کارکردهای علوم انسانی در ایران

متن زیر، گزارش مکتوب گفتگوی وب سایت بردار با من درباره کارکردهای علوم انسانی و اجتماعی در ایران است که در اردیبهشت 1396 منتشر شده است. من در این گفتگو کارکردهای این علوم را از نوع کارکردهایی پنهان یا خاموش معرفی کرده ام. 
پرسش: به نظرتان علوم انسانی و اجتماعی در ایران تا چه حد مؤثر یا کاربردی بوده است؟ اگر به نظرتان کاربردی یا مؤثر بوده، این تأثیر یا کاربرد در چه حیطه‌های بیشتر و در چه حیطه‌هایی کمتر بوده است؟
این علوم تلاشی برای گسترش گفت‌وگو در جامعه و زبان حوزهٔ عمومی هستند. مفاهیم کلیدی‌ای که ما در حوزهٔ علمی برای بحث دربارهٔ اقتصاد، جامعه، سیاست و فرهنگ به‌کار می‌گیریم در گفتمان­های علوم انسانی و اجتماعی در دنیای مدرن شکل‌گرفته‌اند. در نظر بگیرید مفاهیمی مانند تفکیک قوا، انتخابات، مجلس یا حتی مفاهیمی مثل عرضه و تقاضا و در حوزهٔ زندگی اجتماعی مفاهیم طبقه، ارزش‌های اجتماعی، فرهنگ، جامعه، جامعهٔ مدنی در علوم انسانی و اجتماعی شکل گرفته‌اند. هم در ایران و هم در سایر کشورهای جهان اولین کارکردهای علوم انسانی-اجتماعی شکل دادن و گسترش دادن زبان حوزهٔ عمومی است. این زبان را هم دانشگاه‌ها و هم رسانه‌ها به کار می‌گیرند. اگر ما بخواهیم اهمیت و جایگاه این زبان را ببینیم کافی است روزنامه، تلویزیون و یا برنامهٔ رادیویی را تحلیل کنیم و ببینیم که ما  امروز داریم به چه زبانی صحبت می‌کنیم. اگر این زبان را با زبان پیشینیان مقایسه کنیم متوجه می‌شویم مفاهیمی که امروز به کار برده می‌شود چقدر مفاهیم متفاوتی هستند؛ گاهی اشتراک لفظ دارند، گاهی حتی اشتراک لفظ هم وجود ندارد.
دومین کارکرد علوم انسانی-اجتماعی معاصر عبارت از شناسایی مسئله‌های جامعه است. در دنیای پیچیدهٔ امروزی تشخیص مسئله یا مسئله شناسی نیازمند دانش‌ها، مهارت‌ها و توانایی‌های پیچیده‌ای است. علوم انسانی-اجتماعی در شاخه‌های متفاوت آن یعنی فلسفه، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، انسان‌شناسی، مطالعات فرهنگی، اقتصاد، حقوق و شاخه‌های دیگر، هر کدام این وظیفه را بر عهده دارند که تشخیص مسئله بدهند. گروه‌ها و  حوزه‌های  اقتصاد، اجتماع، فرهنگ و جامعه دائماً زیر لابراتوارهای علوم انسانی-اجتماعی به کمک آزمایشگاه‌های فلسفی، جامعه‌شناختی و فنّاوری‌های مفهومی و روش‌شناختی دانش‌های مختلف علوم انسانی-اجتماعی معاینه می‌شوند و از طریق دیدگاه‌ها، نظریه‌ها و تحقیقات تجربی و بحث‌های دقیق مفهومی و نظری مسئله شناسی می‌شوند. به همین دلیل دومین کارکرد مهم علوم انسانی-اجتماعی را رویکردهای مسئله شناسانه آن می‌دانیم.
