The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

انسان شناس کیست و کارش چیست؟

انسان شناس کیست؟انساشناس چه هدفی از مطالعه را دنبال می کند؟ انسانشناسی چه فایده یا فوایدی دارد؟ این پرسش ها از همان ابتدای پیدایش این دانش در قرن نوزدهم تاکنون مطرح بوده است و با توجه به تاریخ تحول گفتمان های این رشته پاسخ های مختلف به این پرسش ها داده شده است. همانطور که هدف انسان شناس مطالعه ی فرهنگ یا " نظام معانی نمادین" و "شیوه زندگی" است و در این مطالعه ممکن است نتایج و فواید مختلفی داشته باشد. برای مثال:

 

 

· آگاهی به دیگری

· آگاهی به خوشتن فرهنگی خود یا خود شناس فرهنگی

میخائیل باختین فیلسوف و منتقد ادبی روسی استدلال می کند که انسان تنها موجود و "ارگانیسم طبیعی" است که به صورت طبیعی به دنیا نمی اید، بلکه به عنوان مالک،کارگر ،اشراف زاده و... متولد می شود. یعنی انسان وقتی به دنیا می آید تنها موجودی طبیعی نیست بلکه یک "تولد اجتماعی" هم در کنار "تولد زیستی" اش دارد. از اینروست که تمام معارف بشری دانشهایی هستند که به ما کمک میکنند تا نسبت به خودمان و هستیمان آگاهی داشته باشیم.و به کمک مفاهیم، نظریه ها، روشها و ایدهایی که در این دانش هست بتوانیم خودمان ودیگری را بررسی کنیم. انسان شناسی نوعی دانش – شکلی از آگاهی - است که از مواجه فرهنگ ها در ذهن انسان شناس خلق می شود ((Madan 1982: 5. مادن معتقد است انسان شناسی علم تفسیر متقابل فرهنگ هاست، تفسیر یکی از دیگری. از اینرو انسان شناسی نوعی ارتباط بین فرهنگی[1] است(همان 7). به اعتقاد مادن انسان شناسان باید "نگرش شک گرا"[2]را تقویت کنند و اجازه ندهند جفت های تقابلی[3] ساده انگارانه- مانند انسان شناسی بومی و غیر بومی- بر تبیین های ما غلبه کنند. برای این منظور لازم است چارچوب های نظری فراهم شود که این تقابل ها در درون آنها حل شوند. به اعتقاد مادن آنچه انسان شناسان نیاز دارند "گفتمان کامل تر" نه "تجزیه انسان شناسی" است. منظور از گفتمان کامل تر، روش ها و نظریه ها و مفاهیمی است که انسان شناسان بتوانند آنها را در مطالعه تمام جوامع به کار بندند. یکی از ویژگی های این گفتمان کامل تر لاجرم باید این باشد که انسان شناسان را قادر کند که "خاص بودگی تاریخی"[4] فرهنگ ها را در تبیین های شان نظر بگیرند نه اینکه همه فرهنگ ها در چند قالب تعمیم های عام و مشترکات جهانی بگنجانند. این امر مستلزم آن است که ما بتوانیم فرهنگ ها را "گونه بندی"[5] کنیم نه "طبقه بندی"[6] . بر این اساس مادن از مفهوم دیالکتیکی انسان شناسی حمایت می کند، انسان شناسی که از دیالتیک و تفسیر متقابل میان فرهنگ ها به وجود می آید .(Madan 1963: 16 )

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] intercultural communication

[2] skeptical attitude

[3] dichotomies

[4] historical specificity

[5] typify

[6] classify

یا شیوه های دیگر زندگی.

انسان شناسی مدرن از مطالعه ی فرهنگها ی دیگر شروع شد. در قرن 19 کشورهای استعمارگر برای مدیریت مستعمره هایشان نیاز به دانستن زبان.اداب ورسوم و دین و اعتقادات آنها داشتند. پژوهشگرانی به سرزمینهای مختلف فرستادند. اما این امر باعث شد یک سنت نظری در انسان شناسی مبنی بر دیگری شکل بگیرد که بنیان های فرهنگی و روش شناختی عمیق داشت. گوته می گوید تا زمانی که ما هیچ فرهنگ خارجی را نمی شناسیم به یک معنا از فرهنگ خودمان نیز غافلیم. مطالعه میدانی در جامعه ای خارجی و غیر خود نوعی آمادگی عالی برای مشاهده جامعه خود است. به تعبیر مادن «انسان شناسی تا آنجا که به ما کمک می کند از راه ارتباط با دیگری خود را بشناسیم فعالیت ارزشمندی است» (همان 7).

 

وقتی در یک گروه متفاوت قرار می گیریم شرع به تفاسیریخودمان به آنها می کنیم. وقتی تفاوتها را می بینیم برای ما ما خود آگاهی پیش می آید.اینکه «اینگونه» آنها آنگونه عمل میکنند.چون شناخت دیگری از فیلتر ها عبور میکند از اینرو نگاهمان بی طرفانه نیست.

 

· انسان شناسی از ارائه یک تصویر انحرافی و غیر واقع بینانه از "دیگری" جلوگیری می کند و تصویری واقع بینانه و علمی از فرهنگهای دیگر ایجاد می کند.

· شناخت تفاوتها و شباهتها بین ما و دیگری به خویشتن شناسی فرهنگی کمک میکند و در نتیجه به تو سعه ی روابط فرهنگی بین ملتها کمک می کند. جنگ و ستیز به علت نداشتن شناخت درست از یکدیگر است. انسان شناسی تلاش میکند تا به گفتگوی فرهنگی بین ملتها کمک نماید. انسان شناسی زبان مشترک برای گفتگو بین فرهنگها کمک میکند. به جای جنگ به هم نزدیک میشویم. به جای اینکه تصور کنیم که ملتها دشمن یکدیگرند از طریق انسان شناسی مشکل ها را حل کنیم.

· از طریق مطالعه ی شباهتها و تفاوتها به سازو کارهای تولید معنا در جامعه های گوناگون پی میبرد.

· کشف و شناخت طرز عمل فرهنگ نیست.(اینکه فرهنگ چگونه کار می کند).

· کمک به شناخت و حل مسائل اجتماعی و فرهنگی

 

انسان‌شناسان مانند دیگر اندیشه ورزان علوم فرهنگی و اجتماعی تلاش می‌کنند تا از طریق تولید دانش و تولید نوعی بینش انسان‌شناسانه:

1. به فهم و معنادار کردن جهان زیست ما کمک کنند.
2. به حل مسائل اجتماعی مانند کاهش بحرآن‌های اجتماعی، بیکاری، از هم گسیختگی خانواده، افت تحصیلی، بیکاری، و .. کمک کنند.
3. امکان بیشتر برای گفتگو و تعامل عمیق انسآن‌ها و فرهنگ ها فراهم کنند.
4. تبیین و توضیحی عمیق از علل، چگونگی و چرایی جامعه، فرهنگ و تجربه‌های ما فراهم سازند.

