مسأله فرهنگ و شهر در ایران معاصر

متن زیر، مقاله منتشر شده من در کتاب بنیان‌های نظری در مطالعات شهری است که در سال 1395 توسط انتشارات تیسا، به چاپ رسیده است. من در این مقاله، به تحلیل فرایندهای گسیختگی شهری یعنی تناقض ها، تعارض ها، جدایی ها، عدم توازن ها و عدم تعادل های میان مولفه های مختلف شکل دهنده شهر پرداخته و «نظریه فرهنگ» یعنی بکارگیری عقلانیت فرهنگی و بسیج منابع فرهنگی را بعنوان سرمشقی نظری برای برنامه ریزی شهری در ایران، معرفی کرده ام.

• مقدمه
کمال اطهاری یکی از صاحب نظران و کنشگران برجسته مطالعات شهری در ایران امروز، در گفتگویی که مجید غمامی با محققان و مدیران برجسته شهری در 1392 انجام داده است تا «وضعیت شهرسازی و برنامه ریزی شهری و منطقه ای در ایران معاصر» را بررسی کند، نظریه قابل تاملی را بیان می کند که به اعتقاد نگارنده اصلی ترین «مساله برنامه ریزی شهری ایران معاصر» در این نظریه بیان شده است. اطهاری می گوید:
«ما سرمشق نظری جامعی برای انتظام بخشی نهادی و سازمانی و هدف گذاری برنامه های خود نداریم. یعنی ما «عقلانیت تاریخی» را در برنامه ریزی حمل نمی کنیم. ... ما آن جریان نظری انتظام بخشی را که بتواند با ویژگی های تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و نهادی ما انطباق داشته باشد نداریم، نظریه ای که بتواند سنت و تجدد را به هم پیوند بدهد. هر وقت هم که به آن نزدیک شده ایم باز مجبورم بگویم مثل این چند سال گذشته، گسیختگی اتفاق افتاده است. این را بگویم که تجدد «گسستن» از سنت است، اما «گسیختن» از آن نیست. زیرا تجدد نقد سنت است، نه نفی آن. در واقع نفی به گسیختن می انجامد و حال این نفی از جانب سنت نیز می تواند صورت گیرد که هر دو به گسیختگی نظری می انجامد و عقلانیت تاریخی (معاصر) ما دچار این گسیختگی های دو سویه است» (اطهاری 1392: 39-40)
این مقاله تلاش مقدماتی است برای ارایه «نظریه فرهنگ» به عنوان سرمشق نظری برای برنامه ریزی شهری در ایران و شرحی بر انواع گسیختگی هایی که نظام برنامه ریزی شهری ما با آن مواجه است. در این مقاله می خواهم نشان دهم که ما نیازمند توجه به «عقلانیت فرهنگی» در نظام برنامه ریزی کشور هستیم. منظور از عقلانیت فرهنگی، استفاده بهینه از تمام منابع و سرمایه های تاریخی و معاصر ایران در نظام و تفکر برنامه ریزی های توسعه است. ما تنها از طریق «بسیج منابع فرهنگی» قادر به برنامه ریزی توسعه جامع و متوازن و پایدار هستیم. دال مرکزی گفتمان برنامه ریزی نباید اشیا بلکه باید انسان باشد. در غیر این صورت ما با گسیختگی های گوناگون روبرو می شویم. این مقاله شرحی است بر این نظریه.
هدف کلی این مقاله ارایه رویکردی فرهنگ محور در شناخت «وجوه مساله مند» مدیریت و توسعه شهری در ایران معاصر است. منظور از وجوه مساله مند عبارت است از چالش هایی که نظام برنامه ریزی شهری در ایران معاصر برای توسعه شهری به نحو ساختاری ایجاد کرده و موجب ایجاد «رخنه هایی» در ساختارهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگ شهرهای ایران معاصر شده و عملکرد و کیفیت زندگی شهری در ایران را متاثر ساخته است. من از این رخنه ها با عنوان «فرایندهای گسیختگی شهری» یا پارگی اسم برده ام. منظور از گسیختگی در اینجا عبارت است از تناقض ها، تعارض ها، جدایی ها، عدم توازن ها و عدم تعادل های میان مولفه های مختلف شکل دهنده شهر مانند معماری، طراحی شهری، سیمای شهری، خدمات شهری، سازمان شهر، عملکردهای شهری، هویت شهری و سایر مولفه ها. این فرایندهای گسیختگی شهری ناشی از چیزی است که از آن به عنوان «کاستی فرهنگ» نام برده ام. فرایندهای گسیختگی شهری که در اینجا نام برده ام لزوما فهرست کامل همه گسیختگی ها نیست و همچنین به نحو کامل نیز تشریح نشده اند. تنها برخی از این فرایندهای گسیختگی تشریح شده اند تا رویکرد نظری خاصی را شرح دهم و روشن کنم.
ضمن این که در اینجا از گسیختگی ها در توسعه شهری به عنوان نوعی «فرایند» اسم برده ایم، زیرا این گسیختگی ها نوعی رخداد یا امر ناگهانی و تصادفی نبوده اند. این گسیختگی ها به صورت تدریجی و تاریخی در بستر خاصی از تحولات معرفتی و اجتماعی و سیاسی شکل گرفته و توسعه یافته اند. فهم جامعه ایران در تمام زمینه ها از جمله شهر، زمانی امکان دارد که بستر اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تاریخ معاصر ایران را در نظر بگیریم، تاریخی که می توان گفت از انقلاب مشروطه در دهه ها پایانی قرن سیزدهم شمسی شروع شده و تا به امروز تداوم یافته است.
رویکردی که در اینجا از آن صحبت می کنم تلاشی مقدماتی برای فهم فرایندهای گسیختگی شهری از منظر فرهنگ است. استدلال من این است که این فرایندهای گسیختگی شهری در عین حال که ابعاد وسیع اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دارند، اما علت اصلی آنها چیزی است که آن را «کاستی فرهنگ» نامیده ام. فرهنگ در اینجا مجموعه وسیعی از سرمایه های نمادین و معنادار و انسجام بخش و ارتباطی است که مانند نوعی نیرو می تواند مولفه های مختلف ساختارها و فرایندهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شهر را به یکدیگر پیوند زند و انسجام بخشد و کمبود این نیروها و سرمایه ها موجب پارگی ها و گسیختگی های عمیق در اشکال مختلف صورت بندی های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در توسعه شهری می شود. به همین دلیل راهبرد سیاستی و معرفتی مناسب برای برطرف کردن آن، تقویت جایگاه فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری ایران است. این امر نیز زمانی اتفاق می افتد که «نظام دانش در برنامه ریزی توسعه شهری» به سوی نظام دانشی تحول یابد که امکان شناخت شهر به مثابه نوعی فرهنگ را پیدا کند. شهر در اینجا همان طور که خانم ساسکیا ساسن می گوید شکلی از دانش است. مشکل بنیادی ما در پیدایش انواع گسیختگی های شهری همین نظام دانش ویژه ای است که ما در صد سال گذشته داشته ایم.
همچنین لازمه تقویت جایگاه فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری ایران شکل گیری اراده سیاسی در نظام برنامه ریزی کشور برای پذیرش جایگاه فرهنگ و ادغام آن در نظام ریزی شهری است. در این مقاله این نکات را تا حدودی تشریح می کنم و برخی سرنخ های اصلی بحث را توضیح می دهم. برای نشان دادن وجوه مسالمند مدیریت شهری ابتدا «رویکرد فرهنگی سازی» را تشریح می کنم. این رویکرد را بیش از هر کس دیگری، گرگ یانگ (1392) به نحو روشن و جامعی شرح داده است، اگرچه او تنها محقق و شارح این رویکرد نیست. به همین دلیل در اینجا از لحاظ نظری به دیدگاه و کتاب او تکیه کرده ام. سپس با توجه به این رویکرد، نظریه یا دیدگاه خودم در زمینه مساله نظام برنامه برنامه ریزی در ایران را شرح می دهم. سپس برپایه این نظریه «فرایندهای گسسیختگی» در برنامه ریزی شهری در ایران معاصر را توضیح می دهم.
در این مقاله با توجه به محدودیت طبیعی که وجود دارد تنها به طرح دیدگاه و بیان کلی مسایل اکتفا شده است و شرح تفصیلی و دقیق موضوعات را باید در منابعی که به آنها ارجاع شده جستجو کرد. این مقاله در سه بخش کلی تدوین شده است. بخش اول مباحث نظری و تشریخ رویکردی نظریه فرهنگی سازی به مدیریت شهری است. بخش دوم ارایه تحلیلی از مسایل مدیریت شهری در ایران از منظر فرهنگی سازی و تشریح فرایندهای گسیختگی شهری است. بخش سوم ارایه چند پیشنهاد برای مواجهه با بحران کاستی فرهنگ در نظام مدیریت شهری بر مبنای نوعی تحلیل نظری است. نکته اصلی این مقاله این است که کارکرد اصلی فرهنگ ایجاد ارتباط میان بخش های مختلف شهر و برنامه ریزی و انسجام دادن به آنهاست. سپس هدف مقاله، ارایه تحلیلی است از کاستی فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری ایران.

