The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

سفر به شهر باث

220px-roman_baths_in_bath_spa_england_-_july_2006.jpg

عادت کرده ام برای هر چیزی ابتدا مقدمه ای بنویسم، حتی برای سفرنامه! مقدمه نوشتن کمک می کند تا از هجوم ایده ها جلوگیری کنیم و اجازه ندهیم آشفتگی نوشته هایمان را بیشتر کند. به تعبیر اُمبرتو اکو مقدمه "نقشه راهنمای یک متن" است و اگر درست نوشته شود،

به اندازه تمام متن ارزش دارد. البته من کمتر توانایی بهره برداری درست و دقیق از تمام ارزش های مقدمه نویسی را دارم. بگذریم و برویم به سراغ مقدمه.
این روزها یعنی روزهای شهریور (1391) مشغول نگارش کتابی با عنوان «مردم نگاری شهری» هستم. صدها مقاله و کتاب در زمینه شهر را مرور و از بسیاری از آنها یادداشت برداری کرده ام. شهر از کودکی برای من یکی از مهیج ترین پدیده های عالم بود. شاید زندگی در روستا به عنوان جایی بیرون و متفاوت از شهر، جذابیت شهر و زندگی شهری را برای من مضاعف کرده باشد. تا جایی که یاد دارم، تمام کودکی و نوجوانی من در این آرزو گذشت که ساکن شهر شوم و از زندگی روستایی فاصله بگیرم. اگرچه امروزه دیگر از روستا نفرت ندارم، اما اشتیاقم برای شهر بیشتر شده است و هر چه زمان می گذرد معمای شهر برایم پیچیده تر و جذاب تر می شود. این بود که چند سالی است به مطالعه شهر می پردازم. بخشی از مطالعاتم در این زمینه را در کتاب «فرهنگ و شهر: چرخش فرهنگی در گفتمان های شهر با تکیه بر مطالعات تهران» (1391) به کمک «اداره کل مطالعات اجتماعی و فرهنگی شهر تهران» منتشر کردم. انتشار کتاب «فرهنگ و شهر» در اردیبشهت امسال، نیرو و انگیزه مرا برای نوشتن و اندیشیدن در زمینه شهر دو چندان کرده است. این بود که تمام تابستان امسالم را به تحقیق و نوشتن در زمینه شهر اختصاص دادم. در این کتابم مانند کتاب «فرهنگ و شهر» در جست و جوی آموختن بیشتر "ابعاد فرهنگی شهر" هستم. تحقیقات متعدد نشان می دهند که اولاً ، فرایند شهرنشینی هر روز بیش از گذشته گسترش یافته است. ثانیاً، اهمیت فرهنگ در اقتصاد، سیاست و زندگی شهروندان و شهرها روز به روز  افزایش پیدا می کند. این پدیده ای است که از آن با عنوان "فرهنگی شدن شهر" نام می برند. علاوه بر این، تمام مطالعات موجود از این حکایت می کنند که برای شناخت شهر، ما بیش از هر زمان دیگری به "رویکرد کیفی" و روش های مختلف آن مانند تاریخ زندگی، تحلیل روایت، نشانه شناسی، تحلیل گفتمان، روش نظریه مبنایی، روش های نقد ادبی و هنری، مردم نگاری و روش های مشابه نیاز داریم. براساس این نیاز، گفتمان مطالعات شهری نیز از رویکرد کمی بسوی رویکرد کیفی تحول یافته است. اما این تحول در آکادمیای ایران هنوز به حوزه مطالعات شهری نفوذ چشمگیر نداشته است.
هنگامی که انبوه مقالات و کتاب های مردم نگاری شهری را مرور می کردم، سراپا شوق می شدم و از این که می توان به کمک مردم نگاری به زوایای پنهان و آشکار زندگی و تجربه شهری و شهرها پی برد، ذوق زده بودم. آرزیم این بود کاش بتوانم فرصت و امکان مطالعه مردم نگارانه شهری را بدست آورم. همان طور که گفتم کتابی در دست نگارش دارم، یعنی مردم نگاری شهری، با هدف معرفی این رویکرد و مطالعات انجام شده در این زمینه است. اما دلم می خواهد روزی بتوانم بجای نوشتن درباره مردم نگاری شهری، یک مردم نگاری شهری بنویسم.
در حال و هوای این اندیشه ها بودم که همسرم اکرم گفت برویم شهر باث  و استونهنج  در نزدیکی آن را ببینیم. به نظرم رسید دیدار شهر باث می تواند مطالعه مردم نگاری شهری مهیجی برایم باشد. شهر باث، "مطالعه موردی" مناسبی برای فهم "پدیده فرهنگی شدن" است. سفر هم حتی یک روزه اش، ابزار مناسبی برای مطالعه مردم نگارانه است. در واقع، سفر کردن برای مردم نگاران همیشه هم فال است و هم تماشا. مردم نگاری به عنوان نوعی شیوه نگریستن، تجربه کردن و شناختن جامعه و فرهنگ، در هر موقعیت و مکان و زمانی می تواند مفید باشد، به شرط این که بخواهیم و بتوانیم از این روش کارآمد استفاده کنیم. تاکنون در کتاب ها و نوشته هایم از این روش مکرر استفاده کرده ام. استفاده از روش "مردم نگاری سفر"، روشی که بطور مکرر از آن سود برده ام، فواید زیادی دارد. نه تنها راهی برای تولید دانش است، بلکه به ما این فرصت را می دهد تا دانش را در زندگی شخصی و خانوادگی خود بکار ببریم. اکرم هم چون می داند سفرهای خانوادگی ما معمولاً با یادداشت های مردم نگاری من همراه می شود، اشتیاق بیشتری برای سفر کردن دارد.
فرهنگ هم از این که من گاه و بیگاه از دانش و روش رشته تحصیلی ام در امور خانه و خانواده استفاده می کنم، خوشحال است. سفرنامه نویسی های من در نتیجه حرفه ام یعنی مردم نگاری است. فرهنگ چند روز پیش می گفت «بابا برای من خیلی جالب است که تو آنتروپولوژی را برای کمک به ما و در مسائل خانه و گفت و گوهای خانوادگی بکار می بری. برایم جالب است که رشته و تخصص خودت را برای ما هم مفید کرده ای». البته منظور فرهنگ نوشتن سفرنامه از «سفرهای خانوادگی» نبود، بلکه بیشتر به این توجه داشت که بطور منظم و دائم با تکیه بر دانش های علوم اجتماعی، موضوعات خانوادگی را تحلیل می کنم یا برای راهنمایی و تربیت فرهنگ از ایده های علم اجتماعی کمک می گیرم. این عادت را بدست آورده ام که هر گاه مطلبی می خوانم یا می نویسم، آن را متناسب با علایق و نیازهای اطرافیانم بویژه خانواده ام، بازگو کنم. تجربه نشانم داده است که اغلب این ایده ها برای دیگران هم مفید و جذاب است. اگرچه گاهی نیز دلپذیر نیست!
