تجدد و انقلاب اسلامی

متن زیر مقاله ای از من درباره تحولات جامعه ایران در زمان رضاشاه است که در نوروز 97 در نشریه نسیم بیداری منتشر شده است. در این مقاله سعی کرده ام که نشان دهم میان این تحولات و انقلاب اسلامی یک رابطه پارادوکسیکال وجود دارد.
مفهوم تجدد به تعبیر جمشید بهنام در کتاب" ایرانیان و اندیشه تجدد" کاملا ایرانی است چراکه تجدد معادل مدرنیته نیست بلکه به معنای جدید شدن، نو شدن، یا در حالت جدیدی قرار گرفتن است. این مفهوم در آراء متفکران طرفدار اندیشه ترقی در دوره مشروطه از دوران ناصرالدین شاه به بعد با اندیشه‌های افرادی چون آخوند‌زاده ، ملکم خلان و همه آنهایی که آغاز کننده تحولات آن مقطع از تاریخ بودند شکل گرفت. رضاشاه زمانی سکاندار حکومت در ایران شده بود که  قریب به پنجاه سال از آغاز تحولات گسترده در ایران می‌گذشت.
عباس میلانی در کتاب "تجدد و تجدد ستیزی در ایران " معتقد است که رد پای نوآوری و شکلی از معنای مدرنیت را حداقل در سطح زبان و اندیشه، می‌توان در نوشته‌های بیهقی و بعد سعدی و قائم مقام و دیگران جست‌وجو کرد . برخی هم مثل توکلی ترقی معتقدند که جدایی دین از سیاست در ایران یعنی استقلال داشتن جامعه از نهاد دینی، سابقه ای پیش از اروپای غربی دارد. از همین رو می‌شود گفت که تحولات عصر رضاشاه مسئله ای ناگهانی یا یک امر اتفاقی نبود بلکه تحولات ساختاری در ایران، سابقه تاریخی طولانی مدتی را تجربه کرده بود.
انقلاب مشروطه که در سال 1285 به ثمر رسید به دنبال نوعی انقلاب سیاسی بود که در آن حق الهی پادشاه از او گرفته می‌شود و مردم حق مشارکت در تعیین سرنوشت خود را مطالبه می‌کنند و به نوعی خواهان عمل پادشاه منطبق بر قانون اساسی هستند. انقلاب مشروطه ایده قانون اساسی را در ایران مطرح و ساختار سیاسی را برای تجدد آماده کرد. در کنار این تحول یعنی انقلاب سیاسی، انقلاب‌های دیگری نیز بودند که همه اینها قبل از رضا شاه شکل گرفته بود و زمینه را برای تجدد آماده کرد که مهمترین آنها انقلاب شهری در زمان ناصر الدین شاه بود که به دنبال آن  موسسات و نهادهای تمدنی جدید پیدا شد.
تاسیس بیمارستان، دارالفنون، دارالترجمه، انتشارات و احداث میدان توپخانه و بسیاری از تحولات دیگر در شهر تهران به منزله یکی از  زادگاه‌ها یا خواستگاه‌های تجدد شهری زمینه را فراهم کرد تا تجدد بصورت امر عینی در جامعه ایران به تدریج آشکار شود. در این میان قبل از رضاشاه اندیشه ورزان متعددی در پی آن بودند تا مفاهیم جدیدی چون پارلمان، قانون، مردم سالاری دینی یا دموکراسی، انتخابات، نقد و مفاهیمی از این دست  را در ایران رواج دهند. اگرچه  در نظر برخی چون ماشاالله آجودانی به این مفاهیم آنطور که باید خوب پرداخته نشد و خوب هم فهم نشد اما به هرحال تا پیش از رضاشاه زبان سیاسی و اجتماعی جدیدی در ایران شکل گرفت.
