سفرنامه آمریکا قسمت سوم

بعد از ورود به موزه دو راه پیش رو داشتم: چپ و راست. طبعاً راه راست را برگزیدم! سالن بزرگی بود که به تاریخ علم و فناوری در آمریکا اختصاص داشت. در بدو ورود جایی با خطوط درشت نوشته بود «آمریکایی ها برای تسلط بر جهان و نو کردن زندگی شان به علم روی می آورند.» درست، اما این تمام قصه امپراتوری و سلطه او بر جهان نیست! و بعد در سمت راست غرفه ماکت آزمایشگاه علمی بود که نحوه سلطه آمریکا به علم را نشان می داد. «اینجا اولین آزمایشگاه علمی در آمریکا در دانشگاه جان هاپکینز است.» (مجسمه های) دو دانشمند، دکتر فالبرگ و دکتر رمزن[1]با لباس های قرن نوزدهمی در آن با هم گفتگو می کنند. بحث آنها درباره این پرسش است که علم محض چیست؟ دکتر فالبرگ: «وظیفه دانشگاه این است که عادات علمی را در دانشجویان ایجاد کند، نه آنکه وسیله ای برای تولید بیشتر کالاها به وجود آورد.» البته کاش دکتر فالبرگ این نکته را هم توضیح می داد که دانشگاه چگونه می تواند "عادات علمی" را در دانشجویان ایجاد کند، چون تمام بدبختی های هر نظام آموزشی می تواند ریشه در ناکامی آن در ایجاد عادات علمی در دانشجویانش باشد. اگر باور ندارید به دانشگاه های ایران عزیزمان نگاه کنید!

موزه ملی تاریخ آمریکا

بعد از ورود به موزه دو راه پیش رو داشتم: چپ و راست. طبعاً راه راست را برگزیدم! سالن بزرگی بود که به تاریخ علم و فناوری در آمریکا اختصاص داشت. در بدو ورود جایی با خطوط درشت نوشته بود «آمریکایی ها برای تسلط بر جهان و نو کردن زندگی شان به علم روی می آورند.» درست، اما این تمام قصه امپراتوری و سلطه او بر جهان نیست! و بعد در سمت راست غرفه ماکت آزمایشگاه علمی بود که نحوه سلطه آمریکا به علم را نشان می داد. «اینجا اولین آزمایشگاه علمی در آمریکا در دانشگاه جان هاپکینز است.» (مجسمه های) دو دانشمند، دکتر فالبرگ و دکتر رمزن[1]با لباس های قرن نوزدهمی در آن با هم گفتگو می کنند. بحث آنها درباره این پرسش است که علم محض چیست؟ دکتر فالبرگ: «وظیفه دانشگاه این است که عادات علمی را در دانشجویان ایجاد کند، نه آنکه وسیله ای برای تولید بیشتر کالاها به وجود آورد.» البته کاش دکتر فالبرگ این نکته را هم توضیح می داد که دانشگاه چگونه می تواند "عادات علمی" را در دانشجویان ایجاد کند، چون تمام بدبختی های هر نظام آموزشی می تواند ریشه در ناکامی آن در ایجاد عادات علمی در دانشجویانش باشد. اگر باور ندارید به دانشگاه های ایران عزیزمان نگاه کنید!

سالن را جلوتر می روم. سراسر پوشیده از قطعات مختلف درباره فرهنگ و سرزمین آمریکاست. «آمریکا همواره سرزمین امیدها و فرصت ها بوده است.» عبارتی که درشت بر دیوار حک شده است. و در جایی دیگر امیدها و فرصت هایی که آمریکا وعده آن را به ساکنانش داده این گونه فهرست شده است: «جستجوی آزادی، برابری، رفاه، زمین، دموکراسی، استقلال و پیشرفت.» و آمریکای قرن نوزده و اوایل قرن بیست چنین وصف شده است: «وعده های صنعتی شدن در آمریکا فقط یک چیز بود: بیشتر! کالای بیشتر، پول بیشتر، تفریح بیشتر و فرصت های بیشتر!» و بعد ادامه می دهد: «صنعتی شدن، فراوانی را به وجود آورد اما این پرسش بی پاسخ ماند که ثروت به وجود آمده از راه تلاش جمعی چگونه باید توزیع شود؟» یعنی صنعتی شدن همه چیز را صنعتی کرد اما به قیمت بی عدالتی و نابرابری روز افزون!

همان طور که گفتیم جز سرخپوستان، تمام ساکنان آمریکا مهاجرند. از اینرو تاریخ آمریکا به حق با شرح و تصویری از سرخپوستان آغاز می شود، مالکانی که جز اسباب سرگمی فیلم ها کابویی و پر کردن موزه ها، جای چندانی در این مملکت ندارند. یکی از غرفه های قبایل سرخپوست به آثار سفالینه از قبایل سرخپوست "پابل ها" اختصاص داشت. در متون انسان شناسی ایران پابل ها را "پوئبلو" ترجمه کرده اند، همان طور که نوشته می شود Pueblo. اما تلفظ آن پابل است.

احتمالاً قدیمی ترین آثار مربوط به تاریخ آمریکا در همین غرفه بود. سرخپوستان "خاپائون"[2]اجداد سرخپوستان پابل کنونی هستند. امروزه پابل ها در نیومکزیک و تکزاس زندگی می کنند. مهمترین صنعت خاپائون ها سفالگری بوده است. از اینرو واژه nung که در زبان آنها به معنای کوزه گِلی است برای "مردم" و "انسان" هم به کار می رود. پابل ها معقدند که "زمین مادر انسان است" و ما از خاک آفریده شده ایم. از اینرو وقتی کوزه ای را جابجا می کنند به اصطلاح خودمان بسم الله می گویند و ورد نیایش گونه ای می خوانند. سفالگری همچنان برای پابل های امروزی اهمیت دارد و در سراسر آمریکا محصولات صنایع دستی سفالگری آنها فروش می رود. در غرفه نمونه های زیبایی از کوزه ها و پارچ ها و جام های سفالی پابل ها از قرون شانزدهم، تا امروز دیده می شد.

بعد از سرخپوستان، قدیمی ترین بخش موزه، آثار زندگی روسای جمهور آمریکا بود. در این سالن، غرفه جورج واشنگتن از همه زیباتر می نمود. چادر فرماندهی واشنگتن در «جنگ های انقلاب» (1776-1882)، یونفورم نظامی، جعبه ای حاوی ظروف غذاخوری و تجهیزات انفرادی و شمشیرهای او آثار این غرفه بود. تصاویر روسای جمهور و زندگینامه های آنها بر در و دیوار هم بخش های دیگر سالن را تشکیل می داد. برایم جالب بود که آمریکایی ها با علاقه این تصاویر و زندگینامه ها را می خواندند و می دیدند. کنجگاو شدم که ندگینامه ها چه می گویند. زندگینامه ها نشان می دهند که روسای جمهور آمریکا سیر تاریخی ویژه ایی از نظر شخصیتی داشته اند. نخستین نسل روسای جمهور "نخبگان فکری" برجسته ایی بودند که در حقوق، فلسفه و ادبیات دستی داشتند و مانند توماس جفرسون اندیشمند و صاحب نظر بودند. به طور کلی رهبران انقلاب (استقلال) آمریکا نسل اول جنتلمن ها بودند. و همان طوری که تاریخ نویس دیگر آمریکا «گوردن وود» از قول «جان آدامز» یکی از رؤسای جمهور اول آمریکا می نویسد «جنتلمن» (یا به قول ما ایرانی ها آقابودن) لازمه اش داشتن علم و هنر بود و نه ملک و ثروت. اما هرچه به دوره اخیر نزدیک تر می شویم انسان های معمولی که با متوسط عامه مردم آمریکا فاصله چندانی ندارند مانند ریگان و بوش و ابن بوش را می بینیم! این نکته را گمان نکنید که فقط من می گویم. مایکل مور کارگردان بلند آوازه آمریکا در فیلم مستند «فارنهایت11/9» که درست همزمان با نوشتن این گزارش در آمریکا در حال اکران است نشان میدهد. در فیلم مستند مور از آقاها و جنتلمن ها دیگر خبری نیست همه بازیگر و طمع کار و فرصت طلب و افزون بر این ها از قماش پایین تری هستند. تمایلات عامه مورد سنجش است و نه منافع عامه.[3]

همسران روسای جمهور آمریکا همیشه با آنها همراهند. اینجا نیز آنها را رها نکرده اند! سالن«بانوی اول»[4]ماکت زنان روسای جمهور آمریکا از جورج واشنگتن تا همسر گرامی بن بوش دیده می شد! این بخش با نمایش زیباترین مدل های لباس از دویست سال پیش تا امروز بانوان محترمه را به وجد می آورد. اتفاقاً از دیگر غرفه ها شلوغ تر و پر همهمه تر بود! کنارشان ایستادم تا ببینم درباره لباس ها چه می گویند. طبق معمول مشغول قیمت گذاری بودند و اینکه چقدر می ارزند! از ویژگی های آن سادگی لباس های زنان روسای جمهور آمریکا در مقایسه با لباس های خاندان سلطنتی بریتانیا بود. به خصوص لباس ها قرن نوزدهمی آنها. بخشی نیز وظایف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ملی بانوی اول را شرح می داد. از آنجا که تمام روسای جمهور آمریکا مرد بوده اند، بانوی اول نقش نمادین مهمی از نظر نشان دادن مشارکت زنان در عرصه سیاسی در این کشور دارد. از اینرو اختیارات و حقوق ویژه ای در قانون برا بانوی اول در نظر گرفته شده است و در بسیاری از شوراها و مجامع قانونی عضویت دارد.

