The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

تحربه های تازه

«وقت کردی سری هم به خودت بزن!». یک اتومبیل نوشت.

 

می خواهم به مناسبت سال نو و پایان سال، سری به خودم بزنم و مروری بر تجربه های سال 86 نمایم. مدت هاست مجال نوشتن درباره خودم را نداشته ام. سرمایه اصلی هر کس تجربه های اوست. بخصوص من، که اغلب از راه توصیف و تحلیل تجربه های زیسته ام، مقالات و نوشته هایم را تولید می کنم.

 

 

 یکی از موانع سر زدن به خودم، نوشتن برای هدف های دانشگاهی است. نثر و سبک نگارش دانشگاهی، محقق را از خود تا حدود زیادی دور می سازد. نوشتن تحلیلی برای هدف های دانشگاهی، امر متفاوتی از نوشتن آزاد و خلاقه است.

 

 دلم برای نوشتن آزاد تنگ شده است. وقتی از حصار قید و بندهای مقاله نویسی دانشگاهی آزاد می شوم، احساس رهایی می کنم. گویی از اسارت آزادم کرده اند. اما در حالت رهایی هم باز خود را مقید می دانم. ناخودآگاه مفهوم سازی و طبقه بندی می کنم و دائم به روش مقالات دانشگاهی چون و چرا می کنم.

 

 دانشگاهی نوشتن گویی عادت ثانویه ام شده است. واقعا آنها که چون سارتر و ریموند ویلیامز هم رمان نویس اند و هم محقق، براستی کار خارق العاده ای می کنند. هرگز نتوانستم متنی را کاملا آزاد و خلاقه، رها از نثر تحلیلی دانشگاهی بنویسم.

 

دلم می خواهد روزگاری خلوت کنم، مجالی فراهم سازم و داستان بنویسم. کاش می دانستید چقدر به تنگ آمده ام از اینکه به اسارت نثر انشگاهی گرفتار شده ام. بگذریم! به خود سر زدن و خود را دیدن دشوار است. بیش از آن به خود چسبیده ایم که از آن فاصله گیریم.

 

 اما می توان «تجربه ها»ی خود را دید. بخصوص آنها که تاریخ شان سرآمده است. به قول ادیبی فرانسوی، «وقتی می توانیم چیزی را خوب ببینیم، که آن را از دست داده باشیم». از سویی، تجربه ها نیز، حکایت مثنوی و کاغذ و هفتاد من است! مگر اینکه تجربه هایی را به معیار و محکی معین گزینش و غربال کنیم. و معیارهای غربال کردن متفاوت اند. بسته به جهان بینی و تجربه هرکس دارد. به قول سپهری در «...هنوز در سفرم» که «دنیا در ما ذخیره می شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است.» یک سال گذشت. می توان پرسید چه میزان دنیا در ما ذخیره شده است؟

 

هر کس به اندازه تجربه هایش یا درست تر بگویم آگاهیش از تجربه هایش، دنیا را می فهمد و ذخیره می سازد. و من با معیارهای امید و خلاقیت، یک سال زندگی را ورانداز می کنم. البته لحظه های معینی را. و چیزهایی هم همواره در زندگی هست که اسرار مگوست. حرفه ام فکری است.

 

 از این رو، خلاقیت و تازگی، معیار مناسبی برای سنجش حال روزم است. اسم خلاقیت را می گذارم «تجربه های تازه»، تا علاوه بر نوشتن و خلاقیت های فکری، «خلاقیت های اجتماعی» ام هم را شامل شود. همچنین، خوش بین و مثبت اندیشم. از این رو، امید شاخص مناسبی برای سنجش حال و روزم است. دلیلی ندارم بدبین باشم.

 

 این طرز نگاه، نگاه انسانی به انسان است. این روح، حاکم بر زندگی من است. نمی توانم چیزی را جز آنچه تجربه می کنم بنویسم. لطفا کسانی که از خواندن حرف های منفی و چس ناله های روزمره لذت می برند، از خواندن این متن صرف نظر کنند. ممکن است این متن را روشفکر غرب زده یا یک مرفه بی درد نوشته است. مانعی ندارد. روشنفکران هم باید گاهی این گونه بنویسند! صد البته روشنفکران باید آنگاه که «صدای عمومی» را از قلم و زبان شان می شنویم، منتقد باشند و مخالف خوانی کنند. و در این صدای منتقدانه مسلم دردها، فاجعه ها و مصیبت ها، بازنما می شوند. این چیزی است که به قول ادوارد سعید روشنفکر را از دیگری متمایز می کند.

 

اما روشنفکران مانند انسان های دیگر، «صدای خصوصی» هم دارند، صدایی که از زندگی شخصی و تجربه زیسته فردی شان بر می خیزد. در اینجا، بر خلاف صدای عمومی، روشنفکر باید الگویی امیدبخش و خلاقیت آفرین از زندگی ارائه کند. بهر حال، روشنفکری فرهیختگی و کمال است. نمی توان تصویری سراسر بدبختی از زندگی خصوصی داشت و باز دیگران را دعوت به آن نمود. همین مقدار برای مقدمه کافی است. ب

 

رویم سراغ اصل مطلب. ساده و بی پیرایه بگویم، از سالی که گذشت و تمام سال های زندگی ام خرسندم. اگر از نو سال های زندگی ام را می زیستم و آنها را به دلخواه خود برنامه ریزی می کردم، همین طور می زیستم و آرزو می کردم، که اکنون زیسته ام. هر چند، تجربه های تلخ هم داشته ام. اما در کل معتقدم به قول سهراب سپهری، «زندگی رسم خوش آیندی است.» سال 86 برای من و خانواده ام زیبا، پربار، امیدبخش و همراه با تجربه های تازه بود.

 

 

 اولین «تجربه تازه» ام این بود که خانواده ام توانستند در لندن صاحبخانه شوند و سرپناهی برای خودشان دست و پا کنند. فرایند خرید خانه و جستجوی در آزانس های مسکن و نحوه خرید و فروش خانه در لندن و تهران، سرشار از ایده های تازه برایم بود. اگر بخواهم وارد این بحث شوم، حکایت ناتمام می ماند. حتما روزی در این باره خواهم نوشت.