اما رضاشاه در لحظه ای تاریخی روی کار آمد که ایران تحولات همه جانبه ای را از سر گذرانده بود، بطور مثال در دوران مشروطه شاهد زایش و رویش ژانرهای مختلف ادبی بودیم، پیدایش طنز، روزنامه نگاری، داستان نویسی عکاسی و گزارش نویسی امکان تازه ای را برای شیوه اندیشیدن بیان کرد. رضاشاه نخستین دولت جدید و مدرن و در عین حال متفاوت با قدرتهای پیش از خود را تاسیس کرد ، پیشتر سلسله‌های قدرت همچون قاجارها، افشارها، صفویه و... بر اساس خون و تبار قبلیه‌ای به قدرت می‌رسیدند درحالی که رضاشاه که با کودتا قدرت را بدست گرفت فاقد هرگونه قدرت قومی و قبیله‌ای بود بنابراین اولین پادشاهی بودکه به نوعی از سازوکارهای جدیدی برای شکل دادن قدرتش استفاده کرد. علاوه بر این رضاشاه با سیاست غربی‌سازی و همزادپنداری خود با تحولات رخداداده درترکیه در تلاش بود تا تصویری تازه از سیاستی که با مفهوم تجدد سازگاری بیشتری دارد را در ایران ترسیم بکند.
با این همه فرایند تجدد در ایران همواره محل بحث بوده و نقدهای بسیاری نیز از سوی صاحب نظران مطرح شده، از جمله برخی بر این باورند که ما در فرایند تجدد در ایران، ابزارها و وجوه مادی عینی و ملموسی از قبیل تکنولوژی‌ها و فرم های سازمانی را از جهان جدید اقتباس کردیم و یا حتی به نوعی آنها را تحلیل کردیم تا بتوانیم توانایی آن را داشته باشیم که با روشهای خلاقانه در چهارچوب تجربه تاریخی ایران و با ادقام میراث فرهنگی و تجربه های جمعی ایرانی و آنچه که تجربه جهانی است شکل تازه ای را ابداع کنیم.
برخی نیز معتقدند آنچه که در کل فرایند تجدد در دوران پهلوی اول و دوم و حتی پس از آن رخ داد، فاقد پایه های معنایی و آنچه که به آن فرهنگ گفته می‌شود بود. به سخن دیگر تحولی در ذهنیت‌ها، باورها و نگرش های مدرن ایجاد نشد و صرفا آنچه که رخ داده در لایه های وارداتی تجدد بوده. البته این دیدگاه از چند جهت قابل نقد است. در همین خصوص باید گفت در فرایند مدرن سازی ایران در عصر رضاشاه، تفکیک تمدن و تجدد از هم کار شایسته ای نیست و در بهترین حالت می‌توان مدرنیته ای که در تجربه اروپای غربی رخ داد را تفکیک کرد، نه تجدد را چرا که تجدد مفهومی ایرانی است برای تجربه ایرانی از تحولات معاصر خود.
نکته دیگر اینکه با توجه به نتیجه تحقیقات جامعه شناسی تاریخی انجام شده می‌توان گفت که مدرنته در سراسر جهان بصورت امر متکثر ظاهر شده، چیزی که امروزه به آن modernities یا مدرنیته‌‌ها می‌گویند. بدین معنا که ما در واقعیت تجربه جهانی، تنها با مدرنیته به صورت امر منفرد و یگانه رو به رو نیستیم همانطور که در اروپای غربی یعنی در آلمان، فرانسه، انگلیس و آمریکا با شکل‌های متفاوتی از مدرنیته روبرو هستیم. اما در ایران همچون سایر سرزمین‌های دنیا امکان تحول یکباره در همه ساختارهای عینی و ذهنی وجود ندارد بلکه بطور طبیعی تجدد باید راه خود را از تحول در ساختارهای عینی آغاز بکند و به تدریج در نتیجه فضای عینی جدید، عقل‌ها و باورهای تازه یا جدیدی را بوجود بیاورد. هیچ کجای جهان اینطور نبوده که ابتدا تمام زیرساخت های ذهنی معنایی و فلسفی تغییر بکند  و بعد مظاهر تکنولوژی و مادی آن آشکار شود.