• فرهنگ و شهر: خلا یک رویکرد
توجه به فرهنگ در شناخت و تبیین شهر موضوع تازه ای نیست. جامعه شناسان، انسان شناسان، مورخان، فیلسوفان، جغرافیدانان و هنرمندان و ادبا از همان ابتدای پیدایش و گسترش شهرهای صنعتی در قرن نوزدهم به اهمیت فرهنگ و ابعاد فرهنگی شهر توجه کردند و این توجه به مرور موجب آشکار شدن جنبه ها و کارکردهای فرهنگی شهرها و فرهنگ در توسعه شهرها تاکنون شده است. اما رسیدن به فهم روشنی از جایگاه فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری امر تازه ای است و می توان گفت حاصل پیشرفت های نظری و مطالعات تجربی در این زمینه است. کم و بیش اغلب آثاری که در زمینه شهر و فرهنگ در سال های اخیر انتشار یافته اند مروری به روند و تاریخچه مفهومی و نظری روابط و ابعاد شهر و فرهنگ کرده اند و ضرورتی ندارد که بخواهیم مجددا آنها را در اینجا بازگو کنیم. برای مثال در زبان فارسی مقاله «فرهنگ شهری» نوشته پرویز پیران (1380) مرور نظری دقیقی بر مفهوم فرهنگ شهری دارد. همچنین فکوهی در کتاب «انسان شناسی شهری» (1383) روایت نسبتا جامعی از کاربردهای مفهوم فرهنگ در شناخت شهر ارایه می کند. نگارنده نیز در کتاب هایی که به تازگی منتشر کرده ام (فاضلی 1391 و 1392) داستان همنشینی شهر و فرهنگ را بسط داده ام. گسترش دوره های تحصیلات تکمیلی و رشته های دانشگاهی در دو دهه اخیر موجب شکل گیری تحقیقات و تالیفات پرشماری در زمینه مطالعات شهری در ایران امروز شده است و لاجرم موضوع شهر و فرهنگ نیز در این مطالعات به صورت ضمنی یا آشکار توجه زیادی را به خود جلب کرده است. به ویژه با توجه به اهمیت یافتن مباحث ایدئولوژیک و توجه به موضوع هویت شهری، مساله فرهنگ در مطالعات شهری حداقل در چارچوب مناقشات گفتمانی و سیاسی در زمینه شهر در ایران امروز گسترش چشمگیری داشته است. اگرچه هنوز مجموعه این پیشرفت ها در عمل تاثیر روشن و تعیین کننده ای در مدیریت و توسعه شهری ایران امروز نداشته است. یکی از علل و دلایل آن این است که ما تاکنون نتوانسته ایم به نظریه ای شهری مبتنی بر فرهنگ در نظام برنامه ریزی دست یابیم. در اینجا به صورت فشرده و بسیار کلی این موضوع را توضیح می دهم.
از همان دهه های نخست قرن بیستم برخی شارحان مکتب شیکاگو مانند لوییس ورث مفهوم فرهنگ را در مطالعات شهری مطرح کردند. از دیدگاه او شهر و شهرنشینی شیوه ای از زندگی است. جامعه شناسان کلاسیک مانند جورج زیمل نیز با تکیه بر مفهوم «حیات ذهنی» (زیمل 1372) تلاش موفقی برای تشریح کلانشهر و شهر کردند. محققان شهری بزرگی مانند لوییس ممفورد و در سال های اخیر تعداد زیادی از محققان شهری از مفهوم «فرهنگ شهر» استفاده کرده اند(استیونسون 1388). شهرشناسانی مانند زوکین در کتاب «فرهنگ شهرها» (1997) به جای فرهنگ از انواع فرهنگ های شهری صحبت می کنند. همان موضعی که خانم دبورا استیونسون در کتاب «شهرها و فرهنگ های شهری» آن را به نحو موفقی توسعه داده است (استیونسون 1388). اما علی رغم پیشرفت های شگفت مفهومی و نظری که برای تبیین ابعاد فرهنگی شهر و فرهنگ شهر انجام شده است، موضوع جایگاه فرهنگ در برنامه ریزی شهری، موضوع تازه ای است که برای دوره های طولانی ناشناخته بود (ایوانز 1391). در سال های اخیر موضوع فرهنگ و برنامه ریزی دستورکار بسیاری از رشته ها شده است و این موضوع تنها به مدیریت شهری اختصاص ندارد (آبرام 1392). پیشرفت های قابل ملاحظه ای در این زمینه هم در سطح جهانی و هم در ایران (حاجیانی 1391؛ فاضلی 1392) حداقل به لحاظ نظری به وجود امده است. برای مثال مانکلوس و گواردیا در کتاب «فرهنگ، شهرگرایایی و برنامه ریزی» (1394) نقش تاریخ و میراث فرهنگی ملموس و ناملموس در برنامه ریزی شهری را به روشنی نشان داده اند. همچنین در این زمینه پیشرفت های روش شناختی ارزشمندی داشته ایم. خانم ستا لو و همکارانش در کتاب «نگرشی نو بر تنوع فرهنگی در فضاهای شهری» (1390) به نحو موفقی کاربرد مردم نگاری در این زمینه را نشان داده اند. نگارنده نیز این موضوع را در کتاب «پشت دریاها شهری است» (1392) به نحو مبسوطی تشریح کرده ام.
برای اجرای برنامه های توسعه و توسعه شهری فرهنگ محور، نظریه ای لازم است که واقعیت زندگی شهری و زندگی اجتماعی را برپایه مفهوم فرهنگ توضیح دهد. از اینرو مهمترین مسئله در برنامه ریزی تعیین جایگاه فرهنگ در جامعه است. متاسفانه در تمام برنامه ریزی ها چه برنامه ریزی توسعه ملی و چه برنامه ریزی توسعه شهری فقدان جایگاه فرهنگ بشدت احساس می شود.
گرگ یانگ در کتاب «شکل دهی مجدد برنامه ریزی از طریق فرهنگ» (یانگ 1392) مرور جامعی به نظریه ها و دیدگاه های برنامه ریزی می کند و نشان می دهد که در دهه های اخیر نوعی «چرخش فرهنگی» در این نظریه ها رخ داده است و او خود در همین کتاب تلاش موفقی انجام داده است تا با استفاده از پیشرفت های رخ داده در زمینه برنامه ریزی شهری و منطقه ای نوعی الگوی «فرهنگی سازی شده» از برنامه ریزی ارایه کند. من در این مقاله با الهام و اقتباس از دیدگاه و الگوی گرگ یانگ می خواهم برخی وجوه مسالمند در برنامه ریزی شهری در ایران را تشریح کنم. نگارنده پیش از این در کتاب «فرهنگ و شهر: چرخش فرهنگی در گفتمان شهری» (فاضلی 1392) این موضوع را در ابعاد گسترده تری با تکیه بر چرخش فرهنگی در مطالعات و مدیریت شهری تهران تشریح کرده ام.

• نظریه فرهنگی مدیریت شهری
گرگ یانگ با استناد به دیدگاه دیوید هاروی و نظریه او در کتاب «عدالت اجتماعی و شهر» (هاروی 1365) معتقد است که بزرگترین معمای برنامه ریزی، نامشخص بودن جایگاه فرهنگ در برنامه ریزی است، از جمله در برنامه‌های توسعه؛ و کاری که در مقام تئوریک انجام می‌‌دهیم این است که بگوییم جایگاه فرهنگ کجاست؟ آن کار به تعبیر دیوید هاروی ایجاد ارتباط است. کار فرهنگ در توسعة شهری و جایگاه آن در توسعة شهری، «جایگاه ارتباطی» است. به تعبیر دیوید هاروی کاری که فرهنگ برای شهر انجام می‌دهد این است که بین مقیاس‌‌های مختلف محلی و منطقه‌ای و ملی و بین المللی و بین صورت‌‌بندی‌‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و همچنین بین زیست جهان و سیستم ارتباط برقرار می‌کند. فرهنگ همچنین از نظر زمان نیز بین گذشته و حال و آینده ارتباط برقرار می‌کند. اگر جایگاه فرهنگ در نظام برنامه ریزی را جایگاه ارتباطی بدانیم، آنگاه می توان مدیریت شهری در ایران معاصر را از این دیدگاه مطالعه کرد و مهمترین مساله توسعه شهری در ایران معاصر را شناخت. به اعتقاد نگارنده توسعه شهری در ایران معاصر با مجموعه ای از گسیختگی ها روبروست. این گسیختگی ها ناشی از بحران ناکارکردی فرهنگ در نظام برنامه ریزی و توسعه کشور است. در این مقاله می خواهم از این دیدگاه با عنوان «کاستی فرهنگ» صحبت کنم. کاستی فرهنگ وضعیتی است که این ارتباط بین مجموعه عوامل مکانی، زمانی و انسانی ذکر شده شکل نمی‌‌گیرد.
اگر بخواهیم جایگاهی را که برای فرهنگ در نظر گرفتیم اجرا کنیم، قبل از تکنیک و فن به مولفه های دیگری نیاز داریم. نیاز است که میراث فرهنگی، حافظه جمعی، تنوعات فرهنگی، توجه به کیفیات زندگی و ارزش ها را در فرهنگ ببینیم. «دیوید تُراسبی» (تراسبی 1393) اقتصاد دان معروف استرالیایی است که روی موضوع اقتصاد و فرهنگ کار می کند. مفهومی به نام «قابلیت تداوم اجتماعی» یا «قابلیت پایداری اجتماعی» دارد. طبق این دیدگاه اگر بخواهیم شهر و انسان های آن زندگی خوب و با کیفیتی داشته باشند باید در برنامه ریزی برای توسعه شهری به ارزش های اخلاقی و انسانی پایدار بود. وفاداری به ارزش های فرهنگی، انسانی و الهی شرط اصلی برنامه ریزی است. به اعتقاد او همه این موارد در چارچوب برنامه های توسعه و توسعه شهری می تواند تحقق یابد اگر برنامه ریزی به «زیست بومی فرهنگی» وفادار باشد.