 

مفهوم بنگاه و بنگاه داری، ساختارهای حقوقی خرید و فروش مسکن، سازوکارهای حمایت از مشتریان، قواعد پرداخت پول و ضمانت خانه و بسیاری چیزهای دیگر، در لندن و تهران از بنیان با یکدیگر متفاوت اند، گرچه بسیاری از آنها در ابتدای امر بچشم نمی آیند. به علاوه شباهت های زیادی هم وجود دارد. مهترین تفاوت این است که در لندن کل فرایند معامله از هر دو طرف خریدار و فروشنده به وکیل واگذار می شود. وکلای طرفین چون اولا ذینفع نیستند، ثانیا در زمینه کار خود متخصص هستند، می توانند بی طرفانه و منصفانه تر معامله را انجام دهند. واسطگی وکیل کل فرایند معامله و تعریف آن را دگرگون می سازد. ا

 

ز نظر شخصی و بخصوص از نظر خانواده ام زندگی در خانه ای که مال خودمان است قشنگی بیشتری از سایر نکاتی دارد که من به آنها اشاره کردم. خانه تازه مان، خانه ای کوچک اما زیبا و مجهز در دل منطقه ای آرام و سر سبز در جنوب شرقی لندن است. این خانه را همسرم با اندوخته و سرمایه خودش خرید. از این رو، برایش لذت مضاعف دارد. در زمانه ما که زنان کمتر دسترسی به منابع اقتصادی دارند، مالکیت یک خانه می تواند به تقویت حس اعتماد به نفس آنان کمک کند و لذت از زندگی در آن خانه را برای شان صد چندان نماید.

 

محله ما عیان نشین نیست اما طبقه متوسط شهری در لابلای درختان جنگل ابیوود زندگی سبز و با صفایی دارند. این محله دو یا سه دهه بیش نیست که سامان گرفته است. از این رو، همه چیز آن مطابق اصول شهرسازی جدید طراحی شده است. سکنه آن دسترسی به تمام خدمات شهری دارند و در عین حال از طبیعت و جنگل زیبایی که محیط آنها را احاطه کرده است لذت می برند. ساختمان ما شش واحد است. سکنه واحدهای دیگر فرزندی ندارند. سکوت و آرامش مطلق بر ساختمان حاکم است. الگوی معماری ساختمان، انگلیسی است. بوی تاریخ می دهد، در عین حال مدرن و مجهز است. حال، خیالم بابت آنها آسوده است که دیگر ناگزیر نیستند هر روز خانه بدوش باشند.

 

به ایران بازگردیم و تجربه هایم در وطن. مهمترین تجربه های تازه ام در ایران، در زمینه نوشتن و گفت و گو کردن و آموزش و پژوهش و برخی «تجربه های بازیگوشانه» زندگی است. در ایران محیط مناسب و شرایط خوبی برای پرداختن به خلاقیت ها و علایقم دارم. سالی که گذشت برایم پربار بود. توانستم متون زیادی بنویسم و به ایده های تازه برسم. بخشی از این متون و ایده ها از راه تحقیق، بخشی از راه تدریس و بخشی هم از راه ترویج (آموزش و رسانه ها) ایده هایم خلق شدند. 1386 بیش از هر چیز برایم سال گفت و گو بود. گرچه تجربه تازه ای برایم نیست، اما هیچگاه گسترده و انبوه گفت و گوی تلویزیونی نداشتم.

 

41 میزگرد تلویزیون برای شبکه 4 شرکت کردم و به عنوان پای ثابت برنامه «گفت و گوهای فرهنگی» در زمینه های مختلف فرهنگی از آشپزی تا فلسفه سخن گفتم. (این برنامه از نیمه دوم فروردین هر پنجشنبه شب از ساعت 9 و 30 دقیقه به مدت ساعت پخش خواهد شد.) نوروز سال گذشته هرگز پیش بینی نمی کردم که سال 1386 اینگونه پایم به تلویزیون باز شود. و البته هنوز این برنامه شناخته نشده است و سال 1387 مردم شاهد گفت و گوها خواهند بود. نمی دانم ورودم به تلویزیون به این گستردگی، چه پیامدهایی برایم خواهد داشت.

 

قرار گرفتن در قاب تلویزیون، بی تردید موجب اشتهار بیشتر خواهد شد. اشتهار موجب از دست دادن «موقعیت گمنامی» می شود. ما در سایه گمنامی می توانیم زندگی آرامبخش داشته باشیم. امبرتو اکو نویسنده رمان معروف «به نام گل سرخ» و رمان «آونگ فوکو» می گوید: «در حالی که موفقیت شما را به صحنه عمومی پرتاب می کند، در همان حال وادارتان می کند کمی خصوصی تر زندگی کنید». تلاش آگاهانه افراد سرشناس برای شکل دادن حریم خصوصی تر، تلاش برای گریز از اشتهار و رسیدن به موقعیت گمنامی است. درعین حال این قاب، چهره ای رسمی و حکومتی از افراد نیز می سازد. ممکن است به کارشناس تلویزیونی بدل شوم و کلیشه های تلویزیونی بر من نیز غالب شود. برای کسی که حرفه اش تدریس در دانشگاه است و داشتن چهره مستقل دانشگاهی ضرورت حرفه ای اوست، این گنه کلیشه ها مخل انجام وظایف حرفه ای اوست.

 

این دغدغه ها را من از ابتدا داشتم و مدیران تلویزیون هم درمیان گذاشتم. اما وسوسه تلویزیون و استدلال های خانم آقایی عاقبت بر من غلبه کرد. بهر حال، این گفت و گوها انجام شده و باید منتظر ماند و دید بعد از پخش آنها چه پیش می آید. مصاحبه ها و گفت و گوهای مطبوعاتی و تخصصی نیز یکی دیگر از مشغولیت هایم در 1386 بود. در گذشته بارها با مطبوعات مصاحبه کرده بودم. اما امسال اوج این گونه مصاحبه ها در زندگی ام بود.

 

ظاهرا در سالی که گذشت درباره همه چیز سخن گفته ام. جهانی شدن و هویت ایرانی (روزنامه قدس)، ولنتاین و روز عشق (خبرگزاری برنا)، فال مطبوعاتی (همشهری خانواده)، یلدا (همشهری)، رستوران و مدرنیته (اعتماد)، چهارشنبه سوری (اعتماد)، ازدواج موقت (خبرگزاری شهر) و چالش های همسایگی (همشهری محله)، عناوین برخی از مصاحبه هایی است که مطبوعات در سال 1386 با من داشند.

