در اینجا گفته شد باید بگویم که عمده‌ترین مشکل علوم اجتماعی و انسانی در ایران نبود فرهنگ دانشگاهی است. در نتیجه چنین فقدانی ما در بیشتر مواقع بذرهایی که می‌کاریم، نکشته از دست می‌روند و سرمایه‌هایمان را به باد می‌سپاریم. ما باید بتوانیم جریان علوم اجتماعی در ایران را به یک جریان علم خلاق موثر و مفید تبدیل کنیم و اگر بر سر امری جز این جهد کنیم و دانشگاه‌ها و فرهنگ موجود در آن‌ها را اصلاح نکنیم با مشکلاتی بیش از آنچه هم‌اکنون با آن روبه‌رو هستیم، مواجه خواهیم بود.
دانشگاه به‌مثابه ابژه
گفتنی‌ها و انتقادات درباره فرهنگ دانشگاهی ایران کم نیستند. اما شاید بهتر باشد نقیصه‌های موجود درباره این فرهنگ را در بستر یک کلیت اجتماعی قرار دهیم و از آن منظر به‌ آن بنگریم. کندن دانشگاه از بستر سیاسی و اجتماعی جامعه ایران و ابژه‌قراردادن آن، ما را از دیگر مولفه‌های موجود در عرصه‌های اجتماعی، تاریخی و سیاسی به دور خواهد کرد. آن‌چنان‌که رندال کالینز نیز درباره «اجتماعات گفتمانی» روبرت وسنو می‌گوید صرف این‌که افراد دور هم گرد بیایند و با یکدیگر گفت‌وگو کنند، به تولید اندیشه نخواهد انجامید؛ اندیشه مطابق با نظر باختین و براساس منطق گفت‌وگویی او، تنها مقابل اندیشه خلق
خواهد شد.
ایده مقابل ایده است که فکر تولید می‌کند. این‌چنین حتی اگر فرهنگ آکادمیک در ایران وجود داشته باشد، صندلی‌ها هم گرد چیده شوند، اندیشه و معرفت خلق نخواهد شد. ایرادهای موجود در فضای دانشگاه‌های ایران را باید در یک بستر کلان‌تر اجتماعی دید، حتی اگر این ایرادها در دانشگاه‌های ما وجود نداشته باشد، اما کماکان بافت گفتمانی جامعه پویا نباشد، راه به جایی نخواهیم برد. درواقع، آن‌چنان‌که باختین نیز معتقد است، این بافت جامعه است که باید چندصدایی باشد و در آن صداهای متعدد شنیده شود؛ چراکه در غیر این‌صورت، هماره قدرتی وجود دارد تا صداها را در دم خاموش کند، حتی هنگامی که ما صندلی‌ها را گرد چیده باشیم.
 

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,201,098
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:566
    • هفته جاری:4053