به اعتقاد او در زیست بوم فرهنگی چگونه می توان به ارزش هایی مثل کار خلاق دست یافت؟ اکولوژی فرهنگی یعنی وفاداری و تعهد به ارزش هایی که در نهایت خلاقیت و شکوفایی را به همراه می آورد و تعهد فرد را به ارزش ها تضمین می کند. تنوع فرهنگی (به رسمیت شناختن دیگری، تحمل دیگری، تفاوت در تفکر، رفتار، جنسیت، زبان، لباس، نژاد و ... ) سرمایه های اصلی برای زندگی با کیفیت هستند که می بایست محافظت شوند.
سوال این است که چگونه تمام این موارد را در برنامه های کالبدی و مکانی ادغام کنیم؟ چگونه این مفاهیم را در ساختن خیابان ها، ساختن میدان، دفع زباله ها، درست کردن شبکه فاضلاب به کار ببندیم و چگونه فضاهایی را ایجاد کنیم که کارایی و مطلوبیت لازم را داشته باشند. اینجاست که قبل از هر فن و تکنیکی به نظریه برنامه ریزی نیاز داریم. نظریه های برنامه ریزی مشخص کننده «معیارهای برنامه ریزی» هستند. گرگ یانگ (1392) به منظور نشان دادن جایگاه فرهنگ در برنامه ریزی شهری کل نظریه های برنامه ریزی در سه دسته زیر طبقه بندی می کند:
1. نظریه مدرن برنامه ریزی
2. نظریه پست مدرن برنامه ریزی
3. نظریه نئومدرن برنامه ریزی
در ادامه این گفتار تلاش می کنم روایت خلاصه و ساده شده ای از این سه نظریه ارایه کنم و نشان دهم که جایگاه فرهنگ در این نظریه ها کجاست.
1. نظریه مدرن
دیدگاه مدرن بسیار ساده و روشن است. این دیدگاه مبتنی بر «معیارهای عقلانیتی» است که ماکس وبر مطرح کرد. طبق این دیدگاه ابزارها، وسایل، منابع و هدف های روشنی وجود دارند و باید بین این ابزارها و اهداف رابطه برقرار کرد؛ و بهترین راه برقراری رابطه استفاده از «روش های اندازه گیری کمی» است. یعنی «هدف های کمی تر» مناسبت بیشتری برای برنامه ریزی دارند؛ چون می توان برای هر برنامه ای زمان، تعداد، کمیت، اندازه و .. مشخص نمود. به عنوان مثال، مشخص کرد چه تعداد ساختمان در چه زمانی با چه بودجه ای می توان ساخت. طبق دیدگاه مدرن همه چیز قابل پیش بینی، قابل اندازه گیری، قابل کنترل و قابل ارزیابی دقیق است. این نوع برنامه ریزی بسیار عقلانی شده است و با علم به معنای مدرن آن یعنی تجربی بودن و کمیت پذیر بودن سازگار است. برنامه ریزی در این مفهوم یعنی تبدیل کیفیات به کمیات تا بتوان به آن بودجه تخصیص داد و برای آن امکانات در نظر گرفت و در نهایت آن را اجرا کرد.
فرهنگ در این دیدگاه جایگاهی ندارد؛ چون فرهنگ یعنی عقاید، احساسات، عواطف، ارزش ها، کیفیات، روحیات و انسان ها که هیچ کدام قابل اندازه گیری نیستند و به کمیت تبدیل نمی شوند؛ بنابراین حذف می شوند. انسان هم به جهت پیچیدگی و غیر قابل پیش بینی بودن می بایست از این ساختار حذف شود. برنامه ریزی یعنی محدود شدن به کارهای مهندسی و ساختمان سازی و ... . برنامه ریزی به بخش های مختلفی مانند بودجه، نقشه کشی، حسابداری و البته بخشی هم به ایدئولوژی و لفاظی هایی از این قبیل معطوف می شود تا بتوان به تعبیر لوفور «مقیاس انسانی» را حذف کرد و برای حذف مقوله مهم فرهنگ و انسان از برنامه ریزی توجیهی یافت.
برونداد این دیدگاه چیزی جز ساخت بنا و به دست آوردن پول نیست. مدل ریاضی و کمی شده برنامه ریزی است که نقش انسان تنها در سرشماری جمعیت نمود می یابد؛ چند نفر جمعیت، چه تعداد زن، چه تعداد مرد، چه تعداد پیر یا جوان و ..... . تنها بخشی از ابعاد وجودی انسان که قابل شمارش و قابل اندازه گیریست مثل سن، جنس، تعداد، نرخ باروری، نرخ مرگ و میر و مواردی از این دست اهمیت دارند. تنها بعد کالبدی انسان که قابل اندازه گیری است حائز اهمیت می باشد.
2 . نظریه پست مدرن:
پست مدرن بر نقطه ضعف اصلی برنامه ریزی مدرن انگشت گذاشته و نقطه مقابل آن است. پست مدرن معتقد است آنچه که مدرن آن را برنامه ریزی می نامد اصلا قابل برنامه ریزی نیست. پست مدرن معتقد است عنصر انسانی و عنصر فرهنگ مجموعه نیروها، ویژگی ها و عواملی در زندگی جمعی است که بر اساس شاخص های آماری قابل محاسبه نیست؛ از طرفی حتی اگر قابل محاسبه هم باشد مطلوب نیست، چون گنجاندن خلاقیت انسان ها در چارچوب معیارهای کمی یعنی خلاقیت کشی. سرمایه های بینهایت متنوع فرهنگی را در چارچوب شاخص های آماری درآوردن یعنی نابود کردن تنوعات فرهنگی.
از این دیدگاه گفته می شود اگر بخواهیم عنصر فرهنگ را برنامه ریزی کنیم موجب می شود که عاملیت انسان را حذف و سرکوب کنیم و این برخلاف هدف غائی برنامه ریزیست چرا که هدف برنامه ریزی توسعه انسانی و توسعه اخلاقی است. از اینروست که افردی مانند لیوتارد معتقدند باید از برنامه ریزی بدین معنا بگذریم چون نشدنی است.

3. نظریه نو مدرن
گرک یانگ مکتب سومی به نام نئو مدرن را مطرح می کند. نئومدرن ها معتقدند که نه باید به روش عقلانی همه چیز را مدیریت کرد و نه مانند پست مدرن ها که می گویند چون انسان ها غیر قابل برنامه ریزی هستند بایستی حذف شوند. این دیدگاه معتقد است باید فرهنگ را در برنامه ریزی جدی گرفت چون می توان با تکیه بر نظریه ارتباطی یورگن هابرماس امکان برنامه ریزی را فراهم نمود. من این نظریه را به طور خلاصه و ساده توضیح می دهم.
«نظریه ارتباطی برنامه ریزی» یکی از توسعه یافته ترین مفاهیمی است که برنامه ریزان می بایست آن را بفهمند و در برنامه ریزی های خود آن را مد نظر قرار داده و به کار بندند تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کنند. در نظریه ارتباطی برنامه ریزی، فرهنگ لفظی پوچ و تهی، بی ارزش و مبتذل نیست که هر چیزی را به آن نسبت دهیم. برنامه ریزی ارتباطی زیر بنای برنامه ریزی در بسیاری از حوزه ها از قبیل حوزه سلامت، حوزه شهری، و .... می باشد. هابرماس معتقد است باید جنس کنش انسان ها را بشناسیم. همان طور که گفته شد در دیدگاه مدرن جنس کنش انسانی، عقلانی است، یعنی انسان ها موجوداتی حسابگرند و افراد در موقعیت های معین بر اساس منافع و علایق خود تصمیم می گیرند و انتخاب های عقلانی دارند .
هابرماس معتقد است کنش بشر عقلانی نیست و این نظریه و تمام نظریه هایی که بر این مبنا در حوزه های مختلف سیاسی، اجتماعی و .. شکل گرفته اند، اشتباهند. او معتقد است کنش های انسانی ارتباطی، موقعیتی و گفتگویی هستند؛ یعنی انسان ها بر اساس نوعی دیالوگ، گفتگو، درک متقابل، مفاهمه و معنا کردن موقعیت عمل می کنند.
بنابراین آنچه کنش انسانی را می سازد عقلانیت نیست بلکه ارتباط، مفاهمه، همدلی، تفسیر کردن و معنا کردن موقعیت است. پس نظریه کنش ارتباط هابرماس یعنی معنا کردن موقعیت.