به عقیده پژوهشگران تاریخ اندیشه در دوران موسوم به روشنگری در قرن هجده میلادی و حتی قبل آن و دوره رنسانس به بعد تحولاتی در حوزه فلسفه و علم به وجود آمد و اندیشمندانی مانند کانت، دکارت، رسو و منتسکیو ظاهر شدند و اندیشه های تاریخ را مطرح کردند. باید این را در نظر داشت که این اندیشه ها لزوما تبدیل به فرهنگ عمومی جامعه نشدند و الزاما مردم در اروپای غربی، هگل یا سایرین را فهم نکرده اند. آنچه که در واقعیت رخ داد این بود که فلسفه ها ساختارهای عینی را تغییر ندادند بلکه تکنولوژی همان انقلاب فکری و فرهنگی بود که ساختارهای عینی را تغییر می‌داد. حتی امروز هم نمی‌توان مدعی آن شد که مردم در فرانسه یا آلمان و آمریکا هگل ،کانت یا دکارت را فهمیده‌اند یا حتی متنهایشان را با قت خوانده‌اند ویا می‌پذیرند.
اگر انقلاب به معنای دگرگونی ساختاری و همه جانبه در نظر گرفته شود بطوری که در نهایت منجر به پیدایش و ظهور رژیم نظام و سامان سیاسی جدید بشود، پدیده ای جدید است. اگرچه در گذشته نیز شاهد ظهور و افول خاندان های سلطنتی بودیم اما این به منزله تحول ساختاری نبود، پادشاهی جایگزین پادشاهی دیگر می‌شد بی آنکه منطق زیست سیاسی و قدرت تغییر پیداکند. انقلاب به معنایی که در مشروطیت و بعد در انقلاب اسلامی رخ داد پدیده ای جدید بود. در گذشته یک خاندان جانشین خاندانی دیگر می‌شد اما در انقلاب‌ها به تعبیر فوکو شاهد یک رژیم حقیقت هستیم یعنی مشروطیت یک رژیم حقیقتی است متفاوت از آنچه که در قاجار و قبل از آن حاکم بود. انقلاب اسلامی نیز یک نوع رژیم حقیقت را به وجود می‌آورد. بنابراین انقلاب در معنایی که در دوره معاصر و مدرن رخ داده پدیده کاملا مدرن است. از سویی روح معنایی انقلاب هم روح جدیدی است. چون آنچه که در انقلاب‌ها متبلور می‌شود و جان آن را تشکیل می‌دهد، با ارزش‌ها، باورها و نگرش‌های امر مدرن یا امر معاصر هست، روح و جان همه انقلاب‌های مدرن و معاصر مبنتی بر نوعی ارزش‌های حقوق بشری است یعنی ارزشهایی که خواهان آزادی، دموکراسی، استقلال و عدالت است. چنین پارامترهایی هم در انقلاب سلامی و هم در مشروطیت وجود داشت به همین دلیل انقلاب پدیده جدیدی است که سابقه ای در تاریخ ندارد و جان جدیدی دارد که با روح مدرنیته همسویی و هم خوانی دارد.
پیتیریم سورکین، فیلسوف جامعه شناس و نظریه پرداز بلند آوازه در کتاب "انسان و فاجعه در جامعه" معتقد است جنگ، قحطی، طاعون و انقلاب چهار پدیده بزرگی بودند که همواره دنیای معاصر و حتی پیش از آن کل ساختارهای زندگی را تحت تاثیر خود قرارداده اند. سورکین انقلاب را فاجعه می‌داند و نشان می‌دهد هریک از این پدیده ها، پیامدهایی دارند که به نوعی لزوما در منطق آن انقلاب‌ها بیان نشده که وقتی بصورت تاریخی نگاه شود همه این انقلاب ها رخ می دهد. او معتقد است انقلاب ها موجب مهاجرت ها می شوند، عده زیادی مجبور به ترک کشور می‌شوند یا موجب نوعی تحول در پایگاه اجتماعی افراد می شوند بگونه که برخی افراد رژیم گذشته که پایگاه اشرافی و قدرتمندی داشتند به درجات پایین تنزل می یابند یا فرودستان به ناگاه منزلت و پایگاهی بزرگ می یابند.
