The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

زلزله و زیبایی گزارشی درباره یک کنسرت شهرام ناظری

این گزارش حالا دیگر قدیمی شده است. اما چیزهایی در آن هست که لااقل برای نگارنده کهنه ناشدنی است. اولین بار بود احساس خودم درباره یک کنسرت موسیقی را می نوشتم. خب هر کس بگونه ای با موسیقی ارتباط برقرار می کند. برای کسی حرفه اش مردمنگاری است هم برخورد حرفه ای اینست که بنویسد و درباره تجربه و مشاهده و احساسش سخن بگوید. بخصوص اینکه آن روزها زلزله بم غم بزرگی بر دل همه نهاده بود و احساس ها گویی بیشتر آماده دریافت موسیقی بود. بعلاوه محل اجرای کنسرت در لندن و در یکی از باشکوهترین سالن های این شهر بود. واقعا نمی شد ننوشت و چیزی نگفت. حال شما بخوانید. شاید شما هم با من هم عقیده باشید.

زلزله و زیبایی

یادداشتی مردمنگاشتی در باره یک کنسرت

زیبایی، صفت ذاتی اشیا نیست، بلکه در نفس بیننده است. زیرا که نتیجه فعالیت روحی کسی است که زیبایی را به اشیا نسبت می دهد یا در اشیا کشف می کند. برای کسی که قادر به این کشف باشد، زیبایی همه جا یافت می شود و پیدا کردن آن عبارت از«هنر» است. کروچه

به منظور جمع آوری کمک های مردم به زلزله زدگان بم، گروه «ارکستر مجلسی تهران» به رهبری لوریس چکناوریان، و همچنین شهرام ناظری در سالن «رویال فستیوال هال»[2] در هیجدهم ژانویه (2004) برنامه موسیقی اجرا کردند. یکی از سه هزار شنونده این برنامه مردمنگاری بود که در ردیف G در صندلی در نزدیک ترین نقطه سن به گروه ارکستر نشسته بود و با دستان و قلمش به برنامه ی موسیقی گوش می سپرد. در زیر حاصل شنیده های او را بخوانیم. برنامه از سه قسمت تشکیل شده بود. ابتدا گروه اکستر و شهرام ناظری برنامه اجرا کردند، بعد پانزده دقیقه استراحت دادند و در عین حال ویدئو کلیپی از آوازهای ایرج بسطامی پخش کردند. در پایان شهرام ناظری و گروه ارکستر مجدداً برنامه اجرا کردند. نمی خواهم گزارش دقیقی از برنامه داشته باشم، بلکه هدف بیان برداشت و احساس خودم از برنامه ها و به بیانی دقیق تر از موسیقی است.

ساعت هفت تا ده شب یکشنبه هیجدهم ژانویه (2004) برایم لحظه باشکوهی بود، زیرا به تجربه تازه ای دست یافتم و «زیباشناسی شنیداری ام» را آزمودم. نخستین بار بود که در لندن به سالن موسیقی می رفتم. از این نظر مشتاق بودم تا با فضا و کیفیت این سالن ها آشنا شوم. رویال فستیوال هال در کنار ایستگاه مترو بین المللی«واترلو ایست»[3] دقیقاً جنب پل بزرگ و دیدنی«لندن بریج»[4]قرار دارد. این سالن موسیقی در آخرین روزهای سلطنت «جورج هفتم» در 1951 ساخته شد. رویال فستیوال هال یکی از چند مجموعه بزرگ سالن های تئاتر و موسیقی متمرکز در «ساحل جنوبی رودخانه تیمز» است. سالن های «کویین الیزابت هال»[5]، «پارسل روم»[6]، «هیوارد گالری»[7]، «نشنال تیاتر»[8]، «نشنال فیلم تیاتر»[9] و «موزه تصاویر متحرک»[10] جز «مجموعه ساحل جنوبی»[11] هستند. این مجموعه در ابتدا به منظور اجرای «فستیوال بریتانیا»[12] به وسیله شهرداری لندن احداث شد. رویال فستیوال با ظرفیت 3000 صندلی، بزرگترین آنها بشمار می رود. از آن زمان تاکنون چندین مرتبه نوسازی و تجهیز شده است. از جمله اینکه در سال 1988 کتابخانه بزرگ تخصصی شعر در آن ایجاد شد. در 1995 «کاخ مردم»[13] و رستوران 200 نفره در آن ساخته شد. در سال 1997 سیستم آن لاین سالن راه اندازی شد که از جامع ترین وب سایت های اطلاعاتی در زمینه موسیقی است. سال 1999 با بودجه 12.5 میلیون پوندی بازسازی مجدد شد.[14]در حال حاضر چندین گروه ارکستر دائم در آن استقرار دارند.