زندگی روسای جمهور آمریکا برای عامه مردم آمریکا نوعی سرگرمی و تفریح شده است. مردم به اشکال مختلف با سرنوشت، لباس ها، آیین ها و مسائل زندگی روسای جمهورشان بازی می کنند. همان طور که روسای جمهور با زندگی و سرنوشت بازی می کنند! فیلم ترور جان اف کندی، فیلم های سینمایی مربوط به لینکلن، واشنگتن، و داستان های پلیسی که حول و حوش کاخ سفید شکل می گیرد و از این قبیل چیزها بخشی از محصولات فرهنگ عامه پسند روز آمریکاست که به سراسر جهان هم صادر می شود. شاید تازه ترین آنها که همین روزها به بازار آمده کتاب «زندگی من» بیل کلینتون است. فروش این کتاب که گفته می شود در روزهای نخست یک و نیم میلیون نسخه بوده، نشان می دهد چقدر زندگی روسای جمهور تین کشور سرگرمی جذابی برای مردم است. بخشی از جذابیت زندگی روسای جمهور آمریکا به خاطر ماجراها و ماجراجویی های شگفت آنهاست. هر کدام در قسمتی شهرت دارند. مثلاً کلمات قصار توماس جفرسون حکم حدیث قدسی برای مردم آمریکا دارد؛ یا بن بوش مضحکه مناسبی است و مردم درباره شخصیت و رفتار او جوک می سازند! جذابیت ویژه کتاب «زندگی من» هم ماجرای جناب کلینتون با منشی اش سرکار مونیکا لوینسکی است.[5]

مبارزات رنگین پوستان (سیاه هان و سرخپوستان) یکی از مهمترین بخش های مبارزات و جنبش های اجتماعی تاریخ است که همچنان ادامه دارد. این مبارزات از جنگ های پابل ها با اسپانیایی ها و انگلیسی های مهاجر و اشغالگر سرزمین های آنها در قرن شانزدهم آغاز می شود. سپس ملغای قانون برده داری توسط آبراهام لینکلن، تا مبازات دهه هفتاد سیاهانپوستان برعلیه نژادپرستی. در این دهه است که دو اسطوره قهرمانی سیاهان یعنی مالکوم ایکس و مارتین لوترکینگ ظهور می کنند و ترور می شوند. در موزه تاریخ آمریکا غرفه بزرگی به آغاز مهاجرت سیاهان به آمریکا و رنج ها و فلاکت هایی که آنها در این سرزمین طی دو قرن گذشته متحمل شده اند اختصاص دارد. در گوشه ای از یکی از سالن ها که به دوره برده داری اختصاص داشت زندگی یک برده نمایش داده شده بود و بر بالای آن نوشته بود «تنها یک آرزو دارم، اینکه آزاد شوم.» وقتی این عبارت را خواندم چشمم به اتاقک برده در داخل طویله اسب ها افتاد و محل خواب و زندگی یک برده. ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت و به این اندیشه افتادم که آیا برده داری واقعاً ملغا شده است!

یکی دیگر از بخش های موزه تاریخ آمریکا غرفه عکس ها و اشیاء مربوط به حمل و نقل در این کشور است. اگر وسایل حمل و نقل نبود آمریکا هرگز به یک امپراتوری تبدیل نمی شد. از اینرو حمل و نقل بخشی از هویت و شاهرگ حیات بخش این جامعه بوده است. نه کریستف کلمب به کمک کشتی به این سرزمین راه یافت و بعد پای مهاجران اسپانیا و اروپا را به آن باز کرد، بلکه سیاهان نیز ابتدا به عنوان برده همچون ذغال سنگ به کمک کشتی از سرزمین شان به اینجا آورده می شدند. از اینرو موزه تاریخ آمریکا لاجرم باید مهمترین بخش خود را به حمل و نقل و مهاجرت اختصاص دهد. و داده است.

ابتدا تصاویری از راه آهن در دهه 1870 و نقش آن در گسترش ارتباطات تجاری و شکل گیری شهرها در این قاره پهناور دیده می شود. با گسترش راه آهن، مزارع و کارخانجات و مراکز تجاری و معادن به هم مرتبط می شوند. بیش از همه کشاورزی و کشت غلات رونق می گیرد. کشاورزان بخش های مختلف این قاره می توانند محصولات خود را با یکدیگر مبادله کنند و بازار بزرگی برای آنها بوجود می آید. در واقع بذر توسعه آمریکا در بخش کشاورزی به وسیله توسعه حمل و نقل راه آهن کاشته می شود.

و بعد اتومبیل های خیابانی[6]از راه می رسند. دهه های پایانی قرن نوزده اتومبیل ساخته می شود. شکل تکامل یافته آن در 1900 وارد خیابان ها می شود و اعیان و اشراف در واشنگتن و نیویورک قادر به تهیه "سواری" شخصی می شوند. و به تدریج اتومبیل وسیله ای عموم می شود. شهروندان واشنگتن کم کم برای خرید روزانه از "بازار مرکزی" که در "خیابان هفتم" واقع بود از اتومبیل استفاده می کنند و شکل زندگی شهری به این وسیله دگرگون می شود. تا پیش از کالسکه های دو اسبه وسیله حمل و نقل عمومی در این شهر بود.

کشتی، هواپیما، موتورسیکلت، اتوبوس، دوچرخه، هلی کوپتر، و انواع و اقسام اتومبیل ها هر کدام به نوعی باعث تغییرات بزرگی در زندگی روزمره مردم می شوند. اینها به علاوه دیگر تکنولوژی های ارتباطی جهان و زندگی بشر را دگرگون کردند و زندگی معنای دیگر یافت بدون آنکه امروز متوجه حضور آنها در زندگی مان شویم. در موزه تاریخ آمریکا تغییرات ناشی از حضور هر یک از این وسایل حمل و نقل و ارتباط در آمریکا نشان داده شده است. تصور کنید اگر قرار بود همچنان به روش "عهد بوق" با بوق با هم ارتباط برقرار می کردیم. یا مثل سرخپوستان یاواپاپی آریزونا با دود به یکدیکر پیام می دادیم. [7]در این صورت زندگی ما چگونه بود؟!

طبقه دوم موزه هم به تاریخ پول اختصاص داشت. وقتی وارد این طبقه شدم ناخودآگاه یاد این جمله مارشال سهلین انسان شناس بلندآوزاه آمریکایی افتادم که می گوید «پول برای غرب چیزی است معادل خویشاوندی برای دیگر جهان.»[8] به هر حال، موزه تاریخ آمریکا انمی تواند بدونه غرفه تاریخ پول باشد! اینها از بند ناف بهم چسبیده اند.

 

مانیومنت واشنگتن

وقتی از موزه تاریخ آمریکا بیرون آمدم چشمم به ستون بلند مرتفع سنگی افتاد که درست در وسط «پارک ملی»[9]ایستاده بود. برجی می مانست که دماغه آن تا میانه ابرها کشیده می شد. به موشک های فضاپیما شباهت بیشتری داشت. کمی از خودم تعجب کردم که چطور از صبح تا این لحظه که گرداگرد این پارک در گردش بودم متوجه بنایی به این بلندی در میانه آن نشده بودم! از بنده خدایی آمریکایی پرسیدم «آقا، ببخشید این بنای سنگی یادبود چیست؟» عذرخواهی کرد و گفت عجله دارم و رفت. آقایان همیشه عجله دارند. ضمن اینکه غریبه و خودی نمی شناسند! آدرس را همیشه باید از خانم های محترم سوال کرد. با حوصله و محبت جواب می دهند و هوس فریب و آدرس قلابی دادن هم به سرشان نمی زند! خانمی میانسال سلانه سلانه پیاده رو را طی می کرد. بالا بلند بود و آمریکایی می نمود. سلامی کردم و با معصومیتی توریستی پرسیدم این مانیومنت چیست؟ گفت: «مانیومنت واشنگتن است». پرسیدم درباره چیست و چرا ساخته شده؟ در حالیکه می خندید گفت «وضع تاریخم خیلی بد است. مدرسه همیشه تاریخ بدترین درس من بود!»[10] اطلاعات بعدی هم کمی گواه بر صحت مدعایش بود! گفتم یعنی اصلاً معلوم نیست این بنا را چرا اینجا ساخته اند یا کی ساخته اند؟ فکری کرد و گفت: «البته از اسمش پیداست که این بنا نشانِ شهر واشنگتن است. مثل برج ایفل که نشان پاریس است.» بعد فهمیدم شهر واشنگتن و بنای آن، هر دو یادبود جورج واشنگتن اند! گفتم سنگ های تمییز و صافش نشان می دهد که لابد جدید ساخته اند. گفت: «هرچه یاد دارم این بنا اینجاست. تاریخش را نمی دانم.» تشکر کردم و کمی جلو تر رفتم.

همان طور که می دانید در ایران ما "پرتقال واشنگتن" شهرت دارد، نه مانیومنت آن! اینست که بی توجهی ام به مانیومنت تعجبی نداشت! پلیسی با دوچرخه ای در پیاده رو بود. همه جور پلیس دیده بودم جز با دوچرخه! کلاه ایمنی سر داشت و طبق معمول با بی سیمی مذاکره می کرد! ایستادم تا صحبتش تمام شد. دیدم بهانه که هست، چرا گفت و گویی نکنم! سلام کردم و گفتم توریستم و می خواهم بدانم این سنگ بنای یادبود چیست؟ گفت این مانیومنت واشنگتن است. پرسیدم چطور می توانم اطلاعات بیشتری درباره آن پیدا کنم. دست کرد تو جورجین دوچرخه اش و دفترچه راهنمای واشنگتن را تقدیم کرد! یعنی در این دفترچه هرچه می خواهی هست. پرسیدم می شود نزدیک آن رفت؟ گفت: «بله. چرا نه؟» نمی دانم این آقا به قول آمریکایی ها "پارک رنجر"[11] یا به قول خودمان "پارکبان" بود و برای راهنمایی توریست ها و کسانی که می خواهند چیزی درباره واشنگتن بدانند در پارک گشت و گذار می کرد، یا اینکه صرفاً برای کمک به من آنجا بود!

مجالی نداشتم تا داخل مانیومنت بروم. ضرورتی هم نبود. آنقدر بلند بود که از لندن هم به سهولت دیده می شد! آخ از این کفش ها. بزرگ و گشادند اما همچنان پایم را می فشارند! نمی دانم سال هاست دیگر کفشی مناسب پاهایم نیست! ناگزیر از لیموزین هایم پیاده شده و گوشه ای نشستم تا نفسی بکشم و دفترچه پارک رنجر را هم تورقی کنم!

جالب و مفید بود. درباره همه چیز بود. صفحه ای درباره مانیومنت داشت. نوشته است جورج واشنگتن اولین رییس جمهور آمریکا لقب «پدر ایالات متحده» را دارد. ژنرال جورج واشنگتن فرمانده "ارتش قاره"[12]در دوره "انقلاب آمریکا" و رییس جمهور آن از 1879 تا 1797 است. جورج واشنتگتن ابتدا در نیمه قرن هیجدهم با نیروهای فرانسوی، سرخپوستان و بعد با نیروهای استعماری انگلیسی جنگید و به آمریکا استقلال بخشید. در موزه تاریخ آمریکا بخش «روسای جمهور» غرفه ایی به جورج واشنگتن اختصاص دارد. شهر واشنگتن به افتخار او واشنگتن نام گرفته است. آثار هنری، رمان ها و فیلم های متعدد درباره جورج واشنگتن ساخته اند یا در آنها از او نام برده اند. همچنین ساختمان ها، خیابان ها و یادبودهای بسیاری به نام او نامگذاری شده است. اما در میان تمام یادبودهای موجود هیچیک به اندازه "مانیومنت واشنگتن" نشانگر نام و یاد او نیست.

