انگلیس ، انگلستان ، بریتانیا ، یوکی یا اسکاتلند ، ولز ، ایرلند ...

یک ماهی از اقامتم گذشته بود و کم کم چشمم به چیزها عادت می کرد اما هنوز تنم بوی عرق شرق می داد. قطب نمای درونم جهت و جغرافیا را نمی یافت و دچار حس سردرگمی جغرافیایی شده بودم. نمی دانستم کجا ایستاده ام و کدام سو می روم. بوی اقیانوس و ابرهای باران زا و تن های نیمه لخت و کفش های خیس گواهی می دادند که در میان جزیره نشینان آتلانتیک شمالی در انگلستان هستم. اما آنهم خالی از شبهه و ابهام نبود. برخی سرزمینی که آن را انگلستان یا انگلیس می شناختم، بریتن[1] یا بریتانیا [2]یا بریتانیای کبیر[3]، برخی هم پادشاهی منحده[4]یا مجمع الجزایر انگلستان[5]، برخی انگلیش یا همان انگلیس یا انگلند[6] و برخی دیگر هم فقط یو کی[7] می گفتند؛ و مانده بودم کدام به کدام است؟ چرا اینهمه اسم؟ مگر می شود یکی را همزمان کریم، کوروش، کاظم، کامبیز و چند چیز دیگر نامید؟

 

بعدها دانستم در این مورد خاص مشکل تنها از نا آگاهی من نبود. بریتانیا هم در ذات خود مقصر بود! این تقصیر را جورج ارول ناسیونالیست دو آتشه بریتانیا هم قبول دارد و می نویسد:

 

وقتی شما از کشور دیگری وارد انگلستان می شوید بلافاصله بعد از ورود این احساس به شما دست می دهد که وارد محیط و هوای دیگری شده اید. هوایی تازه می کنید. در همان چند دقیقه اول برخی چیزها احساس زیستن در محیطی متفاوت را به شما می دهد. شراب ها تند تر، سکه ها سنگین تر، علف ها سبز تر، تبلیغات بیشتر، انبوه جمعیت، چهره های تنبل، دندان ها ناجور و رفتارها متین، انگلیسی ها را از دیگر اروپایی ها و اروپا متمایز می سازد. بعد شما در قلمرو بریتانیا کبیر گم می شوید و برای مدتی فراموش می کنید که این ملت دارای مشخصه های خاص و قابل شناسایی است. آیا واقعآ چیزی بنام ملت وجود دارد؟ ما 46 میلیون نفر متفاوت از هم نیستیم؟ این تنوع بی نظمی نیست؟ بریتانیا نژادها و ملت های خاص خودش را دارد. اگر شما اسکاتلندی را انگلیسی خطاب کنید خرسند نخواهد شد. از اینروست که این جزیر لااقل شش اسم متفاوت دارد.

 

البته ارول فراموش کرده است بنویسد هر کس بسته به اینکه از کجا وارد جزیره زادگاه او شود، بریتانیا را جور خاصی در ارتباط و مقایسه با وطنش متفاوت خواهد یافت. برای من که از سرزمینی ظاهرآ نام و هویت واحد ایرانی وارد انگلستان یا همان بریتانیا، پادشاهی متحده، بریتانیای کبیر، بریتن، انگلیس، انگلند و یوکی شدم، اینهه اسم بیش از سنگینی سکه ها و تندی شراب ها و سبزی علف ها و دندان های ناجور، به من حس بودن در محیطی متفاوت را القاء می کند.

 