وارد سالن که شدم انبوه جمعیت همهمه افکنده بود و خبر از شور و نشاط موسیقی ایرانی می داد. انبوه جمعیتی که می رفت به کمک موسیقی غبار تکرار و یکنواختی و بی معنایی از چهره زندگی روزمره برگیرد. چهره ها و لهجه ها بوی ایران می داد، اگرچه لباس ها هر کدام نشان دیاری داشت. آشنایان نزدیک چندانی نیافتم جز سه چهار نفری که آنها نیز مثل من به تماشای نخستین تجربه شان از سالن موسیقی می رفتند! با وجود این، حسی پنهان همه را به هم آشنایی می داد. همه برای ابراز همدردی با هموطنان و شنیدن موسیقی ایرانی آمده بودیم. شعر مولانا، سه تار، دف، ویلون و شهرام ناظری و چکناوریان رشته های پیوند همه کسانی هستند که به زبان فارسی واژه هویت شان را هجی می کنند. و وقتی در رویال فستیول هال لندن باشی این کارکرد موسیقی بیش از تالار وحدت تهران تبلور و روشنی می یابد. در اینجا بهتر می توان این واقعیت را که تاریخ یک قوم را در موسیقی آن باید یافت، می توان دید. ایرانیان مقیم بریتانیا بر خلاف ایرانیان مقیم آمریکا اجتماع انسجام یافته و فعالی در حوزه فرهنگ نیستند از اینرو برگزاری اینگونه برنامه ها فرصت های استثنایی و نادری برای آنها برای تمرین مشق هویت ایرانی شان است. شور اشتیاق در چهره ها و چشم های مردم مشتاق موسیقی ایرانی در هر گوشه سالن موج می زد.

مطابق برنامه اعلام شده رأس ساعت هفت در اصلی سالن باز شد. استقرار مردم نیم ساعتی بطول انجامید. وقتی بر روی صندلی استقرا یافتم مردی در کنارم پرسید «چکناوریان باید ارمنی باشد؟» گفتم بله، چون مسلمانان اسامی فارسی و عربی دارند! نام او مسلمانی نیست! پرسیدم فارسی می دانید؟ گفت نه. گفتم چگونه می خواهید از موسیقی ایرانی لذت ببرید؟ گفت «من و همسرم به مینیاتور ایرانی علاقه مندیم. منزلمان هم همین نزدیکی هاست. راستش بیشتر برای کمک به زلزله گان آمده ایم تا موسیقی.» عمیقاً نگران بازماندگان زلزله بم بود. گفت: «بیست و پنج سال پیش زلزله شهر ناپل ایتالیا را خراب کرد. مردم اروپا در آن روز برای کمک به بازماندگان و بازسازی شهر کمک های زیادی کردند. اما دولت ایتالیا به بهانه جلو گیری از رشد مافیا کمک ها را صرف کمک به مردم نکرد. هنوز هم کسانی از بازماندگان آن زلزله می شناسم که در اروپا سرگردانند.» گفتم: «انشاء الله دولت ایران کمک ها را صرف مردم خواهد کرد چون تا آنجا که می دانم بم مافیا نداشت!»

در تمام لحظات ارکستر، زیر چشم نگاهم متوجه دوستان انگلیسی بود. آیا می توان بدون دانستن زبان فارسی با موسیقی آن ارتباط برقرار کرد؟ به نظر می رسید متأثر شده اند. در پایان کنجکاویم را با آنها در میان گذاشتم. که خواهم گفت.

ساعت هفت و سی دقیقه، لوریس چکناوریان با هیأت مخصوص رهبران ارکستر، پله های ورود به سِن را طی کرد و جمعیت با کف های مُمتد به استقبال او رفت. بر روی سکوی کوچک مخصوص رهبر ارکستر قرار گرفت. پیش از آنکه بنوازد، با لباس هایش ما را از فضای معمول زندگی و از آنچه بدان خو کرده ایم، دور می کرد. به همین دلیل تماشایی و جذاب بود. موهای سفید و فرفری، پالتو پشت گرد مشگی، پیراهن و جلیقه سفید فرم مخصوص، به او تَشخٌص حرفه ای و هنری خاص بخشیده بود. گویی برای اجرای نمایش و بازیگری روی سن آمده بود. پیدا بود انسانی متمایز از دیگران است. او یک موسیقیدان و رهبر بود، و باید متمایز می نمود. باید با تمام قابلیت ها و به کمک آنچه دارد توجه همه را به خود معطوف می ساخت تا آهنگ سکوت سالن را پُر کند و فضا برای نواختن آماده شود.

