The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

انسان شناسی: دمکراسی و نسبیت فرهنگی

?? و ?? آبان ???? همایش فلسفه میان فرهنگی در دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. من هم در این همایش مقاله ای درباره رسالت انسان شناسی در زمینه نسبیت گرایی فرهنگی و توسعه تساهل و مدارا ارائه کردم. امروز شنیدم کتاب مجموعه مقالات همایش زیر چاپ است و بزودی به بازار می آید. در اینجا این مقاله را می گذارم.

نسبیت گرایی فرهنگی و انسان شناسی هر دو پاره هایی از جامعه مدرن و ظهور مدرنیته هستند. از اینرو باید این نکته را در نظر داشت که نمی توان بدون داشتن بستر اجتماعی و سیاسی مدرن، در پی داشتن انسان شناسی امروزی و همچنین ارزش ها و بینش انسان شناسانه بود

انسان شناسی و مسئله نسبی گرایی فرهنگی

«کشف ”نسبیت فرهنگی“ بزرگترین دستاورد انسان شناسی است.»

ملویل هرسکویتز [2]

مقدمه
تحولات اجتماعی و فرهنگی چند دهه اخیر ناشی از گسترش رسانه ها و تکنولوژی های ارتباطی، بسط فرایندهای جهانی شدن، بازتابی شدن هویت ها، اهمیت یافتن مسائل اقلیت های قومی و فرهنگی، اهمیت یافتن مسائل گروه های حاشیه ای مانند زنان، مهاجران و کودکان، گسترش فعالیت های خشونت آمیز گروه های سیاسی بنیادگرا و افراطی مانند القاعده و بسیاری تحولات دیگر ضرورت توجه بیشتر به مسئله تساهل، مدارا و همزیستی فرهنگی انسان ها را ایجاب کرده است؛ و از سوی دیگر ظهور نقدهای معرفت شناختی و روش شناختی پسا مدرن که پایان اندیشه پوزیتیویسم و شکست آرمان های علم گرایانه، حقیقت جویانه و عقل گرایان میراث عصر روشنگری را نوید می دهد، اینها همه ضرورت تفکر نسبی گرایی در حوزه معرفت در دهه های اخیر را ایجاب کرده است. از اینروست که در جهان چند فرهنگی و جهانی شده امروز تمام دانش هایی که با مطالعه انسان و دستاوردهایش سروکار دارند اعم شاخه های مختلف علوم اجتماعی یا فلسفه و روان شناسی لاجرم با مسئله نسبی گرایی و مسائل آن مواجه اند. انسان شناسی به مثابه دانشی که موضوع آن مطالعه انسان و دستاوردهایش که در فرهنگ تبلور می یابد است بیش از رشته های دیگر معرفت ناگزیر از پرداختن به مسئله نسبی گرایی است

با توجه به این امر این مقاله سعی شده است تا نسبت ها، کاربردها و جایگاه و مفهوم نسبی گرایی در دانش و رشته انسان شناسی بررسی و به نحو اجمال شرح داده شود. نسبی گرایی برای انسان شناسی معانی متفاوتی دارد و به مثابه ارزش، روش و نوعی بینش بوده است. در این مقاله هر سه نکته مذکور به اجمال شرح داده می شوند. اهمیت بحثی که در اینجا ارائه می شود در این است که مباحث مربوط به جایگاه نسبی گرایی در فرهنگ رشته ای انسان شناسی تا حدودی قابل تسری و تعمیم دهی به تمام رشته های علوم اجتماعی است. از اینرو این بحث می تواند زمینه گفت و گو درباره ماهیت و کارکردهای فرهنگی دانش ها و علوم اجتماعی و فرهنگی از منظر نقشی که این رشته ها در زمینه گسترش یا شکل دهی نوع خاصی از بینش چند فرهنگی دارند نشان دهد. با توجه به نکات مذکور در این مقاله ابتدا به نحو مقدماتی درباره نسبی گرایی، مفهوم آن و نسبتش با انسان شناسی به طور کلی را توضیح می دهیم. سپس نسبی گرایی در نظریه ها، گفتمان ها و اندیشه انسان شناختی شرح داده می شود. در قسمت دیگر مقاله به جایگاه نسبی گرایی در فرهنگ رشته ای انسان شناسی و بخصوص آموزش این رشته می پردازیم.

از نظر روش شناختی‏، این مقاله بر اساس مطالعه دیدگاه های رایج در بین انسان شناسان درباره نسبی گرایی و مفاهیم و معانی مرتبط با آن می باشد. از اینرو سعی شده است نقل قول ها و دیدگاه های انسان شناسان متعدد نقل شود. اگرچه ممکن است برخی نقل قول ها تکرار معنایی باشد که قبلاً ذکر شده است اما این امر به منظور نشان دادن تأکید و اجماع انسان شناسان درباره اهمیت نسبی گرایی در انسان شناسی می باشد. در عین حال هر یک از نقل قول ها وجهی از وجوه مسئله نسبی گرایی در انسان شناسی را بیان می کند.