و بعد تاریخچه مانیومنت را این طور شرح داده بود. «ستون هرمی شکل مانیومنت واشنگتن در 1838 توسط روبرت میلز طراحی شد و ساخت و تکمیل آن 1884 به طول انجامید. این بنا برای گرامیداشت اولین رییس جمهور آمریکا جورج واشنگتن ساخته شده است. با 169 متر بلندا، مرتفع ترین هرم سنگی دست ساخت در جهان است و بر مبنای اوبلیسک[13] یا هرم سنگی یادبود که در مصر باستان می ساختند طراحی شده است. یکی از جالب ترین بخش های این مانیومنت "سنگ های یادبود"[14]است. 193 قطعه سنگ یادبود که هر کدام از یکی از ایالت ها و شهرهای آمریکا هستند بر روی این ستون نصب شده است. در حال حاضر این سنگ ها را برای حفاظت از دسترس و دید عموم دور نگهداشته اند. اطراف مانیومنت 50 پرچم آمریکا به نشان از 50 ایالت این کشور دائماً برافراشته است. اگر با آسانسور به بالای آن برویم می توانیم از داخل "اتاق های بازدید"[15] شهر واشنگتن را از بام آن ببینیم. از جمله چیزهایی که از آن بالا می توان به سهولت دید بنای یادبود آبراهام لینکلن، بنای یادبود توماس جفرسون، کاخ سفید و کاخ کنگره است.»

بگذریم. خواندن کی بود مانند دیدن! از جا بلند شدم و به تماشای پارک ملی پرداختم. جلو مانیومنت واشنگتن استخر بزرگی به سبک میدان نقش جهان اصفهان و "تاج محل" هندوستان بود که تصویر مانیومنت در آن منعکس می شد اما مرغابی های استخر از مانیومنت تماشایی تر بودند! محیط زیبا و دیدنی اطراف مانیومنت را احاطه کرده بود. جان می داد برای تنفس کردن! به به، چه هوایی! واقعاً هر نفسی که فرو می بردم ممد حیات بود و چون بر می آمد مفرح ذات! کاش پیاز بویاییم کار می کرد!

گوش تا گوش پارک را اندازه نکردم، اما به گمانم مانیومنت در مرکز آن قرار داشت. دفترچه راهنما می گوید این پارک زیبا 1004 آکر مساحت دارد. نمی دانم هر "آکر" چند هکتار است، ولی نمی تواند برابر هم باشند. در این صورت پارک مرکزی داخل شهر واشنگتن 1004 هکتار می شود. با عقل جور در نمی آید!

دفترچه راهنما می گوید این پارک از نظر جغرافیایی در حاشیه شرقی "رودخانه پوتوماک"[16] قرار دارد. وسعت، درختان و درختچه های مختلف آن به خصوص درختان نارون آمریکایی و درختان گیلاس ژاپنی آن کل محوطه مرکزی واشنگتن را که نهادهای دولتی در آن مستقرند کاملاً سبزپوش کرده است. این پارک بیست هزار درخت دارد. درختان گیلاس آن راوی حکایت های تاریخی از روابط آمریکا و کشور "آفتاب تابان" است. ماجرا از اینجا شروع می شود که ژاپنی ها در 1912 "ساکورا" یا درخت "گیلاس ژاپنی" را به نشانه دوستی و صلح به ملت آمریکا هدیه کردند. این امر باعث شد درخت گیلاس های ژاپنی معنای خاصی برای جامعه و تاریخ آمریکا پیدا کنند.[17] از آن زمان به تدریج کاشت ساکورا در پارک ملی گسترش یافت و یافت تا اینکه در 1935 "فستیوال شکوفه های گیلاس"[18]به منزله جنشی ملی در آمریکا متولد شد. ژاپنی ها همچنین در 1954 مجسمه فانوسی را به آمریکایی ها به مناسبت گرامیداشت صدمین سال اولین قرارداد صلح بیم ژاپن و آمریکا هدیه کردند و در پارک ملی آمریکا نصب شد. این فانوس که چندین تُن وزن دارد هرسال هنگام برگزار "فستیوال ملی شکوفه گیلاس" روشن می شود.

اینها را که خواندم شستم خبر دار شد! پس پارک ملی حکم "میدان مرکزی" شهر واشنگتن را دارد. چیزی مانند "میدان ترافالگار" لندن، "میدان جورج" گلاسگو، "میدان پرنسس" ادینبورو، یا "میدان سنت مارک" در ونیز. اینها میادینی است که دیده ام. اغلب شهرهای اروپایی میدان مرکزی دارند که حکم "فضای فرهنگی" برای برگزاری آیین ها و همایش های ملی محسوب می شود. اغلب آیین های ملی و رسمی آمریکا در این میدان برگزار می شود. همچنین اغلب قهرمانان و نمادهای ملی آمریکا در این پارک نام و نشانی دارند. بنای یادبود توماس جفرسون سومین رییس جمهور و یکی از برجسته ترین نویسندگان و فیلسوفان آمریکا و نویسنده "بیانیه استقلال" آمریکا که سند هویت این کشور شناخته می شود، مجسمه فرانکلین روزولت سی دومین رییس جمهور این کشور که بر روی صندلی نشسته و بارانی بلند سفید رنگی بر دوش دارد، کاخ کنگره، کاخ سفید و مانیومنت واشنگتن و کلیساها و بناهای تاریخی بسیار دیگر در اظراف آن، مجموعه وسیعی از نمادهای فرهنگی آمریکا هستند که در این پارک جمع شده اند. این پارک به نمایش یا تئاتری می ماند که هر گوشه آن قطعه ای از تاریخ نچندان طولانی این قاره پهناور است.

 

روز یادبود

از موزه که بیرون آمدم صدای سرود ملی آمریکا در پارک پیچیده بود و موتور سوارانی که به آرتیست ها می ماندند، سوار بر موتورهای بزرگ چندین سیلندری طوفانی بپا کرده بودند که نگو! به تماشا ایستادم. با آنکه در نوجوانی و جوانی موتور سوار بودم و با "یاماها 200" پدر خدا بیامرزم رویای "رضا موتوری" را در سر می پروراندم، اما موتورشناس خوبی نشدم تا شرح موترشناسانه ی قابلی از این "نمایشگاه خیابانی موتورهای بزرگ" اراده کنم! مختصر اینکه هر رقم موتور تصور کنید در آن بود. صدای گوش خراشی داشتند و به سختی می شد آن را تحمل کرد. فلسفه مانور شاید همین بود که صدایی کرکننده، مهیب و غُرّان تولید کنند! تا در لابلای انبوه اتومبیل ها، گیتارها، هواپیماها و بمب ها، صدای سوارگان موتور ناشنیده نماند یا گم نشود! حق دارند. دنیای امروز دنیای صداهاست. هر که صدایش بیش، خرش پیشتر و بیشتر از پل می گذرد! بیهوده نیست که خیابان های لندن، پاریس، استکهلم، برلین، نیویورک و کابل شده اند مسیرهای راهپیمایی امت همیشه در صحنه!

زیاد راه دور نروم. شاید هم فقط می خواستند لحظه ای سرگرم باشند و خوش بگذرانند. همین! مردم همیشه جامعه شناسانه و فیلسوفانه و بنابر علت های پیچیده و دشوار رفتار نمی کنند! گاهی، آن طور که سهراب می گفت، «زندگی شستن یک بشقاب است.» البته برای آمریکایی ها بیشتر «دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما»، یا «خبر رفتن موشک به فضاست»! در هر حال، فرقی نمی کند. زندگی آدم ها با ماشین یا بدون آن، هنوز می تواند ساده و حتی از فرط سادگی بی معنا باشد. چنان که هست! البته جای نگرانی نیست. رسانه ها این سادگی و بی معنایی را معنادار و پیچیده می کنند. این بار این جادوگری رسانه ها را با چشم خودم دیدم. همان طور که خواهم گفت چند قدم آن طرف تر داخل چادر "طرح تاریخ شفاهی سربازان جنگ" شاهد بودم که گزارشگران رسانه ها و مطبوعات برای معنا کردن رفتار مردم در "روز یابود" در بوق گشادشان می دمیدند که امروز مردم غیور آمریکا پیروزی افتخارآفرین سربازان رشیدشان در جبهه های حق علیه باطل را گرامی دارد و از این یک کلاغ چهل کلاغ ها که می دانید!

بگذریم. حقیقت همیشه در هیاهوی صداها گم می شود. دیدم بهتر است ببینیم مردم چه می گویند. خودم را به کوچه علی چپ زده و از این و آن درباره موتور سوارها و مانورشان جویا شدم. خانم سیاه پوست چهل پنجاه ساله ای به تورم خورد! از سوارکاران و فلسفه کارشان پرسیدم. گفت گرامیداشت جنگ است و از این حرف ها! عابر بود، شاید هم تماشاگر. میلش نبود درباره موتورسوارها و جنگ جهانی دوم صحبت کند. می گفت: «پنجاه سال گذشته و آن نسل دیگر رفته اند.» حق داشت. اینکه دولت آمریکا امروز دوباره فیلش یاد هندوستان کرده، به مردم کوچه و خیابان ربطی ندارد. البته "امپراتور بوش" و آنانکه هوس امپراتوری در سر دارند همیشه برای توجیه و تدارک لشکرکشی های شان به گرامیداشت جنگ نیازمندند. اما مردم صلح می خواهند و زندگی، نه جنگ. یادم هست در راهپیمایی های ضد جنگ در هاید پارک مقابل بکینگهام پالاس در لندن بر روی پلاکاردی نوشته بودند «چایی دم کن نه جنگ!»[19]

و بعد هر دو وارد سیاست شدیم! حرف های زیادی زدیم که برخی را فراموش کردم، برخی را هم سروصدای موتورها نمی گذاشت به گوش برسد! وقتی شنید انسان شناسم و مشاهداتم از واشنگتن را می نویسم تذکر داد که «آمریکا واشنگتن نیست.» منظوزش این بود که "واشنگتن آمریکا نیست!" و اضافه کرد که «واشنگتن هم تنها بخش مرکزی دولتی آن نیست.» می گفت «به حومه ها و محله های دور از مرکز برو تا زندگی مردم واقعی را ببینی.» گفتم مگر "مردم غیر واقعی" هم داریم؟ صدایش را بلندتر کرد و با کمی عصبانیت گفت: "چرا نیست! آمریکا دو سه میلیون میلیونر دارد که هیچکدام از زندگی و وجودشان واقعی نیست؛ و دویست سیصد میلیون آدم معمولی و فقیر دارد که همه چیزشان واقعی است! توریست ها دنبال میلیونرها می گردند چون از زندگی واقعی خسته اند و دنبال چیزهای غیرواقعی و مبالغه آمیز می گردند. شما که توریست نیستی، هستی؟!» گفتم توریست فرهنگی ام. نگاه پرسش آمیزی کرد. یعنی مگر بقیه توریست ها جنگی اند! پرسیدم چرا به محله های دور بروم؟ گفت:«اینجا مرکز پایتخت است و طبیعی است که چیزهای آن دکوری و نمایشی است. آمریکای واقعی آنجاست که فقرا، بی خانمان ها، باندهای قاچاق زندگی می کنند. روح آمریکا آنجاست. نترس برو ببین. مردم شناس باید نترس و کنجکاو باشد.»

