The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

تاریخچه انسان شناسی در ایران - پیش از انقلاب اسلامی

به روایت زرین کوب نخستین متن سفرنامه فارسی که به عنوان متن مستقلی نوشته شده سفرنامه ناصر خسرو است. این سفرنامه محصول سفری است که ناصر خسرو از خراسان بزرگ آغاز می کند و برای سفر حج به مصر می رود و از آنجا به مکه می رود و در مسیر خود از بسیاری از شهرهای ایران دیدن می کند و از عراق و شام و.... دیدن می کند و بعد به دربار باطنی ها می رود و در آنجا به مقام نیابت باطنی ها می رسد و به عنوان یک صوفی باطنی-دین گرایش های عرفانی پیدا می کند و بعد به خراسان بازمی گردد و به عنوان نایب بزرگ باطنی ها به تبلیغ آنان می پردازد.

ناصر خسرو گزارش هایی در مورد اماکن و آدم هایی که با آنها ملاقات کرده می نویسد، در مورد مقیاس های اندازه گیری در مورد آب و هوا و اندکی در مورد وضعیت اقتصادی، وضعیت راه ها روستاها و شهرها و فرمانروایان و مالکانی که با آنها ملاقات داشته و شخصیت های بزرگ ادبی ونویسندگانی که دیدار کرده را توضیح می‌دهد. بعد از این سفرنامه تا قرن 17 میلادی دیگر چیزی به عنوان گزارش دست اول نداریم جز یکی دو کتاب شرح وقایع و خاطرات که آقای احمد اظرف در یک مقاله مفصلی به عنوان " وقایع نگاری و خاطره نویسی" در مجله ایران شناسی آن را چاپ کرده است. به روایت ایشان ما تا قرن 17 به جز یکی دو کتاب، سفرنامه دیگری نداریم. آغاز روند نگارش مشاهدات دست اول ایرانی ها از 1800 به بعد شروع می شود و از سال 1802 و آن حدودها میرزا ابوطالب خان اصفهانی که از اصفهان به هندوستان مهاجرت کرده بود و از هندوستان به لندن می رود و کتابی به نام "سفرنامه ابو طالب خان اصفهانی" را می نویسد. بعد از آن ما "کاروان معرفت" را داریم که در سال 1814 نوشته شده است. عباس میرزای نایب السلطنه وقتی که ماموریتش به عنوان کنسول بریتانیا،به پایان می رسد و قصد عزیمت به لندن را دارد، عباس میرزا از او خواهش می کند که 5 جوان ایرانی را با خود به لندن ببرد تا این که این جوان‌ها در دانشگاه های لندن در مورد علوم جدید تحصیل کنند. که از جمله اینها میرزا صالح شیرازی است که در تاریخ و علوم انسانی و ادبیات تحصیل می کرد و هنگامی که در سال 1818 به تبریز بازگشت یک سفرنامه ای از خود به جا گذاشت به نام" سفرنامه میرزا صالح" و همچنین با خود یک دستگاه چاپ آورد و در واقع اولین روزنامه های ایران توسط آن چاپ شد. این سفرنامه درواقع اولین توصیفات دست اولی بود که یک ایرانی از دنیای اروپا ارائه می کرد و در آن درباره نظام سیاسی و جایگاه مردم، پارلمان، تفکیک قوا، علوم مدرن و نوین و بیمارستان و تیمارستان‌ها و مدارس و درباره آزادی بیان، آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و حاکمیت قانون و به خصوص در مورد جایگاه زنان و تفاوت های فرهنگی که بین جامعه غرب و اروپا و ایران وجود داشت توصیفات و گزارش های دست اولی را ارائه می کرد.

من این توصیفات را نوعی مردم نگاری تلقی می کنم. اگر مردم نگاری را توصیف شیوه زندگی یک گروه یا یک قوم بدانیم، این گزارش ها مردم نگارانه هستند. اگرچه سیستماتیک نیستند، اگرچه دارای چارچوب های تئوری و نظری نیستند، ولی توصیف های دست اولی هستند که محصول مشارکت افراد ایرانی هستند. از جمله دستاوردهای سفرنامه میرزا صالح این بود که بعدها استمرار پیدا کرد و عده کثیری از ایرانیان وارد غرب شدند و سفر کردند و سفرنامه های متعدد نوشتند از جمله حاجی سیاح و .. تا به آقای نراقه ای در انقلاب مشروطه و ده ها سفرنامه مثل سفرنامه حاجی واشنگتن و ... تعداد کثیری از سفرنامه هایی که ایرانیان در مورد غرب نوشته اند آقای دنیس رایت سفیر بریتانیا در ایران قبل از انقلاب، در دو جلد کتاب به نام "ایرانیان در بین انگلیسی ها و انگلیسی ها در بین ایرانیان" جمع‌آوری کرده که در این کتاب ها شرح مبسوطی از گزارش هایی را که ایرانیان در مورد انگلیسی ها بیان کرده‌اند را نوشته است

کتاب های متعدد دیگری در این باره ارائه شده است که اولین گونه های مردم‌نگاری فارسی محسوب می شود و شیوه دیگری از زندگی و فرهنگ را به ما ارائه می کرد. یک فرهنگ کاملا متفاوت با فرهنگ ما، یک "دیگری" را برای ما تفسیر می کرد. به همین دلیل در این کتاب‌ها می بینید که تصویری که از زن فرنگی ارائه می کنند و تصویری که از شهرها ارائه می شود به نحو مبالغه آمیزی یک بهشت را تبلیغ می کنند و به نحو مبالغه آمیزی از آزادی تکنولوژی و تمدن سخن می گویند. البته سفرنامه های اولیه شناخت عمیقی از اندیشه و تفکر فلسفی و جریان‌های تحولات دنیای غرب نداشتند، مشاهداتشان بسیار خام بود، فاقد تحلیل بود و بیشتر حاصل یک انسان شگفت زده بود که از یک جامعه در مقایسه با جامعه غرب نامتمدن یا توسعه نیافته به آن جا رفته بود و از جامعه ای که در واقع از کاروان تمدن عقب مانده بود آمده بودند یعنی از ایران. به همین دلیل وقتی که اتوموبیل، خیابان، آسفالت، بیمارستان‌ها و دانشگاه ها و مدارس و حتی روزنامه می دیدند دچار حیرت می‌شدند و در عین حال از روی حسرت و تاسف از این که چرا جامعه خودشان تا این اندازه عقب مانده است و از این که می دیدند ارتش منظم وجود دارد و تشریفات دربار را می دیدند، این دنیا را تنها با دیده حیرت مشاهده می کردند هیچ تحلیلی از این موضوع نداشتند که چرا ما عقب ماندیم و تنها این پرسش ها برایشان بوجود می آمد که چرا ما اینگونه نیستیم و چرا آنها هستند. ولی هیچ تحلیل از این موضوع در ذهن خود نداشتند، تنها کاری که می توانستند انجام دهند توصیف کردن احساساتشان بود. به تدریج که ارتباط ایران و غرب گسترش یافت یعنی با توسعه ارتباطات مسافرتی اعم از امن تر شدن جاده ها و توسعه راه های شوسه، اتوموبیل و گسترش سفرهای دریایی و مهاجرت های گسترده تر ایرانی ها و حضور و شکل گیری جوامع کوچکی از ایرانیان در غرب، و نیز گسترش حضور اروپایی ها و امریکایی ها در ایران، تعاملات مستقیم ما با غرب بیشتر شد و با گسترش تجارت در بین ایران و غرب و حضور روزافزون کالاهای غربی در بازارهای ایران آشنایی های ملموس و محسوس ما با دنیای غرب بیشتر شد.