ممکن است بگوییم این فهرست چهارگانه، فهرست همگانی است و تمام علوم اجتماعی و فرهنگی را شامل می‌شود. بنابر این چه چیزی وجه متمایزکننده کار انسان‌شناس است؟ در پاسخ می توان گفت:

· انسان‌شناس کسی است که به شیوه‌ای متفاوت و شیوه‌ای غیر از دیگران، خودش را و دیگران را ببیند و رابطه‌ها را در یک بافت و زمینه ویژه‌ای دریابد.

· انسان‌شناس می تواند از پشت عینک انسان‌شناسی‌اش هر رفتاری را در زمینه فرهنگی خودش درک و فهم کند و آن پیوند را شناسایی و توصیف کند و مهم‌تر از آن تبیین و تحلیل کند؛ کاری که جامعه شناس و فیلسوف و……انجام نمی دهند.

· انسان‌شناس کسی است که بیشتر به تفسیر فرهنگ می پردازد نه به کشف قوانین و الگو های عام و جهانشمول و ازلی و ابدی فرهنگ.

 

این نکته اخیر ناظر به این واقعیت است که دو پارادایم اصلی برای تعریف انسان‌شناسی وجود دارد، در نتیجه دو انتظار مختلف نیز از انسان‌شناس وجود دارد:

 

1- پارادایم علوم اجتماعی: که علوم اجتماعی را به‌ عنوان یک‌ رشته ‌علمی می بیند. از این منظر انسان‌شناس یک دانشمند مانند دانشمندان علوم طبیعی است و وظیفه اصلی او شناخت و کشف قوانین فرهنگ است. از این‌رو باید تکنیک های عینی شناخت و توصیف و تبیین فرهنگ را خوب بداند و به‌ کار ببندد.

 

2-پارادایم علوم انسانی: از این منظر انسان‌شناس به تفسیر و تحلیل فرهنگ می‌پردازد و یک تحلیلگر فرهنگی است که به روشی منظم و دقیق و عمیق، لایه‌های معنایی فرهنگ را می‌کاود و برای کاوش معنا، فرهنگ را لاجرم متنی می‌بیند که قابل خواندن وتأویل کردن است. از این‌رو، در اینجا انسان‌شناس را در جامه یک ادیب و تحلیل گر فرهنگ می بینیم ، نه درجامه یک دانشمند و پزشک. در هر حال رویکرد کل نگر و جامع بین انسان‌شناسی ایجاب می‌کند که یک انسان‌شناس باید مردم‌شناس، تاریخ‌نگار و نویسنده خوب و ماهری باشد، زیرا برای توصیف حالات، احساسات، کنش‌ها و بینش‌های مردم باید توان دیدن و نشان دادن این امور را داشته باشد. کار انسان‌شناس در مرحله اول توصیف و شناخت فرهنگ‌ها است. یک انسان‌شناس در میان مردمی وارد می‌شود و با فرهنگی دیگر و انسان‌هایی دیگر زندگی می‌کند و یافته های خود را که در اثر مشاهده ، مصاحبه و تجربه زیسته بدست آورده ، ثبت می‌کند.

 

» گلیفوردگیرتز« انسان‌شناس بزرگ آمریکا و بنیانگذار "انسان‌شناسی تفسیرگرا" در معروف‌ترین کتابش، «تفسیرفرهنگ‌ها» (1973) می گوید: کار انسان‌شناس ارائه "شرح قویم و غنی"thick description) ( از فرهنگ است، توصیفی که بتواند تمام جوانب یک فرهنگ را با توجه به نوع ارتباطی که با سایر جنبه‌های آن جامعه دارد بیان کند. کار یک مردم نگار (ethnographer)توصیف فرهنگ است، توصیفی که در دل خود به طبقه بندی، استخراج ، توصیف و تحلیل الگو‌های فرهنگ می‌پردازد. یک روزنامه نگار هم توصیف فرهنگ می‌کند، اما تفاوت یک انسان‌شناس با روزنامه نگار در این است که انسان‌شناس‌ها به تحلیل و تبیین هم می پردازند، کاری که روزنامه نگارها انجام نمی‌دهند. کار انسان‌شناس تولید داده نیست و آنچه مهم است تولید ایده و تحلیل پدیده‌هاست برای خلق تئوری، نظریه و روش تحلیل.

 

یکی دیگر از کارهای انسان‌شناسان این است که "تفاوتهای فرهنگی" را نشان دهند. کار انسان‌شناس اینست که نشان دهد برای زیستن شیوه‌های گوناگونی وجود دارد و شیوه زیست ما یکی از شیوه‌های ممکن زیستن است، نه تمام آنها و نه لزوماَ بهترین یا بدترین آنها. پس انسانشناسی به ما "خودآگاهی نسبت به باورها و ارزشها و داشته‌ها و پنداشته‌های خودمان می‌دهد" و یاد می‌دهد چگونه "فرهنگ خودمان" را ببینیم. انسان شناسان از راه‌های گوناگون "روش های دیدن فرهنگ"را به ما می آموزند. یکی از این روش ها دیدن فرهنگ خود در آیینه فرهنگ دیگری است. چون فرهنگ ما با ما عجین شده است، به آن توجه نداریم. فرهنگ ما پاره ای از وجود ماست، به همین دلیل شناخت آن برای ما دشوار است. انسان شناسی به آشنایی زدایی از فرهنگ می پردازد و وجوهی از فرهنگ را که از فرط آشنایی و بدیهی شدن دیده نمی شوند، به دایره آگاهی و خودآگاهی ما می آورد. بخصوص از طریق مشاهده تفاوتهای فرهنگ دیگری با فرهنگ خودمان، ما بهتر به این خودآگاهی دست می یابیم.

 

ابزار انسان شناسی برای دیدن و نشان دادن فرهنگ همان مردم نگاری است. مردم نگاری روشی برای بازنمایی فرهنگی است. مهمترین ویژگی تمایز بخش انسان‌شناسی در توان مردم‌نگاری برای بازنمایی و توصیف فرهنگ است. البته همان طور که گفتیم اگر قائل به این باشیم که انسان شناسی به مثابه علم (مطابق الگوی علوم طبیعی) باید در پی تبیین امور و کشف قوانین فرهنگ باشد، دیگر بازنمایی و توصیف فرهنگی اهمیت کانونی در این علم نخواهد داشت. اما به اعتقاد من مردم‌شناسی می تواند از طریق بازنمایی مردمنگارانه وظیفه توصیف و تحلیل فرهنگ و در عین ایفای سایر رسالت‌هایش مانند روشنگری، کمک به حل مسائل اجتماعی، فراهم کردن فضای گفتگوی عمیق و معنادار ساختن زیست‌جهان ما موثر افتد.

 

"بازنمایی فرهنگ" به اندازه تبیین آن برای انسان اهمیت دارد. بازنمایی می تواند در خدمت اصلاح و نقد اجتماعی، و همچنین وسیله ای برای شناخت عمیق فرهنگ باشد. برخی در جامعه ما از اهمیت قدرت بازنمایی و توصیف فرهنگ غافل هستند و اغلب مردم شناسی را به دلیل ضعف آن در تبیین و تحلیل های جامعه شناسانه مورد انتقاد قرار می دهند. در اینجا شاید مناسب باشد تحلیل گسترده خودم از بازنمایی و فهم آن را بگویم.