شهر باث از جمله مکان هایی بود که از همان ده دوازده سال پیش که به انگلستان آمدیم، حرفش بود که باید به دیدن آن برویم. چیزی که بیش از همه جلب توجه می کرد، نام شهر بود، یعنی حمام. ابتدا گمان می کردم که شاید واژه bath معناهای دیگری هم دارد و نام این شهر نمی تواند حمام باشد. اما باث به همان معنای حمام است و این شهر نیز به دلیل وجود "حمام های تاریخی" آن به این اسم شهرت دارد. الان بخاطرم آمد که در سال های 1367 و  1368 در دوره کارشناسی ارشد، استاد فقیدمان جناب آقای دکتر محمود روح الامینی هم در زمینه تاریخ حمام برای مان صحبت می کرد، اشاره ای داشت به حمام هایی که رُمی ها در بریتانیا ساخته اند. وقتی اکرم پیشنهاد دیدن از باث را داد، دانش من، فرهنگ و اکرم از این شهر به همین اندازه بود که این شهر جای تاریخی و دیدنی است و مهمترین مکان تاریخی آن نیز حمام های رومی ها در آن است.
پسرم فرهنگ هم از رفتن به باث استقبال کرد. از اینرو، اکرم هم فوراً با شرکت «پِرِمیِیم تور» هماهنگ کرد و برای جمعه سی و یکم آگوست مصادف با دهم شهریور  خودمان بلیط گرفت. ما هم این سفر را رفتیم. اما برای این سفر مقدمات چندانی فراهم نکردیم. از جمله کارهایی که انجام ندادیم، کسب "دانش عمومی و فرهنگی" درباره مقصد سفر.  بر خلاف همیشه که قبل از سفر جستجویی درباره شهری که می رویم، می کردم، این بار منتظر ماندم تا چیزهای تازه را از نزدیک تجربه کنم. اگرچه این راهبرد درستی نیست. به تجربه آموخته ام هر قدر درباره مکان و محلی بیشتر بدانیم، هنگام بازدید و حضور در آن، بیشتر مجال آموختن، لذت بردن و تجربه کردن را داریم. عکس این نکته نیز درست است، یعنی هر قدر دانش ما از محلی کمتر باشد، به همان مقدار تعامل ما با آن محل کمتر خواهد بود. علاوه بر آن، به تجربه آموخته ام که بعد از بازدید از جایی، انگیزه ام برای دانستن بیشتر درباه آن جا بیشتر می شود و معمولاً شروع به مطالعه درباره آن می کنم. اگر قبل از سفر درباره آن جا تحقیق نکرده باشم، افسوس می خورم که کاش این اطلاعات را وقتی آن جا بودم، داشتم. نوش داروی بعد از مرگ سهراب!  به این دلیل به این نکته - یعنی جستجو برای شناخت بیشتر شهرها قبل از سفر به آنها – تأکید می کنم که دست یافتن به اطلاعات تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی درباره شهرها و مکان ها امروزه بسیار آسان و ارزان است. ما با یک جستجوی اینترنتی از طریق ویکیپدیا می توانیم چشم انداز کلی و اطلاعات اولیه ضروری و لازم درباره شهرها را بدست آوریم.  بگذریم.
 
• آغاز سفر
ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدیم. هوا خُنک بود. اکرم هواشناسی را چک کرده بود و گفت امروز بارانی نخواهد بود. اما بهتر است کُت تنم کنم. ششم و نیم از خانه زدیم بیرون. ساعت هشت به ایستگاه ویکتوریا رسیدیم و هشت و نیم سوار اتوبوس شدیم. سفری یک روزه بود و نیاز به حمل بار و بُنه نداشتیم. فرهنگ کتاب «ایزاک نیوتون» نوشته جیمز گلیک ، اکرم هم کتاب «ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند»، دفتر شعر سید علی صالحی (1389) و من هم  کتاب «افسون زدگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار» شاهکار داریوش شایگان را با خودم برداشتیم تا در فرصت هایی که پیش می آید مطالعه کنیم. این کتاب را پیش از این مطالعه کرده بودم اما از جمله آثاری است که آن را باید بیش از یک بار خواند.
فرهنگ هنوز کمی خواب آلود بود، اکرم در فکر سفر  و من از همان ابتدا خواندن افسون زدگی را شروع کردم، اتفاقی که تا پایان روز ادامه یافت؛ چیزی که اصلاً آن را گمان نمی کردم. وقتی در قطار و بعداً در اتوبوس بودم، برخلاف گذشته ها، دیگر چندان کنجکاوانه قطار و اتوبوس، آدم ها و محیط را نگاه نمی کردم. کتاب افسون زدگی برایم مهیج تر بود. اگر کتاب «مردم نگاری سفر» (1390) مرا خوانده باشید، دیده اید سفرنامه های مختلفی به برخی شهرهای بریتانیا داشته ایم و از هر کدام نیز سفرنامه ای نوشته ام. تا جایی که یادم می آید از شهرهای گلاسگو، ادینبورو، یورک، گریت یارموث، وینزر، و روچستر دیدن کرده و سفرنامه نوشته ام. احتمالاً بیشترین حجم نوشته هایم درباره لندن باشد. وقتی در قطار و اتوبوس بودم احساسم این بود که دیگر حرف های گفتنی چندانی در زمینه شهرهای بریتانیا که بتوان در حد یک سفرنامه نوشت، وجود ندارد.
در ایستگاه ویکتوریا به اطلاعات مراجعه کردیم و گفتند «خروجی 3» منتظر بایستد و راهنمای تور شما را صدا می زند. چند دقیقه بعد، مرد شست ساله ای با چهره ای خندان و بسیار پر انرژی جلو ما ظاهر شد و گفت «آنها که راهی باث و استونهنج هستند دنبال من سوار اتوبوس شوند». خُب، به این ترتیب سفر ما آغاز شد. خودش و راننده را معرفی کرد. گفت من آیِن  هستم و ایشان هم نِیثن  راننده». اتوبوس تقریباً پر بود، اما چند صندلی خالی هم داشت. ما ردیف سوم نشستیم و فرهنگ هم صندلی کناریش خالی بود و می توانست راحت تر باشد. در فرهنگ اتوبوس سواری ایرانی، ردیف سوم بهترین صندلی است زیرا نه زیادی به راننده نزدیک است و نه زیادی از آن دور! کمی با اکرم درباره پیشرفت هایی که در زمینه توسعه اتوبوس در ایران رخ داده صحبت کردیم و گفتم اتوبوس های بین شهری در ایران هم به همین شکل اتوبوس های اینجاست. صندلی ها بزرگ، اتاقک راننده مستقل از مسافران و مبلمان اتوبوس مانند مبلمان خانه ها، تمیز و راحت.