 

 پشت پرده های این مصاحبه ها را طولانی است. اگر بنویسم، متن از حوصله بیرون می شود. اما چند گفت و گوی تخصصی هم با مجلات و مراکز پژوهشی داشتم. «مجله رشد علوم اجتماعی» گفت و گویی درباره نقش های اجتماعی با من داشت که در شماره 33 آن منتشر شد. جالب است که سانسورچی های رشد بخش های مهمی از این مصاحبه را حذف کردند! مجله تخصصی مطالعات هنری «بیناب» هم گفت و گوی مفصلی درباره «عوامل اجتماعی خلاقیت» در پاییز 1385 با من انجام داده بود که اوایل امسال آن را منتشر ساخت. بر اساس این مصاحبه، مقاله مبسوطی با عنوان «جامعه شناسی خلاقیت» نوشتم که در شماره 36 مجله رشد علوم اجتماعی منتشر شد. این مقاله نیز بشدت زیر تیغ سانسور جراحی شد. 7 صفحه از مقاله را حذف کردند!

 

 همچنین «موسسه تحقیقات رسانه همشهری» نیز مصاحبه ای در زمینه «چیستی و چرایی مطالعات فرهنگی» با من انجام داد که هنوز منتشر نکرده است. قرار است بزودی در وب سایت این موسسه و رونامه همشهری این گفت و گو منتشر شود. دکتر شیخ مهدی هم مصاحبه طولانی درباره «هنر از دیدگاه مطالعات فرهنگی» با من انجام داد و قرار است در کتاب ماه علوم اجتماعی منتشر کند.

 

این مصاحبه طولانی درآمدی است بر شناخت هنرها از دیدگاه مطالعات فرهنگی. آن شب دکتر به منزل مان آمد و تا دیر وقت صحبت کردیم. کمی هم از داستان های زندگی اش گفت. ماجرایی داد غمناک! شیخ مهدی دارای دکتری پژوهش هنر است و مدرس جامعه شناسی هنر. پرسش های او مرا به وادی های تازه ای در هنر کشاند که امیدوارم بزودی این مصاحبه آماده و در وب سایتم آن را بخوانید. اما بلندترین مصاحبه ام، گفت و گوی آقای علیرضا کمری و خانم فرانک جمشیدی در زمینه «بازخوانی انتقادی و نشانه شناختی کتاب های فرهنگ جبهه» است.

 

 روزی که خانم جمشیدی تلفن زد و خواست که در زمینه نشانه شناسی فرهنگ جبهه مقاله بنویسم، سرباز زدم و گفتم مجال این کار را ندارم. به علاوه، گمان نمی کردم اصلا حرف قابلی برای گفتن در این زمینه داشته باشم. اما اصرار خانم جمشیدی باعث شد که اگر امکان نوشتن مقاله را ندارم حداقل بصورت یک گفت و گو در این زمینه سعی ام را بنمایم. از مصاحبه ای که سال قبل با آقای کمری و خانم جمشیدی در زمینه تاریخ فرهنگی کرده بودم، سابقه خوبی داشتم، می دانستم این دو چنان مهارتی در کار خود دارند که چیز قابلی از مصاحبت شان بدست می آید.

 

 از این رو، پذیرفتم. اسفند قرار گذاشتیم و 9 ساعت و در 3 جلسه گفت و گو صورت گرفت. قرار است متن آن بصورت کتابی منتشر شود. در عین حال، این مطالعه بخشی از طرح بزرگی در زمینه نشانه شناسی جنگ ایران و عراق است که عده زیادی از محققان کشور دست اندرکار نگارش مقالات در زمینه های مختلف فرهنگ جنگ هستند. تا آنجا که یاد دارم این طولانی ترین گفت و گویی است که تاکنون در زمینه یک موضوع انجام داده ام. هرگز گمان نمی کردم به انداز 9 ساعت گفت و گو در زمینه یک متن حرف برای گفتن داشته باشم. قضاوت درباره چیستی و چرایی گفته هایم را می گذارم برای زمانی که آنها انتشار یافتند. همین قدر بگویم که این مصاحبه کتابی شده است.

 

 پیش از مصاحبه فرهنگ جبهه یک گفت و گوی طولانی در زمینه رایانه و کلاس درس با حضور دکتر محمد عطاران و کارشناسان «مجله مدرسه فردا»، مجله تخصصی کاربرد رایانه در آموزش و پرورش، داشتم. این مصاحبه را بصورت مقاله ای در مجله مدرسه فردا در 3 شماره پیاپی (2 تا 5)منتشر کردم. وقتی دوست عزیزم دکتر عطاران از من دعوت نمود تا درباره رایانه و کلاس درس صحبت کنم گمان نمی کردم کمترین حرفی برای گفتن در این زمینه داشته باشم. اصرار و پافشاری دکتر عطاران عزیز، مرا ناگزیر کرد که در این زمینه عمیق بینادیشم و خودم را در کلاس درسی قرار دهم که رایانه و شبکه پاره ای از آن است. سپس تلاش کردم احساس و ادراکم از این کلاس را بازگو کنم. حاصل این گفت و گو را در وب سایتم یا در وب سایت مجله مدرسه فردا می توانید بخوانید.

 

 آخرین مصاحبه ام گفت و گویی بود که در زمینه ترجمه انجام دادم. این گفت و گو مقاله ای شد و در نشریه ویژه همایش بزرگداشت مترجمان برگزیده علوم اجتماعی، منتشر شد. این مقاله را روزنامه اعتماد هم متشر کرد. از مصاحبه ها که بگذریم، در سال 86 چندین سخنرانی هم داشتم. آخرین سخنرانی ام در زمینه «چالش های فرهنگی کاربرد رایانه در مدرسه و آموزش و پرورش» بود. این سخنرانی را در همایش یک روزه ای که درسازمان پژوهش آموزش و پرورش برگزار شد، ارائه کردم. امیدوارم بزودی مقاله آن را در وب سایتم قرار دهم.

 

چند هفته بود که درگیر این موضوع بود. هیچ چیز به ذهنم نمی رسید. کاملا قفل کرده بودم! نیمه شبی که قرار بود فردای آن سخنرانی کنم، بی خوابی به سرم زد و تا 5 صبح به موضوع اندیشیدم. چارچوب مناسبی برای بحث یافتم. ارشمیدس وار، هیجان زده شده بودم. راه می رفتم و با خودم هر لحظه نکته تازه می یافتم و می نوشتم. فردای آن شب ساعت 10 صبح پشت تریبون رفتم. معلمان و تعدادی از اساتید در سالن حضور داشتند. یک ساعت صحبت کردم. چنان صحبت کردم که دکتر تورانی، معاون پژوهشی سازمان پژوهش آموزش و پرورش، عمیقا به ستایش پرداخت. دکتر عطاران که میزبان بود، تماس گرفت و گفت معلمان بشدت متاثر از سخنرانی ام بوده اند. هدفم خود ستایی نیست. اینها لذت ها و شیرینی های حرفه ماست.