 

پُل فایربِند - فیلسوف علم- در کتاب مشهور و پر جنجال خود «ضد روش: خطوط اصلی نظریه ای هرج و مرج طلبانه از علم» (1978) استدلال می کند که علم نه بهترین و نه تنها روش، بلکه تنها و تنها یکی از روش های شناخت، تبیین و توصیف واقعیت است. به اعتقاد او رمان نویسان، عکاسان، نقاشان، معماران و هنرمندان نیز با روش "استدلال بازنمایانه"[1]- استدلال و احتجاج از راه نشان دادن، بازنمایی و ارائه کردن- دانشی به همان اعتبار "علم"[2] تولید می کنند. فایربند تا آنجا پیش می رود که حتی "استدلال بازنمایانه" را نه تنها برای امور انسانی و اجتماعی بلکه برای فیزیک و علم تجربی نیز معتبر و ضروری می داند. فایربند دانشمندان و فیلسوفان را سخت نکوهش و انتقاد می کند که چرا تنها به "روش عقلانی"[3] در علم محدود شده اند. از منظر او پای استدلالی "علم" به همان اندازه "هنر" چوبین است. از این‌رو نمی توان با حربه وابستگی هنر به "زیبایی، احساس و ایدئولوژی" منکر جایگاه آن در حوزه شناخت شد، همان طور که دیگر نمی توان با حربه "عینیت"[4] علم را تافته جدا بافته از ایدئولوژی های مختلف دانست. سخن فایربند اگرچه بر کارل رایموند پوپر و فیلسوفان علم آن روز گران آمد، اما امروز در پرتو نظریه های "پسا مدرن"، افکار فایربند دیگر عمومیت پیدا کرده و "مُد فکری" شده اند. هرچه "استدلال بازنمایانه" در دوره پسا‌مدرن اهمیت بیشتری می‌یابد، بازنمایی و قدرت آن گسترده می‌شود.

 

از سوی دیگر به نظر می رسد "بحران بازنمایی" در علوم انسانی و اجتماعی منجر به گسترش استدلال بازنمایانه از طریق به‌کارگیری روش انسان شناختی "مردم نگاری" در تمام عرصه های جامعه شناسی، علوم سیاسی و روان شناسی شده است. یکی از موضوعات مهم در مردم نگاری و استدلال بازنمایانه "قدرت بازنمایی" است. به پیروی از میشل فوکو در نظریه دانش/قدرت (1973)، می‌توان گفت قدرت بازنمایی در بازنمایی قدرت و روابط قدرت پنهان در مناسبات زندگی روزمره است. از اینرو استدلال بازنمایانه ای قدرتمندتر است که به نحو موثرتری از مناسبات خرد و کلان قدرت آشنایی‌زدایی و ساخت‌شکنی کند. قدرت بازنمایی رمآن‌های جین اٌستین در تحول نگرش جامعه غرب به زن از بهترین شاهد مثال‌هاست. بانو "جین اُستین"[5] (1775-1817) با انتشار رمان مشهور غرور و تعصب[6] در 19 ژانویه سال 1813 قدرت بازنمایی زندگی روزمره را آشکار کرد. غرور و تعصب آیینه ای در برابر بریتانیایی‌ها بود که ببینند چگونه در کشورشان مانند دیگر نقاط عالم پول، علم، هنر و قدرت از آنِ مردان و ذلت و خواری از آنِ زنان شده است. به همین دلیل ظرف یک هفته رمان او به چاپ دوم و ظرف دو ماه به چاپ هفتم رسید. اُستین که هرگز ازدواج نکرد، عمر کوتاه چهل ساله اش را به ثبت تجارب زندگی روزمره خود و ده خواهر دیگرش در قالب رمان اختصاص داد. حاصل کار او رمآن‌های حس و حساسیت[7]، اقناع، و پارک مَنفیلد و حاصل رمآن‌های او تحول فهم بریتانیایی ها را از "زن" و بنیان نهادن "جنبش زنان" در غرب بود.

 

عکس و عکاسی یکی از رسانه های مهم بازنمایی فرهنگی است و همواره یکی از رسانه های مهم بازنمایی روابط قدرت در عصر مدرن بوده است. من در اینجا با بیان یک مثال تاریخی نقش و اهمیت قدرت بازنمایی را توضیح می دهم. در اول فوریه 1968 روزنامه های آمریکا عکسی را منتشر کردند که نشان می‌داد رئیس پلیس شهر سایگون در ویتنام جنوبی در وسط خیابان مغز پسرنوجوان دست بسته ویت کنگی را با تپانچه هدف قرار داده است. این نوجوان توسط ماموران دستگیر شده بود و او را نزد رئیس پلیس که در خیابان بود آورده بودند تا بگویند اعتراف نمی‌کند و کسب تکلیف کنند. رئیس پلیس که درجه سرهنگی داشت به این صورت او را کشت. این عکس خشم عمومی را در سراسر آمریکا بر ضد حاکمان ویتنام جنوبی بر انگیخت و صدای اعتراض آمریکائیان را که چرا دولتشان از چنین مقامهایی حمایت می‌کند بلند کرد و تظاهرات ضد جنگ ویتنام شدت یافت. این عکس چنان در افکار عمومی تاثیر گذارد که بعد از سقوط سایگون مردم آمریکا جشن گرفتند.

 

 

 

 

مثال های بسیاری از قدرت بازنمایی و رابطه آن با بازنمایی قدرت در زندگی روزمره وجود دارد. بانو«رٌزا لی پارکز» یکی از محبوب ترین چهره های امروز جهان است. او در چهارم فوریه 1913 در خانواده سیاهپوست فقیری در « تاسکجی » ایالت جنوبی آلاباما آمریکا به دنیا آمد. پدرش نجار و مادرش آموزگار بود .او در محیط پر تبعیض و خشونت بار علیه سیاهان که رنگ پوست ملاک برتری انسان بود زندگی می کرد.. تبیعض نژادی در سراسر آمریکا بخصوص ایالت آلاباما چنان وحشیانه بود که حتی بعد از پیروزی «جنبش سیاهان»، دکتر مارتین لوتر کینگ، رهبر جنبش، در سخنرانی مشهور خود در 28 آگوست 1963 گفت:

 

امروز من یک آرزو دارم. آرزو دارم که روزی در ایالت آلاباما، با آن نژاد پرستان شرور و خبیث و آن فرماندارش که از لبانش کلمات تبعیض آمیز می چکد، پسرها و دخترهای کوچولوی سیاه بتوانند دست به دست پسرها و دخترهای سفید داده و با همدیگر مثل برادر و خواهر قدم بزنند.