به تدریج یک سری متن های مکتوبی داشتیم که توصیف می کرد غرب چیست و کجاست و دنیای امروز کجاست و از یک طرف کالاهای غرب را داشتیم که به نحو ملموسی می توانستیم غرب را حس کنیم. وقتی که تراموا سوار می‌شدیم و وقتی که خیابآن‌ها را آسفالت می کردند و وقتی که برق در خیابان کشیده شد و تلفن و تلگراف آمد. وقتی که به تدریج سینما و رادیو و دوربین عکاسی آمد، روز به روز تصویری که از غرب داشتیم کامل تر می‌شد. آن تصویری که ما از "دیگر بود" خود داشتیم به نحو ملموسی هم در بین عامه مردم شکل می گرفت و هم در بین روشنفکران. مردم عادی اگر چه کمتر به غرب سفر می کردند، اما با توجه به کالاهای غربی که در بازار بود و با توجه به سفرنامه هایی که نوشته می‌شد و با نقل قول هایی که از روشنفکران می شنیدند و از طریق سبک زندگی با کراوات و پاپیون و تیپ ویژه لباس پوشیدن آنها که به جز آن شیوه معمول سنتی و تاریخی که با آن آشنا بودند، متوجه می‌شدند که علاوه بر آن شیوه های دیگری نیز برای زیست وجود دارد و این خودآگاهی به سایر شیوه های زیست انقلاب بسیار عظیمی بود.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی که کریستف کلمب در سال های 1480 از سفر خود به آمریکا به دربار اسپانیا بازگشت، سفر بسیار ناموفقی داشت چون به ملکه و پادشاه اسپانیا قول داده بود که کشتی هایی پر از طلا با خود بیاورد و به همین دلیل بود که دربار اسپانیا پذیرفته بود که هزینه های عظیم این سفر دریایی را بپردازد. آن زمان هم بسیار دشوار بود که ده ها کشتی بزرگ را برای یک سفر چند ساله مهیا کنند و بیش از 180 نفر را به همراه او بفرستند و کریستف کلمب در این هدف خود بسیار ناموفق شد و ظاهرا بسیار هم رقیب و بدخواه داشته است و دیگران هم مایل بودند که این سفر را انجام بدهند. اما کریستف برنده شده بود و از سوی دربار مامور رفتن به این سفر گردید. او نیز برای اینکه خسارت نیاوردن طلا را جبران کند 10 نفر سرخپوست را با خود آورده بود وقتی که وارد دربار شد در بارسلنا مراسم جشنی تشکیل داده بودند و کریستف هم از این سرخپوست ها خواست تا لباس های سنتی خود را بپوشند و با اجرای مراسم سنتی و خواندن آوازهای خود در نزد پادشاه، نمایشی اجراء کنند. پادشاه و همچنین سایر مردم، به شدت تحت تاثیر این نمایش قرار گرفتند. چرا که برای بار اول بود که می دیدند انسان می تواند به رنگ دیگری هم باشد و لزوما همه سفید نیستند و انسآن‌ها می توانند جور دیگری نیز لباس بپوشند و سخن بگویند. و به شیوه دیگری می شود زندگی کرد و رقصید و ... به طور کلی یک "the other" دیگر برایشان بوجود آمد به همین دلیل پادشاه، کریستف کلمب را بخشید و گفت که همه آنچه هزینه سفر کردم به هدایا و آدم هایی که با خود آورده ای می ارزید.

تقریبا 10 سال بعد سیاح دیگری در فرانسه نیز همین کار را انجام داد و تعدادی سیاه پوست را در خیابآن‌های پاریس به نمایش گذاشت. چرا یک چنین چیزی برای آنها مهم بود ؟ چون برای نخستین بار انسان اروپایی خودش را در آئینه دیگری می دید. چون ما وقتی دیگری را می بیبنیم به این پی می‌بریم که ما هم هستیم.ما تا زمانی که با شیوه ای متفاوت از زیستن خودمان برخورد نکرده ایم به وجود فرهنگ پی نمی بریم چون فرهنگ در درون ماست و ما با آن مثل هوایی که تنفس می کنیم عجین هستیم، فکر می کنیم که وجود ندارد ومثلا تنها وقتی پی به وجود هوا می بربم که هوا از حالت طبیعی خودش به شکل دیگری درمی آید و فرهنگ هم همین گونه است و زمانی به وجود آن پی می‌بریم که با شکل دیگری از فرهنگ آشنا می شویم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سفرنامه هایی که ایرانیان در گذشته برای ما نوشتند هویت تازه ای را برای ما به تصویر کشید و ما پی به وجود خودمان بردیم. منتهی یک آگاهی انتقادی به ما داد به این معنا که وقتی شیوه های زیست دیگری را دریافتیم و با آنها آشنا شدیم به این حس رسیدیم که شیوه زیست ما شیوه خوب و قابل قبولی نیست و نمی توان به این شیوه زیست افتخار کرد و آن را دوست داشت چون با این شیوه نتوانستیم رفاه، آسایش و تکنولوژی و تمدن ایجاد کنیم به همین دلیل شروع کردیم به انتقاد از خودمان و کسانی که این گزارش ها را از غرب می آوردند، در واقع داشتند از خودمان گزارش می دادند. وقتی از مدارس و بیمارستان‌ها و وضعیت زنان و آزادی بیان و پارلمان و تفکیک قوا و قانون و نظم و ارتش و امنیت و آسایش، توصیف می کردند، در واقع داشتند از ناتوانی و بی نظمی و استبداد و فقدان قانون و عقب ماندگی از دانش و علوم خودمان حرف می زدند و در واقع داشتند یک دانش و بینش تطبیقی بوجود می آوردند و از آنجا که عامه مردم هم داشتند با محصولات تکنولوژی غربی در بازار آشنا می‌شدند در نتیجه یک تحول فرهنگی در ایران شکل گرفت و یک جریان فرهنگی انتقادی به وجود آمد. ما حالا دیگر با دو فرهنگ سرو کار داشتیم، یک فرهنگ مدرن و یک فرهنگ سنتی. فرهنگ مدرنی که می دانستیم وجود دارد اما از آن ما نیست و یک شیوه ملموس و تاریخی خودمان. انسان‌شناسی فرهنگی ایران در یک چنین بستر و زمینه فرهنگی شکل گرفت. یک بستر و زمینه فرهنگی که می‌خواست این دو فرهنگ را بازنمایی کند، اما فرهنگ سنتی، روشنفکران و نمایندگان خودش را داشت. روحانیونی که از آن فرهنگ سنتی دفاع می کردند و نویسندگان و مولفانی که به ارزش های ایرانی افتخار می کردند و فرهنگ مدرن را به عنوان تعرض و تجاوز به خود می دیدند و آن را بی‌بندوباری و الحاد و نوعی توحش و دوری از انسانیت می دیدند.