بعد از او به ترتیب خاص بیست و پنج عضو ارمنی ارکستر در جایگاه شان قرار گرفتند. خانمی بلند قامت با ویلونی به دست و موهایی به رنگ قهوه ای روشن جلو آمد و بعد دیگران بر روی صندلی های مخصوص که صفحات نُت جلو آنها نصب شده بود نشستند. همه لباس مشگی نمادی از همدردی با مصیبت زدگان زلزله به تن داشتند. موهای افشان و باز آنها حکایت از این می کرد که اگرچه برنامه توسط مرکز موسیقی ایران و کمیته گردآوری کمک به زلزله زدگان بم و به همت بنیاد میراث ایران و مرکز رواج زبان و فرهنگ فارسی» برگزار شده است، اما گروه ارکستر مستقل اند.

سن گنجایش گروه ارکستر صد نفره و گروه کُر 250 نفره را دارد. به همین دلیل گروه بیست و پنج نفره ارکستر، کوچک به چشم می آمد. چوبک مخصوص اشاره و رهبری در دستش، مانند فرمان اتومبیل بود. هر حرکتش تغییری در همه سرنشینان صحنه ایجاد می کرد. چکناوریان را می گویم. ارکستر بیش از آنکه آهنگ باشد هماهنگی است، نمایشی باشکوه و نمادین از انظباط پذیری و روح همکاری و همفکری جمعی بشر. هیچ حرکتی بی اشارت رهبر انجام نمی گرفت، حتی آنجا که به احساسات مردم پاسخ می دادند، اشارت چکناوریان مشخص می کرد کدامیک اول برخیزد یا کی بنشینند؛ و چگونه و کی سن را ترک کنند یا وارد سن شوند.

بدون هیچ مقدمه و کلامی با فرمان رهبر ارکستر، برنامه آغاز شد.

ابتدا مردم آهنگ سکوت را نواختند. در بستر سکوت، مارش تشییع جنازه از «اپرای رستم و سهراب» نواخته شد. آهنگی غمناک و پر سوز و گداز که تنهایی انسان را می رساند. موسیقی به تعبیر لورنس دورل «برای آن ابداع شد که تنهایی بشر را تصدیق کند.» و این تنهایی در هنگامی که انسان اسکندروار دست های خالی اش را از تابوت بیرون می گذارد تا نشان دهد که هر چه اندوخته است می نهد و می رود، عمیق تر حس می شود.

بعد از آن ملودی «سه مینیاتور ارمنی» و بعد ملودی «افق عمیق و رقص دایره» و عشق از باله اتللو که تماماً آهنگ ها غمناک ساخته چکناوریان بودند نواخته شد. شیرین ترین موزیک های ماندگار، اغلب آنهایی هستند که اندوهناک ترین اندیشه های انسان را با خود دارند. برای همین موسیقیدانان بزرگ هیچگاه در صف گروه های پاپ و نوازندگان غنا نایستاده اند. قطعات ارمنی و افق عمیق از اینگونه بودند. و بعد ملودی های محلی ایران را نواختند و اجرای مدرنی از آهنگ های قدیمی ایرانی همچون مستم مستم و دختر بویراحمدی را ارائه کردند.

حرکات چکناوریان شرحی تئاتری بر معانی پنهان قطعاتش بود. حالات چهره و حرکات دست و پای چکناوریان پانتومیمی می مانست که نوازندگان آنها را به گونه ای و ما شنواندگان و تماشاچیان به گونه ای دیگر فهم می کردیم. برای نوازندگان هر حرکت یک نشانه بود مانند کلمه ای در متن، اما برای ما رقصی بود گاه تماشایی و لذت بخش و گاه فاقد معنا. گاهی حرکاتش تألم و درد و گاهی شور و شعف را می رساند. لرزه های ممتد و شدید صورتش نمادی از دشواری کار رهبری و استرس ها و مقاومت های آن بود. گاه می اندیشید و گاه عمل می کرد. گویی. تا اینجا سرا پا گوش بودم و مانند لرزه نگار، ارتعاشات احساسم را بر روی کاغذ می نوشتم. گاه چیزی از احساس در درونم نقش می بست اما گمانم بود آن همه تلاش برای جاری کردن سیلی از احساس و انتقال عمیق ترین معانی ذهن انسان بود، که تنها اندک قطرات آن را در وجودم می یافتم. رنجی که تا پایان برنامه بردم احساس ناتوانی ام در ایجاد ارتباط و گفتگویی عمیق با ارکستر بود. فقط می دانستم تنها قطره ای از دریا احساس و معنای آنچه در فضا پراکنده بود نصیبم می شد.