با این همه می‌توان گفت که انقلاب ها تخیل جامعه را دگرگون می‌کنند. همانطور که انقلاب مشروطه یا اقدامات رضاشاه تحولاتی را در جامعه بوجود آورد، نوعی زندگی روزمره جدیدی بوجود آمد که بطور طبیعی ظرفیت آرزو مندی مردم را تغییر داد. مثلا تحولات رخ داده از عصر مشروطه تا زمان رضاشاه، اگاهی جدیدی را در جامعه شکل داد که در آن انسان و جامعه ایرانی نمی‌توانست در خانه پیشینش آرامش داشته باشد و زیست کند این آگاهی جدید ناشی از تحولات ساختاری همچون پیدایش شهر نشینی در ایران بود که از عصر ناصری آغاز شده بود اما در عصر رضاشاه بود که تهران به عنوان الگوی شهر ایرانی معاصر به تمامیت خود دست یافت. تمرکز عشایری در شهر ها و جانشین شدن جمیعت عشایری ، گسترش تکنولوژی، توسعه نظام بروکراسی و تحولاتی از این دست آگاهی جامعه ایرانی را به قول پیتر برگر دگرگون ساخت. در چنین شرایطی انسان ایرانی احساس کرد که در شرایط جدیدی قرار گرفته، شرایطی که در آن می‌توانست آرزوهای تازه ای داشته باشد.  ایرانی خواهان آن شد که متناسب با جهان امروز حرکت کند و آنچه که در امریکا، انگلستان و فرانسه  بود را آرزو کرد.
به عبارت دیگر  در نتیجه تحولات رضاشاه، ایرانیان به نوعی باز اندیشی انتقادی نسبت به خویشتن تاریخی خود دست یافتند. محسن ثلاثی در کتاب "جهان ایرانی" معتقد است انسان ایرانی همواره خواهان همسویی با جهان بوده و بده بستانهای آنها با اعراب، مصری ها و کشورهای دیگر به گونه ای بوه که می‌شود گفت ایرانی ها از همزیستی جهانی استقبال می‌کردند. مورخان متعددی نیز بر این سخن صحه گذاشتند. در دوره رضا شاه و پیش از آن در عصر مشروطه به تدریج تخیل جمعی ایرانیان خواهان سازگارترشدن جهان ایرانی با کل تحولات جهانی بود بنابراین رضاشاه با ایجاد تحولاتی در جامعه ایرانی، تخیل سیاسی اجتماعی ایرانیان را تغییر داد، زندگی روزمره ایرانی تغییر کرد.
هریک از اقدامات صورت گرفته در دوران مشروطه و رضاشاه تجربه ایرانی را متاثر از خود می‌ساخت. مثلا پیدایش نظام اداری جدید که طی آن انسان ایرانی توانست با کار در سازمان های اداری امرار معاش کند، در حالی که تا پیش از آن از طریق کشاورزی، صنعت و تجارت و دامپروری زیست می‌کرد از سویی گسترش مخابرات، برق و تکنولوژی های جدید دیگر هرکدام زندگی روزمره ایرانی را تغییر داد. بنابراین همه اینها موجب شد که چشمان ایرانیان به روی دنیایی باز شود که هیچگاه در تصور تاریخی اش وجود نداشت. ادراک حسی و زیبایی شناسی انسان ایرانی دگرگون شد، سبک پوشش ایرانی با سبکهای پیشین خود کاملا متمایز شد در مجموع فضای اجتماعی تولید شد که در آن اشکال تازه ای از قدرت و تولید قدرت شکل گرفت. در نتیجه نظم اقتصادی جدیدی در ایران ظاهر شد که هیچ سابقه ای در گذشته نداشت.