 

سخنرانی دیگرم در زمینه «چالش های مطالعات هنرهای قومی در ایران» در دومین همایش انسان شناسی هنر فرهنگستان هنر بود. دانشجویان درس جامعه شناسی هنر را به این همایش بردم. اولین بار بود که فرهنگستان هنر ایران را می شناختند. حرف حساب من در این سخنرانی این بود که اساسا ما واژه یا عبارت هنرهای قومی در ایران نداریم. سپس به ریشه یابی این موضوع پرداختم که چرا از کاربرد واژه قوم ما می هراسیم. بجای هنرهای قومی، از هنرهای سنتی، هنرهای بومی، هنرهای ایرانی، هنرهای محلی، هنرهای ملی، صنایع دستی و هنرهای ایران استفاده می کنیم. این عبارت ها اگرچه ظاهرا جای هنرهای قومی می نشینند اما فضای مفهومی کاملا متفاوتی دارند. شرح کاملا این ماجرا مقاله مبسوطی است که بعد از انتشار در وب سایتم می گذارم.

 

در دانشکده مان (دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی) هم در سالی که گذشت چندین سخنرانی داشتم. در هفته پژوهش امسال سخنرانی با عنوان «فرهنگ نقد و نقادی» داشتم که در مجله آیین شماره اخیر آن منتشر شد. این سخنرانی هم ماجرایی داشت. همچنین در همایش مطالعات فرهنگی که در هفته پژوهش برگزار شد، سخنرانی با عنوان «چالش های مطالعات فرهنگی در ایران» داشتم. اصل مقاله آن در کتابی که به نام «مطالعات فرهنگی ایرانی» توسط «پژوهشکده مطالعات فرهنگی» وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، منتشر خواهد شد.

 

ظاهرا امسال من باید صرفا به چالش شناسی بپردازم! این سخنرانی هیچ ماجرای جالبی نداشت! قرار نیست همه کارها کژتابی داشته باشند تا جذاب شوند. این یکی مطابق قاعده و اصول پیش رفت. البته این نکته خود، کمی شگفت انگیز است! سخنرانی دیگری با نام «نوروزی و مدرنیته: تحولات نوروز در دنیای امروز» داشتم که مقاله آن در «فصلنامه علوم اجتماعی» شماه 36 زیر چاپ است و بزودی منتشر می شود. این سخنرانی پیامدهای خوبی برایم نداشت. در هیات تحریریه فصنامه بر من خرده گرفته بودند که چرا مقاله چاپ نشده را در یک سخنرانی ارائه کرده ام. گفتم اینهم از آن ایرادهای بنی اسرائیلی است! واقعا چه جوابی باید به قوم دانشگاهی می دادم؟ سخنرانی دیگرم در با عنوان «چرا به علوم اجتماعی نیاز داریم؟» بود. این سخنرانی را به دعوت دانشجویان تازه وارد و سال جدید، در مراسم معارف آنها انجام دادم. قرار است این سخنرانی از نوار پیاده و برای انتشار آماده شود. این سخنرانی به دعوت دانشجویان انجام شد. بهتر است درباره این که چرا و چگونه این سخنرانی را انجام دادم چیزی نگویم. ممکن است موجب رشک همکاران شود و نظرم کنند!

 

چندین سخنرانی هم در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در 1386 داشتم. آخرین آنها، سخنرانی در زمینه «چالش های فرهنگی توسعه دموکراسی در ایران» بود. این سخنرانی را در همایش دموکراسی در ایران که انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران برگزار کرد، انجام دادم. این سخنرانی هم داستانی دارد. دبیر همایش روزی تماس گرفت و با خواهش و تمنا که هر طور شده دعوت آنها را بپذیرم. علت اصرار آنها جویا شدم، گفت ما فهرستی از چندین استاد را برای شرکت در این همایش در نظر داشتیم. اما اغلب می گویند فضای سیاسی حاکم بر جامعه مساعد نیست و در زمینه دموکراسی سخن گفتن خطرناک و پر هزینه است. گفت اغلب سرباز می زنند. برخی از اساتید هم که می پذیرند دانشگاه اجازه نمی دهد. صادقانه بگویم، با خود اندیشیدم اگر ما اساتید از دعوت دانشجویان برای شرکت در این گونه همایش ها سرباز زنیم، دانشجویان چگونه می توانند اینگونه فعالیت ها را انجام دهند.

 

 ضمنا اصلا این تصور را هم نداشتم و ندارم که فضای سیاسی چنان بسته است که حتی در دانشگاه هم نمی توان بحث علمی کرد.اکنون که مدتی از سخنرانی ام می گذرد، تهدید و خطری هم متوجه من نبوده است. گاه اساتید، بیش از اندازه محافظه کاری می کنند. واقعا این طور است. همچنین یک سخنرانی هم به دعوت «انجمن جامعه شاسی ایران» با عنوان «منطق سیاسی انسان شناسی ایران» در دانشکده علوم اجتماعی انجام دادم. شرح این سخنرانی را در بولتن انجمن جامعه شناسی خواهید خواند.این سخنرانی بنا بر دعوت گروه جامعه شناسی علم انجمن انجام دادم. غروب قشنگی بود و پر برف. اصلا گمان نمی کردم آن روز کسی به نشست انجمن بیاید. چند بار هم پیشنهاد لغو آن را دادم. اما دکتر قانعی راد نپذیرفت. سخنرانی انجام شد و از قضا مخاطبان بسیاری داشت. این سخنرانی بر اساس نتایج تحقیقات رساله دکتری من انجام شد. هنوز هیچ متن فارسی از این رساله منتشر نکرده ام. اما اصل آن به انگلیسی توسط راتلج چاپ شده است.

 

 یک سخنرانی هم در انجمن جامعه شناسی در زمینه فرهنگ فقر داشتم. متن این سخنرانی در وب سایت انجمن و بولتن آن منتشر شده است. فرهنگ فقر مفهوم انسان شناختی کلاسیکی است که از سال ها پیش می شناختم. اما تدریس درس شرایط فرهنگی رفاه باعث شد درباره این موضوع بطور مبسوط مطالعه کنم. حاصل آن مقاله ای است که هنوز منتشر نکرده ام. نکته ارزش مند این مفهوم، شیوه اسکار لویس در نوشتن کتاب های فرزندان سانچز و پدرومارتینز است. این دو کتاب رمان گونه، سبک منحصربفرد مردمنگاری دارند. این سبک ایده آل من است. آرزویم این است روزی من هم یک فرزندان سانچز ایرانی بنویسم. این میل مرا بسوی مفهوم فرهنگ فقر و فهم آن سوق داد.