نسبی گرایی و انسان شناسی
برایان فی در مطالعه عمیق و ارزشمند خود در زمینه ”فلسفه علوم اجتماعی نوین از منظر چند فرهنگی“ بدرستی استدلال می کند که «نسبی گرایی مشوق اصالت تعدد فرهنگ هاست.....اصالت تعدد فرهنگ ها، اگر این درک و تصور را از آن داشته باشیم، مسائل عمیقی را برای پژوهش درباره انسان ها پیش روی ما می گذارد» (فی 1381: 13). این مسائل شناخت شناسانه و عملی هستند. به اعتقاد برایان فی اصالت تعدد فرهنگ ها مستلزم ”تجلیل تفاوت“ هاست. یعنی ”اصالت تعدد فرهنگ ها بر یکپاچگی فرهنگی و اجتماعی پافشاری می کند و این یکپارچگی را در دیگران نیز گرامی می دارد. این نوع نگرش هر گروهی را ترغیب می کند که کانون محور خود را بیابد و آن را تقویت کند و در عین حال تلاش های افراد دیگر در واحدهای متفاوت را به رسمیت می شناسد و از آنها حمایت می کند که آنها هم چنین کنند“ (همان 14). این بخش از نسبی گرایی جنبه عملی دارد و همان طور که فی شرح می دهد «درک و فهمی تیز از نقش قدرت سیاسی در شکل دادن به افکارو اعمال ما به ما می دهد» (همان 11). اما اگر بپذیرم که جهان زیست[3]هر گروهی متفاوت از دیگری است و جهان های زیست متعدد و متفاوت وجود دارد و وظیفه دانش های انسانی و علوم فرهنگی شناخت و در عین حال تجلیل این تفاوت هاست، آنگاه به تعبیر فی یک ”مشکل شناسانه“ پیش می آید: «اگر دیگران در ساختار و نظام خود زندگی می کنند و ما در ساختار و نظام خود، چگونه می توانیم آنها را درک کنیم؟» (همان 14). انسان شناسی به مثابه دانشی که به مطالعه دیگری می پردازد با هر دو وجه یا مسئله عملی و شناخت شناسانه مذکور در ارتباط است.

اما انسان شناسی [4]بیش از علوم دیگر با این موضوع درگیر و مرتبط بوده است و از همان نخستین دوره شکل گیری اش در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیست با مسئله نسبی گرایی فرهنگی به مثابه موضوعی اساسی و کانونی در گفتمان های نظری و روش شناختی اش روبرو شد. هوارد استین در مقاله ”نسبیت گرایی فرهنگی“ در «دائره المعارف انسان شناسی فرهنگی» می نویسد: «نسبی گرایی فرهنگی بیش از آنکه شاخص نوع بشر باشد، بهتر است به مثابه شاخص انسان شناسان به مثابه یک فرهنگ حرفه ای تلقی شود» (Stein 1996: 284). این امر ناشی از این واقعیت است که شناخت جوامع دیگر یا “فرهنگ دیگر“ موضوع علم انسان شناسی بوده است ((Beattie 1964 و یکی از مهمترین ابعاد مسئله نسبی گرایی و چند فرهنگ گرایی مسئله شناخت فرهنگ های دیگراست. از این زاویه دید، نسبی گرایی فرهنگی مسئله ای است که انسان شناسان همواره ناگزیر از پرداختن و توجه به آن بوده اند. این امر نه تنها برای انسان شناسی اهمیت نظری و روش شناختی داشته است بلکه بخشی از رسالت اجتماعی این دانش نیز محسوب می شده است.

ابعاد روش شناختی و نظری مسئله نسبی گرایی علی رغم دشواری و پیچیدگی اش بسیار روشن است: هنگامیکه ما با شناخت ”دیگری“ یا ”دگر بود فرهنگی“[5] سر و کار داریم لاجرم با این پرسش ها مواجه ایم که ”آیا من می توانم جهان دیگری را بشناسم یا نه؟ آیا ضابطه ای برای شناخت و ارزیابی دیدگاه دیگری دارم؟ آیا می توانم شیوه اندیشیدن، نحوه معناسازی، کنش ها و ارزش هایی را که او پدید و بدان ها باور می آورد، بشناسم؟“ (احمدی 1383: 6). در پاسخ به این پرسش هاست که اندیشه و دیدگاه نسبی گرایی به صورت های مختلف نسبی گرایی معناشناسانه، هستی شناسانه، شناخت شناسانه یا نسبی گرایی فرهنگی شکل می گیرد و ظاهر می شود (همان 9). اما جنبه های عملی نسبی گرایی، یعنی آنجا که نسبی گرایی به مثابه نوعی آرمان و ارزش و نوعی جهان نگری که می تواند به گفت و گو و تعامل بهتر و صلح آمیز تر انسان ها و ملت ها با حفظ تفاوت های شان کمک کند، مطرح می شود، و همچنین مبارزه با مطلق گرایی و ”ذات گرایی“[6] که پیامدهای عملی مخرب برای زندگی مسالمت آمیز و انسانی چوامع بشری دارد، این جنبه های عملی برای رشته انسان شناسی اهمیت بیشتری داشته است.

نسبی گرایی معانی مختلفی دارد: به مثابه یک نظام اخلاقی، یک روش تحقیق، نظریه ای درباره معانی انسانی، نگرشی درباره ماهیت و طبیعت انسان، و در نهایت رویکرد یا جهان بینی یک رشته علمی دانشگاهی است. یک معنای نسبیت گرایی، حذف هرگونه معیار و استاندارد برای ارزیابی محصولات و آثار فکری و هنری است. این نگرش منتقدان زیادی بخصوص در بین هنرمندان و ادبا دارد. «منظور از نسبیت گرایی این است که دانش و اصول اخلاقی هیچ معیار مشخص و عینی ندارد. بنابر این، هیچ تفاوت ذاتی بین رمان های جورج الیوت و جیلی کوپر، آثار چاوسر و نمایشنامه های کوئنتین تارانتیو وجود ندارد، چرا که همانطور که متفکران ساختگرا تأکید کرده اند، هر یک متنی است که در آن مقصود نویسنده ارزشی همتراز صورت چاپی خود دارد» (پورتر 1375: 97). آنگاه پورتر شرح می دهد که «بطور کلی، تجار عمده، ناشران روزنامه، آگهی دهندگان، رؤسای استودیوهای هالیود و تهیه کنندگان برنامه های تلویزیونی از این اینگونه اظهارات سود می برند، چرا که هر یک می توانند کالاهای خود را بدون در نظر گرفتن هیچ استادنداردی و بدون نگرانی از متهم شدن به کم فروشی، به وسیع ترین مخاطب ممکن قالب کنندن (همان96).