در نتیجه یک چالش گفتمانی بوجود آمد، هر دو گروه شروع به تولید گفتار کردند. گروهی که ستایشگران غرب بودند و گروهی که ستایشگران سنت و فرهنگ قدیمی و مذهبی ایران بودند، گروهی که به ستیز با غرب بر می خاستند و گروهی که به ستیز با سنت بر می خاستند. و به تدریج در چنین بستری، پارادایم های مختلفی از فرهنگ شکل گرفت. گروه منتقدان فرهنگ سنتی به تدریج به دو شاخه تقسیم شدند. یک شاخه کسانی که فرهنگ ایرانی را ستایش می کردند منتهی می‌گفتند که فرهنگ ایرانی فرهنگ ایران باستان و ایران قبل از اسلام است چرا که فرهنگ اصیل را فرهنگ ایران باستان می دانستند. و بر این عقیده بودند که عرب ها با حضور خود در ایران و آوردن اسلام به فرهنگ ایران تجاوز کردند و در نتیجه آنچه در ایران شکل گرفته ایرانی نیست. به همین دلیل این گروه، افرادی مثل میرزا آقا خان کرمانی، ملکم خان، طالبوف تبریزی و آخوند زاده روشنفکران ناسیونالیستی بودند که به ستایش ایران باستان پرداختند و برای نشان دادن فرهنگ ایران باستان شروع کردند به ارائه تعاریف فرهنگی و باستانی از ایران باستان، جشن های نوروز، جشن های ایرانی و اسطوره های ایرانی همچون کاوه آهنگر، شاهنامه و داستان‌های تاریخی که از ایران باستان باقی مانده بود و به نوعی تاریخ نگاری فرهنگی از ایران باستان را نشان دادند که این جریان به شدت تحت تاثیر مطالعات شرق شناسی شرق شناسان اروپایی هم بود. هردر، بنیان گذار مطالعات فولکلوریک، معتقد است هر جامعه ای بر اساس فرهنگش قابل تبیین است و هر جامعه ای هم بر شیوه ها و فرهنگ قومی خود استوار است. این گروه هم تحت تاثیر ناسیونالیسمی که در اروپا اتفاق افتاده بود و تحت تاثیر مطالعات اروپائیان از ایران باستان قرار داشتند، چرا که این شرق شناسان اروپایی منابع بسیار زیادی در اختیار داشتند. همانطور که اطلاع دارید یکی از بنیان‌های ناسیونالیسم اروپایی، ستایش ایران و توجه به ایران باستان بود. چرا که اروپائیان قرن 19 این تصور را داشتند که نژاد اروپایی همان نژاد آریایی است و ریشه زبان‌های اروپایی از یک مادر است به نام زبان هندو اروپایی و زبان‌های هندو اروپایی ریشه اش زبان‌های سانسکریت است و زبان سانسکریت هم اساسا یک زبان ایرانی است. بعد از ترجمه اوستا در 1785، مطالعات اروپایی ها در مورد ایران آغاز شد. چون ترجمه اوستا منبعی بود که با آن اروپائیان به این نتیجه رسیدند که زبان سانسکریت هم خانواده آنهاست و نژاد آریایی، نژاد آنهاست و آموزه های زرتشت به شدت با آموزه های اصلی دین مسیحیت قرابت هایی دارد. به همین دلیل دانش شرق شناسی در اروپا شکل می گیرد. ماکسی مولر زبان شناس بزرگ فرانسوی،خویشاوندی زبان سانسکریت را به عنوان مادر زبان‌های اروپایی مطرح کرد. گرچه در اواخر عمرش به ابطال نظریه خود پی برد و کتابی در این مورد نوشت ولی دیگر اواخر ناسیونالیسم اروپایی هم بود. اما ایرانی ها تازه متوجه این مطالعات شده بودند و تازه کتاب های کنت دوگوبینو و گوستاو لوبون را خوانده بودند و ایران شناسانی که ایران را ستایش می کردند. آن‌ها اسلام را نکوهش کرده و عرب ستیز و سامی ستیز بودند و به شدت تحت تاثیر مطالعات ایران باستان، پی به ارزش های ایران باستان خودشان برده بودند. کتاب 6 جلدی جرج تراولینگسون، مورخ انگلیسی، که در 1825 مطالعات باستان شناسانه ای در بیستون انجام داد و از ناصر الدین شاه نشان افتخار دریافت کرد و کتاب او به نام "شش پادشاه بزرگ ایران" بود و بعدها مشیرالدوله آن را به عنوان تاریخ ایران باستان ترجمه کرد، در واقع تصویری از تاریخ ایران به ایرانیان ارائه می کرد از دوره هخامنشی و پس از آن. و تصور ما از ایران و کوروش بزرگ، در واقع برای اولین بار از سوی تاریخ نگاران و شرق شناسان اروپایی شناسانده شد. و تحت تاثیر این جریان‌ها یک تلقی از فرهنگ ایران به عنوان فرهنگ ایران باستان و یک ناسیونالیسم ایرانی شکل گرفت و این شد یکی از گفتمان‌های بزرگ فرهنگی در ایران.