آمریکایی بود و از سیاهانی که اجدادش قرن ها پیش به این دیار آمده یا آورده شده بودند. می گفت علوم اجتماعی خوانده، اهل سیاست است و کمی هم گوش به زنگ سی ان ان و رسانه هاست. می گفت «از دعواهای بوش و بنیادگرایان ایران آگاهم و مسائل را با کنجکاوی دنبال می کنم. جنگ بعدی و احتمالاً نهایی آمریکا نبرد با بنیادگرایان ایران است.» پرسید: «طرفدار آیت الله خمینی و بنیادگریان هستی یا طرفدار اصلاح طبان؟» خواستم بگویم آیت الله خمینی مرحوم شده و صورت مسئله را بد فهمیده، دیدم جای این حرف ها نیست. گفتم از اصلاحات حمایت می کنم. پرسیدم شما چطور آیا با بوش و سیاست های آن موافق اید؟ گفت: «جزو همان پنجاه شصت درصد مردمی هستم که هیچگاه در انتخابات شرکت نمی کنند.» پرسیدم شما که از سیاست آگاهید چرا در انتخابات شرکت نمی کنید؟ گفت: «به همین دلیل که از آن آگاهم!» پرسیدم چرا پنجاه شصت درصد مردم آمریکا در انتخابات شرکت نمی کنند؟ گفت: «چون فقط ساکنان کاخ سفید در هر انتخابات تغییر می کند نه سیاست های آن!» گفتم منظورتان اینست که انتخابات ریاست جمهوری پیامدهای عملی برای نیمی از مردم ندارد؟ در حالیکه می خندید گفت: «نه. اتفاقاً دارد. خیلی هم زیاد. اگر بوش نبود تروریسم گسترش نمی یافت و بن لادن هم به جایی حمله نمی کرد!» اگرچه اقتصاددان نبود اما مانند توماس فریدمن معتقد بود«اکنون آمریکایى ها بهاى سیاست هاى اشتباه دولت را مى پردازند. و ایده آمریکا به عنوان مهد تجسم دموکراسى تا حدود زیادى خدشه دار شده است. »

از هم جدا شدیم و با یکدیگر ایمیل رد و بدل کردیم. قرار شد اگر صحبت هایش را نوشتم و چاپ شد برایش بفرستم. گفت دوست ایرانی دارد که فارسی می داند! آدم جالبی بود. خودش در انتخابات شرکت نمی کرد اما وقت خداحافظی تأکید داشت که «دنیا را بنیادگراها به آتش کشیده اند. برای همین از مردم وحشت دارند. آمریکا هم به دست مشتی از همین بینادگراها افتاده است. اگر می خواهیم بر آنها پیروز شویم مردم را به مشارکت سیاسی دعوت کنیم.»

کمی آن طرف تر درست مقابل موزه تاریخ طبیعی آمریکا، جمعیت جمع شده و همایشی برپا بود. نزدیک شدم. چادر بزرگی افراشته و مردم داخل آن آمد و شد می کردند. من هم رفتم. سمت راست چادر، سی چهل دستگاه کامپیوتر با یک دو نفر پشت هر کدام بود. نمی دانم آمریکایی ها خاطره خوشی از بمب باران هیروشیما و ناکازاکی یا اشغال ویتنام و جنگ علیه امپراتوری افغانستان دارند یا خیر! اما جالب است این سال ها تمام چیزهایی که روزگاری منفور بود، میراث تاریخی و حتی نماد هویت ملت ها یا دقیق تر بگویم دولت ها شده است. دولت ها دوباره به دست و پا افتاده اند تا تاریخ و گذشته شان را باسازی کنند و معنای تازه ای به آن بدهند. دولت چین کمونیستی "شی وانک لی" بانی و سازنده "دیوار چین" در چند هزار سال پیش را تا سی پیش دیکتاتور و چهره "ضد خلق" می دانست، اما حال مدعی است که این دیوار نماد هویت ملی چین است. دولت آفریقای جنوبی که نلسون ماندلا را بیست و هفت سال زندان و چنان شکنجه کرد که ماندلا می گوید:«آنها همه چیز من را گرفته بودند. بهترین سال هاى زندگى ام را. من بزرگ شدن بچه ام را ندیدم. آنها ازدواج من را نابود کردند. آنها من را جسمى و روحى شکنجه کردند.» اما حال دولت دنبال رو مردم آفریقا شده و ماندلا را بزرگ ترین نماد سیاهان می شناسد و او را "سرمایه جهانی" خود داند.[20] حال نوبت آمریکاست تا از جنگ های خود نمادی برای هویت آمریکا بسازد. جنگ جهانی دوم پنجاه میلیون کشته و میلیاردها خسرات مادی، و هزاران بنای تاریخی میراث بشر را نابود کرد. اینها هزینه ایی است که انسان معاصر پرداخته است تا دولت کریمه آمریکا امروز از آنها نماد هویت برای خودش بسازد!

بگذریم. سمت دیگر چادر، میزی با انبوهی از کتابچه ها و بروشورهای تبلیغاتی قرار داشت. خانم های سیاه و سفید با لباس فرم مخصوص مردم را راهنمایی می کردند. از یکی از آنها پریسیدم موضوع از چه قرار است؟ گفت: «اینجا چادر "طرح تاریخ شفاهی سربازان جنگ" [21]است. این طرح به وسیله کنگره آمریکا حمایت و اجرا می شود. هدف این طرح گردآوری خاطرات افراد از دوره جنگ هایی است که آمریکا در آن حضور داشته، به خصوص جهانی دوم است. تا به حال هفتاد هزار نفر خاطرات شان را در اختیار ما قرار داده اند." پرسیدم کامپیوترها برای چیست؟ گفت: «افراد می توانند وارد وب سایت ما شوند و خاطرات شان را آنجا بنویسند.» با دیدن این چیزها یاد کتاب "فرهنگ جبهه" افتادم. لابد می دانید که در ایران هم مجموعه کتاب هایی در چهل پنجاه جلد درباره جنگ ایران و عراق به نام "فرهنگ جبهه" منتشر شده است. در این کتاب ها خاطرات رزمندگان – البته بسیجی ها - جمع آوری شده و از آنجا که این طرح در زمان جنگ شروع شده است بسیاری از اطلاعات آن دست اول و کم نظیر است. ولی روش آمریکایی ها این حُسن را داشت که به شیوه مردمی تر و عمومی تری کار گردآوری خاطرات جنگی را انجام می دادند؛ هر چند پنجاه سال از جنگ جهانی گذشته و جز سایه مبهم و کم رنگ چیزی در خاطره ها نمانده است.

در گوشه ی دیگری از چادر مردم داستان ها و خاطرات شان را برای رسانه ها بیان می کردند. در وسط سالن میزی قرار داشت و مثل برنامه های تلویزیونی گوینده و مجری میزگرد را اداره می کرد. پنج نفر از پرستاران دوران جنگ جهانی دوم خاطرات شان را می گفتند. زنان هفتاد هشتاد و شاید هم نود صدساله ای بودند که دیگر نای نفس کشیدن نداشتند، اما حافظه شان آن قدر فعال و زنده بود که از دلیری ها و شهامت های سربازان آمریکایی چیزها بگویند که نگو!

وایت هاوس

نوبت به ادای فریضه واجب رسید! از چادر بیرون زدم و راهم را به سوی وایت هاوس یا کاخ سفید کج کردم. باید یک دو کیلومتری پیاده از مانیومنت دور می شدم تا به جایی که می گفتند کاخ سفید است برسم. در راه به درختان بلند مقابلم و فضاهای سبز پهناوری که زیر پایم پهن بود می نگریستم. حکایت از این می کردند که راه زیادی تا رسیدن به کاخ در پیش دارم.

به فکر فرو رفتم. آسیاب ذهن آدمی هیچگاه از گردش نمی ایستد. به خصوص وقتی در محیطی تازه و در معرض تجربه ای تازه است، هزاران خروار حرف و حدیث را زیر سنگش خُرد و تجزیه می کند. اما درباره این کاخی که برخی آن را "لانه شیطان" و برخی هم "خانه خرد" می دانند چیزی در خورجین دانستنی هایم نبود. هر بیشتر جستم، کمتر یافتم. تعجب کردم که با آنهمه فقر اطلاع و دانستنی ها، چرا هنوز گمان می کردم آن را مثل کف دستم می شناسم!

کم کم دریافتم و باور کردم که کاخ سفید را نمی شناسم. (شاید به همین دلیل با آن دشمنی شدید می ورزیم چرا که مردم دشمن چیزهایی هستند که نمی دانند!) اما در عین حال پی بردم که این کاخ نادیده برایم یک نشانه است، نشانه ای که خبرگزاری ها، ماهواره، تلویزیون ها و مطبوعات وقتی می خواهند درباره سیاست و جنگ قدرت صحبت کنند آن را به کار می برند. کاخ سفید رمزی آشناست که با آن درباره زد و بندهای پنهان و آشکار جهانی خبر مخابره می کنند، رمزی که هیچگاه آن را نمی گشایند و باز نمی کنند؛ که اگر سر از مُهرش بردارند دیگر رمز و نشان نخواهد بود. اما نشانه از ذات خود معنایی ندارد، آنها که آن را می خوانند و به کار می برند، به آن معنا می دهند. برای همین آمبرتو اکو می گفت نشانه را هم برای گفتن حقیقت و هم برای گفتن دروغ به کار می برند! برای من که در فضای انقلابی و غرب ستیزانه ایران بعد از 1357 تربیت شده ام کاخ سفید نشانه "جهانخواری" آمریکاست. همان طور که هاروارد نماد علم، نوْآوری و نبوغ و هالیود نشانه لذت، سرگرمی و رفاه است. و اصلاً تمامیت آمریکا یک نشانه است، نشانه ای از دموکراسی، لذت، قدرت، دانش و فناوری پیشرفته و البته کمی "جهانخواری"!