انسان شناسان سروکاری با مقوله نقد هنری و ارزیابی های هنری و ادبی و زیبایی شناسانه ندارند. اما انسان شناسان با معنای نسبیت گرایی اخلاقی یا عدم وجود معیارهای اخلاقی عام، مخالف اند. آلفرد کروبر در 1948 نسبیت گرایی در این معنا را رد کرد و ”اظهار داشت جوامع همچنان که توسعه می یابند انسانی تر می شوند. کروبر پیشرفت را نوعی تکامل فرهنگی می داند که نه تنها شامل پیشرفت در فناوری و علم است بلکه طرد اعمالی همچون روسپی گری، منزوی ساختن زنان بدلیل زایمان و قاعدگی، شکنجه، قربانی کردن و اعتقاد به سحر و جاودو است“ (هریسون و هانتینگتون 1383: 257). همچنین رالف لینوتن معتقد است ”که معیارهای اخلاقی جهانی می توانند وجود داشته باشند“ (هریسون و هانتینگتون 1383: 257).

اما نسبی گرایی در انسان شناسی هم جنبه روش شناختی دارد، هم پاره ای از جهان بینی این رشته و ”فرهنگ رشته ای“[7] آن است، و هم دارای ابعاد نظری می باشد. در اینجا تمام این ابعاد را به نحو اجمال توضیح می دهیم. کلود لوی اشتراوس که اکنون از اسطوره های زنده انسان شناسی شناخته می شود تبیین های روشنی درباره ابعاد روش شناختی نسبیت گرایی در انسان شناسی دارد. به اعتقاد لوی اشتراوس محل تلاقی و کاربرد روش شناختی اصل نسبیت گرایی و انسان شناسی هنگام مطالعه فرهنگ دیگری است. به اعتقاد لوی اشتراوس انسان شناسان برای پرهیز از درافتادن در دام قوم مداری و قضاوت های ارزشی باید رویکرد و بینش بومی و افرادی را که مطالعه می کنند، مبنای فهم انسان شناس قرار گیرد. او در این باره می نویسد:

گرچه شناخت مستقیم متفاوت ترین جوامع در مقایسه با جوامع خودمان کار آسانی نیست، اما قضاوت درباره جوامع دیگر و یا محکوم کردن آنها باید بر اساس استدلال هایی که خودشان در مورد هستی و وجود ارائه می دهند و نه برپایه استدلال هایی که به خود آنها مربوط نیست. ...هر تمدن می انگارد که مزیت های تاریخی به وی تعلق دارند و هر حادثه برایش اولویت تازه ای به ارمغان می آورد. جریان های تاریخی برای هر تمدن معنای خاص خود را الغاء می کنند» (لوی اشتراوس 1375: 156).

با توجه به نکات مذکور رابطه انسان شناسی و نسبی گرایی و جایگاه این مسئله در انسان شناسی را می توان بصورت زیر فهرست نمود. این ویژگی ها در ادامه بحث مورد مداقه بیشتر قرار می گیرد.

نسبیت گرایی در انسان شناسی نسبی دانستن معنای یک رسم و عنصر فرهنگی به کل آن فرهنگ گفته می شود. از این دیدگاه معنای هر ویژگی یا عنصر فرهنگی را باید نسبت به خود آن فرهنگ شناخت و بدست آورد.
نسبی گرایی برای انسان شناسی مسئله ای کلاسیک و کهن است که همواره با آن سرو کار داشته است.
نسبی گرایی و تفکر چند فرهنگی از ارزش ها و بینش های پایه ای دانش انسان شناسی است.
انسان شناسان در تحقیق و تدریس به مطالعه فرهنگ‏، و در عین حال خلق و اشاعه فرهنگی خاص می پردازند که نسبی گرایی و چند فرهنگی از ارکان این فرهنگ است.
نسبی گرایی نوعی اندیشه انتقادی در انسان شناسی بود که به نقد تفکر تکامل گرایی قوم مدار غربی پرداخت و اهمیت هر فرهنگ از منظر چارچوب ها و معیارهای همان فرهنگ مورد تأکید قرار داد و جایگاه غرب به مثابه فرهنگ برتر را به چالش کشید.
نسبی گرایی رویکردی روش شناختی در انسان شناسی است که بر شناخت و پذیرش تنوعات و تفاوت های فرهنگی تأکید می کند.
نسبی گرایی نوعی رویکرد اخلاقی در انسان شناسی که امکان و ضرورت احترام نهادن به فرهنگ های دیگر را ایجاب می کند.