اما فناوری های ما یکی شده اند، فرهنگ هنوز کار خودش را می کند. از همین ظواهر هم می شود دید که چگونه فرهنگ مانع از یکی شدن معنا و کاربرد فناوری ها می شود. کافی است کمی دقت کنیم و چیزهای را که می بینیم با یکدیگر مقایسه کنیم. وقتی سوار اتوبوس می شدم، چیزی که جلب توجهم کرد این بود که بر روی هیچ اتوبوسی ندیدم اشعار مذهبی، عاشقانه یا طراحی و نقاشی کشیده باشند. اتوبوس ها زیبا و ساده بودند. بطور کلی سنت "ماشین نویسی" در بریتانیا با سنت ماشین نویسی در ایران تفاوت دارد. ماشین نویسی در غرب عموماً با هدف "تبلیغات تجاری" انجام می شود. البته این نیز تنها در زمینه اتوبوس ها و اتومبیل های داخل شهری مجاز است و نه اتوبوس های بین شهری. در ایران کامیون ها، اتوبوس ها و ماشین های سواری، معمولاً تربیون یا پایگاه خودبیانگری طبقات فرودست اجتماعی است، اگرچه گاهی طبقات فرادست نیز از این تربیون استفاده می کنند.  یکی از سرگرمی های من خوانندن کلمات قصار بر روی ماشین هاست. همه ما با این جملات آشناییم «رفیق بی کلک، مادر»، «این سالار به عشق ابوالفضل می تازد»، «یک کیلو باش، آدم باش!»، «دریا ی غم، اردک ندارد!»، و «زندگی، نگه دار پیاده می شوم!».
اتوبوس حرکت کرد. از خیابان های لندن می گذشتیم در حالی که برای من چندان حس کنجکاوی بر نمی انگیخت تا توریست وار شهر را رصد کنم. اما بقیه مسافران که همراهان ما در تور بودند، شهر را با دقت زیر ذره بین داشتند. آیِن با تک تک اعضای تور احوال پرسی کرد و پرسید از کجا آمده اند. این راهی بود تا با همسفران چینی، آمریکایی، ژاپنی و انگلیسی آشنا شویم. آین لهجه خاصی داشت و برای من گوش دادن به سخنانش تنها با دقت کردن و تمرکز کامل ممکن بود. به مطالعه افسون زدگی جدید ادامه دادم و هر گاه نکته جالبی می گفت فرهنگ و اکرم  آن را برایم بازگو می کردند. مسیر تور را توضیح داد و اینکه ابتدا به شهر باث می رویم و بعد از آن به دیدن استونهنج، و در نهایت به لندن باز می گردیم. نمی دانم دقیقاً از کجا می گذشتیم اما اکرم گفت تا به حال از این منطقه گذر نکرده ام. خیابان ها سر سبز و بناها تاریخی بودند. بناها در لندن نظم خاصی دارند. قوانین ساخت و ساز شهرداری اجازه نمی دهند در یک خیابان ارتفاع بناها متفاوت باشد. همچنین مردم نمی توانند در محله مطابق میل و سلیقه شان، هر طور خواستند، خانه سازی کنند. هر خیابان دارای سنت و هویت معماری ویژه ای است. رنگ و نمای بناها نیز باید در هر خیابان یک دست باشد. این موضع باعث شکل گیری نوعی زیباشناسی شهری می شود و از بی نظمی نشانه شناختی شهر جلوگیری می کند. این قوانین در نواحی و محلات تاریخی و ثروتمند نشین، سخت گیرانه تر است.
• جیلینگام
همین طور که مطالعه می کردم، گوشه ای از ذهنم به این مشغول بود که سفرنامه یا یادداشتی از این سفر کوتاه تهیه کنم. کمی هم از خودم دلخور بودم که چرا از سفر چند روز پیشترمان یادداشتی ننوشتم. چند روز قبل به شهر جیلینگام ، زادگاه دیوید هاروی ، جغرافیدان و شهرشناس معروف رفتیم. شهر کوچکی است با صد هزار نفر جمعیت و سرسبز و دوست داشتنی. اما در این شهر، تاریخ و طبیعت چندان باشکوهی ندیدیم؛ با رخداد قابل گفتنی هم مواجه نشدیم. این سفر ما تنها یک "تجربه فراغتی" و سفر کوتاه خانوادگی بود. شنبه بود و روز پایان هفته و تعطیل، و هوا آفتابی و دلپذیر بود و در مرکز شهر در «پارک ساحلی رودخانه» مسابقات دو میدانی برگزار می کردند. کمی این مسابقات را نگاه کردیم. مثل این بود که یک روز تعطیل مردم برای تازه کردن هوا به پارک آمده اند، افراد و خانواده ها به شیوه شرقی ها در گوشه و کنار نشسته بودند و با سگ ها و بچه های شان سرگرم بودند. پارک شلوغ نبود.
طبیعتاً در این شهر از گردشگران هم خبری نبود. چهره شهر نشان می داد که شهر چند فرهنگی نیست و سفید پوستان مسیحی بومی، تنها ساکنان این شهرند. این واقعیت است که چند فرهنگی شدن در اروپا عمدتاً پدیده کلانشهرهای اروپایی است. هر قدر شهر کوچک تر می شود، تعداد مهاجران و اقوام غیر بومی آن کمتر می شود. شاید دلیل اصلی این امر کمبود فرصت های شغلی برای مهاجران و نبود فضای اجتماعی باز همراه با تسامح و مدارای فرهنگی که پذیرای دیگر یا غیر باشد، است. اگرچه این شهرها نیز کم کم در فرایند جهانی شدن دگرگون می شوند.
شاید تنها نکته جالب، آشنایی ما با داود بود، که در بازار شهر اغذیه فروشی داشت. داود از کُردهای کرمانشاه خودمان است و بیست سال پیش به بریتانیا مهاجرت می کند. در این بیست سال یک مدرک مهندسی کامپیوتر می گیرد و در محله بریکستون لندن اغذیه فروشی می زند. اما به دلایلی اکنون به جیلینگام آمده و مغازه اش را در این شهر کوچک دایر کرده است. کمی از وضعیت لات و لات بازی و خشونت های محله بریکستون لندن برای ما تعریف کرد، و اینکه چگونه با سیاهپوستان لات آنجا جنگیده است. به قول خودش که «اگر آنها سیاهپوست اند، من هم کردم و جنگجو». گفتم اغذیه فروشی با مهندسی کامپیوتر چه ارتباطی دارد؟ گفت: «چهل سالگی شروع کردم به درس خواندن تا بچه هایم را به تحصیل تشویق کنم و به آنها نشان دهم تحصیل مهم است».