در کنار این گفتمان، گفتمان دیگری هم بود به نام گفتمان ایران گرا. اما نه به این شدت و در واقع این دیدگاه، کلیت ایران را می دید و برداشتی از فرهنگ ایرانی را در بنیاد خود داشت که کلیت ایران را می‌دید: هم ایران قبل از حضور اسلام و هم ایران بعد از اسلام . در واقع این گرایش در مقابل گرایش های تند و ستایش گرایانه غرب از ایران باستان قرار می گرفت. گفتمان سوم در واقع همان گفتمان ستایشگرانه غرب بود به همین دلیل هر سه در واقع یک برداشتی از مفهوم اصالت داشتند گفتمان‌های غرب گرایانه در واقع فرهنگ اصیل را در نوآوری و تکنولوژی و پارلمان و .. می دانستند و معتقد بودند که از نوک پا تا فرق سر فرنگی بشویم. با انقلاب مشروطه، مطالعات فرهنگی و انسان‌شناسی در ایران به بلوغ می رسد. از آنجا که در دوران مشروطیت اصلاح طلبان و انقلابیون نیاز به تحریک مردم داشتند که به صحنه انقلاب علیه قاجار حضور یابند، به همین دلیل نیاز داشتند که از زبان ساده ای استفاده کنند که هم مردم آن را بفهمند و هم بر روی آنها تاثیر بگذارد. این زبان ساده چیزی نبود به جز زبان ساده و فرهنگ عامه از قصه ها و اتل متل‌ها گرفته تا شعرهای فولکلوریک مثل شعر های نسیم شمال و شعرهای دهخدا. اینها به دو دلیل به مردم نیاز داشتند. یکی برای حضور بیشتر مردم در صحنه انقلاب و اصلاحات و یکی برای اینکه می‌خواستند مردم رااصلاح کنند و می‌خواستند اصلاحات اجتماعی انجام دهند و می‌خواستند مردم را متقاعد کنند که بخشی از باورهایشان غلط است و باید برخی از عقاید و باورهای جدید را بپذیرند. به همین دلیل رفتند سراغ فرهنگ مردم. از آنجا که مردم‌شناسی هنگامی آغاز می شود که مردم اهمیت پیدا کنند و زمانی شکل می گیرد که فرهنگ مردم و فرهنگ زندگی روزمره مردم (به قول ریمون ویلیامز فرهنگ عادی) و مردم عادی -و نه نخبگان- اهمیت سیاسی و دینی و اقتصادی و اجتماعی پیدا کند و ضرورت وجودیش احساس شود. چون در اینجا نیاز به شناخت مردم و اختراع زبان قابل فهم مردم برای ارتباط با مردم و تولید ایده های قابل قبول برای مردم و مهم تر از همه تبدیل شدن به چیزی که برای مردم قابل قبول است و قابل فهم است احساس می شود. اینجاست که انسان‌شناسی شکل می گیرد در چنین فضایی مطالعات فولکلوریک ایران آغاز شد و مورخین و روشنفکران و ادبا و فیلسوفان و روزنامه نگاران و .. به صحنه آمدند و شروع کردند به تولید و نوشتن داستان‌ها و نمایشنامه ها و شعر هایی که بازتولید فرهنگ عامه است و از دل فرهنگ مردم برآمده است و در چنین شرایطی است که جمال زاده و دهخدا و .. شروع کردند به نوشتن فرهنگ لغات عامه و شناختن لغات عامه مردم. اینجاست که جمال زاده مقدمه معروف خودش را در کتاب یکی بود یکی نبود را در سال 1901 می نویسد و در آن از دموکراسی و انقلاب ادبی نام می برد. منظور او از دموکراسی ادبی این بود که این نثر درباری و عوام نفهم فارسی را باید کنار گذاشت و طوری نوشت که عامه بفهمند و خواص بپسندند . در این مرحله فولکلور اهمیت پیدا کرد و سوژه هایی مثل قصه ها و اتل متل ها و لالایی ها و باورهای عامه مردم و واژه ها و تمثیل ها و تشبیهات و امثال و حکم اهمیت یافتند و در این شرایط نابغه ای به نام علی اکبر دهخدا ظهور کرد و کتابی به نام امثال و حکم را نوشت و زبان فارسی در واقع زبان مردم را جمع آوری و شناسایی کرد.

من تلاش می کنم به روش فوکویی یک نوع تبار شناسی انجام دهم و نشان بدهم که در چه بستر سیاسی و اجتماعی رفتیم سراغ موضوعاتی که به مردم ربط داشت. تا قبل از آن دوران، عامه مردم نه در متون دینی و نه در متون علمی و ادبی جایی نداشتند و تنها اثری که درباره مردم نوشته شده بود، کتاب کلثوم ننه یا عقاید النساء و مرات البلها نوشته آقا جمال خوانساری (از علمای بزرگ شیعه در دوران صفویه) در سال های 1090 بود. این کتاب، که یک کتاب طنز است آقا جمال خوانساری در کتاب آئینه ابلهان یا عقاید زنان سعی داشت تا باورهای خلاف دین و خرافی مردم را تحقیر کند. آقای محمود کتیرایی 40 تا 50 سال پیش یک نسخه از این کتاب را تصحیح و چاپ کرده است. در این کتاب آقا جمال پنج زن را به عنوان مرجع تقلید معرفی می کند و خیلی چیزهای مبتذل را مطرح می کند و در آن عقاید زنان را در مورد حمام رفتن و همخوابگی و خیلی چیزهای دیگر بیان می کند که مثلا کلثوم ننه مرجع اعظم است که فتواییه صادر می کند. البته این کتاب طنز است اما طنزی است که عقاید مردم عامه را در مورد مسائل گوناگون جمع آوری کرده است و در واقع می توان گفت که تنها متنی است که داریم ، که آن هم برای تحقیر و تمسخر به سراغ مردم رفته است. متونی که قبل از آن بوده، به بحث های فقهی و باید و شایدها اختصاص داشته اند و متنی که عقاید مردم را در گردآوری کرده باشند، تا پیش از آن وجود نداشته است. از این دوره است که توجه به فرهنگ مردم آغاز می شود.