هابرماس به تفصیل بیان می کند «موقعیت گفتگویی» که کنش ها، رفتارها، عمل ها و ... در آن شکل می گیرند دارای چه ویژگی هایی است. نظریه ارتباطی معتقد است برنامه ریزی نوعی جریان گفتگوی جمعی است، نوعی ارتباط است و وظیفه ساختارها تسهیل این ارتباطات می باشد. لازمه برنامه ریزی ارتباطی این است که فضاها و امکانات ارتباطی را فراهم کنیم، فضاهایی که از لحاظ دموکراتیک آزادند و به لحاظ ابزارهایی مثل اینترنت، رسانه ها و ... در دسترس هستند. به لحاظ نهادی، نهادهای مدنی نقش میانجی را ایفا می کنند. این نهادها اشکال گوناگونی دارند که عبارتند از بازار، NGO ها، نهادهای عمومی مانند شهرداری و شورای شهر و ... . نهادهای سنتی از قبیل مساجد، مراکز مذهبی و نیروهای سنتی مانند عرف ها، آیین ها و رسوم . برای برنامه ریزی باید به تمام این آیین ها و رسوم به عنوان نیرویی فرهنگی که برنامه ریزی فرهنگی را تسهیل می کند تکیه کنیم. انسان ها به واسطه رسوم، آداب، عقاید و اعتقادات خود مشمول انسان بودن هستند . بنابراین باید در برنامه ریزی به این نیروها توجه کرد.
برنامه ریزی ارتباطی بر تنوع فرهنگی، میراث فرهنگی ، نگاه های اقلیتی و ... متکی است. تنوع فرهنگی شعار نیست؛ بلکه صدایی است که باید آن را شنید، بدان اهمیت داد و آن را برجسته نمود.
نظریه ارتباطی یعنی تمامی افراد، گروه ها، قومیت ها، نژادها و ... امکان برقراری ارتباط با دیگران را داشته باشند.
خلاصه کلام اینکه چنانچه بخواهیم برنامه ریزی مناسب و مطلوبی برای شهر داشته باشیم باید نظریه های مشارکتی، گفتگویی یا گفتگوی اجتماعی را مبنا قرار دهیم. اتحادیه اروپا از سال 1990 سیاست های خود را بر پایه «گفتگوی اجتماعی» گذاشته است. گفتگوی اجتماعی یعنی همه گروه ها، انسان ها، اصناف، احزاب، سازمان ها، سندیکاه ها و ... نمایندگانی داشته باشند که حق تصمیم گیری و گفتگو و .. را داشته باشند. همه این موارد در ساختارهای دموکراتیک امکانپذیر است.
مشارکت و گفتگوی اجتماعی یعنی جامعه فرصت شنیدن صداها و بروز استعدادهای همه را داشته باشد و باعث سرکوبی آنها نشود. این امکان تنها از طریق ایجاد فضاها و موقعیت های ارتباطی و رسانه های آزاد، اتحادیه ها، سندیکاه ها، احزاب و آنچه هابرماس آن را «حوزه عمومی» می نامد فراهم می شود. حوزه عمومی جاییست که مردم درباره «خیر عمومی»، ارزش های عمومی و منافع عمومی گفتگو می کنند. یعنی خبرنگاران، روزنامه نگاران و نمایندگانی از گروه های مختلف در فضای آزاد خواست ها و صدای جامعه و گروه ها و تنوعات فرهنگی را به گوش یکدیگر می رسانند و موقعیت ایده آل گفتگویی را فراهم می کنند. موقعیت ایده ال گفتگویی، فضاهایی اجتماعی و موقعیت های سیاسی است که انسان ها بدون ترس و واهمه بتوانند در سخنرانی ها، مقالات، رای دادن و خواست عمومی نیازها، خواسته ها و عقاید خود را با استدلال کردن به جامعه معرفی کنند. در واقع گفتمان ارتباطی برنامه ریزی یعنی فرصت دادن به اینکه هنرمندان، روشنفکران، دانشگاهیان، محققان، صنوف، رسانه ها و ...به عنوان میانجی و واسطه ای باشند بین جامعه و برنامه ریزان.
• جایگاه فرهنگ در توسعه شهری در ایران معاصر
ما از دورة ناصری (سال 1230-1240هجری شمسی) شروع به تجربة شکل‌‌گیری «شهر معاصر» در ایران کردیم. در تبریز و تهران اولین سرمشق‌های آن با گسترش دروازه‌های شهر تهران و برداشتن خندق‌‌ها و سپس پیدایش تدریجی مؤسسات و نهادهای تمدنی جدید، پیدایش میدان شهری، پیدایش شهرداری یا بلدیه، پیدایش نظام‌‌‌های مدیرت شهری، و به تدریج پیدایش ساختمان‌‌‌هایی با مصالح و تکنولوژی‌‌‌های جدید، پیدایش نظام اداری مدیریت شهری و تحولات متعدد دیگر پیدا می‌شود. در دورة آغازین پیدایش شهرها، یعنی تا سال‌های آغازین دورة رضا شاه پهلوی(1310-1315هجری شمسی) شاهد نوعی شهرسازی جدید با تلفیقی از تجربه‌‌‌های تاریخی پیشین خود هستیم، مثلاً به تعبیر حبیبی (1385)، میدان توپخانه تلفیقی است از میدان نقش جهان اصفهان و دستاوردهای جدید مدرنیسم شهری. در این دوره شاهد این هستیم که شهروند یا چیزی به نام شهروندی در حال شکل گیری است.
بسیاری از محققان معتقدند انقلاب مشروطه یک انقلاب شهری است. در واقع انقلاب شهری، نوعی مشارکت شهروندان در شکل دادن سرنوشت خودشان، ابراز وجود کردن و آمدن زنان در فضای عمومی شهر است. در دورة مشروطه و رضا شاه، معماری جدیدی متولد می‌شود که تلفیقی از معماری ایران باستان، معاصر و معماری اسلامی است. تلفیقی که مؤلفه‌های آن عقلانیت سنتی یا عقلانیت تاریخی ما را نیز شامل می‌شود. مجموعة دانش‌‌ها و تجربه‌های ما به طور نسبی در حرکت شهری ما تلفیق می‌شود. در این دوره شاهد مشارکت نسبی مردم در شکل دادن به شهر هستیم. از اواخر دورة رضا شاه و از دورة محمدرضا شاه و بعد از آن، که نفت و سپس منابع و معادن زیربنای اقتصاد ما را شکل می‌دهد، بورژوازی مستغلات شکل می‌گیرد، زمین در شهر منبع اصلی تولید و توزیع ثروت می‌شود، نظام سرمایه داری از نظر جهانی شدن شتاب بیشتری پیدا می‌کند، ما شاهد نوعی گسیختگی می‌شویم.
گسیختگی و پارگی در فرهنگ در ابعاد مختلف به وجود می‌آید و روز به روز بیشتر می‌شود. این شکاف‌‌ها همان «کاستی فرهنگ» است که معتقدم اصلی ترین بحران توسعه در ایران معاصر در تمام جوانب آن است. این امر یعنی کاستی فرهنگ، ناشی از نوع گفتمان مسلط بر برنامه های توسعه ای در ایران است. برای فهم این موضوع به نحو فشرده این گفتمان را تشریح می کنم.
• گفتمان عمرانی توسعه و خلا انسان و فرهنگ در نظام برنامه ریزی ایران
از دوره رضاشاه به بعد دولت‌‌ها به منظور بهبود اوضاع در اقتصاد، فرهنگ و جامعه «مداخلاتی» داشته و آگاهانه سیاست‌‌ها، اقدامات و برنامه‌‌هایی را پیشه کرده که در برداشتی کلی، «توسعه» نامیده ‌‌می‌‌شود. اولین سند توسعه به نام «برنامه عمرانی» مربوط به 1327 است. تا انقلاب اسلامی پنج برنامه عمرانی سپری‌‌شده-بود. در جمهوری اسلامی «برنامه‌‌های جامع توسعه اقتصادی-اجتماعی» به اجرا گذاشته شده‌‌اند. الان، برهه «برنامه ششم» می‌‌باشد. «دال مرکزی» برنامه‌‌های توسعه در ایران «عمران»(ساخت‌‌وساز) بوده‌‌است. دولت با اتکا بر منابع درآمدی در راستای بهبود شرایط جامعه طرح‌‌های «کالبدی-عمرانی» را پیش‌‌برده‌‌است. «گفتمان عمران»(گفتمان اول غالب بر برنامه‌‌های کشور) با پیش‌‌فرض مهیا کردن «زیرساخت‌‌های مادی»(مدرسه، بیمارستان، پل، خیابان، شهر، خانه، تکنولوژی و مواد و مصالح) برای جامعه از توسعه سخن‌‌می‌‌راند. گفتمان عمران دارای چندین رکن یا ساختار است که من آنها را در اینجا شرح می دهم. گفتمان عمران در تمام دوره تاریخی هفتاد ساله اش «نظام دانش»، «نظام اداری» و زمینه یا «نظام اجتماعی» و «نظام حکمرانی» یا سیاسی ویژه ای را برساخت کرده است. ویژگی های کلی این نظام ها را توضیح می دهم اگرچه شرح دقیق آنها می تواند موضوع کتاب مستقلی باشد.