مشکل تنها به اسم محدود نبود! دشوارتر اینکه هر گوشه بریتانیای کبیر کشوری مستقل با اسم و رسمی جداست. یک گوشه آن مملکت ولز[1] است با زبان ولزی و مذهب متدیست و از حیث تاریخ و فرهنگ و ملیت خود را از ممکلتی از تمام اسامی بالا مبرا و مجزا می داند و با افتخار خود را ولز می نامد نه انگلستان یا هر چیز دیگر. در گوشه شمالی پادشاهی متحده کشور اسکاتلند با دولت و پارلمان و کوکبه مستقل از انگیس قرار دارد. و شیرین تر از همه دشمن در آستین، ایرلند است. کاتولیک های ناسیونالیست ایرلند شمالی که خواهان اتحاد و یکی شدن ایرلند شمالی و جنوبی و در عین حال جدایی و استقلال کامل از پادشاهی متحده هستند، خود را دشمن تمام عیار انگلستان و بریتانیای پروتستان می شناسند. اینان نه تنها خود را ایرلند می نامند بلکه اتصال به بریتانیا را ظلم تاریخی پروتستان های پادشاهی متحده به خودشان می دانند و دائم لشکر کشی و قتل عام «یکشنبه سیاه» 1972ارتش بریتانیا در ایرلند جلو چشم آنهاست.

 

می دیدم همه از انگلستان و بریتانیا و انگلند و یو کی و پادشاهی متحده انگلیس تبرا می جویند؛ مانده بودم پس اینهمه اسم فقط برای لندن و حومه است! هر چه بود، همه آنها لااقل یک اسم مشترک داشتند: غرب! نمی دانم شاید این هم خیالی بود. گاهی در این هم تردید می کردم. غرب یعنی آمریکا، اروپا، استرالیا، کانادا و در عین حال ژاپن شرقی و روسیه نیمه شرقی!

 

دیدم این «غرب» هم مرا از آن اندک بعد جغرافیایی و مکانی مبهمی که زیر پاهایم حس می کنم دورتر می کند. نگران شدم نکند «خود» را در سرزمین عجایب گم کنم. این بود که باز به سراغ شرق رفتم. اما شرق کجاست؟ چطور می توانستم در اینجا شرق را پیدا کنم؟ تازه وارد شده بودم، شهر را نمی شناختم، جهت ها هنوز پیدا نبود. جنوب را هم نمی یافتم چه رسد به شرق که مقابل غرب است و آنسوی آن. اما با آنهمه سردر گمی هیچگاه نا امید نبودم، چرا که لااقل سمت بالا همیشه پیدا بود. چه خوب که بالا، همیشه بی قطب نما و نقشه و راهنما پیداست، چه خوب که بالا مرز ندارد و بی انتهاست، و گرنه غریبه ای در شهری نا آشنا و تنها کدام سو را خواهد شناخت؟

 

و تنها پس چهار پنج سال زندگی در لندن بتدریج دریافتم یوکی یا پادشاهی متحده نامی است برای سرزمین های امپراتوری سابق که امروز شامل تمام بریتانیا و تلویحآ (نه رسمآ و صراحتآ) کشورهای مستعمره سابق (که امروزه کامون ولث یا «مشترک المنافع» نامیده می شوند) است. اینها همه در زیر بیرق ملکه الیزابت دوم وحدت سیاسی و افتخار حیات دارند. بماند که پاکستان و بنگلادش و مالزی و کانادا و استرالیا و هندوستان کشورهای آفریقایی دیگر اعضای کشورهای مشترک المنافع هم دیگر تره به ریش ملکه و پادشاهی متحده اش خورد نمی کنند و هر کدام برای خود اسم و رسم مستقلی دارند. بریتانیا هم تمام یوکی است منهای ایرلند و کشورهای مشترک المنافع. اما انگلند و انگلیس و انگلستان هم لندن و حوالی آن است که تسامحآ و به غلط، گاهی مطبوعات و مردم آن را بجای یوکی بکار می برند! حال نمی دانم شما می دانید کدام به کدام است؟ کم کم متوجه می شدم که فیلسوفان و روشنفکرانی که واژه «غرب» را برای نامیدن مجموعه ای از کشورها که هر کدام شان بی نهایت تنوع و تکثر دارند، بکار بردند، ذهن میلیون ها انسان را از ساده ترین و آشکارترین واقعیت ها گمراه ساخته اند. حال چگونه می توانستم به بگویم آهای مردم بهوش باشید غربی در کار نیست. غرب مفهومی ساخته ذهن خیال پرداز و انتزاع ساز روشنفکران است!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] Wales

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

آمار سایت

  • شمارنده سایت:3,636,828
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:206
    • هفته جاری:7577