رضا شاه اندیشه ناسیونالیسم را به عنوان اندیشه سیاسی خودش دنبال کرد. رضا شاه نیاز داشت به این که فرهنگ ایران باستان را به عنوان پشتوانه ایدئولوژی حکومت خودش به مردم نشان بدهد. به همین دلیل شهر سازی و معماری پهلوی اول یک نوع بازتولید معماری ایران باستان بود. هنوز هم بقایای این سبک معماری رومی تلفیقی از نمادهای تخت جمشید و پاسارگاد -که در واقع به عنوان نمادی از معماری ایران باستان بوده- باقی است و در دروازه دولت و پارک شهر و .. می توان آن را دید. رضا شاه برای اینکه بتواند فرهنگ ایران باستان را ادامه دهد، جایی تاسیس کرد به نام موسسه مردم‌شناسی ایران. این موسسه در واقع کارش مطالعه فرهنگ مردم ایران بود و شناخت فرهنگ ایران باستان و تبلیغ و اشاعه آن. رضا شاه از یک تناقض فرهنگی رنج می برد: از یک طرف می خواست جامعه ایران را مدرن کند در نتیجه نمی‌توانست آنچه از گذشته باقی مانده را بپذیرد و از طرف دیگر می‌خواست نشان دهد که به فرهنگ ایرانی و ایران باستان اعتقاد دارد. در نتیجه نیاز داشت به این که گذشته را هم احیاء کند و رکن سوم سیاست رضا شاه بخصوص در سال های اولیه ستیز با مذهب و اسلام بود و این اسلام ستیزی او پاره ای از نوگرایی و باستان گرایی اش بود، چون اسلام و فرهنگ عرب را مغایر با فرهنگ ایران باستان می دانست و مدرن و اروپایی شدن نیز از طرفی مستلزم این بود که بخشی از فرهنگ مردم را که با دنیای مدرن مغایرت داشت از بین ببرد. مردم‌شناسی و بنگاه مردم‌شناسی ایران برای رضا شاه یک کارکرد دوگانه داشت: از یک طرف با تاسیس بنگاه مردم‌شناسی و موزه مردم‌شناسی و بعد موزه ایران باستان نشان می داد که دارد یک کار مدرن انجام می‌دهد چون موزه یک پدیده مدرن بود و کل علم و مردم‌شناسی هم مدرن بود و از طرفی چون این موزه نشان دهنده افکار و سنن مردم ایران بود، عملا سرپوشی بود بر برخی سیاست های رضا شاه که داشت بسیاری از ارزش های سنتی و تاریخی و دینی ایران را زیر سوال می برد. مثلا وقتی می خواست شهری را بسازد در آن جا مجبور می‌شد برای خیابان زدن بسیاری بناهای تاریخی را از بین ببرد وخیلی از بناهای تاریخی ایران در روند شهرسازی های نوین او از بین رفتند و در راستای همان سیاست مدرن کردن که رادیو و تلویزیون و آواز و ترانه و سینما و فرنگی ماب آمد و خیلی آشکارا معلوم بود فرهنگ سنتی ایران زیر چرخ های تراکتورها و قطار ها و اتوموبیل ها و هواپیماها از بین می رفت، در نتیجه ادعاهای ایران پرستی و ایران دوستی او بی معنی می‌شد. اما در این موزه تمامی جنبه های سنتی و باستانی فرهنگ عامه نگه داری می‌شد و از بین نمی رفت( البته در اینجا دیگر همه چیز جنبه دکوراتیو داشت). سیاست های مدرن‌سازی رضا شاه به مردم‌شناسی نیاز داشت و سیاست های ایران گرایی و باستان گرایی او نیز به انسان‌شناسی نیاز داشت. به همین دلیل نیز مردم‌شناسی فرهنگی ایران در آن دوران شکل گرفت و در این موسسه تحقیقات فولکلوریک ایران بسیار گسترش پیدا کرد. در واقع همان بحث بندیکت اندرسون: " the inversion of tradition" (یعنی ابداع سنت فرهنگ درباری و سلطنتی) در تاریخ 2500 ساله ایران شکل گرفت .

رضا شاه برای اینکه بتواند یک حکومت مرکزی مدرن و یک nation state تشکیل بدهد، نیاز به این داشت که نمادهای موجود را در یک چارچوب جدید احیاء کند و به صورت سمبل های ملی درآورد. در اینجا بود که مطالعات انسان‌شناسی و فرهنگ مردم مثلا درفش کاویانی و زین پادشاهی و اسب درباری و شمشیر مرصع شاهی و لباس ها و مجموعه وسیعی از «سبک دربار ایرانی» را باز نمایی می کرد. به همین دلیل در کتاب هایی که در این سال ها در این موسسه چاپ می‌شد مجموعه وسیعی از این دست کتاب ها را می توان دید. مثلا کتاب هایی چون اسب در دربار ایرانی، شمشیر پادشاهان ایرانی و مجموعه وسیعی از این دست کتاب ها در این فرآیند تاریخی که شکل گرفته بود. انسان‌شناسی با حمایت دولت شکل می گیرد تا فرهنگ خاصی را با قرائتی خاصی از ناسیونالیسم ایرانی بازنمایی و ارائه کند. اما گروه های مخالف نیز ساکت نبودند، از یک طرف اسلام گرایان به مقابله با سیاست های رضا شاه برخاستند و از طرف دیگر انقلاب اکتبر 1917 روسیه، مارکسیسم را به عنوان یک ایدئولوژی و کمونیسم را به عنوان یک نظام سیاسی جهانگیر به دنیا معرفی کرده بود و این عقاید به ایران هم سرایت کرده بود. چپ ها و کمونیست های ایرانی هم به مبارزه با رضا شاه برخاستند و آنها هم شروع کردند به دم زدن از خلق و مردم و حزب توده با شعار خلق گرایی آمده بود و سعی می کردند به مردم، آن هم قشر فقیر جامعه بیشتر از سایرین اهمیت بدهند. در واقع اینها هم به دنبال توده مردم بودند و در پی فرهنگ مردم و نیازمند فرهنگ مردم ، اما نه آن فرهنگ مردم که رضا شاه می گفت چون با رضا شاه مخالف بودند ونه آن فرهنگ مردم که اسلام گرایان می گفتند چون با اسلام هم مخالف بودند در نتیجه پارادایم جدیدی در مطالعات فرهنگی ایران شکل گرفت که مارکسیست ها آن را ابداع کرده بودند. مارکسیست ها رفتند به سراغ روستاها و احیاء فرهنگ روستایی ایران به همین دلیل است که بعدها یکی از برجسته ترین چهره های آن‌ها یعنی آل احمد در واقع شروع می کند به بازتولید و بازنمایی فرهنگ روستایی ایران و همچنین فرهنگ فقر( مانند آنچه که اسکار لویس در کتاب فرزندان سانچز در مکزیک انجام داده بود) و چپ های ایرانی مثل غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی و .. شروع کردند به احیاء شیوه زیست توده های مردم ایران. آنها یک بینش انتقادی فرهنگی را با تلقی خاصی از فرهنگ مردم ایران آغاز کردند، تلقی ای که از یک حیث مدرن بود و از یک حیث سنتی و از یک حیث ضد مدرن بود و از یک حیث ضد سنتی. به همین دلیل ما به تدریج با مجموعه وسیعی از گفتمان‌ها در مطالعات مردم‌شناسی ایران مواجه می شویم.