 

یکی از نشانه های فاحش تبعیض نژادی، ممنوعیت ورود سیاهان از در جلو اتوبوس و نشستن در صندلی های ردیف جلو بود. حتی در صورت ورود سفید پوست به اتوبوس و نبود صندلی، سیاهان می‌بایست طبق قانون صندلی خود را ترک می‌کردند. اول دسامبر 1955 "رُزا لی پارکز" عازم محل کار خود به یک کارگاه لباس دوزی در شهر "مونتگمری" بود. او شجاعانه از در جلو اتوبوس وارد شد و بر روی صندلی ردیف جلو نشست. راننده خشمگینانه به او اعتراض کرد. رُزا به اعتراض راننده توجه نکرد و از جای خود تکان نخورد. راننده اتوبوس را متوقف ساخت و به پلیس تلفن کرد، زیرا که نشستن سیاهپوستان روی صندلیهای ردیفهای جلو اتوبوس در آن ایالت جریمه نقدی داشت. تا آمدن پلیس، بسیاری از مسافران اتوبوس که برای رسیدن به محل کار عجله داشتند پیاده شدند. یکی از آنان به روزنامه شهر تلفن کرد و عکاسی از این صحنه عکس گرفت.
پلیس رُزا را به دادگاه برد و جریمه شد. روزنامه نگار سیاهپوست شجاعی از رفتار راننده و نشستن مظلومانه رُزا در اتوبوس عکس‌هایی تهیه و به سراسر جهان مخابره کرد. انتشار عکس و گزارش کار او و اظهارات رُزا دربازجویی پلیس در روزنامه های جهان حمایت جهانی برای تصویب "حقوق مدنی" در کنگره آمریکا را بدنبال آورد. امروز آمریکایی ها سالروز تولد رُزا را جشن می گیرند و نام او پاره ای از تاریخ جنبش مدنی آمریکا شده است. در مراسم باشکوه تدفین او، کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا موقعیت خود به عنوان یک زن سیاهپوست را مدیون شجاعت پارکز دانست.

 

 

در مطالعات انسان‌شناسی نیز قدرت بازنمایی مردم نگاری اعجاز انگیز بوده است. بخش مهمی از اعتبار و محبوبیت این رشته نیز ریشه در این موضوع دارد. مارکز و فیشر در «انسان‌شناسی به منزله نقد فرهنگی» (1986) گزارش مبسوطی از قدرت بازنمایی اتنوگرافی در ساخت‌شکنی و نقد فرهنگ معاصر غرب ارائه کرده اند.

 

شاید بهترین مثال اثر مشهور خانم روت بنه دیکت بنام «الگوهای فرهنگ» (1934) باشد. بیست و چهار سال بعد از انتشار الگوهای فرهنگ مارگارت مید در مقدمه چاپ سی و نهم کتاب می نویسد: «تا به امروز کتاب الگوهای فرهنگ به چهل زبان ترجمه شده و هشت صد هزار کپی از آن فروش رفته است.» از آن زمان تا کنون این کتاب هرسال تجدید چاپ می شود. سال های دهه چهل اوج خود بزرگ بینی و تکبر آمریکایی‌ها بود. آنان سرخپوستان و اقوام بومی را فاقد منطق و فرهنگ می دانستند. رسالت فرانتس بوآس -پدر انسان‌شناسی آمریکا- و شاگردان او در این دوره مبارزه با "قوم‌مداری" آمریکایی ها بود که به نحو برجسته ای توسط ملویل هرتسکویس و روت بنه دیکت دنبال شد. بنه دیکت کتاب الگوهای فرهنگ را با سخنی از "رمون" رییس قبیله "سرخپوستان دایگر" کالیفورنیا آغاز می کند:

 

«خداوند در آغاز آفرینش به هر انسانی یک فنجان سفالی داد و انسآن‌ها همه از همان فنجان آب زندگی را می نوشند.» بنه دیکت با بیان این عبارت روح کتاب خود را که نفی برتری یک قوم بر دیگری و برابری انسآن‌هاست نشان می‌دهد. تئوری مشهور او مبنی بر سه فرهنگ آپلونی (جنگ طلب)، دیونزی (آرامش جو) و پارانویید با بازنمایی فرهنگ سه قوم سرخپوست جزیره "دبوآ" در اقیانوس آرام در این کتاب معرفی می شود. بنه دیکت نه تنها مفهوم «"الگوی فرهنگ" را وارد انسان‌شناسی کرد، بلکه با نشان دادن "تنوع فرهنگی" و "نسبیت فرهنگی" روشنگری بزرگی در جهان غرب انجام رسانید. از این‌رو کتاب او مخاطبان جهانی یافت و هر روز بر محبوبیت این اثر افزوده می شود.

 

قدرت بازنمایی و ارتباط آن با بازنمایی قدرت امر ناشناخته ای در جهان رسانه ها و ارتباطات نیست. شاید موثرترین مقاله روزنامه‌ای جهان که بسیاری آن را "شعله‌ورسازی آتش زیرخاکستر" انقلاب 1357 ایران نامیده اند، مقاله «ایران و استعمار سرخ و سیاه» روز17دی1356 روزنامه اطلاعات شماره 15506 است. شاه در این روز دست به ریسک بزرگی زد که به انتحار سیاسی او منجر شد. این مقاله که امضا فرد مجهول‌الهویه‌ای به نام "احمد رشیدی مطلق" داشت، توسط "فرهاد نیکخواه" مشاور مطبوعاتی هویدا و بنا به درخواست شاه و هویدا نوشته شده بود و به آیت الله العظمی خمینی به گونه ای کینه توزانه و بیمارگونه حمله شده بود. تحلیلگران انقلاب 1357 درج این مقاله را به مثابه "رانش سیاسی" در فضای آن روز ایران ارزیابی می‌کنند و آن را با عناوینی چون: "جرقه در انبار باروت"، "گاف بزرگ حاکمیت پهلوی"، "حماقت غیرقابل باور"، "خطای نابخشودنی"، "واقعه شوم"، "ضربه عجیب به مملکت"، "دستپخت هویدا"، "پوست خربزه زیرپای نظام" و "بهانه ای برای تسویه حساب شخصی" یاد می‌کنند (صفاءالدین تبرائیان/شیرازه: یکشنبه نه فوریه 1381). مقصود از ذکر این نمونه نه قضاوت بلکه نشان دادن قدرت تاثیرگذار بازنمایی است. مقاله «ایران و استعمار سرخ و سیاه» به نحو وارونه ای جایگاه مذهب در جامعه ایران آن روزگار و فاصله حاکمیت شاهنشاهی با مردم را بازنما می کرد. به همین دلیل حتی برخی آن را «بهانه ای برای تسویه حساب شخصی» نویسنده‌اش با رژیم پهلوی دانسته اند.

 

نکته اساسی درباره قدرت بازنمایی "زمینه اجتماعی"[8] است. اگرچه نمی توان نقش خلاقه و فاعلیت مولف و هنرمند را نادیده گرفت، اما آنچه به فیلم، مقاله، عکس و نقاشی و مونوگراف قدرت بازنمایی می‌دهد تکنیک هنری، سبک بیانی و روش علمی نیست، بلکه عمدتاً زمینه اجتماعی- یعنی فضایی که در آن اثری خوانده و فهم می شود- است. اهمیت هنرمند و مولف و محقق نیز در درک تاریخی، کشف و تشخیص "مسئله ای اجتماعی" و واکنش به موقع و بازتاب آن در اثری مناسب است. در غیر اینصورت هزاران عکس وجود دارد که نشان می‌دهد خانمی در اتوبوس سوار شده است، مردی نوجوانی را به مرگ تهدید می کند، رمانی که ستم مردان بر زنان را نشان می‌دهد، مونوگرافی که فقر، نابرابری و ستم را بازنما می کند، اما تنها آن دسته که "زمینه اجتماعی" مناسب و خاص داشته اند، تاثیر عمیق و پایداری از خود بجای نهاده اند.

