The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

نوشتن دنیا، دست آدم را می گیرد.

بنجامین فرانکلین

حکیم بنجامین فرانکلین جمله تأثیرگذار و ماندگاری دارد که هربار آن را در ذهنم مرور می کنم، نیروی تازه ای در من برای نوشتن تولید می شود.  فرانکلین می گوید:
«اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.» گمان می کنم هر کس این عبارت را با تأمل بخواند، نیروی تازه ای در او خلق می شود تا برای نوشتن اقدامی کند و چیزی بنویسد.
می توان تصور کرد که فرانکلین که عنوان بزرگترین قهرمان تاریخ آمریکا را دارد این سخن را بیش از آنکه از روی ذوق و نبوغ گفته باشد، این نکته را براساس تجربه زندگی اش گفته است. فرانکلین که در خانواده ای از طبقه کارگر بود، توانست از راه نوشتن دنیاهای شگفتی را برای خود و ملتش کشف کند.   این سخن فرانکلین را شاعر محبوب ما فریدون مشیری نیز به نحو دیگر می گوید:
 
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش 
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
 
بگدریم. مقصودم در اینجا این نیست که درباره بنجامین فرانکلین یا در زمینه «درد جاوانگی» صحبت کنم. اگرچه نوشتن و اندیشیدن در هر جایی و با هر وسیله ای، بهر حال هم با جاودانگی و هم با همه نویسندگان جاودانه ای مانند فرانکلین ربط دارد.  بلکه مقصودم این است که اندکی درباره نوشتنم در وب سایت فرهنگشناسی و دنیای مجازی چیزک بنویسم و تغییرکی که در وب سایت می بینید، توضیح دهم.
 
تا جایی که بخاطر می آورم در سال 1380 بود که تصمیم گرفتم تا جلو فراموش شدنم بعد از مرگ را بگیرم. برای این منظور مدرن ترین ابزار آن روزگار برای نوشتن، یعنی وبلاگ را انتخاب کردم. وبلاگ که اکنون رسانه ای قدیمی و از مُد افتاده است، رسانه ای بود که آن روزها بتازگی ابداع شده و رواج یافته بود. «یادداشت های یک مردم نگار از غرب» عنوان این وبلاگ من بود.
 
زمان گذشت و من هر روز چیزهای تازه ای نوشتم. هر روز علاقه ام به نوشتن افزوده شد. نوشتن راهی برای کشف دنیاهای جدید و ناشناخته برایم بود. شش سال بعد در 1386 به پیشنهاد یکی از دانشجویانم (جناب آقای صالح طوفانیان) و با همکاری او و برادرش جناب آقای ستوده طوفانیان، تصمیم گرفتم دنیای وبلاگ نویسی را ترک کنم و برای انتشار مطالبم وب سایت بسازم. این چنین بود که فرهنگشناسی، وب سایتی که اکنون آن را مشاهده می کنید، محل اصلی انتشار آن لاین مطالب من در شش سال گذشته بوده است.
 
آقای طوفانیان چند روز پیش پیشنهاد دادند تا وب سایت را تغییراتی بدهیم و نرم افزارهای آن را بروز کنیم و تغییراتی در آن بدهیم. امروز 29 مرداد 1389 این تغییرات  را دادند و اکنون وب سایت با تغییراتی در اختیار شماست. مایلم صمیمانه از آقای طوفانیان بخاطر لطف و زحمات شان تشکر کنم. 
 
این وب سایت برای من همراه با خطرات و خاطرات تلخ و شیرین مهمی بوده است. شاید روزی روزگاری این خاطرات و خطرات را بیان کردم. اما مطمئن هستم تا اطلاع ثانوی چنین امری ممکن نیست! البته شما خوانندگان نیز ممکن است حرف ها و مطالب خوب یا بد در این وب سایت دیده باشید که برای شما بیان این خاطرات شاید ناممکن نباشد!
من تمام خطرات و خاطرات تلخ و شیرین نوشتن و از جمله نوشتن آن لاین در این فضای مجازی وب سایتم را دوست دارم و آگاهانه و عامدانه از آن به گرمی استقبال می کنم. زیرا می دانم ایران آن جامعه ای نیست و هرگز هم نبوده است که سخنوران و سخن سرایان و نویسندگانش را در زمان حیات شان پاداش دهد.
ابن سینا که جرج سارتن در کتاب تاریخ علم وی را یکی از بزرگترین اندیشمندان و دانشمندان پزشکی می‌داند. همچنین وی او را مشهورترین دانشمند سرزمین‌های اسلامی می‌داند که یکی از معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژادها است  و به قول خودش «اندر دل من هزار خورشید بتافت»، چنین نابغه ای در زمان حیاتش متهم به کفر بود.   چنان اتهامی که او را ناگزیر کرد در دفاع از خودش بگوید:
 
 کفر چو منی گزاف و آسان نبود
 محکم تر از ایمان من ایمان نبود
 
 
در دهر چون من یکی و آن یکی هم کافر 
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
 
 
این داستان تلخ سرزنش نویسندگان و اندیشمندان در ایران ما همواره بوده و هست.  چنان این داستان در تار و پود و ساختار سیاسی و اجتماعی جامعه ایرانی ریشه دوانیده است که گاه سر دادن برای سرآمدن شدن در اندیشه، گویی امری طبیعی و ضرورتی همیشگی و تاریخی است. کلیم کاشانی می گوید:
 
چون قلم از خویش سرها برتراش 
سر بسی خواهد سر و کار سخن
 
از اینرو، آنانکه با سخن سروکار دارند همواره به این قانون تلخ و ظالمانه تن داده اند و  برای سخن گفتن سرها بخشیده اند. طرفه اینکه، این سر دادن ها نه برای آنانکه جان ها می ستانند تا دهان ها بدوزند و نه برای آنها که جان ها می دهند تا دهن ها را بگشایند، هرگز درس عبرتی نشد تا یکی از این دو طایفه یا هر دو آنها به این بازی تلخ پایانی بخشند و روایت دیگری آغاز کنند.  کلیم کاشانی با طنزی تلخ، اهل قلم را نصیحت می کرد که از علم و دانایی دوری کنند تا سلامت و سرور و عیش آنها از میان نرود:
 
ز انقلاب زمان در پناه جهل گریز
که آنچه مانده به یک حال، عیش نادان است
 
شگفتا که این نصیحت به گوش بسیاری رفت و به گوش بسیار دیگر هرگز نرسید و نرفت. آنها که «ز انقلاب زمان» به سنگر جهل پناه نبردند و نمی برند، آنها جاودانگی را بر زمانه حال ترجیخ داه اند و می دهند. آنها می دانند اگرچه در لحظه اکنون حماقت شیرین است و حکمت تلخ، اما در نهایت میوه حماقت تلخ و ثمره حکمت شیرین است. حکمت، داروی شفا بخشی است که برای نجات جان جاودانگی باید تلخی طعمِ اکنونِ آن را تحمل کرد. اهل سخن می دانند که با قلم شان می توانند جان جاودانگی خود را نجات دهند و جانی به جان های جهان و جهانیان بیفزایند. به قول فریدون مشیری:
 
مردمانی جانِ خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تارو پود جان ما
 
مردمانی رنگِ عالَم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا
 
 

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,203,503
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:349
    • هفته جاری:3454