بله، وایت هاوس، مقر رییس جمهور و سران آمریکا، برای من نشانه و نماد جهانخواری بود. از اینرو، این غریبه برایم همیشه آشنا می نمود و می نماید. این "خانه سفید" را اگرچه هنوز ندیده ام؛ اما وقتی ریگان (او که همین روزها مُرد) از درون این کاخ، صدام (او که همین روزها می میرد) را برای کشتن من و پانصد هزار عزیزان هموطنم تا دندان به زهر شیمیایی و هزار کوفت و زهر مار دیگر مسلح کرد، آن روز وجود این کاخ را با گوشت و پوست و استخوانم لمس کردم! احساس می کنم پی های این کاخ بر دوش من استوار است. آه، که چه سنگین اند. هنوز می بینم شوخی های درون این کاخ تبعات جدی برای من و دیگر ساکنان بیرون آن دارد! بگذریم. باور کنید چنین جایی دیدن دارد، حتی اگر چشم دیدنش را نداشته باشیم!

از مجسمه ژنرال جکسون که بر اسبی سوار و بر روی ستون سنگی بلندی ایستاده بود گذشتم. لیموزین ها پایم را همچنان می فشردند و هر چه می رفتم هنوز از کاخ لعنتی خبری نبود! از هر که می پرسیدم با دست به کاخ اشاره می کرد اما جز درختان و نرده های فلزی چیزی در تیر رس چشمم نبود. عاقبت از پلیسی استمداد طلبیدم. لبخندی زد و گفت: «بله این نرده ها کاخ سفید است! کجایش را می جویی؟» ناگهان متوجه شدم عده ای چند متر آن طرف تر سرشان را به ضریح نرده ها چسبانده و تیک و تیک عکس می گیرند! کنارشان رفتم و در نقطه ای درست مقابل کاخ قرار گرفتم. بله، این هم کاخ سفید! بنایی سفید، دو طبقه با معماری رومی، چهار ستون سفید و یک سنتوری بر پیشانی آن که با گل ها و گیاهان لطیف سبزِ سبز و نرده های آهنی سیاه سیاه محاصره شده است! کاخ صد ساله ای که دست کم پنجاه سالی مرکز ثقل عالم بوده است! فقط دویست متری با دیوارهایش فاصله داشتم. شاید هم کمتر. هیچ چیز جز نرده های بلند و بی قواره بین من و کاخ نبود! برایم جالب بود. اگرچه نمادهایی از معماری رومی بر چهره آن حک شده بود ولی ساختار آن معماری مدرن می نمود. از آن نقطه ایی که من دیدم، بیشتر به کازینو می مانست تا کاخ! نه تنها به کاخ کسری و معاویه، بلکه به کاخ کنستانتین قیصر روم هم شبیه نبود!

چهل پنجاه نفری بودند و اغلب آمریکایی به نظر می رسیدند. یکی از آنها تقاضا کرد از او و دختری که همراهش بود عکس بگیرم. همین بهانه ای شد که بپرسم شما که آمریکایی هستید باید درون این کاخ را دیده باشید؟ گفت: «نه. بار اول است که کاخ سفید می آیم. ایالتی که در آن زندگی می کنم خیلی با واشنگتن فاصله دارد. تا به حال واشنگتن نبوده ام. امروز به خاطر دخترم برای شرکت در یک مسابقه به اینجا آمده ایم.» کمی تعجب کردم. در موزه ملی تاریخ آمریکا هم با پیرمردی آشنا شدم که روی ویلچر بود. دخترش او را برای بازدید از موزه آورده بود. می گفت این نخستین بار است که در طول هشتاد سال عمرش به واشنگتن می آید. اهل نیویورک بود و فاصله چندانی با واشنگتن نداشت. وقتی علت آن را پرسیدم گفت: «هیچ وقت دلیلی برای دیدن واشنگتن نداشتم. حالا هم دخترم مرا اینجا آورد.»

داخل کاخ را ندیدم، یعنی نمی گذاشتند که ببینم! اما در وب سایت کاخ، گزارش های تصویری مفصلی از آن هست.[22] "اتاق کابینه" در این کاخ است؛ همان اتاقی که فردای یازدهم سپتامبر بن بوش در آن اعلام داشت «آزادی و دموکراسی مورد هجوم قرار گرفته است.» و بعد از آن با مجوز دفاع از دموکراسی و آزادی به همه جا هجوم برد! به راستی این کاخ چه اسرار مخوفی در سینه اش نهفته دارد. اگر روزی در و دیوارهای آن زبان بگشایند به ما خواهند گفت چگونه سرنوشت هزاران بیگناه در هیروشیمای ژاپن، ویتنام، جنگ های جهانی، جنگ خلیج فارس، جنگ افعانستان و جنگ هشت ساله ایران و عراق، در این اتاق به مرگ ختم شد.

 

سلام و صلح

ساعت هفت و هشت بعد از ظهر بود و کم کم باید راهی هتل هایت می شدم. "ایستگاه مترو سنتر" در همان نزدیکی ها بود. باید کاخ سفید را دور می زدم و از قسمت شمالی آن به طرف ایستگاه می رفتم. در راه در جایی به نقطه بسیار نزدیکی به کاخ رسیدم. از فاصله بیست سی متری می شد درون کاخ را دید. جلو رفتم. کنار نرده ها چادر کوچک پلاستیکی قرار داشت و مرد جوانی با سگ نازنینش در آن خوابیده بود! اطراف چادر بر روی تابلوی بزرگ فلزی ای شعارهای ضد جنگ و ضد بوش زیر نوشته و نصب شده بود.

God bless the whole world, No exception.

Ban all nuclear weapon or have a nice doomday.

If you want peace, Work for juctice.

No more Hiroshima

War is the real enemy

Peace Now

یکی از نوشته هایش که خیلی جلب توجه می کرد "سلام" و "Peace" بود. یعنی پیام اسلام، سلام است و سلام یعنی صلح و دوستی.

پیدا بود که مدت طولانی است در آن گوشه چادر زده و بر علیه سیاست های بوش تبلیغ و اعتراض می کند. بوش ناگزیر است هر روز از پنجره اتاق کابینه اش این تابلوها را بخواند و چهره مردی که سگی را در آغوش گرفته است ببیند. خواستم با او گفت و گویی کنم که در خواب سختی فرو رفته بود و نشد! در میدان پارلمان بریتانیا در لندن هم مردی برای مدت های طولانی شبانه روز در مقابل پارلمان ایستاده و تابلوها و پلاکاردهایی بر علیه جناب تونی بلر بر دوش حمل می کند. هر گاه از مقابل پارلمان گذر کرده ام انبوهی از شعارها و آدم های ضد دولت را در مقابل آن دیده ام. اگرچه بلر، بوش و بن بوش نشان داده اند که گوش شان به این حرف ها بدهکار نیست! اما قدرت جلوگیری از حضور مخالفان و نفی آنها را هم ندارند. این ضعف، نقطه قوت آنهاست. به هر حال، سرمایه داری و دموکراسی غربی این امکان را فراهم کرده است تا اگر عدالت و صلح واقعی را تأمین نمی کنند، اجازه دهند لااقل هر شهروندی بتواند صدایش را به گوش همه برساند و آزادانه سخن بگوید. و البته این به تنهایی کفایت می کند تا مردم دنیا نظام هایی را که شعارهای زیبا می دهند اما پیامدها زشت برای ملت شان دارند، رها کنند و آمریکا را بهشت و سرزمین آرزوها بپندارند. همین باعث شده است کاخ سفید با همه رو سیاهی و سیاه کاری هایش سفید بنماید و بماند.

 

کلیسای نیویورک

غروب بود که عازم خانه شدم. در و دیوار را کنجکاوانه می نگریستم تا مباد اثر تاریخی، شیء توریست پسند یا چیزی از این قماش را از قلم بیندازم! چشمم به ساختمان کهنه ایی افتاد که بوی عناب و اسفند و کتاب کهنه تاریخ می داد. خواستم داخل شوم ناگاه مرد سیاه بلند قامتی جلوم سبز شد! گفت: «کجا آقا؟» گفتم اینجا مگر موزه نیست؟ خندید و گفت: «نه آقا. اینجا سالن میهمانی است و الان هم عروسی ای در آن برقرار است. اگر کارت دعوت دارید بفرمایید!» بی راهه رفته بودم! از این شیرین کاری ها بسیار کردم که بماند! سرزشنم نکنید. به قول آمریکایی های مهربان «کسی که چکش در دست دارد، همه را میخ می بیند!" همان طور که خودشان صد سالی است چکش دست گرفته اند و دنیا را میخ می بینند. توریست هم می خواهد همه را تور کند. اما گاه غافل است که نه هر که طرف کله کج نهد بنای تاریخی است!

بگذریم. در راهم چند کلیسا بود. "خیابان نیویورک" را می گذشتم که به Presbyterian Chuch رسیدم. اسم آن "کلیسای نیویورک" بود. نیویورک و کلیسا؟! چه اسم بی مسمایی. مثل "حسینه شمر"، "مسجد ابن ملجم" یا "قصابی حافظ"! گویی جمع نقیضن اند. نیویورکی که در ایران به من معرفی کرده اند، محل داد و ستد ثروت، سکس، سیاست و سرگرمی است، نه عیسی و کلیسا و از این حرف ها.

تابلویی روی دیوار آن نصب شده و نوشته بود: «این کلیسا در 1793 توسط گروهی از اسکاتلندی ها ساخته شد. هری ترومن رییس جمهور آمریکا در 1951 آن را بازسازی و افتتاح مجدد می کند. 17 رییس جمهور در این کلیسا عبادت می کرده اند.» عجب! هفده نفر از روسای جمهور آمریکا اهل کلیسا و سجاده و خانقاه بوده اند و ما نمی دانستیم! بله واشنگتن هم مثل «کلیسای وست مینستر» لندن یا مسجد ارک یا «مسجد شهید مطهری» خودمان، کلیسای دولتی دارد. در تابلویی برنامه های هفتگی کلیسا نوشته شده بود. یکی از برنامه ها تریبون آزاد برای گفت و گو درباره صلح بود. تفسیر انجیل و نیایش و سرود خوانی و برنامه های دیگر نشان می داد که کلیسای فعال و پر جنب و جوشی است.

کمی آن طرف تر در خیابان Gهم کلیسایThe Church of the Epiphany بود. آن طور که تابلو کلیسا نشان می داد این کلیسا در 1844 تأسیس شده و از آن زمان تاکنون بارها نوسازی گردیده است. معماری هر دو کلیسا مدرن و شبیه سینماها بود! این کلیسا نیز تابلویی داشت که برنامه های هفتگی آن را اعلام کرده بود. فهرست سخنرانی های هفتگی و برنامه های یکشنبه و نیایش های چهارشنبه آن جالب بود. به نظر می رسد که آمریکایی ها هم مثل اروپایی ها دارند کلیساها را دوباره آب و جارو می کنند!