سومین کارکرد مهم علوم انسانی-اجتماعی در جوامع امروز عبارت از نوعی تلاش برای ایجاد شکلی از نظم یا انضباط است؛ تعبیری که میشل فوکو به کار می‌گیرد. علوم جدید، فنّاوری‌های انضباطی جمعیت‌شناسی، جامعه‌شناسی، روانشناسی درست مانند علوم پزشکی و مهندسی همه تلاشی هستند که کمک می‌کنند تا انسان، سوژه و شهروند جدید شکل بگیرد که دولت‌های مدرن بتوانند در جامعهٔ معاصر با استفاده از دانش به نوع فنّاوری‌های انضباط‌بخش یک نوع انسجام و نظم مدرن را استقرار ببخشد. نظمی که البته هدفش این است که از خشونت فیزیکی پرهیز می‌کند، از اعمال بنیان قدرت پرهیز می‌کند و تلاش می‌کند به تعبیر فوکو به صورت یک گاورمنتالیتی (حکومت‌مندی) برسد. یعنی سوژه‌هایی که خودشان توانسته‌اند با درونی کردن دانش‌ها و پذیرش ارزش‌های جدید، جهان جدیدی را تشکیل بدهند. کاری که علوم انسانی-اجتماعی انجام می‌دهد کمک به پرورش این سوژهٔ مدرن هست و از این طریق ایجاد نظم و انضباط‌بخشی به جامعه که ما دیگر مجبور نباشیم از طریق زور نظم ایجاد کنیم. به همین دلیل واقعیت این است دنیای جدید بدون علوم انسانی-اجتماعی نمی‌توانست دولت ملی به وجود آورد و نه تنها استقرار پیدا کند بلکه استمرار پیدا کند. بخش مهمی از مفاهیمی مثل هویت، هویت ملی، فرهنگ و فرهنگ ملی به عملکرد علوم انسانی-اجتماعی در جامعه برمی‌گردد.
و آخرین نکته یا صورت کلی چهارمین کارکرد علوم انسانی-اجتماعی در دنیای جدید مجموعهٔ کاربردها و کارکردهای ابزاری این علوم است. یعنی از رشته‌های مختلف علوم انسانی- اجتماعی برای اجرای پروژه‌ها، طرح‌ها یا برنامه‌ریزی‌های توسعهٔ اقتصادی–اجتماعی، مدیریت و سیاست‌گذاری کمک می‌گیریم؛ آن جایی که ما از جامعه‌شناسی، جمعیت‌شناسی، حسابداری یا رشته‌های مختلف کمک می‌گیریم تا بتوانیم فعالیت خودمان را برای سازمان‌دهی جامعه انجام بدهیم. مثلاً اگر علم حسابداری یا مدیریت نبود، امکان داشت ما بوروکراسی جدید داشته باشیم؟ در نظر بگیرید که اگر شاخه‌های متعدد علوم انسانی-اجتماعی نبود چگونه ما می‌توانستیم دربارهٔ بودجه‌نویسی، تخصیص بودجه و مفاهیمی از این نوع فعالیت کنیم؟
من فکر می‌کنم اگر از این زاویه نگاه کنیم، اگر اهمیت علوم انسانی-اجتماعی برای جامعهٔ جدید از جمله ایران بیشتر از رشته‌های مهندسی و پزشکی نباشد، کمتر نیست. چون بدون وجود این علوم اساساً همان‌طور که اشاره شد (۱) امکان گفت‌وگو نبود. (۲) ما نمی‌توانستیم هیچ شکلی از انسجام و انضباط اجتماعی را ایجاد کنیم. (۳) نمی‌توانستیم مسئله‌هایمان را تشخیص دهیم. (۴) سازماندهی غیرممکن می‌شد. به همین دلیل اگر واقع‌بینانه بحث کنیم، علوم انسانی-اجتماعی کارکردهای وسیعی دارند. اما یک نکته وجود دارد و آن هم این که کارکردهای علوم انسانی-اجتماعی چون کارکردهای حیاتی، عمومی و مربوط به کلیت جامعه است، معمولاً کارکردهای پنهان یا کارکردهای خاموش هستند. برای همین بعضی از محققان علوم انسانی-اجتماعی می‌گویند سایلنت ساینس (علوم ساکت) یا همان علوم انسانی-اجتماعی حکم اکسیژن مدرن را دارند. اگر یک روز به معنای واقعی امکان قطع این علوم وجود داشته باشد، آن موقع متوجه می‌شویم که این علوم چقدر مهم و حیاتی بوده‌اند.