خودم را سرزنش نمی کنم. موسیقی زبان ساده ای است مانند دیگر زبان ها. حتی ساده تر از آنها، زیرا زبان روح ماست. اما برای فهم آن باید در خانه و مدرسه و محیط با ما به زبان موسیقی سخن بگویند. من در محیطی بزرگ شدم که بی آنکه موسیقی به من بیاموزند آن را شیطانی می نامیدند. امروز پسرکم در مدرسه می آموزد چگونه موسیقی بنوازد. او با نُت ها و دستگاه ها و آلات موسیقی آشنا می شود. برای او امکان فهم و همزبانی با موسیقی هست اما من باید به سطحی ترین لایه های آن کفایت کنم. نه تنها در مدرسه و کودکی مجالی برای آشنایی با موسیقی نداشتم، بلکه بزرگتر که شدم نیز بوق ها و صدا های دلخراش که زندگی شهری تهران را آغشته کرده اند، «حساسیت» شنیداریم را چنان کاست که دیگر توان تمرکز بر موسیقی بدون کلام کلاسیک را از من گرفت.

ارکستر لحظه ای مکث کرد و «اندک اندک» نوبت به «جمع مستان» رسید. چکناوریان به پایین سن رفت و شهرام ناظری را به سن آورد. مردی لاغر اندام با لباس مشگی و سبیل هایی که معرف تعلقات درویشی و مکتب موسیقیایی صوفیانه و پیوندهای قومی کُردی اش بود. صدای کف و سوت شور و شوق و گرمی فضا را بیشتر می کرد. ناظری با صدایی صوفیانه با کلام سعدی آغاز کرد:

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدر آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

و بعد صدای درویش با شعر مولانا به بام رسید:

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن روانه کن

آیینه صبوح را ترجمه شبانه کن شبانه کن

با صدایی رسا می خواند: عشق داغی است، داغی است که تا مرگ نیاید نرود .

و موسیقی روح عشق است. و بعد سیاوش ناظری در کنار پدرش صدای بلند دف را در سالن پیچاند. گویی به تنهایی ارکستری است مرکب از دهها نوازند. چه حیرت انگیز است این دف. ناظری با صدایی زیبا می خواند:

ای یار زندگی زیباست، زیباست ای زیبا پسند.

آنقدر زیباست این بی بازگشت

که از برایش می توان از جان گذشت

مردن عاشق نمی میراندش

در چراغی تازه می گیراندش

و موسیقی صدای زیبایی است همان طور که نقاشی صورت آن است. وقتی صدای سه تار و دف او با کلام در می آمیحت، به گمانم رسید که موسیقی بیش از من به دنبال واژه ها می دود. رازی در کلام مولانا بود که موسیقی را برایم معناپذیر و قابل فهم می کرد، چنانکه گویی بی شعر چیزی از آهنگ در درونم مترنم نبود. زبان موسیقی را نمی دانستم، از اینرو از زبان شعر برای فهم آن مدد می گرفتم. اما شعر مولانا بیش از کلمه معنا می داد. سرود و صدای صوفیانه ناظری، سحر ستایش خداوند بود که با زبانی مهیج و شور انگیز در دلم می نشست و کلام فیلسوف و عارف بزرگ اسکاتلند توماس کارلایل به خاطرم می آورد که «موسیقی به درستی گفته شده است که کلام فرشتگان است. در واقع، هیچ کلامی در میان کلمات به اندازه موسیقی ملکوتی نیست. موسیقی ما را نزدیکی بی نهایت می برد.»

نه تنها موسیقی صوفیانه، که هر موسیقی که بتواند با لایه های عمیق ذهن و ضمیر ما پیوند بزند و ناخودآگاه ما را هوشیار کند، و ذهن ما را تحریک و خلاقیت در ما برانگیزد، کلامی ملکوتی است چرا که راه آفرینش و پویایی را در درون ما می گشاید. به همین دلیل است که همواره خلاق ترین انسان ها علاقمه مند ترین افراد به موسیقی بوده اند. انیشتین می گوید: «اگر فیزیکدان نبودم، احتمالاً یک موسیقیدان بودم. من اغلب به موسیقی می اندیشم.در رویاها و خیالاتم با موسیقی زندگی می کنم. من زندگیم با موسیقی می بینم.»