البته شاید اروپایی ها از آمریکایی ها این را آموخته اند! وقتی به لندن که باز می گشتیم یکی از چیزهای جالبی که به آن برخوردیم "کلیسای فرودگاه دالاس" بود که موقع رفتن توضیح می دهم. نکته اینجاست که از همه جا خبر می رسد که کلیساهای آمریکا هر روز دامنه فعلیت های شان را گسترش می دهند. همین امروز (شنبه بیست و ششم جولای) که می نویسم در گزارش مفصلی با عنوان «تلاش کشیشان براى به دست گیرى آموزش» از خبرگزاری های آمریکایی آمده بود که «کلیساهاى آمریکایى براى ترویج آئین مسیحیت و پرورش نسل جدید درصدد توسعه مدارس مسیحى هستند.»[23] در این گزارش آمده است «زوج هاى مسیحى پس از اینکه صاحب فرزند مى شوند، همراه نوزاد خود به کلیسا مى روند و در مراسمى متعهد مى شوند که فرزند خود را طبق آموزه هاى دین مسیح تربیت کنند. این والدین به محض اینکه فرزندانشان وارد سنین پیش دبستانى مى شوند آنها را به مدارس مذهبى روزهاى یکشنبه مى برند و با فیلمبردارى از اولین اجراى آنها در گروه همسرایان کلیسا، آنها را به مسیح و مسیحیت علاقه مند مى کنند.» کشیشان آمریکایی به میدان آمده اند تا از «هرج و مرج و انحطاط اخلاقى جامعه جلوگیری کنند و آن به سوى احیاى معنویات و اخلاقیات سوق دهند.» گلن شاتلز، مدیر و سرپرست امور اقتصاد و دارایى مدارس مسیحى مى گوید: «ما در زندگى به کودکان خود خیانت مى کنیم. زیرا ما آنها را براى رفتن به دانشگاه و یافتن شغلى مناسب آماده مى کنیم اما به آنها جهان بینى الهى نمى دهیم؛ ما به آنها نمى آموزیم که چگونه الهى فکر و الهى عمل کنند.» شاتلز زمینه ی فرهنگی و اجتماعی مساعد موجود برای احیای مجدد مدارس دینی کلیسا در آمریکا ذکر می کند و مى گوید: «شمار روزافزونى از والدین نیز که اعتقاد چندانى به مدارس دولتى و نظام آموزشى آن ندارند به خانه پناه مى آورند و با فراهم کردن وسایل و امکانات آموزشى و کمک آموزشى فرزندان خود را در راه تحصیل یارى مى دهند. دولت آمریکا تعداد کودکانى که در سال ???? در خانه به تحصیل مى پرداختند را ???هزار نفر ذکر کرده است اما متخصصان امر، تعداد این کودکان را دو برابر تعداد ذکر شده عنوان مى کنند. از طرفى نتایج آزمون هاى تحصیلى نیز نشان مى دهند که نمرات و پیشرفت تحصیلى این کودکان به مراتب بیشتر از کودکانى است که در مدارس عادى به تحصیل مشغول بودند.»

 

استراحتگاه!

ساعت نه بود و هوا هنوز آفتابی و روشن می نمود. در ایستگاه سنتر منتظر قطار بودم که ناگهان سر و کله دو آشنا پیدا شد! بله، خودشان بودند، حمید و رضا. گفتم شما که قرار نبود امروز راهی واشنگتن شوید؟ گفتند برنامه های مان تغییر کرد و آمدیم. قطار را سوار شدیم و با شور و هیجان زائدالوصفی به بیان دیده ها و ندیده هایمان پرداختیم! هر که هر چه توانست گفت. خوب، طبیعی است که "جهاندیده بسیار گوید دروغ!"

رضا تحلیلی از فضای شهری واشنگتن داد و گفت پارک ملی و فضای مرکزی واشنگتن، فضای شهری هندسی است که حول کاخ کنگره شکل گرفته است. همه مسیرها به ساختمان کنگره ختم می شود، که نوعی بیان نمادین حاکمیت مردم و دموکراسی است. پاریس هم بر مبنای تمرکز محورهای شهر به "کاخ ورسای" طراحی شده است. ساختمان های تاریخی واشنگتن معماری کلاسیک دارند اما سایر بناهای آن عموماً مدرن اند. بر خلاف شهرهای اروپایی، در واشنگتن ما فروشگاه ها، مغازه ها و دفاتر خدماتی در خیابان ها را نمی بینیم. این مراکز در نقاط خاصی متمرکز شده اند. برخی از مراکز بیرون شهر قرار دارند، چون هم فضای باز بیشتری در اختیار دارند هم برای مردم چون اغلب ماشین شخصی دارند دسترسی به این مراکز دشوار نیست. از این نظر شهرهای آمریکا با تهران خیلی تفاوت دارند.

برایم تحلیل رضا مبنی بر اینکه واشنگتن تهران نیست، جالب بود! برداشت من همین بود. تهران "شهر بتونی" با روحی از سیمان، آهن، آجر و سنگ است، اما واشنگتن اگرچه در قیاس با دیگر شهرهای آمریکا "کثیف"، کهنه و کم گیاه دانسته می شود، اما در قیاس با تهران مزرعه سبزی با تار و پودی از بناهای معماری رومی و کلاسیک است. به علاوه، آمریکا علی رغم حاکمیت فرهنگ مصرفی بر آن، اما خیابان هایش در اشغال بازاچه ها، پاساژها، بقالی ها و چقالی ها نیست. مراکز خرید واشنگتن بسیار بزرگ و گسترده اند اما جا و محل خود را دارند و مجال زیستن را بر شهروندان تنگ نکرده اند. همین امروز که در حال نوشتن هستم روزنامه همشهری ارگان شهرداری تهران نوشته است در سطح بین المللی برای هر 230 نفر یک واحد صنفی پیش بینی شده است اما تهران به ازاء هر 23 نفر یک واحد است![24] این اضافه بار اصناف را وقتی به شهری مثل واشنگتن پا بگذاریم حس می کنیم!

حمید هم گزارشی از "گالری ملی هنرهای آمریکا" ارائه کرد. می گفت گالری هنرهای آمریکا در مقایسه با گالری های اروپایی از نظر فضا، امکانات و کیفیت کمی نازل تر است. می گفت بریتانیایی ها هنر گالری داری شان حرف ندارد. همچنین اغلب آثار و نقاشی ها به هنرمندان و آثار دهه های 1940 و بعد از آن تعلق دارد. از آثار هنرمندان اروپایی نیز کمتر در این گالری دیده می شود.

از مشاهدات مشترک ما هم یکی این بود که از آن جلف بازی های مکیدن لب و لونچه دختران و پسران و گاه هم پسران و پسران که در لندن گاه مشاهده می شود، در واشنگتن خبری نبود! این موضوع را با حسین در میان گذاشتیم. گفت در آمریکا بوسیدن دو جنس مخالف در خیابان قانوناً ممنوع است. البته گاهی ببوسند اشکال ندارد! پلیس و مأموران امر به معروف و نهی از منکر هم تذکر نمی دهد. اما رسم نیست. برایم جالب بود. در بریتانیا مطابق قوانینی که از دوره ویکتوریا بجای مانده و همچنان ملغا نشده، بوسه زن و مرد بلا مانع است اما مردان حق بوسیدن یکدیگر در ملاء عام را ندارند! دنیای وارونه وارونه همین فرنگ ماست دیگر!

از جمله مشاهدات دیگر ما یکی هم نامگذاری خیابان ها بود. در آمریکا خیابان ها عمدتاً "شماره گذاری" شده اند، مثل خیابان هفتم، دهم و ... و مردم براساس شماره خیابان ها را می شناسند. درست مثل بریتانیا که خیابان ها به خاندان سلطنتی و بستگان شان تعلق دارد! در ایران هم طبق معمول همه جور چیزی هست! البته درک این تفاوت ها دشوار نیست. اروپا هویت تاریخی دارد و شهرهای آن در طول تاریخ چند هزار و چند صد ساله شکل گرفته اند. در نتیجه هر شاه و ملکه ای ساختمان، محله و چیزی ساخته و نام خود را بر آن نهاده است. اما در آمریکا این مشکل وجود ندارد! آمریکا مملکتی است که یک باره جعل شده است. در نتیجه خیابان هایش آن فرا و نشیب ها و کوچه پس کوچه های تاریخی را ندارد. محلاتش از خاطره ها خالی است. جز چند خیابان و ساختمان که جورج واشنگتن، قانون اساسی، استقلال، توماس جفرسون، آبراهام لینکلن، کندی و روزولت نامیده اند، بقیه را با آسودگی خاطر یک تا بی نهایت شماره گذاری کرده اند! این طور هر رژیمی هم بیاید راضی است!

از مشاهدات جالب دیگر ما توالت ها بود! بگذارید این مورد حساس و از نظر تاریخی بی طرف را به ترتیب شماره بگویم:

(1) واشنگتنی ها به توالت می گویند resting area یعنی "محل استراحت"یا "مستراح" خودمان! مصلح آبادی ها خیال می کنند "مستراح" دور از ادب است. از اینرو بعد از رواج "توالت فرنگی"، زبان آبا و اجدادی شان را کنار گذاشتند و می گویند دستشویی، «توالت"، wc و از این حرف ها! نگو که مستراح اصالتاً فرنگی است!

(2) واشنگتنی ها مخفی نویسی یا "توالت نویسی" هم می کنند! هم سکسی هم سیاسی اش را دیدم! در یکی از توالت ها نقاشی هایی به سبک "غارنگاری" های انسان های نخستین دیدم. انسان های عریان و بی ادب را ترسیم کرده بودند! در یکی از "استراحتگاه ها" با خطی خوش نوشته بودند:God Bless You Ben Laden. تعجب کردم. مهد آزادی و این حرف ها؟! در لندن این رسم و رسومات رایج نیست یا من ندیده ام. از قدیم و ندیم به "تابوهای فرهنگی" حساسم. همان طور که همگان استحضار دارند در ایران ما میز و در و دیوار مدارس، دانشگاه ها و مکان های عمومی و به خصوص "استراحتگاه ها" "سنگ صبور" مردم اند! صندوقچه اسرار مگو مردم به خصوص جوانان رشید و غیور مملکت در اینجور جاها باز می شود! نکند این بدآموزی ها را غافلانه از ماهواره های لس آنجلسی و فیلم های هالیودی آموخته ایم!