نقش علوم انسانی در تصمیم‌سازی‌ها و سیاست‌گذاری‌های دولت چیست؟ این علوم توانسته‌اند نقش فعالانه‌ای در تصمیم‌­سازی‌‌ها داشته باشند؟
از کارکردهای علوم انسانی–اجتماعی، تعریف گفتمان مفهومی یک سازمان است؛ یعنی زبان سازمان و زبان حوزه عمومی است. کارکرد دیگر مسئله‌‌شناسی سازمان است. امروزه برای تک‌تک موضوعات زندگی اجتماعی، رشته‌های متعددی شکل گرفته است که زبان آن حوزه را تشکیل می‌دهند. ابزارهای مفهومی، روش‌های تشخیص مسئله، راه‌های گفت‌وگو، شیوه‌های رسیدن به اجماع، روش‌های شکل دادن سازمان، شیوه‌های گسترش مشارکت اجتماعی مردم، راه‌های گوناگون آموزش و پژوهش در آن حوزه را علوم انسانی–اجتماعی خوشبختانه شکل داده است.
اما به این دلیل که سازمان‌های ما عمو ما سازمان‌های دانش محور نیستند، عموماً شایسته سالاری با معیارها و استعدادهای قابل قبول وجود ندارد و روش‌های تصمیم‌گیری سازمان‌های ما خارج از حوزه علم و عقلانیت مدرن عمل می‌کنند، طبیعتاً آن علوم انسانی–اجتماعی که در دانشگاه‌های ما آموزش داده می‌شوند وقتی وارد سازمان‌ها می‌شوند عمدتاً جنبه تزئینی پیدا می‌کنند. ما داریم از این علوم به نحوی برای سرپوش گذاشتن بر نابخردی‌های موجود در سازمان‌ها استفاده می‌کنیم. به این معنا که راهبردهایی پیدا کرده‌ایم که به عملکردهای سازمانی‌مان صورتک علوم انسانی–اجتماعی بزنیم. به خاطر همین مسئله‌ای که در همه حوزه‌های دانش داریم، توزیع نیروی انسانی کارآمد و متخصص در جایگاه‌های خودشان است. به همین دلیل در توزیع نیروی انسانی اختلال داریم، در سازمان پژوهش اختلال داریم، در زبان علم و زبان سازمان اداری اختلال داریم، در تعامل میان نهاد دانشگاه و نهادها و مؤسسات دیگر اختلال داریم. اینکه علوم انسانی–اجتماعی نتوانسته نقش اصلی و وجودی خود را با کلیت سازمان پیوند بزند، این است. منتهی این به معنی این نیست که علوم انسانی–اجتماعی هنوز کارکرد خود را ندارد. همان‌طور که اشاره کردم صورت‌های سازمانی موجود، خودش مفهوم علوم انسانی است.
مفهوم «بیگانگی مضاعف» اصطلاحی است که شما در تبیین «بی‌ارتباطی» تحقیقات دانشگاهی (مخصوصاً در علوم انسانی) با جامعه ارائه کرده‌اید. همان‌طور که خود شما هم اشاره کرده‌اید این ایده به مفهوم «ناهم‌زمانی دانش‌ها» دکتر قانعی راد بسیار نزدیک باشد. مفهوم «ناهم‌زمانی دانش» نیز ناظر است بر عدم ارتباط ارگانیک و کارکردی «دانش» با نظام‌های اقتصادی و اجتماعی. به نظر شما این شکل از «جدایی» یا «بیگانگی» دانش چه ارتباطی با «تجربه تجدد» و فرایند اقتباس علوم در ایران دارد؟
منظور من از بیگانگی مضاعف این است که زیمل در بحث از بیگانگی فرم و محتوا در دنیای مدرن و تراژدی فرهنگ شکاف بین عینیت و ذهنیت، توضیح می‌دهد. دانش‌های جدید مثل جامعه‌شناسی، پزشکی و غیره یک فرم است، محتوای این دانش‌ها باید به صورت و در پاسخ به نیازها، ایدئولوژی‌ها، تاریخ‌ها و نیازهای محلی علوم مختلف شکل بگیرد. زیمل توضیح می‌دهد که نظام آموزشی جوامع امروز دروسی را تدریس می‌کند که از منطق اقتضاء خود آن رشته‌ها سرچشمه گرفته است. مثلاً فرض کنید جغرافیا درس می‌دهید و به این دلیل جغرافیا را درس و گسترش می‌دهیم که علم جغرافیا یک منطق درونی دارد. به اعتقاد زیمل اگر منطق علم فقط آموزش باشد، دچار بیگانگی می‌شویم؛ چون از محتوای خودش که نیازهای بقا و حیاتی آدم‌هاست دور می‌شود. زیمل این را برای کشورهای توسعه‌یافته مطرح می‌کند و می‌گوید بیگانگی به وجود  می‌آید. من از این جهت می‌گویم بیگانگی مضاعف که زیمل معتقد بوده کشورهای غربی خودشان آموزش بیگانگی ایجاد می­‌کرده‌­اند.