جیلینگام یکی از شهرهای جدید بریتانیاست. این شهر در سال 1903 صاحب شهردار می شود. مهمترین شهرت جیلینگام باشگاه فوتبال آن است که به اسم شهر معروف است. این شهر کوچک یک روزنامه محلی هم به اسم میدوی مسنجر  و دو روزنامه رایگان هم به اسم میدوی اکسترا و یور میدوی دارد. ما در شهر یک مرکز آموزش نظامی هم دیدیم. البته نباید از یاد برد که در تمام شهرهای بریتانیا همیشه یک روخانه هست. روخانه میدوی هم منبع خیر و برکت این شهر است. می بینید که روزنامه ها و مراکز اصلی این شهر کلمه میدوی را با خود دارند. ما هم چند ساعتی که در جیلینگام بودیم به ساحل میدوی رفتیم. یک شهربازی کوچک با انواع و اقسام دستگاه های بازی که امروزه در اغلب شهرهای ایران وجود دارد، در ساحل میدوی ساخته اند. یک ساعتی در ساحل قدم زدیم و بویژه از تماشای قایق رانی در روخانه لذت بردیم. یکی از سرگرمی های مردم جلینگام قایق رانی در رودخانه است. ده ها قایق در رود بود، اما حتی یک قایق کرایه ای وجود نداشت که اگر گردشگری هوس کرد، آن را سوار شود. جیلینگام مثال یک شهر کاملاً غیرتوریستی در بریتانیاست.
بهر حال، آن سفر یک روزه ما بدون نوشتن یادداشت و سفرنامه گذشت. شاید دلیل آن این بود که شهر چیزی نداشت که حس و حال نوشتن را در من برانگیزد. البته می دانم "هنر نوشتن وقتی آشکار می شود که بتوان از چیزهای پیش پا افتاده و بیش از حد معمولی، سخن گفت. بویژه برای من مردم نگار، سخن گفتن از چیزهای روزمره بیش از چیزهای شگفت انگیز ارزش دارد. هنر مردم نگاری این است که بتواند مانند یک رمان نویس از زندگی روزمره "آشنایی زدایی" کند و امر معمولی را برای ما به امری قابل تأمل بدل سازد. همان طور که می بینید در اینجا اشاره های کوتاهی به جیلینگام کردم. اگر یادداشت های بیشتری تهیه کرده بودم، اکنون می توانستم بین شهر باث که یک شهر تاریخی و توریستی است با جیلینگام که بر عکس آن است، مقایسه کنم.
• افسون زدگی
شایگان در افسون زدگی جدید کمر همت بسته تا جانانه از مدرنیته و پیامدهایش دفاع کند. در مقدمه می نویسد «اگر نوری باشد، جز از غرب نخواهد آمد» (ص 22). به اعتقاد شایگان «مدرنیته ناآگاهانه به درون کُد زنتیکی فرهنگی انسان امروز رخنه کرده است» (ص 74).  شایگان که امروزه در ردیف اندیشمندان بزرگ جهان است و جایزه بین المللی صد هزار دلاری  «جایزه گفتگوی جهانی»  سال 2009 را از آنِ خود کرد، نظریه پرداز و فیلسوف تأثیرگذاری در تاریخ فرهنگی معاصر ایران است. به اعتقاد شایگان «مفروضات مدرنیته هر چه که باشد، به هر حال از لحاظ عملی کاراست ولو صرفاً در زمینه قوانین، نهادها، تضمین حقوق فردی، تفکیک قوای سیاسی و جامعه مدنی (ص 28). به اعتقاد شایگان «ادیان تاریخی در زمینه مباحث اجتماعی، سیاسی و حقوقی حرف تازه ای برای گفتن ندارند... ادیان که قرن هاست همان مضامین کهنه خداشناختی را تکرار می کنند، خدای خود را بی جان کرده اند و از او صورتی صرف ساخته اند... ادیان با تمایل مفرط به قدسی کردن عالم، قداست خود را از میان برده اند... هنگامی که دین بخواهد در قلمرو عمومی وارد عمل شود، به اندازه همان ایدئولوزی های لائیکی که قصد مبارزه با آنها را دارد عقیم و بی ثمر می شود» (ص 33).
بگذریم! این کفر گویی ها خوبیت ندارد. اکرم معتقد است خواندن اینها خطر دارد چه رسد به نوشتن شان! بهر حال، به قول شایگان «نغمه فرهنگی جهان چند صدایی است» (ص 39)؛ در چنین جهانی سخت می توان گوش و هوش خود را صرفاً با نغمه ای خاص و "تک صدا" هماهنگ کرد. بویژه برای افراد مهاجر و هویت های مرزنشین مانند ما، فرار کردن از نغمه چند صدایی جهان دشوار تر است. به اعتقاد شایگان «در روزگار ما تنها مهاجران و خانه به دوشان سیار می توانند در کلاف سر در گم دنیاهای بهم پیوسته در هزار توی آگاهی چند رگه امروز، راهی برای خود بیابند» (ص 180). البته ما نیز انباشته از تناقض های فرهنگی گوناگون هستیم. باز به تعبیر شایگان «روز با آمار سروکار داریم، و شب با فال بینان مشورت می کنیم» (ص 43).
 
اتوبوس به راهش ادامه می داد و من مشغول خواندن افسون زدگی جدید بودم. هر قطعه این کتاب انباشته از ایده هایی است که اصلی ترین مناقشات فرهنگی، فکری و سیاسی امروز جامعه ما را آشکار می کند. اگر بخواهم افسون زدگی جدید را روایت کنم هرگز به باث نمی رسیم!
مسیر تماماً سرسبز و زیبا بود. یک بار دیگر این پرسش همیشگی برای مان پیش آمد که صنایع و کارخانجات بریتانیا کجا هستند؟ ما تاکنون نه در شهرها و نه در بیرون هیچ شهری و نه در بیابان های بریتانیا، هیچ کارخانه بزرگی ندیده ایم. اما تا دل تان بخواهد اطراف شهرها و بیابان ها گاو، گوسفند و مزارع بزرگ و سر سبز می بینیم. اکرم مطابق معمول از صحنه زیبای طبیعت و مزارع عکس و فیلم می گرفت.
آیِن نزدیکی های شهر باث درباره تاریخ و جاهای دیدنی این شهر توضیح داد. سعی می کرد توضیحاتش را با چاشنی شوخی و خنده همراه کند تا به ما خوش بگذرد. این نیز یکی از مهارت های حرفه ای راهنمایان تور است که نه تنها با گردشگران مهربان و خوشرو باشند، بلکه باید شوخ طبع و پر اطلاع دیده شوند. یکی از نکات دیدنی شهر تپه ها و فراز و نشیب آن بود که از فاصله دور می شد این فراز و نشیب ها را دید، گویی شهر را بر روی تپه ای بزرگ بنا کرده اند.  شهرهای کوچک بریتانیا، شباهت بسیاری به روستاها دارند. مانند روستاها سر سبز و انباشته از درخت اند، اطراف آنها را گله های گاو و گوسفند پر کرده است، حال و هوای تاریخی بناها و معماری شان، گذشته های دور و تاریخی و سنت را تداعی می کند، و وجود کلیساها با گنبدهای سر به فلک کشیده شان، یادآور مذهب و ایین های دینی است. حتی جاده های باریک و کشیده شده در بستر مزارع شان، بیش از هر چیز دیگر ما را به یاد شهرک ها و روستاهای شمال ایران می اندازد. وقتی به باث نزدیک می شدیم، به اکرم گفتم اطراف باث حال و هوای اطراف خوی را دارد.  