هتل که رسیدیم دیگر نای و نوایی نداشتیم. طبق معمول اکرم برایم پیغام گذاشته بود. رضا هم تلفن مختصر یک دو ساعته ای از لندن داشت! گزارش مردم نگارانه ای از مشاهداتش به لندن مخابره کرد. حمید هم مقدمات نماز را فراهم کرد. دیگر مجالی به خوردن شام نرسید. به چیپس ها و شوکلات های رضا قناعت کردیم. شب بخیر گفتیم و به امید فردای پر تجربه سر به بالش گذاشتیم. رضا این هشدار را داد که اگر صدای بوق و شیپور شنیدیم خواب زده نشویم. او عادت دارد که هنگام خواب به شیپورش بدمد!

 

روز پنجم

فردا نوبت به دیدار از گالری های هنری رسید. رضا ماند تا تکلیف اقامت روزهای آینده اش را روشن کند. قرار شد درصورتیکه توانست جایی در واشنگتن در «باغ مجسمه" ساعت یک بعد از ظهر یکدیگر را ببینیم. من و حمید هم راهی واشنگتن شهر عاشقان بی سر شدیم! دیگر راه و چاه را می دانستیم و چشم بسته همه جای واشنگتن را می رفتیم! قطار را سوار شده و ایستگاه سنتر پیاده شدیم.

در راه چیز چشمگیری ندیدیم جز عده ایی از بی خانمان ها که زیر سایه ساختمان های بزرگ شرکت ها چند ملیتی آرمیده بودند. به حمید گفتم سرمایه داری چندان هم بی رحم نیست. ببین به این آدم های بی سر و پا و بی خانمان اجازه داده اند جلو در و زیر ساختمان این شرکت های بزرگ استراحت کنند! ببین چقدر این ساختمان ها زیبا و پرشکوه اند. هر کدام به اندازه شهری قیمت دارند. هوا به این تمییزی، استراحتگاه مجانی، و در ناف واشنگتن پایتخت بزرگ ترین امپراتوری جهان زیستن و در سایه ساختمان هایی به این گرانبهایی خوردن و خوابیدن، به به چه بهشتی! ببین و تعریف کن. به حمید گفتم اگرچه صحنه خواب بی خانمان ها همیشه فاقد ارزش هنری است اما بیا و فیلمبرداری کن. گفت شاید راضی نباشند و از گرفتن عکس و فیلم ناراحت شوند.

وارد "مال" شدیم، البته با کمی سردرگمی و از این و آن پرس و جو کردن. ساعت ده صبح بود اما به نظر می رسید شهر هنوز خواب است. همین طور پرسه می زدیم که ناگهان از گالری Freer سر در آوردیم. چند پله را بالا رفتیم و بدون پرداخت پول وارد گالری شدیم. از امتیازات موزه های واشنگتن یکی هم رایگان بودن آنهاست! چیزهای مفت دلچسبند، اگرچه گاهی نیز مقرون به صرفه نیستند! لندن هم یک دو سالی است بسیاری از موزه هایش را رایگان کرده است. البته برخلاف ظاهر ماجرا، موزه ها چندان رایگان و مفت هم نیستند. معمولاً در کنار هر اتاق موزه کتابفروشی، قهوه خانه و رستورانی گذاشته اند. بازدید کننده محترم اگر از فروشگاه جان سالم به در ببرد و چیزی ابتیاع نفرماید، عاقبت در رستوران یا کافه هزینه ورودیه اش را به نحو احسن می پردازد!

 

گالری فریر و سکلر

بگذریم. اجازه دهید دیدارمان از گالری را برایتان شرح دهم. گالری فریرر[25]و گالری سکلر[26]بهم متصل اند و روی هم «موزه ملی هنرها آسیایی و آفریقایی در آمریکا» را تشکیل می دهند و از بزرگ ترین موزه های هنری واشنگتن هستند. مجموعه بزرگی از آثار هنرهای چینی، هندوستان، کره، جنوب و شرق آسیا، ژاپن و خاورمیانه و آفریقا در آن نگهداری و نمایش داده می شود. با توجه به آثار هنری ایران، اسلام و شرق، این موزه برای ایرانیان شاید دیدنی ترین موزه واشنگتن است.

در دفترچه گالری فریر و همچنین تابلویی که بر دیوار آن آویخته بودند داستان شکل گیری گالری شرح داده شده بود. ماجرا از این قرار است که فرد محترم پولداری به نام "چارلز لانگ فریر" که کلکسیونر هنری آمریکایی بوده است، با تشویق و همکاری "جیمز ویسلر"[27] نقاش بزرگ آمریکا در اوایل قرن بیست این گالری را بنا می کند. از اینرو آن را فریر می نامند. ویسلر به نقاشی و هنر چینی و ژاپنی علاقه زیادی داشته و فریر کلسیونر را تشویق می کند تا به گردآوری آثار چینی و ژاپنی هم بپردازد و مکانی نیز برای نگهدار و ارائه آنها بسازد. فریر می پذیرد و 1500 اثر هنری را جمع آوری می کند و با کمک ویسلر گالری حاضر را بنا می نهد. روحش شاد که سرمایه اش را در راه هنر و حفظ و اشاعه آن خرج کرده است.

اما روح ویسلر در این گالری بیشتر از فریر بچشم می خورد. "اتاق طاووس"[28]از زیباترین بخش های گالری از طراحی ها و نقاشی های مشهور ویسلر است. چیزهایی ها هست که باید دید و آنها را در زمینه و بافت شان تجربه کرد تا به ارزش ها واقعی آنها پی برد. اغلب آثار هنری بزرگ این گونه اند. هیچ ابزاری، حتی فیلم و عکس قادر به توصیف دقیق آنها نیست. اتاق طاووس ویسلر از جمله چیزهایی است که باید به آمریکا رفت و آن را دید. اتاق نسبتاً بزرگی که در و دیوار و سقف آن با نقش های و نگارهای طلایی و طاووس های زیبا آذین شده است. این اتاق شامل نقش های برجسته، تابلوهای نقاشی، در چوبی خراتی شده و مجموعه ایی کامل که خود گالری مستقلی از شاهکارهای ویسلر است. روح شرقی در آن موج می زد. ابتدا احساسم این بود که وارد یکی از کاخ های پاشاهان مشرق زمین شده ام.

اما آنچه "روح ویسلر" خواندم بیش از آنکه در اتاق طاووس حس شود در سالن مخصوص "هنر برای هنر"[29]لمس می شد. در ابتدای این سالن یادداشت بلندی بر دیوار آویخته بود که مقوله "هنر برای هنر" را که ویسلر از نمایندگان اصلی آن بود و در این سالن برخی آثارش ارائه می شد شرح می داد. قسمتی از آن را برایتان می خوانم. «هنر برای هنر جریانی بود که به استقلال هنر و ارزش ذاتی زیبایی شناسی باور داشت. این نحله هنری، جریان انتقادی در مقابل هنر، ارزش ها و ایدئولوژی ویکتوریایی قرن نوزدهم که معتقد بود هنر باید در خدمت اخلاق، ایدئولوژی و یک گفتمان خاص باشد شکل گرفت. این جریان در هنر نقاشی آمریکا تأثیر زیادی نهاد. آمریکا به دلیل آنکه فاقد سنت های دراز تاریخی و ریشه دار و در زمینه مدرنیته به سرعت در حال پیشرفت بود، بستر فرهنگی و اجتماعی آماده تری برای رشد جریان هنر برای هنر داشت. ویسلر از برجسته ترین نمایندگان هنر برای هنر است. در این سالن آثار متعددی از نقاشی های او ارائه شده است.»

وقتی سالن هنر برای هنر را می دیدیم گفت و گویی با حمید درباره این نحله داشتیم. هنر برای هنر اغلب با انتقادات شدیدی از جانب منتقدان چپ مارکسیست و تمام ایدئولوژی های مختلف مواجه شده است زیرا هنر برای هنر دنبال استقلال اثر هنری از هژمونی و سلطه ایدئولوژیک بود. حمید می گفت در ایران گاهی به راحتی دوغ و دوشاب در عرصه هنر قاطی می شود، چرا که استقلال عرصه هنر هنوز به رسمیت شناخته نشده است. هنر برای عده ای همان ابزار تبلیغاتی است. عده ای انتظار دارند هنرمندان پاسبان محله قدرت باشند. و آنها که پاسبانی را می پذیرند زود به چنان نان و نام و نوایی می رسند که مگو و مپرس! اما اینها همه خس و خاشاک اند که نیم نسیم گردش ایام آنها را به باد فراموشی می سپارد و اگر هم چیزی بماند جز برای سخره کردن و نشان دادن حقارت های روح زمانه و زمامداران آن نخواهد بود. هنر مقوله اصیلی است که هرگز نمی میرد و هرگز در آن تقلب راه ندارد. سال ها از مرگ از خالقان آثاری که دیدیم گذشته و هیچیک از آنها در این جهان نیستند. اما تاریخ قضاوت نهایی اش درباره آنها را در این گالری ها ارائه کرده است. امروز می دانیم که ویسلر هنرمند است. این قضاوت بوق تبلیغاتی این و آن نیست بلکه قضاوت تاریخ هنر است. به قول ظریفی که «تاریخ هنر را نمى شود جعل کرد، صد سال دیگر براساس آنچه مى ماند هنرمند بودن یا نبودن را اعلام مى کنند دیگر کسى نیست، شاگردى وجود ندارد، تشکیلاتى حضور ندارد که از آدم دفاع کند، هنرمند در مقابل تاریخ برهنه است.»

بگذریم. ادامه داستان شکل گیری گالری فریر مربوط 1987 است که دکتر سکلر که پزشک و کلکسیونر بود 1000 قطعه اثر هنری مربوط به جهان اسلام را در مکانی در مجاور گالری فریر می ارائه می کند و "گالری سکلر" را بنا می سازد. بعد گالری سکلر و فریر به هم می پیوندند و موزه ملی هنرهای آسیا و شرق تشکیل می دهند.