 

حتی شدت تراژیک و تاثرانگیزی واقعیت‌هایی که اثر هنری و علمی بازنمای آنست نیز نقش چندانی در "قدرت بازنمایی" آن ندارد، مگر آن‌که "زمینه اجتماعی" مناسب و مهیای فهم خاصی از اثر باشد. مثال های فراوانی از مسائل حاد و تراژیک جامعه امروز بشر وجود دارد که در آثار هنری و علمی نیز ارائه می‌شوند اما تاکنون این آثار نتوانسته اند منشاء اثر شوند. برای مثال "خنته زنان" - که یکی از بدترین نوع شکنجه های شناخته شده جهان است- مسئله ای است که در حال حاضر 100 میلیون زن جهان، عمدتآ در آفریقا و هند از آن رنج می برند. این امر که ریشه در "عرف فرهنگی" دارد، مسئله ای کاملآ تراژیک است زیرا نه تنها رابطه جنسی روزمره زنان را با دردهای شدید همراه می کند، بلکه عامل بیماری های مزمن است و بر ابتلاء به ایدز نیز تاثیر شدید می گذارد. اما علی رغم این مشکلات در آفریقا مردان حاضر به ازدواج با زنان ختنه نشده نیستند و زنان ناگزیر تن به چنین شکنجه طاقت سوزی می دهند.

 

مثال های تراژیک فراوانی از سوء استفاده جمسی از کودکان، گرسنگان آفریقا، کمبود آب بهداشتی، پیامدهای مخرب جنگ، شکنجه آزادیخواهان در زندآن‌های سیاسی رژیم های دیکتاتوری، قربانیان قاچاق انسان، مواد مخدر و سازمآن‌های مافیایی، وضعیت رقبت بار بی خانمآن‌ها، و دردها و دربدری مهاجران و پناهجویان وجود دارد. این مشکلات مهمترین موضوعات رساله های انسان شناختی و آثار هنری را تشکیل می دهند، اما تنها آندسته از تلاش ها در بازنما کردن این مسائل که زمینه اجتماعی مساعد داشته اند موثر واقع شده اند.

 

 

رزا لی پارکز در کنار مارتین لوتر کینگ، 1955

 

 

درس دوم:
فرهنگ چیست و چرا در انسان‌شناسی اهمیت دارد؟

فرهنگ در علوم اجتماعی و علوم انسانی به طور کلی یک مفهوم تحلیلی است، اما در عین حال واژه‌ای است که از زبان عامیانه گرفته شده است. می دانیم که عالمان علوم اجتماعی مفاهیم را عمدتا از زبان عامیانه می گیرند و بعد با ارائه یک تعریف و یا تعبیر و تفسیر، این مفهوم عامیانه را به یک مفهوم علمی تبدیل می کنند. آنتونی گیدنز این امر را به " تفسیر مضاعف"[9] تعبیر می کند. به این معنا که مردم در زندگی روزمره خودشان مفاهیم را خلق می کنند و شکل می دهند و بعد برای آن معنا هم ایجاد می کنند و بعد روان شناس، انسان‌شناس و یا جامعه شناس و متخصصان رشته های مختلف علوم انسانی این معنای خلق شده توسط مردم را تفسیر دوباره و مضاعف می کنند و بعد ان را به یک چیز جدید تبدیل می سازند.

 

به یک معنا مهم ترین کاری هم که یک عالم علوم اجتماعی انجام می‌دهد فرآیند خلق یک واژه و یا اصطلاح است زیرا علوم اجتماعی و یا علوم انسانی "علوم مفهومی"[10] هستند. به عبارت دیگر، مهم‌ترین کاری که ما می کنیم تولید ایده است و ایده های ما از طریق "مقوله بندی کردن" پدیده های اجتماعی و انسانی شکل می گیرند: وقتی که پدیده ها را طبقه بندی و مقوله بندی می نماییم و آنها را در چند نوع، گونه و شکل قرار می دهیم، مجموعه روایط اجتماعی را طبقه بندی کرده و آنها را در قالب چند عبارت یا اصطلاح بیان می کنیم. به همین دلیل است که در علوم اجتماعی انواع لغت نامه ها داریم که این مفاهیم را معنی می کنند. اگر از این منظر نگاه کنیم می بینیم که مهم ترین کار عالم علوم انسانی خلق واژه هاست. مثلا آلفرد شولتز با واژه " زیست جهان "، مالینوسکی با واژه فونکسیونالیسم و کولا، یا وبر با مفهوم "تفهم" شناخته می شود، مفهومی که در واقع روش شناسی او را در علوم اجتماعی بیان می کند. همچنین دورکیم با تمایز ایجاد کردن بین همستگی ارگانیکی و مکانیکی شناخته می شود. کارل مارکس مفهوم " طبقه اجتماعی"، "سرمایه داری" و کلیفورد گیرتز مفهوم" انسان‌شناسی تفسیری" را در کتاب "تفسیر فرهنگ های" (1973) خود مطرح کرد. یا فردریک جیمسون با مفهوم" کاپیتالیسم متاخر" یا آنتونی گیدنز با مفهوم"مدرنیته بالا یا شدید" و اسکات لش با مفهوم" مدرنیسم رادیکال شده"، نقش حرفه ای خود در علوم اجتمکاعی را ایفا کرده اند. به همین ترتیب شخص دیگری با مفهوم" جهانی شدن"، ”عصر اطلاعاتی" یا دانشمند دیگر مفهوم" جامعه دانایی محور" را مطرح می‌کند. هر محقق و نظریه پردازی واژه ای را وضع یا مطرح می کند و آن را تعریف کرده و بسط می‌دهد. یعنی سهم و کمک یک عالم علوم اجتماعی در قالب واژه‌هایی است که توانسته معرفی کند. بنابراین، مفاهیم خیلی جدی هستند و به همین دلیل هم مفاهیم، معانی مختلفی نیز دارند و مهم‌ترین و بیشترین دعوایی هم که در علوم اجتماعی وجود دارد این است که چه تعریفی را برای یک مفهوم باید پذیرفت.