هر چه به باث نزدیک تر می شدیم، آین هم توضیحات بیشتری درباره مکان های دیدنی و غذاهای باث می داد. پیشنهاد کرد ناهار در پاب بخوریم زیرا پاب ها غذاهای بهتر و احتمالاً ارزان تری دارند.
• اینجا باعث است
ساعت یازده در مرکز شهر باث در بوگ آیلند  پیاده شدیم. مقرر شد تا ساعت یک و نیم مطابق میل خودمان در شهر گردش کنیم و غذا بخوریم و بعد از یک و نیم تا دو نیم همراه آین به دیدن نقاط دیدنی شهر برویم و ایشان هم ما را راهنمایی کنند. همه از هم جدا شدیم.
غلغله جمعیت گردشگر بیش از هر چیز دیگر توجه ما را بخود جلب می کرد. حضور انسان ها در هر جایی بویژه در فضاهای عمومی شهری، احساس و گرمی خاصی تولید می کند. وقتی می دانی که همه این جمعیت برای لذت، یادگیری و دیدار در اینجا گردهم آمده اند، همان احساسی را پیدا می کنی که زائران دینی در مکان های قدسی دارند. مکان های توریستی، معابد دنیای پسامدرن امروزی هستند. چهره های خندان، کنجکاو، و در عین حال غریبه گردشگران در مکان هایی مانند بوگ آیلند بیش از کلیسای بزرگ "باث اَبی" و سالن های تئاتر و موسیقی باشکوه سنگی تاریخی، توجه آدم را بخود جلب می کند. اولین چیزی که به آن خیره شدم، دو نفر بودند که بصورت مجسمه در جلو کلیسا ایستاده بودند و با ژست های مجسمه وارشان، هنرنمایی می کردند. باید پولی در کاسه شان می انداختی تا با آنها عکس یادگاری بگیری. حتماً شما هم از این آدم های مجسمه ای در شهرهای اروپایی دیده اید. هنوز در ایران این روش کاسبی و هنرورزی را ندیده ام!
چند قدم جلوتر سمت راست حمام های تاریخی باث قرار داشت. مسلماً چیزی که بیش از همه ما را وسوسه می کرد، دیدار از حمام های تاریخی باث بود، جایی که رومن ها آنها را ساخته اند و نام این شهر از آن سرچشمه می گیرد. وارد سالن شدیم و در صف ایستادیم. قیمت بلیط را پرسیدیم گفتند برای سه نفر می شود پنجاه پوند. از بیرون سالن های حمام دیده می شد. با هم مشورت کردیم که آیا دیدار از این سالن ها ارزش پنجاه پوند را دارد؟ و نتیجه گرفتیم که نه! خلاصه به نحو حیرت انگیزی از دیدار حمام ها منصرف شدیم! در حالیکه همچنان مردد بودیم که برویم یا نه، سالن را ترک کردیم و به قدم زدن در شهر پرداختیم.
• معماری باث
همیشه گفته ام که قدم زدن در شهر یکی از بهترین راه های تجربه کردن و شناختن شهر است. مقاله مشهور دو سر تو  با عنوان «قدم زدن در شهر: تمرین زندگی روزمره» (1993)، چشم انداز و روش تازه ای برای شناخت و تجربه شهر فراهم کرد. به اعتقاد دو سر تو قدم زدن در شهر منطق خاص خود را دارد. کسی که در شهر قدم می زند معنای از پیش داده شده به شهر را از آن می گیرد و معانی جدیدی از شهر می آفریند. بنابر این کارکردی که هریک از ما به هر یک از عناصر زندگی روزمره و عناصر شهر می دهیم، ممکن است کاملاً متفاوت از هم باشد. به اعتقاد دو سر تو  در حین راه رفتن در شهر٬ مکان به معنا تبدیل می شود. در شهر و به هنگام پرسه زنی در خیابان ها، هر یک از ما خالق معنی هستیم و به تبع آن خالق نشانه.  زندگی روزمره وقتی که در شکاف ساختارهای بزرگ تر قدرت صورت می گیرد، ارزش خاصی دارد. کسی که در شهر قدم می‌زند، نظم شهر را به پرده‌ی ابهام می‌برد. دوسرتو از طبقه‌ی صد و دهم مرکز تجارت جهانی که آن موقع هنوز دستخوش بازی انفجار نشده بود، مَنهَتَن را نگاه می‌کند. او به تفاوت‌ها و تضاد‌هایی که در شهر وجود دارد و‌ به افراط و تفریط ‌ها توجه می‌کند. نظاره‌گر، شهری متشنج را در اوج آرامش نگاه می‌کند. بالا رفتن تا بلندترین نقطه‌‌ی مرکز تجارت جهانی به معنای بیرون رفتن از چنگال شهر است. چنگالی که سرشار از قوانین ناشناخته است. این اوج‌گیری جهانی را که انسان در متن آن گرفتار شده است، تغییر می‌دهد و به او اجازه می‌دهد تا آن‌را قرائت کند.
دستیافتن به مجموعه معناهایی که مردم هنگام قدم زدن در شهر بدست می آورند چیزی نیست که بتوان در یک سفر یک روزه در شهر بدست آورد. اما من می توانم باث را برای خودم تفسیر کنم و به آن معنای خاص خودم را بدهم. چیزهایی که اکنون می نویسم در واقع معناهایی که من به این شهر داده ام.
بگذریم. بناها در این شهر یا به سبک گوتیک است یا به سبک نئوکلاسیک و یا سبک ویکتوریایی. در این شهر مطلقاً هیچ بنای مدرن ساخته نشده و قانوناً ساخت آن ممنوع است. وقتی اولین چشم انداز شهر را دیدم، یاد شهر یورک افتادم، شهری در سال 2004 آن را دیدیم و گزارش مفصلی درباره آن در «مردم نگاری سفر» (1390) نوشتم. یورک و باث، هر دو شهرهای کوچک و تاریخی با طبیعتی زیبا و ستایش انگیزند. این نوع شهرها، امروزه شهرهای توریستی اند. توریسم هویت این شهرهاست و اقتصاد، سیاست و فرهنگ و زندگی اجتماعی آنها تحت تأثیر صنعت توریسم تعریف می شود.
بناهای یکپارچه سنگی و کم و بیش همشکل، از دیگر جاذبه های شهری باث است. اولین چیزی که این بناها به ذهنم تداعی کرد این پرسش بود که چطور در فرایند صنعتی شدن و نوسازی، این بناها ویران نشده اند؟ از سال های 1960 به بعد صنعت گردشگری رونق گرفت و دولت ها و مدیریت شهری سیاست حفظ و احیای هویت تاریخی شهرها را اتخاذ کردند. اما شهر باث کم و بیش دست ناخورده مانده و تغییرات انجام شده در آن تأثیری در هویت تاریخی این شهر بجای نگذاشته است. البته یکی از دلایل ثبات بناها و فضای معماری شهر، سنگی بودن این بناهاست. طبیعتاً بناهای سنگی در برابر حوادث طبیعی مقاوم هستند و در عین حال از زیبایی باشکوهی برخوردارند که این زیبایی اجازه نمی دهد آنها را ویران کنیم. ولی همانطور که بعد توضیح خواهم داد ثبات فضای شهری باث ریشه در اعیان نشین بودن این شهر نیز دارد.