 

 

سخنرانی دیگری هم در زمینه گفتمان های مسجد در ایران امروز داشتم. این سخنرانی بصورت مقاله ای بزودی در مجله علمی پژوهشی دانشگاه مازندران منتشر می شود. داستان توجه من به مسجد به طرح پژوهشی باز می گردد که برای سازمان تبلیغات انجام دادیم. اما از جمله موضوعاتی بود که آن را با لذت نوشتم. سخنرانی دیگرم در دانشکده علوم اجتماعی، بحثی درباره چالش های فرهنگی همسایگی در ایران بود که در اسفند ماه در همایش همسایگی انجام شد. متن این سخنرانی در وب سایتم منتشر شده است. قرار نبود من در این همایش سخنرانی کنم. در پایان همایش اجازه گرفتم نکته ای را توضیح دهم و دکتر مظفری دبیر همایش گفتند مجازم به انداز یک سخنران صحبت کنم. حرف من این بود در هیچیک از مقالات همایش به موضوع چالش های فرهنگی همسایگی، موضوع و عنوان همایش، پرداخته نشده است!

 

اما مهمترین سخنرانی امسال من در دانشکده علوم اجتماعی، سخنرانی در کنفرانس بزرگداشت پروفسور العطاس بود. سخنرانی من در زمینه «گفتمان بومی سازی علوم انسانی و اجتماعی در ایران» بود. این سخنرانی بصورت یک مقاله در کتاب مجموعه مقالات این همایش زیر چاپ است. نکته جالب در این سخنرانی این بود که برخی همکاران و دوستان دانشگاهی مرا متهم می ساختند که به جرگه بومی سازان پیوسته ام و با شرکت در این همایش آب به آسیاب دشمنان علوم اجتماعی ریخته ام. از دیدگاه این دوستان قرار گرفتن بحث بومی سازی در این مقطع از زمان در اولویت سیاسی گفتمان حاکم، یک بحث دانشگاهی نیست بلکه تلاش برای هجوم و تخطئه این رشته ها زیر لوای سیاست بومی سازی است.

 

برایم جالب بود که هیچیک از دوستان مقاله مرا نخوانده بودند. رف شرکت من در این همایش را محکوم می کردند! در حالیکه مقاله من اساسا جنبه انتقادی داشت و به نوعی بیان دیدگاه همین دوستان بود. تابستان 86 هم سخنرانی در دانشگاه آزاد شهر آزاد شهر داشتم. این سخنرانی را همراه دوست عزیزم جناب دکتر معیدفر بودم. قرار بود این سخنرانی از نوار پیاده و منتشر شود. اما به هزارو یک دلیل نشد!

 

تجربه جالبم در این سخنرانی این بود که وقتی پشت تریبون قرار گرفتم، پارچ آب روی میز ریخت زمین و جلو شلوارم خیس شد. اما چون تریبون جلویم بود حضار متوجه ماجرا نشدند. از این رو، مجبور شدم آنقدر سخنرانی ام طولانی کنم تا شلوارم کمی خشک شود و هنگام عبور از جلو سالن حضار متوجه نشوند! ماجرایی بود! برای اینکه حضار متوجه طولانی شدن سخنرانی ام نشوم با شور و حرارت فوق العاده ای داد سخن می دادم. در پایان هم صدها دانشجوی سالن، دقایق متمادی کف زدند. هنگامی که از سالن خارج می شدم، جمع زیادی از دانشجویان می خواستند که دفترشان را برسم یادبود امضاء کنم!

 

 یکی از تجربه های جالبم در سخنرانی ها، دو مناظره انتقادی ام در زمینه مطالعات فرهنگی بود. دکتر حسین کچوییان امسال سخنرانی در دانشکده ما با عنوان «مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی» داشت. عنوان این سخنرانی موجب دلخوری برخی اساتید دانشکده شده بود. این طور شایعه کرده بودند که ایشان به دعوت من برای ایراد این سخنرانی به دانشکده ما می آید. در حالی که کمترین اطلاعی از سازماندهی این سخنرانی نداشتم. حتی وقتی توضیح دادم که این سخنرانی را سازماندهی نکرده ام، باور نکردند. در روز سخنرانی، سالن اجتماعات دانشکده پر بود. واقعا غلغله بود. گویی طنین مرگ و تولد به ذائقه دانشجویان خوش آمده بود. اما جز من و دکتر انتظاری، هیچ استادی شرکت نداشت.

 

 بعد از سخنان دکتر کچوییان اجازه گرفتم و 20 دقیقه به دفاع از جامعه شناسی و نقد سخنان دکتر کچوییان پرداختم. این گفت و گو، در مطبوعات و وب سایت ها به نحوه نسبتا گسترده ای منعکس شد. می توانید متن کامل آن را در وب سایتم بخوانید. در هفته پژوهش 86 در همایش تخصصی مطالعات فرهنگی، دکتر عبدالهی از موضعی متفاوت، به نقد و انکار مطالعات فرهنگی پرداخت. گویی تلاش می کرد به دفاع از جامعه شناسی بپردازد و آن را از مرگ نجات دهد!

 

این بار، به نقد دکتر عبدالهی پرداختم و در دفاع از مطالعات فرهنگی صحبت کردم. واقعیت این است که علوم اجتماعی و علم بطور کلی «حساسیت سیاسی» آشکاری در جامعه ایران پیدا کرده و به عنوان «اویت سیاسی» وارد گفتمان عمومی جامعه شده است. انرژی هسته ای و سکولاریسم علوم اجتماعی، هر یک به طریقی علم را در اولویت سیاسی دولت موجود قرار داده است. دکتر احمدی نژاد در سخنرانی اولین جشنواره فارابی که ویژه علوم انسانی است گفته اند علوم اجتماعی، علوم نازل اند. این ارزشداوری حتی اگر به صراحت هم بیان نمی شد، پاره ای از گفتمان اصول گرایی است.

 

بتازگی صادق زیبا کلام هم کتابی به نام «جامعه شناسی به زبان ساده» نوشته و مدعی است جامعه شناسی علم نیست. این ادعای عجیب یا تازه ای نیست. اما در بستر گفتمان سیاسی رسمی امروز دولت، این ادعا معنایی بیش از یک داعیه صرف معرفت شناسانه دارد. همین طور داعیه های عبدالهی و کچوییان نیز، داعیه های سیاسی اند. تلاش من در نقد این دو دیدگاه، توضیح کاستی های معرفت شناختی و روش شناختی آنها و میزان انطباق شان با واقعیت های دنیای آکادمیا بود.