نظام دانش: نظام دانش «گفتمان عمران» دربردارنده مهندسی، معماری، تکنولوژی و صنعت است. توانایی توسعه‌‌زایی بر حسب روش‌‌های مختلف «فنی» و اشکال «محاسبه»، مثل؛ آمار، سنجش، اندازه‌‌گیری، طراحی و نقشه‌‌کشی مد نظر می‌‌باشد؛ یعنی محاسبات «اثباتی» . به زبانی، نظام دانش «اثباثی» گفتمان عمران بر وجوه «سنجش‌‌پذیر» و «مادی» اقتصاد، اجتماع، سیاست و فرهنگ عرض‌‌اندام می‌‌کند. گفتمان عمران دارای این پیش‌‌فرض بوده که اگر زیرساخت‌‌های مادی، سرمایه‌‌های فیزیکی و روش‌‌های اثباتی دانش به درستی به-کارگرفته‌‌شوند، جامعه انسجام و «انتظام» خواهدیافت. از اوان برنامه‌‌ریزی در ایران تا به امروز، چنین گفتمانی، در عین دگردیسی‌‌ها و پیشرفت‌‌هایی، نقطه مرکزی توسعه را به ارث برده‌‌است.
نظام اداری: گفتمان عمران نوعی ویژه ای از نظام اداری یا بوروکراسی را در ایران ایجاد کرده است. برنامه ریزی در ایران به معنای تخصیص بودجه و بودجه ریزی است تا برنامه ریزی به معنای تشخیص نیازها، آینده پژوهی، بهره برداری از تمام سرمایه های مادی و غیرمادی، توسعه مشارکت اجتماعی، بهبود شاخص های توسعه انسانی و امثال اینها. از آنجا که برنامه ریزی یعنی بودجه ریزی، و این تلقی انطباق کامل با گفتمان عمرانی دارد، نظام اداری آن نیز عموما شامل ادارات بودجه‌‌بندی، تشخیص نیازها، نظارت، کنترل و اجرای طرح‌‌های کالبدی و عمرانی در بخش مختلف جامعه مبتنی بر همین گفتمان هستند. از اینرو نقاط قوت و ضعف دیوان‌‌سالاری کشور، از جمله در آموزش و پرورش، مسکن و شهرسازی، رفاه، سیاست‌‌های اجتماعی، بهداشت، درمان و «امنیت» بر گفتمان عمران استوار شده‌‌اند. بر این منوال، سازمان‌‌های اداری توانایی ساخت بیمارستان، فرودگاه و از این دست نیازمندی‌‌ها را دارند.
نظام اجتماعی: متاثر از گفتمان عمران، «تخیل اجتماعی» یا تصور ذهنی مشترک و جمعی مردم ایران از زندگی اجتماعی، به صورت نوعی زندگی فیزیکی و مادی در می آید که در نتیجه آن آبادانی، رونق مادی و زیرساخت فیزیکی عوامل پیشبرنده جامعه فهمیده می‌‌شود. مردم از نظام سیاسی و دولت عموما این انتظار را دارند که دولت برای آنها فضاها و مکان هایی بسازد یا تاسیس کند. در نتیجه تقاضای اجتماعی گسترده برای «ساخت‌‌وساز» در جامعه نمایانگر «زمینه اجتماعی» گفتمان نیز می‌‌باشد. «ذهنیت تقاضایی»عامه از نمایندگان مجلس، گروه‌‌های اجتماعی و غیره به شکل ساخت مدرسه و سد سربرمی‌‌آورد و «فشار اجتماعی» به مدیریت و حاکمیت جامعه از سنخ عمرانی است. به دیگر زبان، ذهنیت اجتماعی شکل‌‌یافته معاصر(ناشی از همدستی مدارس، مطبوعات، دانشگاه‌‌ها، مدیران، نظام اداری و رهبران سیاسی)بر بستر تقاضای اجتماعی در قبال «ساخت‌‌وساز»بنیان‌‌یافته‌‌است.
نظام سیاسی: سه نظام اداری، دانشی و اجتماعی دسته‌‌هایی از «خرده‌‌نظام‌‌های پیشران»، همچون؛ فساد و رانت دارا می‌‌باشند. گروه‌‌ها و شرکت‌‌های گوناگون از ممر برنامه‌‌های مختلف سازه‌‌ای، تخصیص زمین، طراحی شهری و مانند اینها امکان دستبرد به جیب دولت و حکومت را فراهم‌‌می‌‌بینند. دسترسی به این گونه رانت-های بزرگ به شیوه‌‌های دیگر امکان‌‌پذیر نیست. از 1340ه ش با وابستگی بیش‌‌ازپیش بودجه‌‌ به نفت، معادن و دیگر خام‌‌ها، گروه‌‌ها با «نفوذ» به نظام اداری و رانت‌‌های سیاسی منابع مالی را چپاول‌‌می‌‌کردند. در این فضا، حیات «گفتمان عمران» بهترین دستاویز را فراهم‌‌می‌‌کرد. گفتمان عمران به لحاظ مدیریتی، با توجیه‌‌گری سیاسی، حالتی «نمایشی» را یدک‌‌می‌‌کشد. به این معنا که ساخت پل و مدرسه «تصاویری ماندگار» از عملکرد دولت یا نظامی اداری را به پسینه ذهن خواهد فرستاد. به طوری هم‌‌جهت، گفتمان عمران به «حس‌‌» رضایت‌‌آفرینی ‌‌آشکارا و پنهان رو به داشته‌‌افزایی وپیشرفت دست‌‌می‌‌یازد!به خاطر «مادیت» و «چشم‌‌نوازی» عمران، فرصت اطمینان‌‌آسایی می‌‌بخشد!
به غیر از خرده‌‌نظام‌‌هایی، چون؛ فساد ساختاری(نه فردی)، خرده‌‌نظام فرهنگی «آشکارگی» عمران و موجه‌‌ساز در قبال ذهنیت اجتماعی پا‌‌به‌‌عرصه‌‌می‌‌نهد. تلویزیون و رادیو محمل چنین نگاهی هستند. اشکال متعددی از بازنمایی‌‌های آماری-تصویری، اظهارات ایدئولوژیک و سخن‌‌پراکنی‌‌های توسعه‌‌ای نیز میدان‌‌داری می کنند.در مقدمه برنامه‌‌های پیشاانقلاب از «تمدن بزرگ» و در پساانقلاب از «تمدن اسلامی» گفته می‌‌شود تا «مشروعیت» قبای خویش را بپوشد.
مساله گفتمان عمران چیست؟ مهمترین ویژگی گفتمان عمران سیطره اشیا بر انسان است. چنین گفتمانی «اشیائی» است، نه انسانی. به تبع، «دال مرکزی»گفتمان عمران در برنامه‌‌ریزی‌‌های توسعه «غیرانسان» می-باشد. «کسری فرهنگ» از همین جا ریشه‌‌می‌‌گیرد. به دلیل نامعطوفی گفتمان به انسان، عناصر انسانی مثل؛ تاریخ(حذف حافظه تاریخی و عمومی، میراث فرهنگی و دانش بومی، ولی در موارد لزوم سیاسی، «نمادین-»شدن صرف آن در راستای همان وجه ایدئولوژیک) فراموش می‌‌گردند. سخن از «میراث ناملموس» مجموعه آئینی، اعتقادی و زبانی و به بیان ریموند ویلیامز، «ساختار احساسات جامعه»می‌‌باشد. برخی از دیگر جنبه‌‌های انسانی، جغرافیا(نه طبیعت خام، بلکه زیست‌‌بوم و جغرافیای فرهنگی) و اجتماع هستند. سویه‌‌های مکان، «دانش جغرافیا»، زمان، «دانش تاریخ» و جامعه، «دانش اجتماعی» را دربردارند. طبیعت برای انسان در تعامل با موجودیت جمعی تاریخی معنا‌‌می‌‌یابد. در گفتمان عمران، طبیعت حذف‌‌شده و عقلانیت «ابزاری» صرف استخراج‌‌گری مواد می شود. پس، چگونگی نقش‌‌آفرینی جغرافیا، زیست‌‌بوم و محیط زیست در ساخت‌‌وپاخت «فضای انسانی»نادیده‌‌ گرفته می شود. جغرافیا در معنای انسانی خود فهم‌‌نمی‌‌گردد و «لامکانی» رخ‌‌می‌‌نماید. در این فضا، برنامه‌‌های عمرانی برای توسعه شهری-روستایی به مکان هویت‌‌دار «انسان ایرانی» منتهی‌‌نمی-شوند. در نتیجه، هیچ کدام از برنامه‌‌های «آمایش سرزمینی»به‌‌بارآورنده«توسعه پایدار» و توسعه منطقه‌‌ای معنادار نیستند. این چنین، در گفتمان عمران رابطه یک‌‌سویه «استثمارگری» نسبت به محیط زیست پدیدمی‌‌آید. شیوه زیست انسانی، از جمله؛ خوراک، پوشاک، نظام ارتباطی و الگوهای فرهنگی نیز رخت‌‌برمی-بندد؛ چرا که دیگر از دانش علوم اجتماعی خبری نیست. در این گفتمان، آمار، اقتصاد و دانش دیوان‌‌سالاری بازیگری می‌‌سازند. انسان چونان «موجودی پیچیده» در صورت قرارگیری به عنوان دال مرکزی «گفتمان توسعه» حاجت‌‌مند به دانش‌‌های وسیعی(همانند؛ تاریخ، جغرافیا، ادبیات، فلسفه، علوم سیاسی، مردم‌‌شناسی و جامعه‌‌شناسی) است. این نادیده‌‌انگاری انسان را «کسری فرهنگ» می نامم. توسعه انسانی، توسعه متوازن و توسعه پایدار به دال مرکزی فرهنگ و انسان وابسته می‌‌باشد. کسری فرهنگ عمدتا ناشی از نظام دانش ماست.