تأثیر معماری بر فضای شهری بسیار حیرت انگیز است. معماری می تواند قوه تفکر را در ما تحریک یا اینکه آن را خاموش کند. معماری شهری نیز تابع طبیعت، تاریخ و تکنولوژی هر منطقه است. برای خلق فضای معمارانه خلاق و تأثیرگذار باید این سه مولفه را در کنار هم در نظر گرفت. فرهنگ شهر قویاً متأثر از فرهنگ معماری آن شهر است. یکی از کمبودهایی که فضاهای شهری ایران دارند، کمبود فضای معماری تأثیرگذار و الهام بخش و هدایت کننده است. هر چه بیشتر در باث قدم زدیم، بیشتر در فکر این بودم که ما نیز در ایران فرصت های تاریخی زیاد برای خلق شهرهایی مانند باث داشته ایم که در فرایند توسعه و نوسازی شهری آنها را تقریباً بطور کامل از دست داده ایم. شهر یزد، برای مثال، می توانست به عنوان بزرگترین شهر معماری خشتی جهان باشد. شاید گمان کنیم که خشت خام، سنگ نیست و نمی توان با خشت خام شهری مانند باث ساخت. اما این تلقی بسیار ساده اندیشانه است. معمار بزرگ ایران استاد فقید نادر خلیلی در همین دهه های اخیر توانست باشکوه ترین بناهای معماری را در آمریکا و برخی نقاط دیگر جهان به کمک خشت خام بسازد و تحسین جهانیان را برانگیزد. می دانم بحث معماری خشت خام، بحث پیچیده و گسترده ای است  اینجا مجال گفتگوی آن نیست. اما تمام لحظاتی که در باث بودم، به این می اندیشیدم که چرا ما نتوانستیم مانند بریتانیا اجازه ندهیم کل میراث تاریخی مان در حوزه معماری و شهرسازی نابود شود. بریتانیا توانست بالاترین درجه صنعتی شدن را تجربه کند، در عین گذشته تاریخی اش را نیز در خدمت توسعه شهری مدرن و پسامدرن قرار دهد. پاشنه آشیل کشورهای در حال توسعه نیز در این نهفته است که چگونه بتوانند میراث تاریخی و فرهنگی شان را در خدمت توسعه زندگی شهری امروزی قرار دهند.
اجازه دهید تا بسراغ دانشنامه ویکیپدیا برویم و به کمک اطلاعات و آمارهای این دانشنامه عمومی، اندکی با جغرافیا و تاریخ شهر باث آشنا شویم. باث در فاصله 156 کیلومتری غرب لندن و 21 کیلومتری جنوب شرقی شهر بریستول  قرار دارد. جمعیت آن هم تا به امروز حدوداً 85 هزار نفر است، یعنی تقریباً اندازه جیلینگام ولی کمتر از نصف جمعیت یورک.  نکته شگفت انگیز در مدیریت این شهر این است که اجازه نداده اند جمعیت این شهر رشد شتابان و چشم گیر داشته باشد. با وجود این که باث تاریخ طولانی دارد و در سال 1801 چهل هزار نفر جمعیت داشته و تمام شرایط لازم برای جذب جمعیت را دارد، اما طی دویست سال گذشته، جمعیت آن تنها دو برابر شده است. یکی از اصلی دلایل آن این است که اجازه احداث آپارتمان و ساختمان بلند مرتبه در این شهر داده نمی شود.
• تاریخ باث
هیچ چیز به اندازه تاریخ هنگام دیدار از باث و هر شهر تاریخی برای گردشگر ضروری نیست. وقتی در کوچه ها و خیابان های شهر قدم می زدیم، کاملاً احساس قدم زدن در قرون شانزدهم تا بیستم را داشتیم. گویی شهر صحنه تئاتر تاریخی بود و تمام اجزاء شهر را مانند سن تئاتر با دکوراسیون ویژه ای و بنابر سلیقه کارگردان، طراحی کرده اند. ما و دیگر گردشگران هم بازیگران این تئاتر بودیم. می شد با تک تک اجزاء شهر صحبت کرد و از ارزش های هنری و تاریخی آنها پرسید.
ملکه الیزابت اول"مقام شهر"   در 1590 به باث به اعطا کرد. تا سال 1888 در بریتانیا از اختیارات کلیساها بود که جایی را به عنوان شهر اعلام و ثبت کنند. شاه یا ملکه نیز به عنوان رئیس عالی "کلیسای جامع انگلستان" این مقام را به شهرها اعطا می کردند. تا به امروز بریتانیا 69 شهر دارد. عمده این شهرها توسط کلیسا به این مقام رسیده اند. شهر باث تا سال 1889 یکی از بخش های از شهرستان سامرست  بود. در سال 1974 به عنوان یکی از بخش های شهرستان اِیون  درآمد. ایون نام رودخانه اصلی است که در منطقه و شهر باث جاری است و به این شهر شکوه و زیبایی می بخشد. اما از 1996 به بعد، ناحیه باث به عنوان شهرستان مستقل، و شهر باث نیز مرکز این شهرستان شد.
باث توسعه و تحول بسیار کُند و بطئی داشته است. باث یکی از شهرهای تاریخی جهان و بریتانیاست. این شهر در حدود 60 سال قبل از میلاد بوسیله رومن ها ساخته شد. رومن ها سازندگان اولیه این شهر هستند و آن را Aquae Sulis (شهر چشمه های معدنی سولیس) نامیدند. این نام مدت های طولانی بر روی شهر بود.  در سال های 1714 تا 1830 که در تاریخ بریتانیا به "دوره جورج" شهرت دارد، شهر باث را شهرک چشمه آب معدنی  می نامیدند. بخش مهمی از آنچه از باث کنونی وجود دارد براساس بقایای این شهر از قرن شانزدهم تا به امروز است. در دوره ملکه الیزابت اول باث به عنوان چشمه آب معدنی مورد توجه قرار گرفت و حمام هایی که رومن ها ساخته بودند بازسازی شدند. شهر باث در دوران جنگ های داخلی بریتانیا به عنوان پادگان در خدمت چارلز اول قرار گرفت. سپس این شهر در دوره پادشاهی خاندان استوارت توجه ثروتمندان بریتانیا را بخود جلب کرد و بتدریج جمعیت زیادی از اعیان به این شهر کوچ کردند. باث در دوره پادشاهی خاندان جورج نیز به توسعه خود ادامه داد.