نسبی گرایی به مثابه روش و نظریه در انسان شناسی
ورود مفهوم نسبیت فرهنگی در انسان شناسی در ابتدا نوعی نگرش انتقادی به جانبداری های قومدارانه انسان شناسان قرن نوزدهم در تحقیقات میدانی شان بود. پیتر مرداک انسان شناس کلاسیک در مقاله ی «نسبیت فرهنگی» (1371) می نویسد: «در گذشته، مردم دیدگاه های فرهنگ خود را به مثابه معیاری جهت قضاوت درباره انسانها و فرهنگهای دیگر بکار می گرفتند. و اگر اصلاً آنها را انسان می شمردند، دست کم به همان نسبت که آداب و و رسوم و ارزش های فرهنگی دیگران با فرهنگ خودشان متفاوت بود، آنها را ”وحشی“ و سزاوار تحقیر می پنداشتند.» مرداک آنگاه به قوم مداری یا خود بینی قومی در میان انسان شناسان پرداخته می نویسد: «این نوع خودبینی قومی یا قومداری از خصوصیات مردم شناسان اولیه که به تحقیقات میدانی و کاربردی می پرداختند، به شمار می رفت. آنها خصوصیات عجیب و غریب دیگر فرهنگها را در مقایسه با مردم ”متمدن“ اروپای مسیحی، وحشی و ابتدایی به نظر می رسیدند، جالب می دانستند و نتیجتاً کارشان بیشتر تهیه نوعی نردبان تکامل جوامع بود تا درک صحیح یا دلسوزی به شیوه زندگی مردم در دیگر فرهنگها» (مرداک 1371: 173-174). مرداک اظهار می دارد که «سر ادوارد تایلور، به عصر جستجوی ”چیزهای خارق العاده و باور ناکردنی“ در سایر فرهنگها پایان داد. تایلور تمام گزارش های مربوط به آدمهای دم دار، جوامع بدون زبان، بدون ازدواج یا مذهب را رد کرد، و فقط آنچه را که از نظر منطقی قانع کننده بود، معتبر شمرد (همان 174).

اما علی رغم ادعای مرداک، تایلور نه تنها به جانبداری های قوم مدارانه انسان شناسان پایان نداد بلکه خود سلسله جنبان نوع تازه و بسیار پیچیده تر قوم مداری در انسان شناسی شد که در قالب مکتب یا نظریه تکامل گرایی بروز یافت. از اینرو اغلب بر این باورند که نسبی گرایی فرهنگی به مثابه واکنشی انتقادی در برابر دیدگاه و نظریه تکامل گرایی فرهنگی که آگوست کنت، ادوارد بارنت تایلور، هربرت اسپنسر، لوییس هنری مورگان، جیمز فریزر و ناسیونالیسم اروپایی در قرن نوزدهم شارحان آن بودند پدید آمد. مطابق نظریه تکامل گرایی انسان یک فرایند تکاملی از توحش و بربریت تا تمدن را پشت سر گذاشته است. تکامل گرایی کلاسیک قرن نوزدهم ابعاد و نحله های مختلفی در زیست شناسی، تاریخ طبیعی، فلسفه و انسان شناسی داشت. اما همان طور که مروین گاربارینو می نویسد موضع مشترک تمام آنها می توان «در اعتقاد به تطور و گسترش فرهنگ و جامعه بر روی خطی مستقیم و طی مراحل مشابه اجتماعی علی رغم تنوع طرق دستیابی جوامع به آنها خلاصه کرد» (گاربارینو 1377: 61). برای مثال، مورگان در کتاب جامعه باستان (1877) – که به بهترین نحو نظریه تکامل یا تطور گرایی را قانونمند کرد - این موضوع را به نحو روشن اینگونه توضیح می دهد:

گروه هایی که تشکیل بشریت را می دهند از یک سلسله مراحل می گذرند که با یکدیدگر قابل مقایسه اند. برای هر جامعه‏ تحول بر روی یک خط و تحول همه جوامع با تأخیر م تأخر مشابه است. خطوط موازی فرهنگی را می توان در جوامع مشخص کرده و با یکدیگر مقایسه کرد. گروه های ”عقب مانده“ شرایطی را می گذرانند که گروه های ”پیشرفته“ در گذشته داشته اند؛ این وضع در تمام جنبه های فرهنگی جوامع وجود دارد (به نقل از روح الامینی 1364: 104).

اگرچه دیدگاه تکامل گرایی نفوذ گسترده ای در انسان شناسی داشت اما واکنش های انتقادی نیز برانگیخت که یکی از برجسته ترین این انتقادات را فرانتس بوآس (1942-1858) ارائه کرد. با توجه به شرحی که گاربارینو از آراء بوآس ارائه کرده است می توان انتقادات بوآس به تکامل گرایی را بصورت زیر فهرست نمود:

· فرهنگ محصول یگانه ای از حوادث و شرایط تاریخی است. بنابر این نمی توان قوانین عام برای تمام فرهنگ ها ارائه کرد بلکه هر فرهنگی باید در پرتو گذشته خاص خود فهمیده شود.

· تنها با مطالعه تشابهات فرهنگی نمی توان فرهنگ ها را شناخت بلکه باید تمایزات و تفاوت های آنها نیز شناخته و در نظر گرفته شوند.

· تبیین های نژادی، زیستی و محیطی که تکامل گرایان به آن اتکا داشتند قادر به تبیین رفتار بشر نیست بلکه رفتار بشر تابع عوامل فرهنگی است.

· مفاهیم غیر ارزشی برای مقایسه جوامع وجود ندارد و لذا نمی توان به پیشرفت یک جامعه به جامعه دیگر حکم کرد (گاربارینو 1377: 77-81).

آراء بوآس در زمینه نسبیت گرایی فرهنگی در دهه 1960 بصورت فراگیر درآمد اما در عین حال با انتقاداتی مواجه شد. برخی نسبیت گرایی را «بهانه جویی انسان شناسی برای طفره روی از مسئولیت تغییر ملل جهان سوم تلقی کردند». برخی دیگر دیدگاه بوآس را متهم به «فقدان سطح تحلیل و توجه صرف به ویژگی های ظاهری اقوام» دنمودند. برخی دیگر نیز «او را عامل رکود تبیین های اجتماعی دانستند و گمان بردند که تأکید بر خصیصه تعمیم ناپذیری، به نارسایی تحلیل انسان شناختی و تحدید آن در دایره فهرست پردازی ویژگی های قومی یاری می رساند» (گاربارینو 1377: 80-81).