نظام دانش یا معرفت برنامه ریزی توسعه در ایران معاصر عمدتا دانشی اثباتی، رشته ای و معطوف و محدود به فهم جنبه های کالبدی، مادی، عینی و محسوس زندگی اجتماعی و نیازهای جامعه بوده است. در نتیجه ما نظام دانش مناسب برای وجوه غیرمادی، ناملموس، ذهنی و به طور کلی فرهنگی یا فرهنگ را در اختیار نداشته ایم. ما برای ملاحظه فرهنگ در برنامه ریزی توسعه نیازمند دانشی تفسیری، تفهمی، فرارشته ای و کیفی هستیم که بتواند کلیت جامعه و انسان ایرانی را در نظر بگیرد و نیازها، توانمندی ها و قابلیت های فردی، اجتماعی و تاریخی آنها را در برنامه ریزی توسعه مبنای کار قرار دهد. به دلیل عدم دسترسی به این دانش ما ناگزیر گفتمان خاصی از برنامه ریزی توسعه را مبنای کار قرار داده ایم که من آن را «گفتمان عمرانی» می نامم. نتیجه این امر، حذف شدن انسان و فرهنگ ایرانی از برنامه ریزی توسعه بوده است. این امر موجب شده است که ما صرفا به عمران یعنی آبادانی و ساخت و ساز زیربناهای فیزیکی و کالبدی بپردازیم و از موضوعاتی مانند سرمایه های انسانی، سرمایه های فرهنگی، سرمایه های تاریخی و به طور کلی سرمایه های غیرمادی چشم بپوشیم. حاصل این گفتمان این بوده است که ما اکنون نتوانسته ایم انواع سرمایه ها را در خدمت توسعه جامعه ایران قرار دهیم. این امر یعنی نادیده گرفتن انواع سرمایه های غیرمادی موجب پایین ماندن بهره وری و کارایی سرمایه های مادی نیز شده است. معتقدم فرهنگ و انسان، عوامل انسجام بخش و پیوند دهنده انواع سرمایه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هستند. به دلیل حذف فرهنگ از برنامه ریزی های توسعه، ما در این برنامه ها نتوانسته ایم متناسب با زمینه و منطق اقتضائات جامعه و تاریخ ایران، جریان برنامه ریزی توسعه در ابعاد مختلف آن را پیش ببریم. پیامد سیطره همه جانبه گفتمان عمرانی در نظام برنامه ریزی توسعه در ایران، شکل گیری انواع گسیختگی ها در کل جامعه بوده است. در اینجا برخی از این گسیختگی ها به صورت اشاره توضیح می دهم و در بخش بعدی این گفتار، انواع گسیختگی ها در نظام مدیریت و توسعه شهری را با الهام از این رویکرد بیان می کنم.
• گسیختگی های ایجاد شده در جامعه:
1- گسیخنگی زمانی: نخستین گسیختگی گفتمان عمران در برنامه‌‌ریزی‌‌های توسعه100 ساله اخیر گسیختگی «زمانی» (گذشته، حال و آینده) و بی بهره از منابع تاریخی است. از این زاویه، میان تمام میراث معماری، طراحی، هنری، علوم و فنون و مناسبات انسانی نوعی «بیگانگی» افتاده‌‌است. امروزه، اشکال گوناگونی از بیگانگی اجتماعی، چون؛ «تحصیلی» و شهری به‌‌چشم‌‌می‌‌آیند.
در مواجهه با برنامه‌‌نویسان دیوان‌‌سالار و فن‌‌سالار، آنان «تفکر سازه‌‌ای» (هم‌‌سفره با مصالحی، مثل؛ آهک، آهن و آجر) را «اصل مطلب» قرار می دهند. گویی به طوری ساخت‌‌یافته، گونه‌‌ای «آلزایمر برنامه‌‌ای» وجود دارد. به جزشاه‌‌کارهایی اندک تحت‌‌فشارهای سیاسی و ایدئولوژیک، جریان غالب زندگی(همچون؛ عرصه دانش) به همان سبک درمی‌‌آید و نظام انسان‌‌مدار رنگ ‌‌می‌‌بازد.
2- گسیختگی مکانی: گسیختگی مکانی، کنارگذاشتن مفهوم فضاست. با حذف دانش نگرنده بر زیست‌‌بوم، کم کم طبیعت در «تقابل» با برنامه‌‌ها مستهلک ‌‌می‌‌ شود. به علت عدم ادراک «برنامه» در قالب بینش «جغرافیایی»، طبیعت دیگر متعامل با انسان نیست. با گسل رابطه پیکر‌‌وار طبیعت و انسان، اشکال بحران‌‌های «زیست‌‌محیطی» (آب، خاک و هوا) رخ‌‌می‌‌نماید.
گفتمان‌‌های «کمی» همچنین قادر به فهمی جغرافیایی از کلیت انسانی نبوده‌‌اند. با «همگن‌‌سازی شی‌‌واره» و کالایی، مکان واقعی پدیدار نخواهد شد و «یکنواختی شهری» میان تهران، تبریزو سایرین حاصل‌‌می‌‌آید.
3- گسیختگی انسانی: یعنی گسیختگی های متنوعی میان گروه‌‌های اجتماعی پدیدارمی‌‌گردد. شکاف نسل-ها، تفاوت‌‌های بینا ذهنیتی، عدم «سوژه‌‌سازی مدرن» از سوی نظام آموزشی و عدم تربیت شهروند خلاق مسئول یا خلاء «انسان مدرن» از جمله معایب پدیداری است. نظام تعلیم و تربیت از پس توانمندسازی انسان برای عرض‌‌اندام در زمان، مکان و جامعه معاصر خویش برنمی‌‌آید. نظام‌‌های آموزش وپرورش، عالی وتبلیغاتی-رسانه‌‌ای «صوری» و به قول جورج زیمل، شکل و محتوای(نیازهای واقعی)ناهمخوان‌‌ زاده‌‌می‌‌شوند. شکل‌‌های مدرن تهی از محتوا یا بی‌‌‌‌رمق از قدرت پاسخگویی به محتوا هستند. متعاقب، «ازخودبیگانگی» انسانی ظاهرمی‌‌شود.
4- گسیختگی سازمانی: یا گسیختگی سامان مدیریتی از انسان. جانشینی نهادهای نو به جای نهادهای سنتی، مثل خانواده، مذهب، آئین‌‌ها و غیره به دنبال شکل‌‌گیری چارچوب نظام جدید می‌‌باشند. در صورت غیرهم‌‌آوایی نظام اداری-اجتماعی و شیوه زندگی موجود با قالب و قانون نظم نوین و ناهمخوانی شکل و محتوا و یا وجود شکل و «نبود» محتوا ، «بیگانگی سازمانی» (از نوع «وجودی» میان تاریخ-جغرافیا و نظام اداری) بوجود می آید. .در ادامه، سازمان اداری ناسازگار با نظم مدرن، به جای نظم‌‌بخشی در راستای «کارکردهای ضروری» جامعه به خدمت کژکارکردهایی، همانند رانت درمی‌‌آید. همچنین، مولفه‌‌های ساختاری آموزش عالی از قبیل؛ برنامه درسی و مدرک تحصیلی آن کاذب و بی‌‌محتوا می شوند. در سطح کلان، دولتی سهمگین ولی غیرقوی، به شکلی روزافزون، دست‌‌وپاگیرتر می‌‌شود.

• فرایندهای گسیختگی در برنامه ریزی و توسعه شهری
1- گسیختگی حافظة جمعی در شهر؛ روانپریشی شهری
اگر تمام گذشتة ما ویرانی و غارت و عقب ماندگی و بدبختی بوده باشد یا اگر تمام گذشته ما شکوه بوده باشد، هیچ فرقی نمی‌کند. در هر حال ملتی که چند هزار سال تاریخ دارد اگر در توسعة شهری ناگهان گسیختگی را تجربه کند با نوعی روانپریشی شهری روبرو می‌شود. نوعی نارضایتی که فقیر و ثروتمند به یک نسبت در این فضا نمی‌‌توانند احساس رضایت کنند.
آرامش در فضایی به وجود می‌آید که به تعبیر دیود تراسبی نوعی احساس تداوم وجود داشته باشد‌‌. این تداوم به معنای باز تولید گذشته نیست، بلکه «بازآفرینی گذشته» و ترکیب کردن یا ادغام گذشته در شرایط امروز است. نوعی گزینش‌‌گری و توجه به گذشته به عنوان منبع است. گذشته، مرجع ما نیست، منبع ماست. اما واقعیت شهری در ایران معاصر نشان می دهد که از دوره تاریخی معینی ما توانایی ایجاد ارتباط خلاقانه با گذشته تاریخی خود را از دست می دهیم.
ما از سال‌‌های 1340 به بعد به نحو آشکاری از دسترس ما دور می‌شوند و این آغاز نوعی روانپریشی شهری است. ما در زمینة محیط زیست، در زمینة توسعه نهاد‌های مدنی شهری، انجمن‌‌‌های شهری، در زمینة مناسبات و رویه‌‌‌های شهری در محله‌ها ‌و سکونت‌‌گاهها و فضاهای شغلی و بسیاری از فضاهای شهری از تاریخ برخوردار هستیم. تاریخ همواره باید رکنی از توسعة شهری باشد. اما این تاریخ در نظام برنامه ریزی ما کنار گذاشته می شود. از اینجاست که شکاف مهمی میان گذشته، حال و آینده توسعه شهر شکل می گیرد.