بخش مهمی از میراث تاریخی و معماری کنونی شهر باث در همین دوره حاکمیت پادشاهان جورج (جورج اول تا چهارم) شکل گرفت. در این دوره معماری سبک گوتیک نو یا «نوزایی گوتیک» ، از نیمه قرن هیجدهم تا نیمه قرن نوزدهم رونق داشت. این سبک در واقع در برابر "سبک نئوکلاسیک" قرار داشت. سبک نوزایی عمدتاً به کاتولیک ها نزدیک بود و در مقابل سبک نئوکلاسیک به پروتستان ها. در این دوره سبک نئو گوتیک را با روحی سنتی و مذهبی یا معنوی می شناختند، در حالی که سبک نئوکلاسیک پیام های مدرن و نوخواه تری را ابلاغ می کرد. از اینرو، "سبک نئو گوتیک" دلالت های سیاسی روشنی در عصر خودش داشت. این سبک را با دلالت های سیاسی محافظه کاری و سلطنت طلبی و در مقابل آن، سبک نئو کلاسیک را با دلالتهای جمهوری خواهی می شناختند. از اینرو، کشورهای جمهوری خواه مانند آمریکا از سبک نئو گوتیک استقبال نکردند.
همان طور که گفتم براساسی سرشماری جمعیتی سال 1801 (نخستین سرشماری جمعیت در بریتانیا)، شهر باث در ابتدای قرن نوزدهم حدود چهل هزار نفر جمعیت داشت. یکی از پر جمعیت ترین شهرهای بریتانیا بوده است. طبیعت زیبا و آب و هوای مطبوع و وجود چشمه های آب معدنی درمانگر و همچنین وجود تاریخ بلند و بناهای تاریخی، موجب شد که از نیمه دوم قرن هیجدهم افراد ثروتمند و نخبگان سیاسی و فرهنگی بسیاری مانند ویلیام توماس بکفورد ، رمان نویس و ثروتمند و سیاستمدار بلند آوازه بریتانیا، توماس گینزبارو ، نقاش و از بنیانگذران آدکادمی هنر بریتانیا، سِر توماس لورنس، نقاش بزرگ و رئیس آکادمی سلطنتی بریتانیا  به شهر باث کوچ کنند. حضور این ثروتمندان و نخبگان زمینه ای فراهم ساخت تا این شهر روند تازه ای برای تبدیل شدن به یک مرکزی فرهنگی را آغاز کند. در ابتدای قرن هیجدهم اولین مرکز تئاتر این شهر ساخته شد  و بتدریج این مرکز توسعه یافت و در 1769 بصورت «تئاتر سلطنتی» درآمد. تا آن زمان این اولین مرکز تئاتر در بیرون از لندن بود که لقب "تئاتر سلطنتی" را تصاحب می کرد.
در قرن هیجدهم شهر باث با شکل گیری بناهای باشکوه معماری که توسط معماران بزرگی مانند جان و پسرش ساخته شده بود، به زیبایی و شکوه خیره کننده ای دست یافت. این بناهای سنگی با سبک های گوتیک، نئوکلاسیک، رومی و ویکتوریایی همه امروزه وجود دارند. همانطور که گفتم در این شهر اجازه ساختن بناهای مدرن داده نمی شود و تمام شهر یکپارچه براساس فضای معمارانه قرن هیجدهمی آن پابرجاست. تمام برنامه های نوسازی و توسعه شهری در چارچوب سبک های معماری قرن هیجدهم و نوزدهم انجام می شود. این چیزی است که من در هیچ شهر دیگر تاکنون ندیده ام. در سراسر شهر باث حتی یک بنای با معماری مدرن وجود ندارد. البته درون بناها و مصالح آنها به کمک فناوری های مدرن ساخته و تزئین شده اند.
• فرهنگ باث
در کتاب «فرهنگ و شهر» (1391) بطور مفصل در زمینه فرهنگی شدن شهرها در جهان امروز شرح داده ام. فرهنگی شدن فرایندی است که فعالیت های فرهنگی و هنری، صنایع فرهنگی و فرایند های دموکراتیک شدن فرهنگ چنان گسترش پیدا می کنند که تمام ابعاد اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی شهر را تحت تأثیر قرار می دهد. من این بحث را عمدتاً درباره کلانشهرها بررسی کرده بودم. اما اکنون می بینم شهر کوچک باث مانند کلانشهر نیویورک، لندن و توکیو فرهنگی شده است. بگذارید بخشی از واقعیت فرهنگی این شهر را برای تان توضیح دهم.
شهر باث به عنوان شهر فرهنگی، دارای پنج سالن تئاتر بزرگ است. سالن تئاتر سلطنتی آن با سابقه دویست ساله اش، ظرفیت 900 نفر را دارد و چندین باشگاه و استودیو هنری در کنار آن ساخته اند. این مرکز فرهنگی در سال 2010 بازسازی می شود و گسترش پیدا می کند. شهر باث دارای مراکز بزرگ موسیقی نیز می باشد. "مرکز موسیقی فوروم" آن با سالن دارای 1700 صندلی و چندین گروه ارکستر، و چندین سالن سینما، یک مرکز جهانی موسیقی است. شهر باث از سال 1984 هر ساله تابستان ها «جشنواره بین المللی موسیقی» را برگزار می کند. «جشنواره فیلم باث» که از 1991 فعالیت خود را آغاز کرده است، یکی دیگر از فعالیت پر طرفدار و مشهور شهر باث می باشد. این جشنواره را انجمن فیلم باث برگزار می کند. چندین جشنواره دیگر نیز در باث برگزار می شود.
شهر باث، شهر گالری ها و موزه هاست. «موزه هنرهای ویکتوریا» که در 1897 تأسیس شد، نمایشگاهی از آثار هنرهای تجمسی شامل نقاشی، مجمسه و تزئینات می باشد. در این موزه 1500 قطعه آثار هنری از قرن هفدهم تا به امروز در آن نگهداری و نمایش داده می شود. در سال 1993 یکی از کلکسیونرهای هنری بریتانیا که به جمع آوری و نگهداری هنرها و آثار شرقی بویژه آثار چینی، کره ای و جنوب شرقی علاقه مند بود، تصمیم گرفت مجموعه آثارش که 200 قطعه سرامیک، سنگ های قیمتی و برنز بود، در شهر باث در موزه ای قرار دهد. یکی از خانه های تاریخی این شهر را در اختیارش قرار دادند و «موزه هنرهای جنوب شرق آسیا»  را در باث ایجاد کرد. این موزه تنها موزه تخصصی آسیا در بریتانیاست و مجموعه بسیار گرانقیمتی در آن نگهداری و نمایش داده می شود. علت انتخاب شهر باث برای استقرار این موزه را پیوندهای تاریخی میان چین و شهر باث گفته اند. چینی ها از قرن هیجدهم برای تجارت چای در این شهر مراکزی داشته اند. «موزه هنری هالبورن» که در اواخر قرن نوزدهم در باث تأسیس شد، یکی دیگر از موزه های بزرگ این شهر می باشد. در این موزه نزدیک به 4000 نقاشی و بویژه پُرتره های قرن هیجدهم و از جمله پنج تابلو اثر گینزبارو در آن نگهداری و نمایش داده می شود. این موزه که بازدید از آن رایگاه و برای عمومی آزادی می باشد، فعالیت های آموزشی گسترده هنری نیز انجام می دهد. ساختمان موزه نیز یک بنای معمارانه تاریخی و باشکوه است.