نسبیت گرایی فرهنگی بوآس توسط شاگردانش روث بنه دیکت، مارگارت مید و ملوین هرتسکویس بسط و اشاعه یافت و در دهه 1960 یکی از گفتمان های غالب انسان شناسی آمریکا شد و چهره های برجسته انسان شناسی مانند آلفرد کروبر، رالف لینتون و اندکی بعدتر در دهه 1970 و 1980 کلیفورد گیرتز و انسان شناسان پسا مدرن مانند جورج مارکز نسبیت فرهنگی را دنبال و تکمیل نمودند (Stein 1996: 281-284). تقریبا تمام چهره های بزرگ کلاسیک انسان شناسی بر اهمیت نسبیت گرایی به مثابه یکی از ارکان بینش انسان شناختی تاکید کرده و هر یک با بیان های مختلف آن را توضیح داده اند.

نسبی گرای به مثابه فرهنگ انسان شناسی
تونی بچر در «قلمروها و قبایل دانشگاهی» (1993) استدلال می کند هر یک از رشته های علمی دانشگاهی دارای ”فرهنگ رشته ای“ خاص خود هستند و هر رشته ای قبیله و قلمرو خاص خود را دارد (Becher 1993 ). انسان شناسان نیز بر این نکته اتفاق نظر دارند که انسان شناسی نه تنها به مطالعه فرهنگ می پردازد بلکه دارای فرهنگ ویژه خود است و خود فرهنگ ویژه ای را خلق می کند و می آفریند. یعنی انسان شناسی مانند سایر رشته های علمی دارای نوع خاصی ”نقطه نظر“[8] یا زاویه دید است که هنگام تدریس و تحقیق این نقطه نظر دنبال می شود. از اینرو اسپیندلر و برونر از استادان با تجربه انسان شناسی تأکید می کنند: «انسان شناسان بیش از ارائه اطلاعات و مفاهیم، تلاش می کنند تا یک رهیافت و نقطه نظر خاص را که رهیافت انسان شناختی است عرضه کنند» به نظر آنها کانون این نقطه نظر مفاهیمی مانند "چشم انداز بین فرهنگی"[9] و شناخت و تبیین "تنوع فرهنگی"[10]قرار دارد. در این راه دیگر تفاوتی نمی کند که از آسیا یا اقیانوسیه یا آفریقا مثال بیاورند

((Bruner and Spindler 1963: 143.

نسبیت فرهنگی نام دیگر است که چشم انداز بین فرهنگی و تنوع فرهنگی در انسان شناسی را توضیح می دهد.از اینروست نسبیت گرایی از جمله ارزش های پایه در انسان شناسی شناخته می شود. منظور از نسبیت گرایی در آموزش انسان شناسی "نسبی گرایی اخلاقی"[11] که به مسئله مجادله آمیز طبیعت و ماهیت ارزش های اخلاقی می پردازد نیست بلکه توجه به نظریه تنوعات فرهنگی در جهان و احترام نهادن به این تنوعات است. نسبیت گرایی فرهنگی آن طور که کلاید کلاکهن[12]معنا می کرد به نسبی دانستن معنای یک رسم و عنصر فرهنگی به کل آن فرهنگ نیز گفته می شود. از این دیدگاه معنای هر ویژگی یا عنصر فرهنگی را باید نسبت به خود آن فرهنگ شناخت و بدست آورد. "مدارا"، "کنجکاوی و جستجوگری همدلانه"[13] و "ارزش های لیبرال" نام های دیگری است که گاه بجای نسبیت گرایی در آموزش انسان شناسی بکار می برند. اما در این زمینه باید طوریرفتار کرد که به "قوم مداری وارونه"[14]یعنی وضعیتی که فرد ارزش های فرهنگی خود را قربانی ارزش های فرهنگ دیگری می کند منجر نشود. از اینرو نسبیت گرایی در آموزش انسان شناسی یعنی "تعادل" در نگرش به قوم مداری و در عین حال "بیگانه دوستی"[15]است.

نگرش مثبت به تنوعات فرهنگی و رهایی از "جانبداری قوم مدارانه" گاهی "اخلاقیان انسانگرایانه"[16] هم گفته می شود. این ارزش ها پاره ای از ارزش های "عینیت گرایی علمی" هم دانسته می شود که بخشی از مباحث روش شناختی انسان شناسی است. عینیت گرایی علمی فارغ از مجادلات فلسفی که در باره آن وجود دارد، حداقل در این سطح که دانشمند و محقق دانشگاهی در هر رشته ای که باشد مجاز به "دستکاری تعمدی و آگاهانه در داده ها و ایده ها نیست"، مورد پذیرش اجتماع علمی در سطح جهانی است. از این منظر علم "آزاد از ارزش" است و آموزش علم در دانشگاه نوعی آموزش ارزش های خاص است. انسان شناسان نیز مانند دیگر دانشگاهیان متعهد هستند که از دستکاری در داده ها و ایده ها پرهیز کنند. وقتی همه ما در این سطح عینیت گرایی توافق می کنیم، ممکن است از یاد ببریم که این امر یک "گزینه ارزشی"[17]است. "حقیقت علمی"[18]به منزله هدف روش تحقیق و منطق نیز یک "گزینه ارزشی" است. وقتی این واقعیت را در نظر بگیریم که ایده های گوناگونی در باره ماهیت حقیقت و روش های دستیابی به آن در نظام های سیاسی، ادیان و دیگر نظام های اعتقادی وجود دارد و دانشجویان نیز اغلب متاثر از این نظام ها هستند، در می یابیم که آموزش و تدریس انسان شناسی با چالش های ارزشی گسترده و عمیقی مواجه است.