در دوره محمد رضا دو جریان عمده وجود داشت: یک جریان موافق با نوسازی و یک جریان که با نوسازی مخالف بود. و در دل دل این جریان‌ها گفتمان‌های مختلفی وجود داشت:

1- اسلام گرایان که می‌خواستند فرهنگ اسلامی را احیاء کنند . چهره برجسته اینها شریعتی است و کار برجسته او در زمینه مردم‌شناسی و انسان‌شناسی فرهنگی کتاب حج است ه در 134 صفحه که در مورد مسائل مربوط به حج و مسائل نمادینی که دباره حج وجود دارد می‌گوید و شاید بتوان گفت یکی از برجسته ترین تفسیر های پدیدار شناختی و نماد گرایانه ای است که در تاریخ مطالعات فرهنگی ایران بوجود آمده است. این کتاب هم محصول مشاهدات و مشارکت های او در سفر حج است و هم محصول تحلیل های تاریخی اوست و هم محصول انسان‌شناسی دینی خاصی که او - هم به معنای تجربی اش و هم به معنای فلسفی و فیزیکی اش- ارائه می کرد. بعدا بسیاری از روشنفکران سکولار ایران تحت تاثیر کتاب "حج " به سراغ مقوله حج رفتند: افرادی مثل شکوه میرزادگی و جواد مجابی که در واقع سکولارهای برجسته زمان خود بودند اما تحت تاثیر این کتاب به سفر حج رفتند. جواد مجابی نیز که در حال حاضر هم فعالیت می کند، کتابی تحت عنوان" ای قوم به حج رفته" در سال 1351 نوشت که به شدت تحت تاثیر شریعتی و آل احمد بوده است . در واقع شریعتی و آل احمد یک پارادایم اسلام گرایانه از انسان‌شناسی را بازنمایی کردند .

2- مارکسیست ها، افرادی نظیر صمد بهرنگی و آل احمد و غلامحسین ساعدی انسان‌شناسی چپ را در ایران پایه ریختند و همچنین احسان طبری و افرادی دیگر از گروه های چپ که فرهنگ روستایی ایران را احیاء می کردند

3- ناسیونالیست های سلطنت طلب ، که فلسفه سیاسی پهلوی را تبلیغ می کردند و موسسه مردم‌شناسی ایران و افرادی چون پرویز ناتل خانلری و ... جریان آموزش انسان‌شناسی ایران در دانشگاه تهران شکل گرفت و تحقیقات آکادمیک انسان‌شناسی ایران که نادر افشار نادری را می توان به عنوان انسان‌شناسی حرفه ای ایران معرفی کرد. جواد سقفی نژاد و عده کثیری مثل پرویز ورجاوند بودند که با هدف شکل دادن به مطالعات انسان‌شناسی علمی در ایران مطالعات خود را آغاز کردند و مورد حمایت دولت قرار گرفتند. اما هدف دولت در حمایت از این مطالعات این بود که عشایر را به عنوان گروه های جمعیتی که با تمدن و علم و تکنولوژی جدید ناسازگارند از میان بردارد. رضا شاه مبارزات سنگینی به روش های نظامی انجام داده بود تا به هر نحوی شده عشایر را قبیله زدایی کند و آنهارا با کوچ دادن به شهر ها از بین ببرد که البته تا حدودی هم در از بین بردن ساختار عشایر موفق هم بود اما عشایر همچنان بر جای ماندند اگرچه دیگر قدرت سیاسی نداشتند. محمد رضا وقتی که دید سیاست های پدرش ناتمام و ناکام مانده است سعی کرد از طریق اجرای برنامه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و از طریق فرهنگ زدایی از عشایر آنها را از بین ببرد. به همین دلیل در واقع مطالعه موسسه انسان‌شناسی در مورد عشایر بیش از آنکه هدفش شناخت عشایر باشد و تاسیس دانش عشایری، هدفش کمک به برنامه های مدرن سازی در میان عشایر بود و هدف نهایی این مدرن سازی هم از بین بردن یک گروهی بود که با شعار دروازه‌های تمدن بزرگ آریا مهر جور در نمی آمدند چرا که در یک تمدن بزرگ به عقیده محمدرضا شاه نمی توانست عشایری زندگی کنند که به بیابان‌ها کوچ می کنند و شیوه زیست آنها با شیوه زیست فرنگی بسیار متفاوت است. به همین دلیل این مطالعات هدفش تحقق بخشیدن به مدرن سازی بود.

گروه لیبرال های ملی ، مثل انجوی شیرازی و مرکز فرهنگی مردم، صادق همایونی و قاسم فقیری و عده کثیری از فولکلوریست های ایران، علی بلوک باشی و احمد پناهی سمنانی. در مرکز فرهنگی مردم 5000 نفر کار می کردند و شاید بتوان گفت که 40 تا 50 چهره بزرگ و معروف دیگر که رهبری تمام این افراد را انجوی شیرازی برعهده داشت. این ها هدفشان این بود که فرهنگ مردم ایران را شناسایی کنند تا نگذارند طوفان و گردباد برنامه های نوسازی پهلوی بقایای فرهنگ مردم ایران را از بین ببرد. در نتیجه این ها نگاه کاملا انتقادی داشتند و ابتدا هم از برنامه های کوتاه رادیویی شروع کردند و بعد مجموعه کثیری از کتاب ها را منتشر کردند. محمدرضا و سیاست های او تا حدودی این برنامه ها را قبول داشت و با آنها هم زبان بود تا آن جایی که در واقع گردآوری انها لطمه ای به برنامه های نوسازی نمی زد و در واقع تهدیدی برای برنامه های سلطنتی نبود و تاحدودی توجیه می کرد که محمدرضا مردم رادوست دارد و نمی‌خواهد فرهنگ آنها را از بین ببرد اما از یک حدی بیشتر نه و آن حد آنجا بود که گرایش های غرب ستیزانه عمیقی در دل این تحقیقات نهفته بود و می خواست که سنت را در مقابل مدرنتیه تحقیر کند. انسان‌شناسی ایران در چالش این پارادایم ها در حول و حوش فرهنگ شکل گرفت و به همین شکل تا زمان انقلاب ادامه یافت.
درس نهم

تاریخچه انسان‌شناسی در ایران- پس از انقلاب اسلامی

در ایران، علاوه بر فرآیندهای فرهنگی شدن در سطح جهانی، به دلایل دیگری هم فرهنگ اهمیت دارد و به گونه‌ای می‌توان گفت که حتی بنیان سیاست، سیاست فرهنگ است (به تعبیر ریموند ویلیامز cultural politics). به علاوه، در جریان تحولات دوره مدرن ایران، مسئله فرهنگ به عنوان مهم ترین مسئله مدرنیته ایران مطرح است.