 

فرهنگ هم از جمله این مفاهیم است که از زبان عامه برگرفته شده است اما هر عالم علوم اجتماعی یک تعریف برای آن ارائه داده است تا ایده های مختلف در مورد این واژه نمایانده شود و هر تعریفی در واقع ارائه دهنده یک ایده خاص است. تعاریف متعددی از مفهوم فرهنگ شده است. " کلاید کلاکهن" و "آلفرد کروبر" دو انسان‌شناس معروف کلاسیک در سال 1965 کتابی منتشر می‌کنند بنام "فرهنگ: بازبینی انتقادی مفاهیم و تعریف ها" که در آنجا 164 تعریف از فرهنگ می آورد.[11] آنها این تعاریف را به تعاریف تشریحی، تاریخی، هنجاری ، روان شناختی ، ساختی و تکوینی طبقه بندی می‌کنند. عده ای فرهنگ را "یک شیوه زندگی" معرفی می‌کنند . مثلا غذا خوردن یک نیاز زیستی است، اما چگونگی برآوردن، تهیه، نوع و طعم آن جزء فرهنگ است. عده ای فرهنگ را به عنوان "نظام معنایی نمادین" می دانند که یک گروه یا جامعه را از گروه و جوامع دیگر متمایز می سازد. عده ای هم فرهنگ را آن دانش ، معرفت و شناختی می دانند که افراد برای تفسیر رفتار های خود ودیگران در نظر می گیرند.

 

با توجه به تنوع تعارف، اکنون پرسش این است که چرا اینقدر تعاریف متفاوت هستند؟ در مورد همه چیز همین گونه است و کمتر واژه ای است در علوم اجتماعی وجود دارد که درباره آن اتفاق نظر وجود داشته باشد. حتی در مورد خود واژه جامعه شناسی و انسان‌شناسی هم اتفاق نظر وجود ندارد. در همه چیز همین طور هست، اگر ما جایگاه مکانی‌مان را عوض کنیم یا جایگاه فکری‌مان را عوض کنیم از زاویه های متفاوتی می توانیم دنیا و پدیده های اجتماعی را ببینیم و توصیف کنیم و وقتی که توصیف‌مان فرق کرد، مفاهیم دیگری خلق می‌کنیم یا نه همان مفاهیم قبلی را جور دیگری بیان می‌کنیم ، و تعریف جدیدی از آنها ارائه می دهیم. بنابراین یکی از علت‌های اینکه تعاریف فرهنگ و همه مفاهیم دیگر متفاوت است این است که دانشمندان در دوره های مختلف آنها را ارائه داده اند. »وبر« 100 سال پیش تعریف فرهنگ را ارائه داده، »گلیفورد کیرتز« 100 سال بعد از او. یک قرن تحولات رخ داده است و در نتیجه مفهوم فرهنگ عوض می‌شود، چون فرهنگ بشری عوض می‌شود، واقعیتها عوض می‌شود و چون واقعیتها عوض می شوند، تعاریف ما هم عوض می‌شود. آن تعریفی که 150-100 سال پیش» ادوارد تایلور« بکار برده امروزه دیگر کاربرد ندارد. چون جامعه بشری در پرتو ارتباطات، در پرتو تکنولوژی ها و... عوض شده است.

 

پس یک علت تفاوت این است که زمان و مکان آنها با هم متفاوت بوده است. زاویه دیدشان متفاوت بوده و اهدافشان نیز متفاوت بوده. روان شناس با یک نیت، جامعه شناس با یک نیت دیگر و انسان‌شناس نیز با یک نیت دیگر به مسئله نگاه می‌کند. فیلسوف و مورخ نیز هر یک به یک نیت خاصی و منظر خاصی و هدف خاصی به فرهنگ نگاه می‌کنند و متناسب با آن هدف و چهار چوب نظری و دیدگاهشان به تعریف های متفاوتی می رسند. موضوع این دانش، همین مفهوم است و اگر ما این مفهوم را درک نکنیم در واقع موضوع این دانش را درک نکردیم. بنابراین باید تعاریف دیگر را خودمان بخوانیم.

 

در میان تعارف متعدد فرهنگ، تعریف تایلور هم فضل تقدم دارد و هم اینکه برای مدت طولانی تعریف پذیرفته شده بود. ادوارد بارنت تایلر در سال 1871 در در جمله اول کتاب " تمدن های اولیه" خود نوشت : فرهنگ کلیت ( مفهوم) پیچیده ای است از عقاید، رفتارها، ارزش ها، باورها و تکنولوژی، اشیاء و کلیه چیزهایی که انسان به مثابه عضوی از جامعه آن را بدست می آورد. این یک تعریف بسیار کلی بود که تایلر از مفهوم فرهنگ ارائه کرد البته این تعریف چند اشکال دارد:

 

تعریف تیلور تعریفی است که همه چیز را شامل می‌شود . نقدی که به این تعریف شده این است که : اولا این تعریف انسجام ندارد و چیزهایی که در آن ذکر شده از یک جنس نیست . مثلا یک ماشین ریش تراش جزو فرهنگ است، در عین حال باور به روز قیامت و معاد هم جزو فرهنگ است، اینها از یک جنس نیستند و تایلور دلیلی نیاورده که چرا اینها فرهنگ هستند. ثانیاً سلسله مراتب یا جایگاه مولفه های فرهنگ در آن تعریف معلوم نیست. حال اگر ما به دلایلی بتوانیم بگوییم ابزارها هم جزء فرهنگ هستند‏، باورها هم جزء فرهنگ هستند که ازلحاظ جنس دو چیز متفاوت هستند، آیا اینها در مجموعه تعریف ما جایگاه یکسانی دارند ؟ مثلا" ماشین ریش تراش در فرهنگ همان قدر نقش و کارکرد دارد که مثلا" باور به روز قیامت؟ یا باور به وجود خداوند؟ یا عدم باور به وجود خداوند؟ آیا اینها از یک موقعیت برخودارند یا نه؟ بسیاری از تئوری‌ها می گویند که ما در فرهنگ یک عناصر هسته ای و کانونی و یک عناصر حاشیه ای داریم. یعنی عناصری داریم که همه زندگی ما را تحت الشعاع قرار می دهند و یک عناصری هم داریم که خیلی محدودند. مثلا" اگر یک جامعه ای به خدا ایمان داشته باشد با یک جامعه ای که ایمان ندارد ، تمام ساختار اجتماعی یا همه چیزش عوض می‌شود. یک جامعه ای که علم را مبنا و بنیان زندگی اجتماعی‌اش قرار می‌دهد با جامعه ای که در آن علم جایگاهی ندارد ، دو ساختار اجتماعی کاملا" متفاوت را ایجاد می‌کند.

 

ثالثاً در این تعریف سازمان اجتماعی نادیده گرفته شده است. فرهنگ یک ویژگی جمعی دارد که نظم می‌دهد و انسجام می‌بخشد و جامعه را به صورت یک کل، یا یک گروه را به صورت یک کل تعریف می‌کند و به آن هویت می‌دهد. به تعبیر» آدام کوپر« فرهنگ یک شیوه ای است که ما درباره هویت های جمعی صحبت می‌کنیمculture is a way of talking about collective identity) .). وقتی می‌گوییم ما ایرانی‌ها، یک هویت جمعی داریم در مقابل فرانسوی ها، روسی ها، آمریکایی ها، انگلیسی ها یا در مقابل تاجیک ها، یعنی ما می شویم یک جمع که از جمعهای دیگر متفاوت هستیم و یک هویت متفاوت داریم. این تعریف در واقع به این موضوع تاکید نمی‌کند، یعنی خصلت سازمان اجتماعی و انسجام بخشی فرهنگ به جمع را نشان نمی‌دهد.