ما از هر دو گالری دیدن کردیم. گالری فریر به یک معنا جایگاه تجلی تمامی تجارب معنوی بشر بود. هنر بودایی، اسلامی، مسیحی و تمام آنچه از روح پر شور و عواطف شرق و آسیا برخاسته است در چند هزار اثر گوناگون این گالری بزرگ می درخشید. در سالن مربوط به خاورمیانه نقاشی از کتاب «هفت اورنگ» نظامی متعلق به پانصد سال پیش با نسخه های خطی خوشنویسی از هنرمندان عهد صفوی وحود داشت. با حمید سالن نقاشی ها و آثار ژاپنی، چینی، کره، و هندوستان را دیدن کردیم. توصیه موکد می کنم هر گاه به گالری هایی از این نوع می روید با متخصص تاریخ هنر بروید تا شرحی از تاریخ و سبک ها، و تفاوت های میان آثار برای شما بازگوید. در غیر این صورت مطمئناً لذت زیادی از دیدن گالری می برید اما شناخت شما از هنر تغییری چندانی نخواهد کرد. حمید شرح منسوطی از تأثیر نقاشی چینی و ژاپنی بر نقاشی ایرانی و تأثیر هر سه بر نقاشی غرب ارائه کرد. کاش مجال آن را داشتم آنچه این تأثیرات را بیان کنم. کاش

 

 

دیدار با ایران

جنب سالن هنر ژاپن، سالن "هنر ایران" قرار داشت. در این سالن آثاری از هنر سرامیک و کاشی قرن سیزدهم، که آغاز هنر سرامیک ایرانی-اسلامی است، و اولین آثار هنر اسلامی در ایران محسوب می شود، نمونه هایی از خط کوفی، نسخ خطی قرآن، محراب، نمونه هایی از سفال ایرانی، صفحاتی از کتاب "هفت منظر" به قلم "میر علی هروی" خوشنویس قرن شانزدهم، تصاویر کم نظیری از شاهنامه (صحنه کشتن سیاووش) از قرن سیزدهم، و نسخه ای از کتاب "فی معرفت الحیاه الهندسیه" سال 1304 بخشی از اشیاء اتاق ایران بود.

آنچه در اتاق ایران جلب توجه می کرد در آمیزی اسلام و ایران به صورت یک روح بود. با هر معیاری بسنجیم روح ایرانیان در طی قرن های متمادی با آیین اسلام پیوند خورده است. وقتی به آثار تراویده از ذهن و ضمیر ایرانیان در هر لحظه این تاریخ هزار و اندی سال می نگریم جهان بینی اسلامی را می بینیم. نمی دانم سید جواد طباطبایی که می گوید: «ما ایرانیان اسلام آوردیم اما هرگز ایمان نیاوردیم» بر چه پایه ایی استدلال می کند، اما مگر می شود روحی که این گونه معنویت دینی را با خلاقیت فردی خود می آمیزد به آن معنویت ایمان نیاورده باشد؟

 

لحظه ای با بودا

"اتاق ژاپن" پیام آور معنویت شرقی بود. در این سالن نقاشی هایی از قرون هیجده و نوزدهم دوره Edo دیده می شد. عدم تقلید از طبیعت و پرهیز از تغییر دادن آن، نمادگرایی و ایده آلیسم و توجه به متافیزیک، ویژگی های اصلی آثار هنر ژاپنی بود. این ویژگی ها مفاهیم و ارزش های بنیادین جهان شناسی بودایی است. حمید که محقق تاریخ هنر است می گوید هنرمندان کلاسیک ژاپنی در این دوره مانند هنرمندان ایرانی ناگزیر بودند برای رسیدن به اوج و کمال هنری از تجربه دینی بالایی بهرمند شوند. از اینرو به تمرین دینداری می پرداختند. نقاشی برای ژاپنی ها، فعالیتی مذهبی بوده، همان طور که خوشنویسی برای ایرانیان جنبه مذهبی داشته و دارد. دو پرنده قو، آثار بسیار ظریف قلمزنی، قلمدان، و مجموعه ای از نقاشی های شبیه مینیاتور، آثار موجود در اتاق ژاپن بود. هنر ژاپنی شدیداً متأثر از هنر چینی، و هنر ایرانی متأثر از هنر ژاپنی است. یکی از ویژگی های هنر ایرانی تا قبل از دوره مدرن تعامل آن با فرهنگ های دیگر به ویژه چینی ها، ژاپنی ها، اعراب و هندوستان است.

سالن بعد به هنر دینی ژاپن و مجسمه های بودا اختصاص داشت. انبوهی از مجسمه های "گوتاما بودا" در حالت های مختلف ریاضت و عبادت، مردم را به آرامش، سکوت و تأمل دعوت می کردند. حکایتی است این "بودای نشسته"! سخن عشق ماند که بی نهایت روایتش کنند و همچنان تازه و تأثیرگذار است. راز نهفته بودا چیست بماند، اما این همه مجسمه بودا اینجا چه می کند؟ آمریکایی ها را چه نسبتی با بوداست که او را چنین صدر نشانده و قدر می دانند؟

این مجسمه ها و خبرهای دیگر حکایت می کنند که پیام و آموزه های گوتاما بودا، مسافری که دو هزار و پانصد سال پیش از شرق دور ناحیه ای در نپال برخاست تا به مردم دنیا بگوید به من متوسل شوید، در شریعتم پناه برید، و در دیرم آرام گیرید تا به آزادی مطلق دست یابید و از درد و رنج خلاص شوید، امروز به سرزمین آمریکا راه یافته است. اما راه یافتن بودا به آمریکا "تناقض فرهنگی" آشکار در فرهنگ آمریکای امروز نیست؟ بودای معنویت گرای دنیا گریز کجا و فرهنگ مصرفی مدرن کجا! این تناقض است که دالایی لاما رهبر بوداییان جهان را واداشته تا به آمریکایی ها هشدار دهد «اگر مى خواهند به آئین بودایى درآیند، با تمام وجود تعالیم بودا را درک کنند، آن گونه که هست و بوده است، در غیر این صورت بهتر است که از گرویدن به دیرهاى بودایى خوددارى کنند، چرا که این کار امروزه تنها به مدى خطرناک براى زندگى انسان آمریکایى تبدیل شده است که البته خطر آن بیشتر از بابت تحریف و تغییر تعالیم بودا است.»[30] اما بودا مگر می تواند برای آمریکایی ها بودای دالایی لاما باشد. بودای لاما کشتن جانداران، تصرف در مال دیگران، خوردن شراب، پر خوری، تماشای رقص و آواز طربناک و لهو و لب، آراستن زیور و استفاده از عطر، خفتن در بستر نرم، و انباشتن سیم و زر را منع و پرهیز از بى عصمتى و ناپاکى را واجب می کند. آیا انسان امروز و به طریق اولی انسان آمریکایی امروز می تواند این آموزه های مومنانه و ریاضت کشانه بودا را بپذیرد؟ اگر چنین کند آیا دیگر مدرن و آمریکایی خواهد بود؟!

 

کاخ الحمرا

علاوه بر گالری های ثابت و دائمی، موزه فریر دارای چندین نمایشگاه[31]موسمی هم بود. از جمله آنها نمایشگاه «خلفا و پادشاهان» بود که به آثار هنری دوره اسلامی اسپانیا در قرون هشتم تا پانزدهم اختصاص داشت. به حمید گفتم بگذار گشتی در این گالری بزنیم و با روح آبا و اجدادمان گفت و گویی کنیم. فضای سالن از نظر نور و وسعت خیلی جذاب و گیرا بود. از مزایا سرزمین پهناور یکی هم پهناور بودن گالری های آن است. حجم و تعداد اشیای این بخش گالری زیاد نبود اما هر کدام به تنها موزه ایی بود و روایت تاریخ و روحی بلند. بگذارید گذار مختصری به آن بیفکنیم.

ابتدای ورود به نمایشگاه شعری از "ابن خفاجا" شاعری از والنسیا (1058-1139) عهده اسلامی اسپانیا خطاب به مردم اندُلُس بود که:

آی مردم اندُلُس چه سعادتی است شما را از داشتن آب ها، رنگ ها، رودها و درختان

باغ سعادت جاوید بیرون شما نیست، در درون قلمرو وجود شماست

و بعد توضیح داده بود که برای مدت هشت قرن "خلیج ایبریان" یا اندلس" تحت حکمرانی خلیفه مسلمین بوده است. شاعران و نویسندگان قرون میانه این شهر را با بهشت همتراز دانسته اند. اندلس به خاطر موقعیت، رفاه و حضور مسلمانان، مسیحیان و یهودیان بر ای قرون متمادی محلی برای تبادل افکار، آراء و ارزش های هنری بین غرب و شرق و ادیان مختلف بوده است. در این دوره آثار هنری بسیار گرانبهایی در اندلس و اسپانیا در سایه حاکمیت اسلامی خلق شد. این نمایشگاه معرفی بخشی از این آثار است. غرب از طریق اسپانیا با هنر و اندیشه اسلامی آشنا شد. این نمایشگاه در بردارنده نخستین سکه های ضرب شده اسلامی در قرن هشتم در اسپانیا تا 1526ترسیم نقشه جهان - که سلطه اسپانیا بر آمریکا و راه های تجارت غرب و شرق را نشان می دهد - به وسیله "جوآن وسپوچی"[32]، نوه "امریگو وسپوچی"[33]است. این آثار شکوه درباره خلیفه بنی امیه در "کُردوبا"، زیبایی و حلال دربار ناصری در "گرانادا" و به خصوص حمایت مسیحیان از صنعت کاران مسلمان در اسپانیا را نشان می دهد. تعامل و همزیستی بین این دو گروه منجر به پیدایش سبک ترکیبی و مختلط اسلامی-اروپایی شد که در آثار هنری منسوجات، چوبینه جات، نسخ خطی، سرامیک و سفالینه ها منعکس شده است.»

از جمله اشیاء زیبا و دیدنی نمایشگاه خلفا و شاهان یکی هم "گلدان الحمرا" بود که به "کاخ الحمرا" در گرانادا تعلق داشت. عبارات دور این گلدان زیبا با خط نسخ عربی بیینده را به تأمل در زیبایی های هنر اسلامی دعوت می کرد. از اشیاء دیگر، ظرف بزرگی بود که به دربار بنی امیه اختصاص داشت. این ظرف برای نگهداری هدایا و اشیاء قیمتی کوچک دربار استفاده می شده است. "ابریشم الحمرا" که پرده یا پارچه ای برای روکش تختخواب است، بافته 1400 میلادی از شاهکارهای هنر اسلامی نمایشگاه بود. قالیچه های قرن چهاردهم بافته مسلمانان اسپانیا، صندوقچه های تزیینی و قلمکاری شده، کتاب های خطی تذهیب شده، و سکه ها از دیگر آثار بجای مانده از روزگار طلایی تمدن اسلامی در این نمایشگاه بود.

نمایشگاه "خلفاء و شاهان" نشان می دهد که گذشت زمان به ضرر مسلمانان بوده است. روزگاری که اروپا و غرب دوران تاریک تفتیش عقاید و "انگیزاسیون" را می گذراندند و کلیسای واتیکان دگر اندیشان را می سوزاند[34]، ما مسلمانان مهد دانش، هنر و فناوری عالم بودیم. حال امروز باید حسرت روزهای شیرین گذشته را بخوریم. کاش پای عقربه های زمان شکسته بود و از حرکت بازمانده بودند یا ما در همان قرن پانزدهم می ماندیم![35]

 

+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,067,089
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:164
    • هفته جاری:5277