از اینرو تاثیر کلاس های درس انسان شناسی به نوع ارزش ها، اطلاعات، و اهداف حرفه ای دانشجویان؛ و اینها همه به نوبه خود به پیوندها و وابستگی های فرهنگی، محلی و ملی دانشجویان بستگی دارد (Albert 1963: 566). با توجه به این چالش، می توان گفت یکی از "معضل"[19] های انسان شناختی، اشاعه و آموزش انسان شناسی است که کمتر به آن توجه شده است. هاویلند مؤلف یکی از مطرح ترین کتاب های آموزش مبانی انسان شناسی معتقد است اولین وظیفه درس انسان شناسی کمک به دانشجویان در اصلاح نگرش های آنهاست. هر دانشجویی با مجموعه ای از عقاید قالبی در باره اقوام و فرهنگ های دیگر و نگرش های قوم مدارانه درباره فرهنگ بومی خودش وارد کلاس درس می شود (Haviland 1997: 34).

به تعبیر یکی از انسان شناسان «انسان شناسی نوعی شیوه زیستن و زندگی کردن است» (Du Bois 1963: 35). این شیوه زیستن یا فرهنگ یکی از زیر مجموعه های فرهنگ مدرن غرب است چرا که این رشته خاستگاه غربی دارد، اگرچه امروز بعد جهانی یافته و در اغلب کشورهای جهان تدریس می شود و انجمن ها و مراکز تحقیقاتی مخصوص به خود دارد. بر اساس مطالعه ایی که رابینز و ویتا انجام داده اند ترویج نسبی گرایی به مثابه نوعی جهان بینی یکی از هشت ارزش پایه ای است که انسان شناسان در تحقیق و تدریس دنبال می کنند (Robins and De Vita 1985). به اعتقاد این دو محقق «انسان شناسی باید دانشجویان و کنشگران حرفه ایی اش ترغیب نماید تا آنها ارزش ها خودشان را به چالش بکشند و عرف ها و رویه های ناپرسیدنی [20]فرهنگ خودشان را در پرتو چیزی که ما سبک زندگی و ارزش های فرهنگ های دیگر می دانیم – و انسان شناسی آنها را مطالعه می کند - مورد بازبینی مجدد قرار دهند»(Ibid 1985: 252). از اینروست که فیلیپ کوتاک رییس اسبق «انجمن بین المللی انسان شناسی» می گوید آموزش و ممارست دردانش انسان شناسی صرفاً آموزش و انتقال مجموعه ای از اطلاعات و ایده ها و نظریه ها به دانشجویان نیست بلکه مهمتر از ایجاد تغییرات عمیق در کنشگران این رشته و جامعه است (Kottak 1997: 4 ).

ریموند فیرث از بزرگان انسان شناسی کلاسیک بریتانیا در پاسخ به این پرسش که «ما چرا انسان شناسی تدریس می کنیم؟» می گوید «ما انسان شناسی تدریس می کنیم زیرا به منزله یکی از ارزش های پایه ای ما دانش فی نفسه ارزشمند و مهم است. انسان شناسی در زمینه شناخت نهادها، ارزش ها، شیوه های رفتار اجتماعی "دانش تطبیقی"[21] فراهم می سازد که این دانش یکی از بخش های ضروری ساختار کلی "فهم اجتماعی"[22] است؛ و هر کس که به مطالعه انسان بپردازد لاجرم به این دانش نیاز دارد.» «از نظر من رشد توان دانشجو برای اینکه بتواند "برای خودش بیاندیشد"[23] ، تلاش برای کاربست دانش موجود، و به چالش کشیدن دیدگاه (از جمله دیدگاه های استادانش)، برخی از وظایف اصلی است که بر عهده انسان شناسان است» ((Firth 1963: 129.

فیرث استدلال می کند که آموزش انسان شناسی اجتماعی راهی برای فهم دیگر فرهنگ ها و پرورش ظرفیت تسامح و تساهل ما در تحمل شیوه های زندگی اقوام دیگر است (همان 131). این نکته را مندبام به نحو دیگری اینگونه توضیح می دهد: «آنچه دانشجویان از راه نگرش کل گرا، کاربرد کار میدانی و تبعیت از روش علمی بدست می آورند دستیابی به آشنایی اساسی و گسترده تر با اقوام دیگر، آشنایی بهتر با تفاوت و شباهت میان فرهنگ ها، و اصول ثبات و تغییر در فرهنگ ها است (7 Mandelbaum 1963: ).