 

نقد های بسیار دیگری در مورد این تعریف ارائه شده است و در اثر همین نقدها بود که بعدها افراد دیگر آمدند و تعاریف دیگری از فرهنگ ارائه کردند. گروهی که به عنوان فرهنگ و شخصیت شناخته می شوند: یعنی افرادی چون رالف لینتون، کاردینر، بندیکت، مارگارت مید، و ... به مفهوم الگوهای فرهنگی توجه کرده و فرهنگ را از منظر تاثیر و رابطه‌ای که با شخصیت دارد، مورد بررسی قرار داده اند. در پارادایم اولیه که می‌خواستند علوم انسان‌شناسی و جامعه شناسی را بر مبنای علوم طبیعی بسازند، در پی تعریفی بودند که بتوانند یک مفهوم علمی باشد که بتوان آن را به روش پوزیتیویستی مطالعه کرد و به همین دلیل به سراغ جوامع کوچک می رفتند که کمتر فرهنگ شهر نشینی و دنیای مدرن و صنعتی شدن برروی آن تاثیر گذاشته بود. در واقع این پارادایم اولیه که فرهنگ را با آن تعریف می کردند تحت تاثیر اندیشه های پوزیتیویستی و تحت تاثیر جنبش های روشنگری بود که در واقع می خواست انسان را از منظر علوم تجربی تعریف کند، و نه از منظر ارزش های متافیزیک و سنتی. اما به تدریج تعاریف جدیدی بوجود آمد. تعاریفی که دیگر علم را یک علم پوزیتیویستی نمی دانست و بر این تاکید می کرد که انسان‌شناس تفسیر کننده و تحلیل کننده فرهنگ است. به همین دلیل روش های تفسیر گرایانه جای خود را به تحلیل هایی مبنی بر رابطه های علی و معلولی داد که بیشتر به تبیین بها می داد و در واقع می خواست از دل فرهنگ یک قانون بیرون بیاورد، اما در حال حاضر دیگر در پی قانون نیست. اکنون این تعاربف درپی ارائه یک دیدگاه هستند تا به کمک تحلیل فرهنگی زندگی اجتماعی را معنا دار کند برای ما و به ما بگوید که مثلا این رفتاری که انجام دادیم معنایش چیست.

 

حالا دیگر طیفی از تعاریف بوجو.د آمده که این تعاربف هیچ کدام تعاریف ثابت و ازلی و ابدی نیستند و به همین دلیل است که ما برای شناخت فرهنگ باید به سراغ ویژگی های فرهنگ برویم. باید برویم مولفه‌ها، سازنده‌ها و محتوی فرهنگ را کشف کنیم که در مورد این مسائل بحث های زیادی بین انسان‌شناسان در گرفته است. نکته مهم اینجاست که به هر حال یک مهندس می تواند بگوید که من یک دستگاه تعمیر می کنم و یا می سازم و یا یک پزشک می گوید که من بیماران را درمان می کنم و یک جامعه شناس و انسان‌شناس هم می تواند یگوید که من هم یک سری مفاهیم دارم که به کمک این مفاهیم می توانم زندگی اجتماعی را برای شما تفسیر و تبیین کنم و به شما بگویم که معنای این کنش شما چیست. فرق یک انسان غیر متخصص در علوم انسانی با متخصص علوم انسانی در همین زبان و مفاهیمی است که به خدمت می گیرد.

 

شاید اکنون به ذهن شما برسد که چرا ما در این کلاسها اینقدر بر سر این مفاهیم بحث می‌کنیم، چرا باید بخوانیم" تایلور" چه گفت، "پارسونز" چه گفت، "دورکیم "چه گفت ، "وبر "چه گفت و … حفظ کردن اینها چه ارزشی دارد؟ و حتما این سؤال برای ما پیش می آید که چرا اینقدر این اطلاعات نظری و نظریه ها را برای ما تل انبار می‌کنند؟ اینها چه ارزشی دارد؟ پاسخ ساده این پرسش ها این است که ارزش آنها در این است که علوم انسانی و علوم اجتماعی، علوم مفهومی هستند؛ یعنی همه چیزی که از آنها یاد می گیریم ”مفاهیم“ هستند. پس چون مفاهیم ابزار کار ما هستند، باید آنها را بیاموزیم. از طرف دیگر ما به عنوان متخصص علوم انسانی و انسان‌شناسی باید بلد باشیم رفتارها و پدیده های اجتماعی را به کمک یکسری مفاهیم تخصصی تجزیه و تحلیل کنیم و برای انجام این کار نیز باید «دیدگاهها و رویکردهای نظری» داشته باشیم. این دیدگاهها و رویکردهای نظری از کجا به وجود می‌آیند و چگونه بیان می‌شوند؟ پاسخ این است که دیدگاه ها و رویکردهای نظری در قالب ”مفاهیم تخصصی“ ارائه می شوند. به همین دلیل است که دهها و صدها ”فرهنگ جامعه شناسی“ یا فرهنگ روان شناسی و فرهنگ علوم سیاسی و امثال اینها نوشته می شود. دانش های انسانی ”نوعی بازی زبانی“ هستند. این بازی قواعد و رویه های خاص و معینی دارد و متخصصان این رشته ها با تسلط به قواعد این بازی می توانند به فهم های عمیق تری از لایه های مختلف جامعه دست یابند و آن فهم های عمیق را بازگو کنند.

 

اگر از این منظر بنگریم اهمیت دانشمندان و صاحبنظران این رشته ها نیز آشکار تر می شود. اهمیت نظریه پردازان فرهنگ مانند مالینوفسکی، گیرتز ، وبر ، ماروین هریس، پارسونز و همه انسان‌شناسان و جامعه شناسان در این است که توانسته اند تعریفی که از یک مفهوم وجود داشته است زیر سؤال ببرند و تعریف جدیدی ارائه کنند که با تعریف های قبلی فرق داشته باشد. مثلا " گلیفورد گیرتز" تعریفی از فرهنگ دارد که از تعریف "مالینوفسکی" و تایلور متفاوت است. و ما هم اگر بخواهیم انسان‌شناس یا جامعه شناس بشویم، فیلسوف یا روان شناس بشویم باید در اعلی‌ترین حدش به جایی برسیم که تعاریفی که از مفاهیم وجود دارد یا حداقل یکی از تعریفهای موجود را نقد کنیم و به جایش تعریف جدید و متفاوتی ارائه کنیم. در واقع ارائه نعریف تازه از یک مفهوم، یا وضع مفهوم جدید، به معنای ارائه تعریف تازه از یک واقعیت و پدیده اجتماعی است.