از ابتدای قرن 19 که به تدریج ایرانیان با فرهنگ غرب و اروپا آشنا شدند و به تدریج رفت و آمد و موازنه های ایرانیان با اروپا بیشتر شد. مسئله ای به نام هویت ایرانی در تقابل با هویت مدرن شکل گرفت و اولین گروه‌هایی که ایرانیان را با جامعه اروپا آشنا کردند، سیاحان ایرانی بودند که به اروپا سفر می‌کردند و در بازگشت سفرنامه ای می نوشتند و به مردم ایران ارائه می دادند. اوج این آشنایی در دوران انقلاب مشروطه- سال 1906- است، در این دوره است که بنیادهای انسان‌شناسی ایران پایه‌ریزی شد (منظور از انسان‌شناسی ایران شکل گیری مفاهیم و ایده های جدید درباره مردم و زندگی روزمره و فرهنگ فولکلور مردم در ایران است) و در همین دوران است که میرزا آقای کرمانی، ملکم خان و فرخ تبریزی و آخوند زاده و ... به تدریج ما را با مفاهیمی مثل فرهنگ ایران باستان و اسطوره های ایرانی و ... آشنا کردند .

از زمان انقلاب مشروطه تا وقوع انقلاب اسلامی، گفتمان‌ها و فعالیتهای مختلفی حول محور فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی و فرهنگ مدرن شکل گرفت. پشت هر یک از این فرهنگ ها یک گفتمان سیاسی، قرار داشت، که از جمله می توان به ناسیونالیسم و مدرنیته و اسلام گرایی و همچنین یک جریان بسیار قوی ضد اسلام گرایی اشاره کرد. هر یک از این جریان‌های سیاسی با توجه به اینکه کدام فرهنگ را می پسندیدند و آن را مهم تلقی می کردند بر اساس آن شروع می کردند به بازنمایی کردن آن و به همین دلیل ناگزیر به فرهنگ مردم و بازیابی و شناسایی ویژگی های خاص فرهنگ ایران می‌پرداختند .

به طور مشخص، در دوران مشروطه یک جریان ضد اسلام گرایی بوجود آمد که معتقد بودند فرهنگ اسلامی فرهنگ اصیل ما نیست و فرهنگ بیگانه است و این تحقیقات و نوشته ها تا زمان هدایت ادامه پیدا می‌کند. هدایت در کتاب "نیرنگستان" خودش فرهنگ باستانی ایران را فرهنگ خودی و فرهنگ اسلامی را فرهنگ غیر خودی عنوان کرد . سپس نیروهای چپ ظهور کردند و با احیای فرهنگ روستایی و توده گرایی، شروع کردند به بازنمایی کردن بخشی از فرهنگ ایران، بخشی که می‌توانست ارزش های کاپیتالیسم را زیر سوال ببرد. فولکلوریست هایی مانند غلامحسین ساعدی و جلال آل احمد و صمد بهرنگی ... در نشریات خود، این بخش از فرهنگ ایرانی را بازنمایی می کردند. در مقابل این‌ها ملی گرایان بودند که در پی بازنمایی ارزش های دینی بودند و در آثار خود به دنبال احیای فرهنگ ایران باستان می رفتند و به دنبال احیای جشن های موجود در ایران باستان بودند از جمله جشن نوروز و جشن مهرگان و بر معماری ایران باستان و مجموعه باورها و آثار باستان شناسی باقیمانده از ایران کهن تاکید داشتند. انقلاب اسلامی در واقع یک گسست و جدایی به معنای خاص در تاریخ تحولات ایران محسوب می‌شود. مهم ترین ویژگی این انقلاب تاکید و توجه خاص بر فرهنگ است. این توجه خاص در بنیاد خود متکی به فرهنگ شیعی است.

مایکل فیشر انسان‌شناس بسیار نام آور و متخصص مردم‌شناسی ایران، در نخستین کتابش به نام "انسان شاسی به مثابه نقد فرهنگی" که با مارکز نوشته است و یکی از پیشرو ترین کتاب ها در زمینه مطالعات فرهنگی است و در کتاب جدید خود به نام" انسان‌شناسی و صورت های در حال ظهور زندگی" که یکی از بهترین متن های انسان‌شناسی است اشاره ای به این موضوعات کرده است. اما حوزه تخصصی وی در مطالعات میدانی، ایران است و یکی از نخستین کتاب هایش، کتابی است به نام "ایران از مشاجرات نظری تا انقلاب". می توان گفت این کتاب آغاز تبیین فرهنگی انقلاب ایران است و بحث مفصلی درباره اینکه چرا این انقلاب اتفاق افتاد و نیز بحث گسترده ای در مورد تشیع دارد. وی در سال 1956 برای مطالعات و نوشتن پایان نامه دکتری خود در قم بود و در سال 1958 اندکی بعد از انقلاب اسلامی به کشور خود بازگشت. در واقع آمریکایی ها از او خواسته بودند که این مطالعات را انجام دهد.

فیشر در کتاب خود مفهومی را عنوان کرده به نام "پارادایم کربلا" وی معتقد است که این پارادایم، بنیاد فرهنگ شیعی است و انقلاب ایران بر مبنای این پارادایم شکل گرفته و درستی صحبت او در جنگ نمود پیدا کرد چرا که در جنگ ایران و عراق تمامی فرهنگ و پارادایم کربلا و نمادها و تظاهرات آن تجسم عینی پیدا کرد. سخن فیشر این است که هر فرهنگی از جمله فرهنگ ایرانی را باید از طریق شناسایی یک سری مرزهای نمادینش شناخت و از سایر فرهنگ ها متمایز کرد. چون فرهنگ در جایی خود را شکل می‌دهد و تعریف می کند که تمایز ها نمود می‌یابند. بحث فیشر این است که کارکرد تشیع و بخصوص پارادایم کربلا این است که به ایران در جهان اسلام استقلال می‌بخشد و هویت می‌دهد. تاکید به تشیع در واقع نوعی هویت بخشیدن به ایران در جهان اسلام است. همانطور که زبان فارسی به جامعه ایران و مردم و فرهنگ ایرانی هویت و استقلال در بافت جهانی می‌بخشد. پارادایم کربلا و نوع تلقی که ما از این پارادایم و نمادهایش داریم تبلور فرهنگ تشیع است. ارزش هایی چون مقاومت فرهنگی و مبارزه و تکیه بر مقوله تحت ظلم واقع شدن و ارزش هایی که ما به عنوان یک شیعه پذیرفته ایم. به همین دلیل است که امام حسین(ع) برای ما از نظر فرهنگی اهمیت زیادی دارد. انقلاب که شد فرهنگ اصلی ما با توجه به پارادایم کربلا به فرهنگ شیعی بدل شد.