آشنایی گسترده تر با فرهنگ های دیگر در انسان شناسی از راه بدست آوردند داده ها و اطلاعات واقعی در باره فرهنگ های دیگر میسر می شود. در دوره ها و کلاس های انسان شناسی آشنایی با انسانیت در تمام جوامع نه تنها قبایل و فرهنگ های باستانی بلکه ملت ها و اقوام مختلف معاصر آسیایی، آفریقایی، و آمریکایی و اروپایی میسر می شود. در این کلاس ها دانشجویان می آموزند که تفاوت میان فرهنگ ها نه تنها خطرناک و بد نیست بلکه می توان فرهنگ های خارجی متعلق به دیگر ملت ها را با اشتیاق و بی طرفی مطالعه کرد و شناخت. و می آموزد که انسان می تواند از هر انسان دیگری بیاموزد و از راه "رویکرد تقابل تطبیقی"[24] خود با دیگری به نحو عمیقی به ارزش های فرهنگ خود می پردازد و در آنها غور و تامل می کند. مقایسه میان امر ناآشنا با امر آشنا موجب جلب توجه و علاقه دانشجو به کلاس درس می شود. ممکن است الگوهای خانواده قبیله ای از اسکیموها، بوشمن ها[25] یا نقطه ای دورافتاده از جهان گفته شود اما به نحو بارزی دانشجو می تواند آن را با نظام خویشاوندی که او خود عضو آن است مقایسه کند. مناسک گذر[26]، واج ها[27]، گروه های خونی، و دیگر موضوعاتی که انسان شناسان از قبیله ای مانند ناواهو[28] با شور در باره سخن می گویند به آسانی قابل مقایسه به زندگی ما هستند. بسیار فعالیت هیجان آور و لذبخشی است که انسان شناسی آیینه ای برای انسان فراهم می سازد که خود را ببیند اما در چهره دیگری. مطالعات بی هیاهو و جنجال انسان شناختی در باره رسوم بلوغ[29]، تفاوت های نژادی، خصومت های میان گروهی، و موضوعات دیگر، دانشجویان را برمی انگیزاند که به آرامی به ارزیابی محیط و شرایط زیست خود بپردازند. (Mandelbaum 1963: 7).

به نحو اجمال می توان گفت نگرش ها و بینش هایی که انسان شناسان حرفه ای امیدوارند دانشجویان شان به آن دستیابند عبارت است از همدلی[30]، کنجکاوی، و عینیت. …نگرش دیگر داشتن ظرفیت برای "تسامح و تحمل تناقض و ابهام"[31] است، یعنی ظرفیت برای باور غیر یقینی و غیر قطعی داشتن. اینها فضیلت هایی است که انسان شناسان آن را برای دانشجویان شان آرزو می کنند اگرچه اینها تنها به انسان شناسی تعلق ندارند. (.(Bois 1963: 35

دانشجویان در کلاس درس انسان شناسی باید از وضعیت خود در «دهکده ی جهانی» و «اجتماع جهانی» امروز آگاهی لازم را بدست آورند. دانشجویان باید بیاموزند که چگونه رفتار مردم آنسوی عالم ممکن است زندگی آنها را کاملآ زیر و رو کند. بخصصو برای مردم جهان سوم و ملل در حال توسعه آگاهی از این واقعیت فرهنگی که تحولات سبک زندگی ما متاثر از تولیدات صنعتی و فرهنگی جهان صنعتی است، بسیار حیاتی است. نظام جهانی امروز نوعی «تبعیض جهانی» [32]است. در عین حال باید خاطر نشان سازیم که اکثر و قریب به تمام 120 جنگ بزرگ رایج امروز جهان، برای آنست که مردم مایل به دست کشیدن از ارزش ها و بنیادهای فرهنگی تاریخی شان در مقابل فرهنگ غرب نیستند (Nietschmann 1987).

بهترین مدرس در انسان شناسی کسی است که به نحو سازنده راهی برای درگیر کردن دانشجویان با مباحث چالش انگیز روز در انسان شناسی پیدا کند. از آنجا که هویت ما به ادراکات و تجارب و مفاهیمی گره خورده است که انسان شناسی بناگزیر آنها را به چالش می کشد، مدارا و تساهل امری ضروری و اجتناب ناپذیر در تدریس این رشته است (Brettborde 1997: 43 )

تدریس انسان شناسی باید دانشجو را با اقوام و مردم دیگر جهان آشنا کند، فهم بهتری از تنوع و گوناگونی فرهنگ ها بدست آورد و شباهت ها و تفاوت های میان فرهنگ ها را بشناسد، و با مکانیزم های ثبات و تغییر فرهنگ ها آشنا شود. همچنین درس انسان شناسی باید افق تازه ای از فرهنگ بومی برای دانشجویان بگشاید و امکان فهم عمیق از فرهنگ بومی برای او بوجود آورد. ما باید مشوق ها و ابزارهای فکری برای دانشجو فراهم کنیم که بعد از اتمام تحصیل به تکمیل و رشد دانش خود درباره فرهنگ ادامه دهد (Mandelbaum 1963: 7)

انسان شناسان در این نکته متفق القولند که انسان شناسی به دانشجویان مهارت هایی می آموزد تا بتوانند مسائل واقعی زندگی شان را بشناسند و حل کنند. مارگارت مید می نویسد: «انسان شناسی کمک می کند تا بین شکاف گذشته و حال پلی بزنیم و توانایی برای آینده بدست آوریم. انسان شناسی راهی برای حل مسئله است» (1963: 595 ). مسائل واقعی که دانشجویان طیف گسترده ای از موضوعات و مشکلات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را شامل می شود. مسائلی که انسان شناسی قادر است به حل آنها کمک کند را مؤلفان «آموزش انسان شناسی» (1997) بصورت زیر بیان کرده اند. در این فهرست مهمترین کمک به دانشجویان برای انتخاب شیوه ای مسالمت آمیز، همراه با مدارا و درک نسبی گرایان از فرهنگ دیده می شود.