 

یکی از نکات مهم در بازتعریف مفاهیم و بخصوص مفهوم فرهنگ تأثیر و نقش رویکردهای فلسفی و جهان شناختی محقق است. به هر حال، هر تعریفی که از فرهنگ ارائه می‌شود از یک بنیان فلسفی و ایدئولوژیک برمی‌خیزد. برای مثال، آن جامعه، فرهنگ و آن انسان‌شناسی که فرهنگ را از منظر دینی می بیند یک جور تعریف می‌کند و آن انسان‌شناسی که دین را مبنا قرار نمی‌دهد و از زاویه ای عرفی نگاه می‌کند، یعنی زاویه ای که گویی دین هم یکی از مولفه های فرهنگ است نه بیشتر، سایر عناصرش، دو تعریف کاملا" متفاوت است. منتها دیدن یا ندیدن دین خودش یک بحث فلسفی و ایدئولوژیک است. آن کسی که می بیند نگاه ایدئولوژیک دارد، آن کسی هم که نمی بیند دیدگاه ایدئولوژیک دارد. یعنی چه نگاه سکولار داشته باشیم چه نگاه مذهبی هر دو یک نوع ایدئولوژی است . به هر حال یک نفر انسان‌شناس یا جامعه شناس یا روان شناس از آن لحظه ای می تواند ادعا کند انسان‌شناس است یا ما می توانیم او را انسان‌شناس بنامیم که یاد می‌گیرد چگونه مفاهیم را نقد کند، چگونه به مفاهیم اهمیت بدهد و آنها را جدی بگیرد.

 

یکی دیگر از نکات در تعریف و ساخت مفاهیم فرهنگی پرهیز از تلقی ها و قضاوت های ارزشی از واقعیت هاست. یعنی محقق باید تلاش کنند تا حد ممکن بهنگام تلاش علمی از دست کاری کردن واقعیت ها به منظور رسیدن به مقصود از پیش تعیین شده خود یا قضاوت کردن درباره امور بر مبنای منافع و ارزش های خود یا قضاوت های قوم مدارانه تا حد ممکن پرهیز کند. این نکته درباره فهم فرهنگ بسیار اهمیت دارد. برای مثال، از دید « گلیفورد کیرتز » فرهنگ نظام معانی است که به صورت نمادهایی خودش ر نشان می‌دهد. مثلا وقتی می‌گوییم "فرهنگ دانشجو" در واقع نمادها و سمبلهایی را به عنوان وجوه ممیزه دانشجو قرار داده ایم و تفاوتهایی را بین دانشجو با سایر گروهها ایجاد کرده ایم. ما به کمک این مرزهای نمادین گروهها، جمعیتها و ملتها را از هم تفکیک می‌کنیم و به آنها هویت می بخشیم اما درباره هیچکدام قضاوت ارزشی نمی‌کنیم. بنابراین نمی توانیم بگوییم که"همسایگان ما مردمی بی فرهنگند." کسی که می گوید" همسایگان ما مردمی بی فرهنگ هستند،" کاری به علم ندارد و منظورش هم این است که " همسایگان ما آدمهای بی تربیت و بی‌ملاحظه‌ای هستند و حقوق همسایگان خودشان را رعایت نمی کنند. در واقع از فرهنگ می خواهد تحلیل بی تربیت را بگوید و بگوید آن چیزهایی که به عنوان ایده آل مورد نظرش هست را این فرد ندارد. ولی در علم ما مفهومی را به این شکل به کار نمی گیریم. چون می‌گوییم آن هم خودش یک نوع فرهنگ است. در انسان‌شناسی ما به جای آنکه بگوییم " : همسایگان ما مردمی بی فرهنگ هستند." می‌گوییم " همسایگان ما فرهنگی متفاوت از فرهنگ مردم/ گروه ----- دارند." در نتیجه انسان‌شناسی بیان یک نوع تفاوت است و اینجا واژه فرهنگ یک واژه توصیفی (descriptive) است نه یک واژه هنجاری (normative ) یعنی فرهنگ واقعیتی را وصف می‌کند نه اینکه به صورت هنجاری بگوید خوب است یا بد، بنابراین کار یک انسان‌شناس این است که این واژه ها و مفاهیم را به صورت مفاهیم توصیفی به کار بگیرد و یک واقعیت را توصیف کند.

 

در عین حال وقتی می‌گوییم" ایرانیها مردمی با فرهنگ هستند" از دیدگاه انسان‌شناسی این حکایت از یک نوع قوم مداری می‌کند، مانند همان که می‌گوییم" هنر نزد ایرانیان است و بس". قوم مداری یک مفهوم علمی و به معنای قوم خود را مدار و محور همه چیز قرار دادن است؛ وقتی یک گروهی ( ملت یا یک گروه کوچک) خودش را مبنای قضاوت درباره خوبیها و بدیها قرار می‌دهد و بعد می گوید آنهایی که مثل من هستند خوب هستند و آنهایی که مثل من نیستند بد هستند، این یک نوع قوم‌مداری است. با این تفاسیر کار یک انسان‌شناس چیست؟

 

کار یک انسان‌شناس این است که به مردم جامعه خودش نشان دهد که شیوه‌های متفاوتی برای زیستن هست. دقت کنید که این تفاوتها را بپذیریم و تحمل کنیم و ضرورتا اینطور نیست که چون آنها با ما متفاوت هستند پس آنها از ما بدتر یا بهتر هستند. به هر حال، کار علمی این است که ما آگاهی پیدا کنیم که شیوه های متفاوت وجود دارد و ما یک جور شیوه زندگی از میان جورهای مختلف هستیم . ما این جوری لباس می پوشیم، این جوری غذا می خوریم، این جوری سلام علیک می‌کنیم، این جوری تعارف می‌کنیم، این جوری ازدواج می‌کنیم، این جوری طلاق می گیریم، این جوری می میریم و مرده هایمان را دفن می‌کنیم و این باورها را داریم، مردم آلاسکا جور دیگری، مردم کانادا جور دیگری و... در همین سرزمین ایران انواع شیوه های زیستن هست. بنابراین کار یک انسان‌شناس این است که بگوید این یک قوم مداری است که خودتان را مبنا و محور همه چیز قرار دهید.

 

اگر بخواهیم این مطلب را به صورت علمی بیان کنیم باید بگوییم: " ایرانیان دارای فرهنگی هستند با این ویژگی ها: مثلا" اکثریت ایرانیان از نظر مذهبی معتقد به تشیع هستند، از لحاظ نژادی اینگونه هستند، از نظر زبانی فارسی زبان غالب و رسمی آنها و در زمینه های دیگر اینگونه هستند و... "یا" ایران زمین دارای مجموعه متنوعی از فرهنگهای مختلف است کرد، لر، ترک، فارس، بلوچ، شیعه، سنی، ادیان دیگر و ..." . به عنوان یک انسان‌شناس ما حق نداریم یک مفهومی بسازیم که راجع به دیگران قضاوت کنیم. ما تنها مفاهیمی درست می‌کنیم که توصیف کند.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] Representational argument

[2] science

[3] rational method

[4] objectivity

[5] Jane Austin

[6] Proud and Prejudice

[7] Sense and Sensibility

[8] social context

[9] Double hermeneutics

[10] Conceptual science

[11] این کتاب را داریوش عاشوری با عنوان «تعریف ها و مفهوم فرهنگ» (1380) ترجمه و منتشر کرده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,251,632
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:509
    • هفته جاری:3319