اولین شکاف، شکاف از میراث ملموس و ناملموس فرهنگ ایرانی است. شهرهای ما هر چه قدر از لحاظ طراحی و سیما بزرگتر می‌شوند، شباهت کمتری با «ناخودآگاه ذهن جمعی» ما دارند. ما نه تنها در معماری و طراحی فیزیکی شهر، بلکه در مناسبات اجتماعی، نهادها و مؤسساتی که شکل می‌گیرد، قادر نیستیم روندهای توسعة شهری را براساس نوعی تلفیق خلاقانه از میراث فرهنگی چند هزار ساله با تکنولوژی، علم، مؤسسات، و دستاوردهای امروزی انجام دهیم. این نوعی گسیختگی است که ما را با تمام سرمایه‌‌‌های فرهنگی گذشته بیگانه می‌کند. برای کشورهای چند هزار ساله مثل ایران، این گسیختگی نوعی روان پریشی ایجاد می‌کند. نوعی گسست از حافظه جمعی، نوعی گسست از زیست جهان جمعی و مردمی و نوعی گسیختن از کل.
اگر بخواهیم جایگاهی را که برای فرهنگ در نظر گرفتیم اجرا کنیم قبل از تکنیک و فن، به مولفه‌های دیگری نیاز داریم. نیاز است که میراث فرهنگی، حافظة جمعی، تنوعات فرهنگی، توجه به کیفیت زندگی و ارزش‌‌ها را در فرهنگ ببینیم. یک بعد این تاریخ «حافظه شهری» است. شهر باید حافظه داشته باشد. شهر باید به طور مستمر نشانه‌ها و المان‌‌‌های امروزش را به عنوان نوعی آرشیو یا «بایگانی شهری» در خدمت ما قرار دهد. ما همه در یک بایگانی زندگی می‌کنیم. یک بایگانی توانمند شده با مجموعة وسیعی از نشانه‌هایی که معنادار هستند. اگر این آرشیو یا بایگانی طبقه بندی نشده باشد، یعنی انبوهی از نشانه‌ها در آن باشد اما نظم و ترتیب نداشته باشد و یا اگر ما نتوانیم تشخیص دهیم که عنصر زمان در این بایگانی چگونه دارد حرکت می‌کند و فرآیند زمان را نتوانیم تشخیص دهیم، دچار سردرگمی می‌شویم. مثل آدمی که وارد شهری بزرگ می‌شود و آدرسی را نمی‌داند و یا آدرس را می‌‌داند ولی خیابان‌‌ها به درستی نشانه گذاری و نامگذاری نشده اند.
شهرها در ایران به صورت شتابان گسترش کمی و کیفی پیدا کرده اند اما «بایگانی شهری» شکل نگرفته است. یعنی شهر به صورت حافظه زنده عمل نمی کند. ما نشانه‌ها و المان‌هایی را که به طور تاریخی به عنوان مسلمان (شیعه یا سنی)، قوم آذری یا مردم آذری زبان، کرد زبان، بلوچ یا تمام تنوعات فرهنگی دیگری که به طور تاریخی داشتیم که حافظة جمعی تاریخی شهری ما را تشکیل می‌‌داده است به تدریج تهی کردیم. یعنی امروزه وقتی وارد تبریز می‌شویم احساس نمی‌کنیم که این شهر در آذربایجان است، وقتی وارد کردستان می‌شویم به سختی می‌توانیم تشخیص بدهیم که اینجا کردستان یا شهر دیگری است. حافظة شهری که در معماری شهر، سیمای شهر، پوشش شهر، المان‌های شهری، رفتار ساکنان شهر خودش را آشکار می‌کند اگر از بین برود یا کمرنگ بشود درست مثل این می‌‌ماند که فرد آلزایمر بگیرد و تمام اطلاعاتی که در زندگی‌‌اش داشته را از دست بدهد در چنین وضعیتی می‌توانیم بگوییم نوعی آلزایمر شهری به وجود می‌آید‌‌. شهر چیزی را به یاد نمی‌آورد نه اینکه چیزی نیست یا نبوده است. برای مثال، من که در تهران یا تبریز یا ارومیه زندگی می‌کنم اگر نتوانم حافظة خلاق و فعال و پویایی را در شهر داشته باشم دچار نوعی روانپریشی می‌شوم. شهر حافظه جمعی ماست. این ساختمان‌ها و آدم‌‌ها و انبوهه‌ها بایگانی یا آرشیوی است که به صورت جمعی و تاریخی اطلاعات، دانش‌‌ها‌، احساسات و عواطف و بودن‌های جمعی ما را تولید و بازتولید می‌کند‌‌.
آدم‌‌هایی که آلزایمر می‌گیرند ممکن است زندگی با شکوه و فراز و نشیب‌های عظیمی در زندگی‌‌شان وجود داشته است اما اکنون هیچ چیز را، حتی فرزندان خود را به خاطر نمی‌آورند‌‌. «آلزایمر شهری» هم چنین وضعیتی است. شهر چیزی را به خاطر نمی‌آورد. منظور از حافظة شهری، حافظه طولانی مدت نیست. منظور ستایش تاریخ یا سنت گرایی نیست. تاکید من بر این نیست که حس نوستالژیک پیدا کنیم که یادش به خیر، قدیم‌‌ها چقدر خوب بود!. نمی خواهم بگویم قدیم‌‌ها خوب یا بد بود!. می خواهم بگویم وقتی شهر حکم آرشیو یا بایگانی را پیدا نکند و حافظة شهری نداشته باشد، گذشتة نزدیک را هم به خاطر نمی‌آورد. ما حتی نمی-فهمیم که بیست سال پیش چه اتفاقی افتاده بود. نمی‌‌گویم پانصد سال یا پنج هزار سال پیش. به دلایل مختلف هر لحظه شهر تغییر می‌کند. تغییر لحظه به لحظة بناها و محیط‌‌ها خود یکی از این عوامل است. بنابراین من از کاستی فرهنگ صحبت می‌کنم، یعنی جایی که حافظة شهری ضعیف است و ما با نوعی آلزایمر شهری روبرو شده‌‌ایم و این ناشی از آن گسیختن یا پارگی است که از سال های 1340 به بعد اوج گرفت و تا به امروز رسید‌‌.
2- گسیختگی سیستم از زیست جهان‌‌های جمعی و مردمی
دومین پارگی یا گسیختن، پارگی بین سیستم و «زیست جهان» اجتماعی است. نظام مدیریت شهری در ایران از ابتدای دورة معاصر و مدرن تاکنون، نظام تمرکزگرای حکومتی تام و تمام بوده است. این نظام مدیریت شهری هر چقدر به امروز نزدیکتر شده، اگر چه در لفاظی‌های ایدئولوژیک، شعارهای مشارکت و مردم سالاری و امثال آن را برای شهر ملاک عمل، قرار داده و اگر چه در سال های اخیر شورای شهر را به وجود آورده است اما ساختار مدیریت شهری بر مبنای این نبوده و نیست که بتواند مشارکت فعالانه و خلاقانة گروه-های اجتماعی، صنوف، مشاغل، انجمن‌ها و نهاد‌‌ها، کارشناسان، دانشگاهیان و رسانه‌ها و دیگر نیروهای سازمان یافته و مردمی شهر را در روند توسعة شهری به نحو معقول مدیریت و سازماندهی کند. سیستم مدیریت شهری در ایران بر مبنای این نیست که زیرساخت‌‌های لازم برای توسعه نهاد‌های مدنی مشارکت‌‌جو و سازنده در مدیریت شهری را ایجاد کند یا آنها را تقویت کند. در نتیجه سیستم مدیریت شهری در ایران هر چه به امروز نزدیکتر می‌شود فاصله‌اش‌ با زیست جهان مردم وخواسته‌ها و آرزو‌‌هایشان بیشتر می‌شود. ارزش‌های اجتماعی، یعنی ترجیحات اجتماعی مردم و اولویت‌های مردم که فاصله بیشتری با سیستم پیدا می‌کند‌‌.
"مشارکت مردم" در نظام مدیریت شهری وقتی معنا دارد که نهاد‌های گسترده علمی و مدنی مستقل شکل بگیرند و با قدرت نگاه کارشناسی بتوانند بر مدیریت شهری فشار بیاورند و بر عملکرد مدیریت شهر نظارت کنند. یعنی انجمن معماری، انجمن مدیریت شهری، انجمن مشاوران، انجمن مهندسین و دهها انجمن قدرتمند دیگر وجود داشته باشد که وقتی مدیریت شهری خطا می‌کند و راه را غلط می‌رود این نهاد‌های مدنی شهر بتوانند جلوی خطای آنها را بگیرند. مهم‌‌تر از آن نهاد‌های علمی قدرتمند و دانشگاه‌‌های توانمند است که بتوانند دانش نظری و روش‌های علمی و تکنیک‌‌ها و تخصص‌های لازم را برای اینکه واقع بینانه و بر مبنای خواسته‌ها و نیاز‌های واقعی شهر و بر مبنای اقتضای زیست محیطی و عملکرد شهر امکان توسعة شهری پیدا کنند. در این صورت مشارکت اتفاق می‌‌افتد. بنابراین نهادها، دانشگاهها، مراکز علمی و در عین حال نهادهای مدنی، صنوف، اتحادیه‌ها و مراکز سازمان یافته اجتماعی باید باشند که امکان مشارکت را ایجاد کنند‌‌.