 

وقتی به فهرست سخنرانی ها نگاه می کنم، خوشحال و کمی هم نگران می شوم. خوشحالم که مجال و امکان اندیشیدن و بیان اندیشه هایم را در بهترین تریبون ها داشته ام. و نگران که عاقبت این موج سخنرانی کردن ها به کجا ختم می شود! نکند عاقبت به خیر نشوم و عمرم در این منبر رفتن ها تلف شود! تدوین جزوه های درسی یکی دیگر از تجربه های تازه ام بود. سال 86 بخشی از مباحث کلاس هایم را «جزوه درسی» کردم. درس های «برنامه ریزی و سیاست فرهنگی»، «جامعه شناسی هنر و ادبیات»، «آشنایی با مطالعات فرهنگی» و درس «شرایط فرهنگی رفاه»، اکنون دارای جزوه درسی هستند.

 

برای من «جزوه» پیش نویس اولیه کتاب هایم است. جزوه ها را بتدریج توسعه می دهم و امیدوارم بصورت کتاب منتشر نمایم. این جزوه ها در وب سایتم در دسترس عموم هستند. در این زمینه البته مدیون دانشجویانم هستم که مباحث درس و کلاس را گردآوری و تایپ می کنند. به علاوه، به من انگیزه می دهند که با شور و اشتیاق بیشتری در کلاس ها صحبت کنم. مایلم این تجربه را به همکارانم بگویم و منتقل کنم که اگر بتوانیم سازو کاری فراهم سازیم که کلاس های درس علاوه بر آموزش، جنبه تولید دانش هم پیدا کنند، باعث می شود که ما اساتید بتوانیم به نحو جدی تر و دلپذیر تری به آموزش و کلاس درس توجه کنیم. ب

 

رخی از کلاس های درسم را در وب سایتم می گذارم. این درس ها گاهی مخاطبان وسیعی پیدا کرده اند. ایمیل های متعددی از سراسر کشور دریافت کرده ام که متون درسی و شرح کلاس هایم را می خوانند و استفاده می کنند. در سال 86 همچنین تجربه های تازه بسیاری در زمینه هنر داشتم. فیلم های زیادی دیدم و کتاب ها و متون بسیاری خواندم. از بهمن 85 درس جامعه شناسی هنر و ادبیات به دروسی که تدریس می کنم افزوده شده است. این درس انگیزه هایم برای پرداختن به هنر و ادبیات را چندین برابر کرده است.

 

تجربه هایم در زمینه خواندن و تماشای فیلم ها معمولا در کلاس های درسم منعکس می شوند. تلاش می کنم تا بین تجربه های فرهنگی زندگی روزمره ام و آنچه در کلاس تدریس می کنم رابطه ای سودمند برقرار سازم. همین نکته باعث می شود اغلب دانشجویانم از کلاس های درسم راضی باشند. ولی در مجموع احساس می کنم در سالی که گذشت کتاب و متن به اندازه کافی نخواندم. بخصوص اینکه انبوهی از کتاب ها و مجلات خریدم و بسیاری از آنها را هرگز نخواندم. امیدوارم سال آینده برایم سال پر مطالعه ای باشد و بتوانم بیشتر از گذشته بخوانم.

 

 

 

 با خواندن گزارش بالا ممکن است گمان کنید تمام لحظات سال گذشته غرق در اندیشیدن و نوشتن و از این حرف ها بودم! واقعا این طور نبود. مثل دیگر انسان ها، صدها ساعت وقت گران بها را بیهوده هدر داده ام. آنچه نوشته ام و گفته ام براستی تنها حاصل بهره برداری از اندکی از لحظاتم بود ه اند. عمر آدمی طولانی تر و ثمر بخش تر از آنی است که به نظر می آید. اگر حتی نیمی از وقتم را بدرستی و مطابق برنامه بهره برداری کرده بودم باید اکنون چد برابر آنچه می بینید، نوشته و تولید کرده بودم.

 

زندگی تنها جنبه ذهنی و شناختی ندارد، احساس و عاطفه و بازیگوشی های انسانی هم هست. بگذارید برخی تجربه های تازه بازیگوشانه ام را بگویم.

 

یکی از تجربه های تازه بازیگوشانه ام در سال 86، ماشین بازی بود! در ابتدای سال سوناتا خریدم. ماشینی زیبا و راحت و دوست داشتنی بود. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که ناگهان آن را فروختم و یک بی ام و خریدم. تجربه تازه ای بود. بعد از اندکی بی ام و را فروختم و یک ماشین شاسی بلند سان تا فه خریدم. اولین بار بود که ماشین شاسی بلند می راندم. تجربه متفاوتی بود. در آخرین روزهای سال، سان تافه را فروختم و اکنون پای پیاده ام!! این سرنوشت و عاقبت ماشین بازی کردن است!

 

کاش مجالی داشتم و درباره تجربه ماشین در جامعه امروز می نوشتم. ماشین یک نشانه است و جهانی از تفسیرها و تعبیرها را با خود حمل می کند. مطمئنآ موجب تعجب پاره ای از همکاران هم شده بودم. اینکه چرا ناگهان به ماشین های گران قیمت رو کرده ام؟ گاه نیز این تعجب شان را ابراز می کردند.

 

 

برخی می گفتند در شان یک استاد دانشگاه و روشنفکر نیست که ماشین های گران قیمت حاجی بازاری ها را سوار شود! برخی هم گمان می کردند که میلیاردر شده ام و جویای این بودند که این پول بی حساب را چطور از راه نوشتن بدست می آورم! اندکی هم می گفتند مبارک است و نظری نمی دادند. حال که سال بعد پیاده به محل کار می روم، متتظرم ببینم همکاران چه خواهند گفت! واقعیت این بود که پول دار نشده بودم و اتفاق خاصی هم در زندگی ام رخ نداده بود. صفا پسر برادرم که دستی در معاملات ماشین دارد گاه و بیگاه مرا وسوسه می کرد که ماشین تازه تجربه کنم. من هم به وسوسه هایش گوش می دادم. البته از اینکه تجربه تازه ای در زمینه ماشین ها داشتم ناراضی نیستم. چیزهای تازه ای آموختم که در فرصتی مناسب آنها را می نویسم. ماجرا به همین سادگی بود و بس. ت

 

ابستان سفر جمعی به اردبیل داشتیم. بسیار خوش گذشت. تازه سوناتا را گرفته بودم و در ابتدا بیشتر هوس راندن با ماشین تازه در سرم بود. اما بتدریج دیدن و تجربه کردن نقاط تازه جای آن را گرفت. اردبیل شهر دیدنی و قابل مطالعه ای برای شناخت ابعاد مختلف مدرنیته ایرانی است. اردبیل از پایگاه مهم سنت در ایران است. زمانی پایتخت شیعه بوده است. بقعه شیح صفی الدین اردبیلی و گنبد الله الله و دهها مسجد و حسینه و بناهای تاریخی مذهبی دیگر به علاوه آیین ها و رسوم شیعی و روح قومی و آذری حاکم بر شهر حال و هوای سنتی منحصر بفردی به ا« داده است. در عین حال، آب گرم سرعین و دانشگاه و مراکز جدید اداری شهر که اکثرا چند سال ساخته شده اند، حال و هوای مدرنیته را در شهر زنده و تازه کرده اند.