تجدد در دوره رضاشاه به معنی جدید شدن روال ها و رویه های زندگی روزمره است که از آن می‌توان به انقلاب زندگی روزمره نام برد.  البته این انقلاب تنش ها، تضاد ها و تعارضات گسترده فرهنگی و به تبع سیاسی را هم دامن زد . این تحول با بسیاری از تجربه های تاریخی ایرانیان سازگار نبود. حامیان و حاملان حقیقت های تاریخی یعنی حقیقت دینی و فرهنگی دیگر در این دوره طبیعتا پذیرای انقلاب زندگی روزمره نبودند. روحانیون به عنوان حامیان و حافظان سنت از این وضع ناراضی بودند و این نارضایتی تنها به صورت نوعی رنجش دورنی نبود بلکه از آنها نیروهایی فعال برای مقاومت در برابر انقلاب زندگی روزمره ساخت.
در کنار این باید در نظر داشت که گسترش فعالیت نیروهای مارکسیست، کمونیست و چپ تحت تاثیر انقلاب روسیه و دولت اتحاد جماهیر شوروی قرار داشتند و به نوعی تشعشعات انقلاب پرولتاریای شوروی بودند، اینها هم به عنوان گروهای مخالف با امپریالیزم به تعبیر لنین و ایدئولوژی مخالف سرمایه داری که از اندیشه های کارل مارکس سرچشمه می‌گرفت، با انقلاب زندگی روزمره مذکور ناسازگار بودند در نتیجه دو نیروی بزرگ مذهبی و چپ کمونیزم، دشمن مشترکی پیدا کردند.
نیروهای مذهبی تکیه برگروهای اجتماعی داشتند که ساخت آگاهی جدید و انقلاب زندگی روزمره را مغایر ارزش ها، باورها ، نگرش‌ها و عادت‌واره های خود می‌دانستند از همین رو روحانیون و دانشگاهیان مذهبی از همان دوران مشروطیت و نه فقط عصر رضاشاه، سازمان یافتند و نوعی ایدئولوژی سیاسی و فرهنگی را برای مواجهه با تحولات رخ داده بوجود آوردند. اکثر نیروهای چپ و کمونیست از طریق ادبیات، شعر، عکاسی و بعدها فیلم و تولید محصولات هنری و انجام فعالیت های سازمان یافته چریکی و سیاسی تلاش کردند که مقاومت در برابر این انقلاب در زندگی روزمره را سازمان بدهند.
با این تفاسیر می‌توان گفت میان آنچه که از آن  به عنوان انقلاب در زندگی روزمره ایرانیان یاد می‌شود با انقلاب اسلامی، یک رابطه پارادوکسیکال وجود دارد چرا که از سویی باید گفت تبارشناسی انقلاب اسلامی به نوعی ساختار آگاهی و مدل های فرهنگی باز می‌گردد که بطور تاریخی تحت عنوان تشیع در ایران شکل گرفته است. مایکل فیشر در کتاب "ایران از انقلاب تا مشاجرات مذهبی" ریشه انقلاب اسلامی را در پارادایم کربلا می‌داند یعنی آموزه مقاومت و طغیان شیعی در برابر هر نوع بی‌عدالتی یا فرهنگ و ساختاری که مغایر با تفکر و جهانبینی شیعی باشد. این ایده که حکومت تا زمانی که به دست رهبران شیعی نباشد غصبی است، چه معاویه باشد چه خاندان ابوسفیان چه خلفای عباسی و بعد پادشاهان ایرانی و ...  معتقد است  انقلاب اسلامی به نوعی ریشه در قیام عاشورا دارد همانطور که خوانش رسمی حکومت ایران نیز به همین صورت هست، حداقل به لحاظ نمادگرایی فرهنگی، هم انقلاب و هم زمان جنگ این نمادگرایی شیعی را آشکار کرد.