ما به عنوان کشورهای غیر غربی و کشورهای حاشیه‌ای وقتی امر بیگانه شده در ساختار غرب را وارد ساختار خودمان می‌کنیم، یک بیگانگی مضاعف شکل می‌گیرد. ما از منطق درونی علم یا منطق درونی جغرافیا، تاریخ، جامعه‌شناسی و غیره پیروی می‌کنیم چون در کشورهای دیگر توسعه پیدا کرده است، یعنی ما کاری به منطق درونی علم نداریم و از سرمشق‌ها کپی‌برداری می‌کنیم. در غرب یک بیگانگی تولید شده است؛ وقتی وارد کشور ما می‌شود، چون با ساختار جامعه همخوان نیست، در نتیجه بحران شکل می‌گیرد.
اما اینکه آیا به تجدد ما بر می‌گردد، قطعاً همین‌طور است. یعنی تجربه‌ای که ما در شکل دادن علوم جدید به کار بردیم، این است که از ابتدا مواجهه انتقادی با علوم انسانی–اجتماعی نداشتیم. مواجهه انتقادی یعنی مواجهه عقلانی، تجزیه و تحلیل، ارزیابی، مواجهه هشیارانه در برابر آن نه از مقام موضع ایدئولوژیک که بخواهیم آن‌ها را انکار کنیم و کلیتشان را زیر سؤال ببریم. مواجهه هوشیارانه‌ای که بتوانیم بفهمیم به عنوان موجودیت‌ها و هستی‌های تاریخی با فرهنگ، تفکر، زبان، ایدئولوژی، مذهب و نیازهای جغرافیایی محیطی و اجتماعی و اقتصادی بالفعلی که داریم، چه نوع دانشی با چه عواملی را می‌طلبد. گفت‌وگوی وجودی اصیلی که بین هستی تاریخی  ما با علوم جدید شکل بگیرد. این گفت‌وگو به وجود نیامد. ما فقط ساختمان‌هایی تأسیس کردیم به نام دانشگاه و مدرسه. یعنی به جای مدرسه، ساختمان ساختیم؛ به جای دانشگاه، ساختمان ساختیم؛ به جای تولید علم، تولید مقاله کردیم؛ صورت‌های دانشگاه را تولید کردیم، بدون اینکه محتوای دانشگاه اتفاق بیفتد یا به حد کافی اتفاق بیفتد. این که چه کار می‌توانیم انجام بدهیم، مهم‌ترینشان این است که گفت‌وگوی انتقادی معرفت‌شناسانه و تاریخی خودمان را گسترش دهیم.
یکی از مسائل ما این است که علوم انسانی نتوانسته است با بازار و صنعت ارتباط برقرار کند. یعنی در شیوه‌های کسب‌وکار جدید در دنیا علوم انسانی–اجتماعی سهم و حضور بسیار مؤثری داشته است. این امر معمولاً ربطی به سازمان دولت یا ناآگاهی اجتماع یا مطالبه گر بودن آن ندارد و در کنشی آزاد روی می‌دهد. به نظر می‌رسد علوم انسانی-اجتماعی در ایران نتوانسته چنین کارکردی داشته باشد. به عبارتی این علوم نتوانسته‌اند به صورت طبیعی با بازار و صنعت ارتباط برقرار کنند. شما در این مورد چه دیدگاهی دارید؟
حوزه علوم انسانی–اجتماعی در همه جا از جمله حوزه کسب‌وکار،  بازار و غیره دو نقش دارد: یکی تربیت نیروی انسانی ماهر که کار اصلی‌اش است. کارکرد دوم ارائه راهبرد برای سامان‌دهی فضای سازمانی (اعم از رسمی و غیررسمی یا اداری و غیر اداری). این سامان‌دهی توسط متخصصان حوزه علوم انسانی–اجتماعی از طریق رصد و مسئله شناسی درون سازمان‌ها انجام می‌شود.