 

 معمولا در جاهایی که سنت ریشه دار و گسترده است، مدرنیته و چالش های آن واضح تر دیده می شود. هر چه شهر و سرزمینی تاریخ طولانی داشته باشد، مدرنیته در آن معنادار تر و پر جلوه تر است زیرا تقابلش با سنت را می توان در هر گوشه و کنار شهر دید. مدرنیته در آمریکا موضوعیت چندانی ندارد زیرا آمریکا تجربه ای جز مدرنیته ندارد. اما اروپا گونه ای دیگر است. در آفریقا و آسیا بهتر از اروپا می توان مدرنیته را حس کرد.

 

 

همین طور می توان گفت اردبیل بهتر از تهران تجربه مدرنیته را نشان می دهد زیرا تهران تجربه طولانی در زمینه سنت ندارد. کاش روزی مجال آن می یافتم که درباره اردبیل بنویسم و تحقیق کنم.

 

 یکی دیگر از بازیگوشی های سال 86 ام کوه پیمایی بود. با تعدادی از همکاران از مهر ماه به درکه می رفتیم. قبلا کوه می رفتم اما منظم نبود. از مهر تا دی ماه هر هفته پنجشنبه ها کوه می رفتیم. معمولا 5 ساعت طول می کشید.تجربه جالبی بود. حتما روزی درباره آن خواهم نوشت. این کوهپیمایی دنباله تلاش تابستانی ام برای کاهش وزن بود. پاره ای تجربه ام در زمینه کوه پیمایی را در یادداشت کوه و مدرنیته همان روزها نوشتم و در وب سایتم قرار دادم.

 

مهمترین تجربه تازه شخصی ام در سال 86، برنامه رژیم غذایی و تلاش برای کاهش وزنم بود. این برنامه با موفقیت انجام شد. تابستان که لندن بودم اکرم و فرهنگ بسیج شدند تا وزن مرا کاهش دهند. گزارش آن را قبلا در وب سایتم گذاشته ام. چیز تازه ای برای گفتن ندارم جز اینکه چاقی همواره ما را تهدید می کند. در تابستان طی دو ماه 11 کیلو وزن کم کردم. اما در ماه های بهمن و اسفند ناگهان 4 کیلو اضافه شدم! اگر اندکی خود را کنترل نکنیم چاق می شویم. اکنون دوباره باید برای کاهش وزنم برنامه ریزی کنم! چیزی نمانده بود تا ماجرای سیبل هایم را بگویم!

 

 امسال بعد از سال ها برای اولین بار سبیل هایم را زدم. ماجرا بصورت اتفاقی رخ داد. داشتم سبیل ها را میزان می کردم که نظم شان بهم خورد. تنها راه این بود که همه را بتراشم. ابتدا کمی نگران بودم که همکاران و مردم چه خواهند گفت. اما وقتی به این اندیشیدم که بالاخره باید روزی سبیل ها را می زدم و تجربه زندگی بدون سبیل را می داشتم. واکنش های چندان زیادی در پی نداشت. تنها حادثه جالب، واکنش دکتر فرهادی بود. عصر موقع خداحافظی گفت: «آقای دکتر فاضلی من امروز از صبح در این فکرم که چیزی در شما تغییر کرده است، اما هرچه فکر می کنم، متوجه نمی شوم.» خواستم بگویم، گفت نگو و بگذار خودم آن را پیدا کنم. فردا صبح وقتی مرا دید گفت فهمیدم، سبیل های تان را زده اید. پرسیدم چطور فهمیدید؟ گفت به عکس های تان نگاه کردم!

 

 

 یکی از تجربه های تازه قشنگ سال گذشته ام این بود که ارتباط بیشتری با دانشجویانم داشتم. در کلاس هایم یکی از کارهای آموزشی دانشجویان، نوشتن وبلاگ است. دانشجویان معمولا گزارش کلاس درس را می نویسند. از طریق مطالعه وبلاگ های دانشجویان با نقدها و نظرهای شان آشنا می شوم. این امر به مدیریت کلاس ها و بهبود آموزش کمک زیادی می کند.

 

 احساس می کنم یک دریچه نسبتا آزاد به روی من و دانشجویان باز شده است و می توانم صدای واقعی دانشجویانم را بشنوم. دانشجویان ایرانی به دلایل مختلف کمتر نقدها و نظرهای شان را در کلاس درس و در حضور اساتید ابراز می کنند. این امر باعث می شود اساتید نتوانند با دیدگاه ها و ارزیابی های واقعی دانشجویان از کلاس درس شان آگاه شوند. وبلاگ این امکان را ایجاد کرده است تا حرف دل دانشجویانم را بهتر بشنوم. هرچند هنوز فاصله زیادی بین من و دانشجویانم وجود دارد.

 

 از تجربه های تازه دیگر سال گذشته ام، اتاق کار جدیدم بود. در تمام 16 سال گذشته که در دانشگاه تدریس می کردم اتاق کار مشترک با دو همکار دیگر داشتم. اگرچه هم اتاقی هایم آقای دکتر مرتضی فرهادی و آقای دکتر سعید وصالی را بسیار دوست داشتم و دارم و هم اتاقی بودن با آنها برایم لذت بخش بود، اما اتاق کار مستقل، تجربه متفاوتی است. دانشجویان در این اتاق راحت تر می توانند مراجعه کنند و درباره مشکلات شان صحبت کنند.

 

 

علاوه بر این، اتاق کار یکی از نمادها و نشانه های منزلت استاد در محیط و سازمان دانشگاه است. حال می توانم اتاق کارم را مطابق میل و سلیقه ام تزیین کنم و سامان دهم. اتاق کارم را با نقاشی که خاله زاده ام آقای علرضا حاتم آبادی هدیه کرده است، آراسته ام. این نقاشی پیرزنی سوار بر الاغ که پیرمرد دهقانی را با بیلی به دست پشت سر اوست، نشان می دهد. همچنین مجسمه زیبایی از ابن سینا از همدان خریده بودم، در اتاقم گذاشتم. یک گلدان زیبا و یک فایل چوبی هم دارم. این فایل چوبی ماجرایی آفرید که گفتن ندارد! کتابخانه ای هم دارم که مملو از کتاب های انسان شناسی و مطالعات فرهنگی است.