· امکانی فراهم می کند تا مردم درباره تنوع و انعطاف پذیری انسان بیاندیشند (Kottak)

· امکانی فراهم می کنند تا دانشجویان بیاموزند چگونه شهروندی آگاه و مسئول در جهان امروز باشند (Harris)

· دانشجویان را قادر می سازد تا مراد از فهم علمی، تبیین و آزمون علمی را بشناسند و دریابند چرا همواره درجه ای از عدم قطعیت در آنچه ما می دانیم وجود دارد (Ember and Ember)

· مقابله با محلی گرایی کوته نظرانه و قوم مداری دانشجویان (Haviland)

· دانشجویان را با ایده های مهم فرهنگی آشنا و درگیر می سازد (Breitborde)

· دانشجویان را به ابزارهای فکری توانمندی مجهز می سازد که بتوانند سال ها پس از فارغ التحصیلی از آن بهره مند شوند (Borofsky)

· دانشجویان را در تجارب شخصی آموزشی شان درگیر می کند (Podolefsky)

· اتنوگرافی را برای درک و شناخت نحو نگرش ودید دیگران بکار ببرند (McCurdy).

«مجموعه ای از مفاهیم کلیدی مشخص در باره انسان و در باره روش های مطالعه انسان وجود دارد که این مجموعه سازنده "نقطه نظر انسان شناختی" است. اما همان طور که انسان شناسی رشد و تحول می یابد نقطه نظر انسان شناختی نیز دستخوش تغییر می شود. از طرف دیگر فهمی معنادار از انسان و روش مطالعه او در یک "عبارت" ثابت و لایتغییر نمی گنجد چرا که انسان شناسان دیدگاه های متفاوتی از انسان دارند. از اینرو بهتر است "نقطه نظر انسان شناختی" را نوعی "چارچوب مفهومی"[33] در حال رشد بدانیم که انسان شناسان با علایق، نظریه ها و روش های مختلف در درون آن با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. تعریف جامع تر از مفهوم "نقطه نظر انسان شناختی" مستلزم تحلیل گنجیه مشترک داده ها، مفاهیم، روش ها و مسائل و موضوعاتی است که در تاریخ و ادبیات انسان شناسی بوجود آمده است. مفهوم فرهنگ، مطالعه میدانی، نگرش کل گرا و نوع خاص ارزش ها از جمله بنیان های نقطه نظر انسان شناختی شناخته شده است (Albert 1963: 560).

به اعتقاد آلبرت برای آنکه آموزش انسان شناسی به نحو موثری و عملی بر دانشجویان تاثیر گذارد باید تنوع ارزش های دانشجویان و فهم آنها از ماهیت انسان و تنوعات فرهنگی در نظر گرفته شود. از اینرو آموزش انسان شناسی مستلزم راهبردی برای پرداختن به برداشت ها و تلقی های رایج و مرسوم از انسان و تنوعات فرهنگی است. مبارزه با "قوم مداری"[34]از جمله اهداف آموزش انسان شناسی دانسته شده است (همان 161).

نکته ای در پایان لازم است به آن پرداخت این است که نسبیت گرایی فرهنگی و انسان شناسی هر دو پاره هایی از جامعه مدرن و ظهور مدرنیته هستند. از اینرو باید این نکته را در نظر داشت که نمی توان بدون داشتن بستر اجتماعی و سیاسی مدرن، در پی داشتن انسان شناسی امروزی و همچنین ارزش ها و بینش انسان شناسانه بود. برای مثال، انسان شناسی نیازمند بستر دموکراتیک است و در عین حال یکی از مهمترین رسالت های آن تقویت ارزش های دموکراتیک می باشد. اگر دموکراسی و ارزش های دموکراتیک در جامعه ای به نحو آشکار انکار شود، یا نظام آموزشی جامعه استقلال و آزادی دانشگاهی را نپذیرد و رسالت دانشگاه و دانشگاهیان را بجای توسعه بینش انتقادی، تربیت نیروی انسانی در خدمت هدف های سیاسی بداند، یا نقد و نقادی را سرزنش کند، در این جامعه نه تنها انسان شناسی بلکه هیچ دانش دیگری به معنای امروزی آن قادر به تحقق هدف های خود نخواهد بود.از اینرو نسبیت گرایی فرهنگی و علوم انسانی و اجتماعی مدرن و از جمله انسان شناسی، همراه با دموکراسی و برای ارزش های دموکراتیک بوده اند. سخن خود را جمله از ابرت اریک انسان شناس به پایان می برم که معتقد است یکی از هدف های اصلی انسان شناسی در جامعه دموراتیک تربیت انسان دموکرات و تربیت "نخبگان فکری" مناسب برای جامعه دموراتیک است (Ehrich 1963: 584).

--------------------------------------------------------------------------------

[1] استادیار انسان شناسی و مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه طباطبایی، پژوهشگر وابسته مدرسه مطالعات شرق و آفریقای دانشگاه لندن، پژوهشگر وابسته موسسه مطالعات اروپا و آمریکای شمالی دانشگاه تهران. Nf6@soas.ac.uknfazeli@hotmail.com

[2] این عبارت را هرسکویتز در کتاب «انسان و آثارش“ (1948) نوشته است و در اینجا از مقاله مرداک (1371: 174) نقل می کنیم.

[3] Life world

[4] anthropology

[5] cultural otherness

[6] essentialism

[7] anthropological disciplinary culture

[8] anthropological point of view

[9] cross-cultural perspective

[10] cultural diversity

[11] ethical relativism

[12] Clyde Kluckhohn

[13] sympathetic curiosity

[14] reverse ethnocentrism

[15] xenophilia

[16] humanistic ethic

[17] value choice

[18] scientific truth

[19] problematic

[20] unquestioned conventions

[21] comparative knowledge

[22] social understanding

[23] think for himself

[24] contrastive perspective

[25] Bushmen

[26] Rite of passage

[27] phoneme

[28] Navaho

[29] Puberty customs

[30] empathy

[31] Tolerance for ambiguity

[32] global apartheid

[33] conceptual framework

[34] ethnocentrism

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,251,606
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:483
    • هفته جاری:3293