اما می دانم که تنها نیستم. اندک اند آنانکه به اندک بهره ای از موسیقی قناعت نروزیده باشند. روزگار ما روزگار غریبی است. اغلب گوش های مان انباشته از صداهای دلخراشی است که خود به استقبال آنها رفته ایم و با نام موسیقی، شنیدن آنها را تحمل پذیر ساخته ایم. دیگر جا برای موسیقی تنگ شده است، و هر روز تنگ تر می شود. چنانکه موسیقی که بتواند روح خلاقیت و شور زندگی و پویایی را در ما بدمد با مشکل دروازهای آهنین در گوش ها ما روبرو می شود. اسکاروایلد می گفت: «البته موسیقی امر دشواری است. می بینید، اگر کسی موسیقی خوب بنوازد، مردم گوش نمی دهند؛ و اگر موسیقی بد بنوازد، مردم حرف نمی زنند!» و درست می گفت. متاسفانه.

ناظری در دو نوبت خواند. نوبت اول در نیمه نخست بود. نوبت دوم در نیمه دوم برنامه. در میان برنامه نیم ساعتی استراحت دادند. در این فاصله نوای ایرج بسطامی در سالن طنین افکند. آوازی در باره وطن. چه دلنشین بود. اما غمین. او دیگر رفته است. نمی دانم درد فراغ دوری از وطن بود یا درد فقدان آن هنرمند بزرگ که صدای وطن بود. یا هر دو. هر چه بود قطرات اشک را در چشم بسیاری از مردم می دیدم که پنهانی می گریستند. نمی دانم انسان چرا وقتی می خندد قهقهه می زند اما به هنگام غم اشک هایش را پنهان می کند.

مجلس با اجرای قطعات شاد ارکستر و همراهی و کف زدن حضار به پایان رسید. مطابق معمول دو کودک شاخه های گلی را تقدیم نوازنگان کردند. همان طور که گفتم هنگام بیرون رفتن با زن و شوهر بریتانیایی در باره برنامه صحبت کردم. پرسیدم از برنامه لذت بردید؟

همسرش گفت: «ارکستر برای ما کاملاً آشنا بود. پیانو ویلون و سازهای دیگر آن همه در اروپا رایج اند. من زبان آنها را می فهمم. فهم آنها چندان به زبان فارسی اتکا ندارد.» یاد سخن بیلی جوئل[15] افتادم که «من فکر می کنم موسیقی خودش شفابخش است. موسیقی انفجار تبلور انسانیت است. چیزی است که همه از آن متاثر می شویم. هیچ تفاوتی نمی کند از چه فرهنگی هستیم، ما همه موسیقی را دوست داریم و می فهمیم.»

و دیگری اشاره ای به دف و سه تار کرد و گفت: «البته صدای دف و سه تار را برای اولین بار می شنیدم. این صداها در موسیقی اروپایی وجود ندارد. گمانم آلات سنتی ایرانی هستند. واقعاً شنیدنی بودند. گفتید اسم شان چیست؟» و بعد روی کاغذی یادداشت کرد. و خانمش اشاره کرد که «من هم از موسیقی و آواز شهرام ناظری بیشتر لذت بردم. برایم تازگی داشت. موسیقی ایرانی چقدر آرام و ماندگار است. من وقتی صدای موزیک های خودمان را خاموش می کنم، همه چیز ناگهان از ذهنم ناپدید می شود. انگار اصلاً نشنیده ام. اما حالا صدای موسیقی ایرانی در گوشم هست. برایم جالب است.» گفتم برای من هم موسیقی دف و سه تار قابل فهم تر و لذت بخش تر از ارکستر بود. اما نه به دلیل نو و تازه بودن آنها. اتفاقاً شاید به این دلیل که با دورترین نقطه هویت و زندگی من ارتباط داشت و با آن آشناتر بودم. به تعبیر زیبای گوته: «تاثیر موسیقی خوب بخاطر این نیست که نو است، بالعکس. موسیقی هر چه با ما آشناتر باشد بیشتر و عمیق تر تاثیر می گذارد.»

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] استادیار انسان شناسی و مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه طباطبایی

[2] Royal Festival Hall

[3] waterloo East

[4] London Bridge

[5] Queen Elizabeth Hall

[6] Purcell Room

[7] Hayward Gallery

[8] National Theatre

[9] National Theater Film

[10] The Museum of Moving Image

[11] South Bank Centre

[12] The Festival of Britain

[13] People’s Palace

[14] این اطلاعات را از وب سایت مرکز در آدرس زیر استخراج شده است: http://www.rfh.org.uk/main/information/about.asp?subpage=history

[15] Billy Joel

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,204,494
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:327
    • هفته جاری:3345