به همین دلیل نقش حوزه علوم انسانی–اجتماعی در حوزه کسب‌وکار را باید نقش میانجی بدانیم. یعنی عمدتاً این علوم کمک می‌کنند تا صنوف کار خودشان را انجام دهند و چگونگی انجام کار را برای صنوف مشخص می‌کنند. اتحادیه‌ها، اصناف و فعالان کسب‌وکار به فضایی ترغیب‌کننده، عادلانه، رقابتی و پرنشاط نیاز دارند. وضعیت این فضا را چه کسی می‌تواند مشخص کند؟ چه علمی می‌تواند این مسئله را به صورت یک دانش در بیاورد؟ چگونه می‌توان این فضا را سازماندهی و مدیریت کنیم؟ به کمک علوم اقتصادی–اجتماعی و شاخه‌های آنها. از این رو مسئله پول‌سازی یا تجاری‌سازی در حوزه کسب‌وکار در این علوم با میانجی انجام می‌شود. یعنی این طور نیست که ما مستقیماً کالا تولید کنیم، بلکه می‌توانیم در حوزه علوم انسانی–اجتماعی فضای کسب‌وکار جامعه را مطالعه کنیم و دانشی را تهیه کنیم که مسئله‌های این فضا را بشناسد و راه‌های تولیدش را توضیح دهد. بعد از آن افراد با مهارت‌های مختلف در پزشکی و شاخه‌های مختلف درگیر می‌شوند و کار خود را انجام می‌دهند.
فکر می‌کنم یک تصور غلط در رابطه با علوم انسانی–اجتماعی وجود دارد که وقتی می‌گوییم تجاری‌سازی علوم انسانی–اجتماعی، منظور دقیقاً تولید کالا و خدمات مادی است. در حالی که این علوم، مفهومی هستند و خدمات می‌دهند، نه کالا. خدماتش هم خدمات مفهومی، نظری و انسانی است.
ما برای رونق‌بخشی به فرهنگ کسب‌وکار باید از علوم انسانی–اجتماعی کمک بگیریم. ما برای اینکه روابط و تعامل بین انسان‌ها را بدون خشونت یا با خشونت کمتر بکنیم؛  برای اینکه بتوانیم فضای کسب‌وکار را رقابتی کنیم؛ برای ایجاد احساس  عدالت در سازمان کسب‌وکار ایجاد کنیم؛ باید از علوم انسانی–اجتماعی کمک بگیریم. بدون این کمک، دچار بحران می‌شویم.
کاری که این علوم انجام می‌دهند، تولید دیدگاه‌ها، راهبردها، نظریه‌ها، مفاهیم و زبان است. این‌ها کالا نیستند. اما اینکه ما چه میزان پول برای چنین اموری در نظر بگیریم، به میزان شناخت جامعه از ارزش انسان و نقش او در مسئله کار و ارزش مدیریت بستگی دارد. ما اکنون به اطلاعات و اشیاء بیشتر از ایده‌ها و خلاقیت بها می‌دهیم. طبیعی است که نقش پول‌سازی در علوم انسانی–اجتماعی پایین می‌آید.
مشکل ما فضای جامعه است که هنوز نمی‌داند ارزش واقعی این علوم از جهت مادی چقدر است. به طور تاریخی تعامل سازنده بین بخش‌های مختلف جامعه و روابط ارگانیک بین بخش‌های مختلف دانشگاه، صنعت و حوزه عمومی به حد کافی نبوده است و ما با گسست‌ها و شکاف‌هایی روبه‌رو هستیم که تجربه‌ها و دانش‌های کافی را پیدا نکرده‌ایم؛ اما از یک جایی باید شروع کنیم.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:3,857,174
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:1199
    • هفته جاری:8204