از همین رو باید گفت انقلاب اسلامی با تغییراتی که در دوره پهلوی بجود آمد رابطه پارادوکسیکال دارد، از یک طرف انقلاب به منظور واژگون کردن متن زندگی روزمره ای است که ساخت آگاهی تجدد در دوره 50 ساله پهلوی ایجاد کرد و خواهان این بود که این تحولات با مفهومی که آل احمد به عنوان غرب زدگی برای آن انتخاب کرده بود زدوده شود و این بیمار غرب زده درمان شود اما در عین حال این انقلاب، پدیده مدرن هم بود به این معنا که انقلاب اسلامی انقلاب روستاییان، دهقانان و کشاورزان نبود بلکه انقلاب طبقه متوسط شهری بود. انقلابی که دانشجویان روزنامه‌نگاران، اساتید، هنرمندان و طبقه متوسط فرهنگی جدید در آن نقش پررنگی داشت هرچند درنهایت هویت اسلام سیاسی پیدا کرد و به نوعی بعنوان انقلاب مذهبی شناخته شد.
انسان ایرانی از مشروطه به بعد و بویژه زمان پهلوی از یک ظرفیت اجتماعی تازه ای برخوردار شد، در این تخیل و آرزومندی جدید، انسان ایرانی خواهان نوعی دموکراسی حداکثری، عدالت و حقوق شهروندی بیشتر شد ، این ظرفیت و توانایی را در خود دید که بتواند به عنوان شهروند مشارکت جدی تری را در جامعه داشته باشد. گسترش نظام آموزشی جدید، پیدایش مدارس و آموزش عالی، دانشگاهها و رادیو تلویزیون ، سینماها و دسترسی به امکانات و فضاهای فرهنگی و اجتماعی جدید و ارتقا ظرفیت و توانایی انسان ایرانی، بویژه سواد باعث شد پهلوی دوم توانایی تحقق و تامین آرزوها و تخیلات این انسان را پیدا نکند و مطالبات جامعه بیش از ظرفیت نظام سیاسی شد و همین مسئله زمینه ای را برای انقلاب بهمن 57 فراهم کرد. انقلاب اسلامی در واکنش به خواسته های روستاییان و تقاضاهای گروهای فرودست فرهنگی جامعه نبود بلکه در واکنش به خواسته های طبقه متوسط شهری صورت گرفت. البته این طبقه به نوعی صدای طبقات فرودست را هم نمایندگی می‌کرد. به این معنا که در نتیجه رشد و ارتقا ارزش‌های آزادی خواهانه و حقوق بشری در میان تحصیلکردگان و دانشگاهیان و مبلغان فرهنگ، آنها رسالت دفاع از خواستها و نیازهای گروه های فرودست را پذیرفتند. اگرچه پس از انقلاب این طبقه متوسط شهری کنار گذاشته شد و آنچه آنها نمایندگی اش را داشتند یعنی ارزش ها و نگرش‌های طبقات فرودست، بیشتر در صحنه سیاسی کشور گفتمان انقلاب اسلامی را توسعه داد، اما خود روستاییان و دهقانان و کارگران نبودند که زمینه ساز انقلاب اسلامی شدند، بلکه طبقه متوسط شهری به ویژه طبقه متوسط فرهنگی شهری بود که از درون انقلاب زندگی روزمره دوران پهلوی‌ها سر برآورد. در مجموع می توان گفت اگر مشروطیت و پهلوی نبود هرگز انقلاب اسلامی رخ نمی‌داد.
* برای دریافت فایل مقالات و سخنرانی های من به کانال تلگرام و آپارات مراجعه کنید:
کانال تلگرام:
https://telegram.me/DrNematallahFazeli
کانال آپارات:
http://www.aparat.com/DrNematallahFazeli

آمار سایت

  • شمارنده سایت:3,931,616
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:751
    • هفته جاری:5196