بعد از انقلاب ما به لحاظ روش شناختی در مقابل علوم انسانی و اجتماعی موضع گیری داشتیم به این دلیل که گفته می‌شد علوم انسانی علومی هستند که از غرب آمده اند و چون از بافت فرهنگ سکولار آمده اند، پس سکولار هستند و به همین دلیل جایی در کشور انقلابی ما ندارند و با ارزش های دینی ما ناسازگارند. در واقع در این فضا در سال های اول، فرهنگ اسلامی نسبت به فرهنگ ملی ایران قبل از اسلام و مدرنیسم به نوعی هژمونی پیدا کرد. در این هژمونی انسان‌شناسی مشروعیت خود را از دست داد و انسان‌شناسی که از دوره مشروطه تا انقلاب اسلامی شکل گرفته بود، کنار گذاشته شد. در این شرایط کم کم شاهد این هستیم که گروه هایی در پی بازنمایی فرهنگ شیعی و پارادایم کربلا بر می آیند و مهم ترین اثری که در 25 سال اخیر بوجود آمده مجموعه کتاب هایی است به نام فرهنگ جبهه. این کتاب که تا کنون حدود 40 جلد از آن چاپ شده در واقع مجموعه مقالات مردم‌نگارانه ای است که گروهی از بسیجیان و کسانی که از جنگ برگشته اند آن را نوشته اند و پیش از آنکه حتی جنگ تمام شود شروع کردند به نوشتن نمادها و شعارها و باورهایی که در جبهه ها وجود داشت کردند. و این ادامه داشت تا اینکه جنگ تمام شد ولی نوشتن این مقالات ادامه داشت و به نوعی می توان گفت که این یکی از بزرگترین آثار مردم نگارانه اسلامی و خصوصا مردم نگاری شیعی است که در جهان بوجود آمده.

به تدریج که انقلاب جلو آمد، ساختار فرهنگ ایران و نیز ساختار ایدئولوژیک ایران دچار تحولاتی شد. توسعه شهر نشینی و آموزش و پرورش و رسانه های جدید پیش آمد و گردباد جهانی شدن به ایران هم رسید، از ماهواره و رایانه گرفته تا مهاجرت های انبوه و روابط گسترده ایران با غرب که مجموعه اینها در ساختار اجتماعی ایران تغییر به وجود آورد و ارزش های نوینی مورد توجه قرار گرفت. دوباره بخشی از سازمان میراث فرهنگی گسترش پیدا کرد و مجددا مجلات انسان‌شناسی چاپ شدند. و مثلا شاملو کتاب کوچه را منتشر کرد. می شود گفت که در مقابل کتاب "فرهنگ جبهه"، " کتاب کوچه" احمد شاملو قرار دارد. دو مجموعه بسیار غنی با معیارهای ایدئولوژیک مختص خودشان یکی از این دو کتاب فرهنگ کربلا را بازنمایی می کند و دیگری فرهنگ لیبرال مدرن را.

در این دوران کتاب هایی درباره فرهنگ مردم و اقوام ایرانی که چاپ آنها در زمان شاه ممنوع بود، آزادی بسیاری برای چاپ و نشر پیدا کردند. در جشن های فرهنگ و هنر که قبل از انقلاب برگزار می‌شد عده‌ای تصمیم داشتند که فرهنگ های کردی و گیلکی و ... را هم رواج دهیم، اما رژیم اجازه نمی داد و می گفت همه باید تنها یک فرهنگ داشته باشند آن هم فرهنگ ایران باستان است و فرهنگ های دیگر حق بازنمایی شدن را نداشتند. در سال های اخیر شاهد چاپ کتاب های ترکی هستیم و نیز اهمیت خاصی که به موسیقی کردی داده می شود و مثلا کامکارها بسیار اهمیت پیدا می کنند و موسیقی صوفی گری به اوج خود می رسد و افرادی چون شهرام ناظری ظهور پیدا می کنند و جایگاه موسیقی صوفی گری منطقه کرد نشین ایران را جا می اندازد. حتی در دوران جنگ، کویتی پور نوحه های عزاداری را به سبک و سنت مردم جنوب برگزار می کرد و کاملا با گذشته فرق داشت. کویتی پور در قالب قابل قبول سیاسی به یک فرهنگ قومیتی ارتقاء و قدرت می بخشید. اگرچه در گذشته هم قوم های مختلف به زبان خودشان عزاداری می کردند اما این عزاداری هایشان هرگز در سطح ملی گسترش نمی یافت. اما بعد از کویتی پور این حالت رواج پبدا کرد و در واقع اینها قبلا ویژگی اقلیتی داشتند و نه قومیتی.

در حال حاضر هر یک از استان‌های ما تلویزیون و رادیوی خاص خود را دارند و اینگونه شد که دوباره انسان‌شناسی اهمیت پیدا کرد و جمهوری اسلامی به این نتیجه رسید که به این علم نیاز دارد اولا اینکه همه ادیان در تاریخ ویژگی هایی دارند و تاریخ ویژگی علمی دارد و برای رسیدن به تاریخ، انسان‌شناسی بهترین دانش است که می تواند در گذشته تاریخ تفکر کند و معیارهای آن را کشف و بازنمایی کند، دوما این که مقوله فرهنگ ملی هم پذیرفته شد. بنابراین تجربه ملی گرایی که از قبل داشتیم دوباره می توانست به کمک ما بیاید. سوم اینکه نیروهای سکولار و غیر مذهبی اما غیر سیاسی هم به تدریج فضای فعالیت پیدا کردند. باز این جا انسان‌شناسی می توانست خیلی کمک کننده باشد و در مورد فرهنگ مذهبی مردم می توانست اطلاعات زیادی در اختیار ما قرار دهد. انجمن انسان‌شناسی شکل گرفت، و به اشکال گوناگون سعی می کردند در دانشگاه ها فرهنگ اقلیت را مورد توجه قرار دهند و در دانشگاه های سراسر کشور این رشته تاسیس شد. خصوصا در دانشگاه آزاد این رشته به طور گسترده تدریس شد. موزه های انسان‌شناسی به شدت گسترش پیدا کردند و بیش از 500 موزه در سطح کشور ایجاد شده اند. پژوهشگاه انسان‌شناسی فعال شد. سخن را با جمله ای از کلود لوی اشتراوس که هم اکنون هم در قید حیات است ، خاتمه می دهم که گفت: "انسان‌شناسی قادر است بارها بمیرد و زنده شود" مصداق بارز این حرف او را می توانیم در ایران ببینیم که مطالعات انسان‌شناسی در آن برای مدت زمانی کاملا مرد و از بین رفت اما بعد ها دوباره زنده شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,203,505
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:351
    • هفته جاری:3456