«موزه پُست» باث هم از مکان های دیدنی این شهر است. این موزه در سال 1979 تأسیس شد. محل این موزه اداره پست شهر باث از تاریخ 1822 تا 1854 می باشد. از اینرو ساختمان موزه ارزش معمارانه و تاریخی فوق العاده ای دارد. در این موزه آثار و اشیاء گوناگون مانند انواع نامه ها، پاکت ها، مُهرها، جعبه های پست، قلم ها، مرکب، و زندگی نامه شخصیت هایی که در توسعه نقش داشتند، از 2000 سال قبل از میلاد تا امروز نگهداری و ارائه می شود. اما از میان تمام موزه ها و گالری ها، «موزه مُد» شهر باث از همه برای خانم ها دیدنی تر است. در این موزه 30000 قطعه لباس و قطعات پوشش مانند دستکش، کلاه، تی شرت، کفش و غیره از قرن شانزدهم تاکنون نگهداری می شود. در این موزه که در سال 1963 تأسیس شده است، هر سال مراسم انتخاب «لباس سال»  برگزار می شود. یک مرکز تماشایی هم برای خانم جین اُستین رمان نویس مشهور قرن هیجدهم و نوزدهم در شهر باث ساخته اند. جین استین مدتی در این شهر اقامت داشته و در رمان هایش توصیف هایی از شهر باث دارد. در «مرکز جین استین»  باث تأثیرات و بازتاب های شهر باث در رمان های استین نمایش داده می شود. شهر باث یکی از شهرهای تأثیرگذار در حوزه علم، ادبیات و فلسفه بوده است. موقعیت طبیعی و تاریخی این شهر، بسیاری از نخبگان فرهنگی و علمی را به این شهر جذب کرده است. «موسسه علمی و ادبی سلطنتی باث» که در 1824 تأسیس شد، امروزه با داشتن کتابخانه و امکانات گسترده، یکی از مهمترین مراکز علمی و ادبی بریتانیاست. در این مرکز همچنین بایگانی از مکاتبات و اسناد علمی از دانشمندانی مانند نیوتون و داروین نگهداری می شود. باث دارای دو دانشگاه نیز می باشد. «دانشگاه باث» که در 1966 تأسیس شد و در رشته های ریاضیات، فیزیک و علوم شهرت دارد. دانشگاه دیگر شهر باث با عنوان «دانشگاه اسپا باث» در سال 2005 از بهم پیوستن کالج های متعدد علوم انسانی و علوم اجتماعی تشکیل شد. این دانشگاه در رشته های معماری، تاریخ، ادبیات، طراحی، هنرها، موسیقی، تئاتر، مطالعات فرهنگی و علوم اجتماعی فعالیت آموزشی و پژوهشی انجام می دهد. از سال 1760 نیز روزنامه کرونیکل به عنوان روزنامه محلی این شهر منتشر می شود.
شهر باث یکی از مراکز مهم صنایع فرهنگی بریتانیاست. در این شهر کوچک موسسه بزرگ «انتشارات آینده» مستقر است. این موسسه 150 مجله در زمینه های مختلف مانند فیلم، بازی های ویدئویی، عکاسی، دوچره سواری و اتومبیل منتشر می کند. این موسسه یکی مراکز بزرگ تولید انواع نرم افزارهاست. مهمترین فرصت های شغلی این شهر در حوزه آموزش (30000) و فراغت و گردشگری (14000) و خدمات و فعالیت های حرفه ای (10000) می باشد. سالانه یک میلیون گردشگر برای اقامت چند روزه و سه میلیون و هشتصد هزارا گردشگر یک روزه به این شهر سفر می کنند. این شهر کوچک 80 هتل، 180 مهمانسرا، 100 رستوران و 100 بار و کافی شاپ دارد.
شهر باث از نظر طبیعت و اب و هوا جذابیت های فوق العاده ای دارد. این منطقه نسبت به مناطق دیگر بریتانیا بارانی تر و هوای آن معتدل تر است. بندرت دمای آن به زیر صفر درجه می رسد. بلایای طبیعی مانند زلزله و سیل کمتر در تاریخ این شهر ثبت شده است. در منطق بریتانیای اساساً زلزله خیز نیست. اما سیل همواره این کشور را تهدید می کند. با وجود این شهر باث تاکنون از ویرانی های سیل در امان مانده.
جمعیت شهر باث برخلاف شهرهای دیگر بریتانیا چندان محل اقامت مهاجران غیر بریتانیایی نیست. 97 درصد جمعیت آن را سفیدپوستان و عمدتاً مسیحی تشکل می دهد.
شهر باث در سال 1987 توسط سازمان یونسکو در فهرست میراث جهانی ثبت شد. یونسکو از سال 1972 به بعد برای حفظ بناها، شهرها، موقعیت ها، میراث طبیعی و فرهنگی ملت ها، اقدام به ثبت این نوع بناها و موقعیت در فهرست میراث جهانی می کند و برای حفاظت از آنها کمک های مالی می پردازد و این میراث ثبت شده را تحت قوانین جهانی قرار می دهد. تاکنون 962 بنا، شهر و موقعیت طبیعی، تاریخی و فرهنگی در این فهرست ثبت شده است. تاکنون ایتالیا با 47 عنوان ثبت شده، بیشترین میراث جهانی را ثبت کرده است.
• رستوران تایلندی
بعد از گشت و گذار کوتاه در شهر به یک رستوران تایلندی در همان حوالی میدان مرکزی باث برای ناهار رفتیم. رستوران را مانند امام زاده ها تزیین کرده بودند. دیوارهای رستوران با قاب های تزئینی طلایی رنگ پوشانده شده بود. چیزی شبیه مقبره های امامزاده های خودمان. روی قاب های مطلا هم نقش های برجسته شبیه داستان های پهلوانی شاهنامه. از صاحب رستوران این قاب ها چیست؟ گفتند بخشی از فولکلور و فرهنگ تایلند است. بعد هم سفارش غذای تایلندی دادیم. غذاهای تایلندی مانند غذای هندی تند است. چندان دلپذیر نبود اما تفاوت فرهنگی که چاشنی اش بود همه چیز را جبران می کرد. اولین بار بود غذا و رستوران تایلندی را تجربه می کردیم. رستوران خلوت بود. علت را پرسیدیم. گفتند در این شهر رستوران زیاد است و بیش از این سهم ما نیست!
• گردش جمعی
مطابق قرار ساعت یک و نیم خودمان را به راهنمای تور رساندیم و به اتفاق جمع در شهر به گشت و گزار کردیم.
 
 

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,250,606
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:94
    • هفته جاری:2665