 

 

اتاق کارم از نظر مساحت کوچک است اما گنجایش من، یک میز کار و دو صندلی برای مراجعه دانشجویان را دارد. تا حدودی شبیه اتاق کار مدرس دانشگاه است. امسال صاحب وب سایت هم شدم. اینهم تجربه تازه ای بود. سالیان درازی بود که در فضای مجازی در وبلاگم می نوشتم. بسیاری هم خرده می گرفتند که درخور و شایسته استاد دانشگاه نیست که وب سایت نداشته باشد و چون بچه مدرسه ای ها وبلاگ بنویسد! برخی حتی مرا با وبلاگم می شناختند: فاضلی وبلاگ نویس! زحمت ساخت و طراحی و راه اندازی این وب سایت بر دوش دانشجویانم صالح و ستوده طوفانیان بود. واقعا سپاسگزار آنها هستم. وب سایت مسلما امکانات بیشتری دارد و محیط مستقل تری است. اما نمی دانم مخاطبان با کدامیک راحت ترند. در واقع باید مخاطبان نوشته هایم بگویند کدامیک، وبلاگ یا وب سایت را ترجیح می دهند.

 

 

 در کل، سال 86 سال تغییرات و تجربه های تازه زیادی در سبک زندگی ام بود. کوه رفتم، اتومبیل های گران قیمت خریدم، چندین دست لباس تازه خریدم، سبیل هایم را زدم، وزن کم کردم، اتاق کار عوض کردم و چیزهای دیگر. برایم جالب بود، جامعه به فردیت و میلم برای تغییر سبک زندگی احترام می گذاشت. نه تنها احساس نکردم که فشار هنجاری وادارم نمی کند به شیوه ای محافظه کارانه سبک زندگی را تغییر ندهم، بلکه هر تغییری که می دادم به شدت تشویق دیگران را همراه داشت. استادان معمولا چنین تصوری از سبک زندگی خود ندارند. اغلب گمان می کنند هرگونه تغییری، هزینه های اجتماعی سنگینی برای آنها دارد. اغلب می هراس اند که دانشجویان یا همکاران چه واکنشی دربرابر آنها نشان خواهد داد. ظاهرا ظرفیت جامعه برای تغییر بیشتر از مقاومت آن برای ثبات است.

 

 

 

کمی هم انتقادی بنویسم! اینهمه تلاش و کوشش برای چیست؟ و دیگر اینکه آیا تنوع موضوعات و قلمروهایی که در آن اندیشیده و نوشته ام، نوعی از این شاخه به آن شاخه پریدن و طفره رفتن از عمیق شدن در مسائل نیست؟ آیا چیزی وجود دارد که به این تجربه های متنوع و متکثر وحدت دهد؟ امیدوارم روزی به این پرسش ها پاسخ دهم. سالی که گذشت برخی دوستانم این پرسش ها را صمیمانه با من در میان گذاشتند. پاسخ کلی و صادقانه من این است که هدف من تلاش برای شکل دادن به هویت فکری و دانشگاهی خودم و تحقق بخشیدن به خود و استعدادهایم است. من بیش از اینکه به فکر نجات جامعه و دیگران باشم، در اندیشه ساختن انسانی مفید و موثر از خودم هستم. می خواهم زندگی کنم و حیات خلاقه ای داشته باشم. در این راه هر کاری که از دستم برآید انجام می دهم و از تمام فرصت هایی که در اختیارم قرار دهند استفاده می کنم. ا

 

حساس می کنم در نوشتن و سخن گفتن دارای استعداد و علاقه مند هستم. از این رو، هر جا مجالی برای بروز این استعدادها بیابم، از آن استفاده می کنم. نوشتن و سخن گفتن برایم لذت بخش و هیجا آفرین است. لذت من در این دنیا یکی تجربه های بازیگوشانه و دیگر تجربه های فکری جدی ام هستند. بازیگوشی هایم به من امید و انرژی و خلاقیت هایم به من معنا می دهند.

 

 معتقدم هر کس بتواند زندگی امیدوار و سرشار از نشاط داشته باشد و در کار تولید و خلق معناها موفق شود، نه تنها زندگی شخصی زیبا و موفق بلکه به جامعه نیز خدمت کرده است.

 

اما اینکه آیا پراکندگی موضوعات مانع بینش عمیق می شود، بحثی است که باید در جایی مفصل درباره آن صحبت کنم. پاسخ کلی من به این نکته این است که بینش و جهت گیری من در تمام مقالات سال های اخیرم، روشن و منسجم است. تلاش من این است تا فرایندهای مدرن شدن در جامعه ایران را توضیح و تشریح نمایم. این فرایندها در تمام زمینه ها وجود دارند. حال، به تناسب فرصت هایی که پیش می آید، یکی از آنها را تشریح و تحلیل کرده ام. این نکته را هم از ساتر یادآوری می کنم که «توصیف کدن تغییر دادن است.»

 

بنابراین، هدف من در نهایت کمک به فرایند مدرن شدن جامعه ایران از راه توصیف و تشریح فرایند مدرنیته است. روش من نیز روشن است. مردمنگاری عنوان روشی است که من برای کارهایم انتخاب کرده ام. تقریبا تمام کارهایم اتنوگرافیک است. از آنجا که به فرهنگ معاصر ایران می پردازم و به تجربه های زیسته تاکید دارم، رسانه ها و مراکز مختلف فرهنگی بحث هایم را می پسندند. از این رو، اقبال بیشتری به حرف ها و ایده هایم نشان می دهند. حتی دانشجویانم دیدا از مباحث کلاس هایم لذت می برند. خودم نیز وقتی استقبال مخاطبان از بحث هایم را می بینم، بیشتر رغبت به کار فکری می یابم.

 

 

 بهر حال، همه برای جذب دیگران جلب توجه مخاطبان می نویسند و می اندیشند. منزلت، منزل غایی همه ماست. منزلت را هم دیگران به ما اعطا می کنند. آنچه نوشتم برای توجیه خودم یا مخاطبان نبود. واقعا این گونه می اندیشم و این گونه احساس می کنم. ولی همچنان دیگران حق دارند همچنان منتقدانه به من و نوشته هایم نگاه کنند. کسی که این مقدار تریبون های عمومی را اشغال می کند، باید آماده پاسخگویی به نظرات نقدهای دیگران باشد. من چندان که باید دموکرات نیستم، اما ایده آل من این است که یک دموکرات تمام عیار باشم.

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,251,610
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:487
    • هفته جاری:3297