فعالیت‌‌‌های وسیعی در شهر صورت می‌گیرد؛ موسسات تجاری، اداری و فرهنگی، بزرگراه‌‌ها و ساختمان‌‌ها و انبوهی از فرهنگ در حال شکل‌‌گیری است. فرهنگ فراوان است، اما سازمان یافته، بهره ورانه ومشارکت جویانه نیست. کاستی فرهنگ به معنای این نیست که جامعه فاقد فرهنگ است. به معنای این است که ارتباط ارگانیک و کارکردی بین سیستم و نظام برنامه‌ریزی و زیست جهان مردم مختل شده است؛ چون نهادهایی که باید بین زیست جهان و سیستم مراوده برقرار کنند و گفتگوی اجتماعی را شکل دهند صورت نمی‌گیرد و صداهای اجتماعی شکل نمی‌گیرند و صداهای شکل گرفته شنیده نمی‌شوند. آگاهی‌‌ها تولید نمی‌شوند و آگاهی‌های تولید شده به ثمر نمی‌نشینند. در نتیجه، ما بحران عظیمی را تجربه می‌کنیم. از یک طرف تولید فرهنگ می‌کنیم، اما از طرف دیگر این فرهنگ نمی‌تواند در سیستم تاثیر بگذارد. سیستم سرمایه گذاری می‌کند؛ انبوهی از ثروت‌های مادی و غیرمادی تولید می‌شود اما نمی‌تواند در ارتباطی ارگانیک با زیست جهان مردم حرکت بکند.
وقتی که پارگی و شکاف میان سیستم و زیست جهان باشد، زیست جهان به عرصه مقاومت تبدیل می‌شود و مدیریت پر هزینه‌‌تر می‌شود و اقتصاد مدیریت پر هزینه‌‌تر می‌شود. مقاومت فرهنگی، مقاومت اجتماعی، مقاومت سیاسی و همه اینها در هم تنیده می‌شوند و اصلاً تشخیص اینکه این مقاومت‌‌ها اقتصادی است یا اجتماعی یا سیاسی، غیر ممکن می‌شود. گاهی به هر چیزی که نگاه می‌کنیم، فکر می‌کنیم سیاسی است و گاهی می‌گوییم که سیاسی نیست، اشکال از مردم است. از اینرو تند می‌‌رویم. از اینرو کسانی که درحوزه‌های جامعه‌‌شناسی خودمانی و در نقد مردم ایران می‌نویسند، هر بد و بیراهی را به مردم می‌گویند و مردم هم استقبال می‌کنند. برای مثال می‌گویند ما مردمی دروغگو و ریاکار هستیم، ما چند چهره هستیم، ما استبداد زده هستیم. ما هم با شادی از گفته‌هایشان استقبال می‌‌کنیم‌‌. هر کسی که بهتر ملت ما را فحش می‌‌دهد، بهتر صدایش شنیده می‌شود، چرا اینطور شده است؟. گاهی هم به سراغ حکومت می‌رویم و همه چیز را نثار حکومت می‌کنیم. همة اینها برای این است که متوجه نمی‌شویم واقعاً اشکال از کجاست. واقعیت این است که در فضایی که گسیختگی وجود دارد تشخیص اینکه چه چیزی سیاسی است یا غیر سیاسی و اینکه چه چیزی امر اجتماعی است و چه چیزی امر فرهنگی، دشوار است‌‌.
در نتیجه این مقاومت، «اقتصاد مدیریت شهر»، اقتصاد پرهزینه‌ای است. یعنی مدیریت شهری برای کمترین تصمیم‌‌های خودش باید بالاترین حد ممکن هزینه را پرداخت کند، چه هزینة اجتماعی، چه هزینة سیاسی و چه هزینة اقتصادی. به همین دلیل اقتصاد مدیریت، اقتصاد گرانی شده است.
3- گسیختگی صورت‌‌بندی فرهنگ از کل
استوارت هال و بسیاری از نظریه‌‌پردازان اجتماعی دیگر توضیح داده‌‌اند که توسعة جهان معاصر را اگر با واژة مدرنیته نام ببریم، عبارت است از ادغام صورت‌‌بندی‌‌‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در یکدیگر. استوارت هال توضیح می‌دهد که به لحاظ تاریخی این صورت‌‌بندی‌‌ها در یک زمان و همزمان در جهان غرب انجام نشده است. آخرین صورت‌‌بندی، صورت بندی فرهنگی است (باکاک، 1384: مقدمه). قبل از آن صورت‌‌بندی اجتماعی بود و قبل از آن صورت‌‌بندی سیاسی و در آغاز صورت بندی اقتصادی است. من نمی‌خواهم نظریة استوارت هال را اینجا باز کنم. نکتة مورد توجه این است که شکل بالغ شدة جامعة شهری معاصر شکلی است که این صورت‌‌بندی‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در هم تلفیق، ترکیب و هماهنگ شوند و آن وضعیت را شکل گیری صورت بندی فرهنگی می گویند و «فرهنگ معاصر» شکل می‌گیرد؛ اما تا زمانی که این صورت‌‌بندی‌ها جدا باشند و ادغام نشوند، هنوز ما نتوانسته ایم فرهنگ معاصر را شکل بدهیم.
ما در حوزة شهر و شهرنشینی هم با چنین گسیختن‌هایی روبرو هستیم. فرآیند گسیختن صورت‌‌بندیهای مختلف. به این معنا که صورت‌‌بندی سیاسی از مشروطه تا به امروز راه خود را ادامه می‌دهد اما از طرف دیگر در حوزة اقتصادی بحران‌‌‌های ما بحث صنعتی شدن و بحث رسیدن به مرحله امروز که بحث صنایع فرهنگی است، یعنی ما در عین حالی که در جهان مابعد صنعتی قرار گرفته ایم، هنوز نمی‌توانیم صنایع فرهنگی را فعال کنیم. صنعت دانش و صنعت گردشگری و ده ها صنعت فرهنگی دیگر. یعنی صورت بندی اقتصادی ما دچار نوعی بحران شده است. ما هنوز در صورت‌‌بندی اقتصاد مدرن گرفتار شده‌‌ایم. ما در حالی که وارد جهان ما بعد صنعتی شده ایم اما نتوانسته‌‌ایم این جهان ما بعد صنعتی را در توسعة شهری خودمان پیش ببریم. نتوانسته‌‌ایم یک برنامة مدیریت و برنامه‌ریزی و توسعة شهری بر مبنای صنایع فرهنگی و اقتصاد فرهنگی شکل بدهیم و صورت‌‌بندی اقتصادی ما هنوز صورت‌‌بندی اقتصاد صنعتی است.
در حوزة اجتماعی هم همینطور است و صورت‌‌بندی اجتماعی توسعة شهری ما هم دچار مشکل است. یعنی جمعیت‌هایی که در شهر‌های مختلف مستقر شده اند هنوز تا حدود زیادی قوم‌‌ها و قبیله‌ها و مناسبت‌‌های خودشان را دارند. مهاجران فضاهای قومی و قبیلگی را در شهر توسعه می‌دهند و این می تواند برای شهر بحران‌‌زا شود. اگر شهر نتواند ترکیب موزون و پایداری از جمعیت‌‌‌های ناهمگن ایجاد کند می‌‌تواند عدم تعادل-‌های وسیعی را در فضای شهری ایجاد کند. در نتیجه ما در حوزة صورت‌‌بندی اجتماعی دچار بحران شدیم. در چشم انداز بزرگتر، صورت بندی‌‌های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی باید با یکدیگر نوعی توازن و همگنی و هارمونی داشته باشند و به نوعی همدیگر را حمایت کنند و به نوعی بتوانند یک پازل بزرگتر را تشکیل دهند. اگر فرآیند گسیختن شامل گسیختن فرآیند‌‌ها باشد یعنی اینطور باشد که فرآیند‌های اقتصادی راه خود را ادامه دهند و فرآیند‌های اجتماعی و فرآیند‌های سیاسی هم راه خود را ادامه دهند آن گاه فرهنگ دچار بحران میشود. چون فرهنگ کاری که می‌خواهد انجام دهد، ایجاد ارتباط است.
• مواجهة ما با کاستی فرهنگ
کاستی فرهنگ به معنای نبود فرهنگ نیست. ما از نظر زبان، نژاد، قومیت، میراث فرهنگی، تاریخ، مذهب، آیین‌ها و رسوم، ازسرشارترین و غنی‌‌‌ترین جوامع شهری دنیا هستیم. مردم امروز تحت فشار چیزی هستند که به آن می‌گویم «انبوهگی رخداد‌‌ها در زندگی». از یک طرف آیین‌‌‌های سنتی و از طرف دیگر آیین‌‌‌های مدرن بر ما فشار می‌آورند. خانم‌‌ها گاهی اوقات بیشتر از آقایان متوجه می‌شوند که قادر نیستند از نظر زمانی زندگی روزمره را مدیریت کند. به عبارت دیگرهر کاری می‌کنند زمان کم می‌آورند چون باید مجموعة وسیعی از رخداد‌‌ها را روی همدیگر انبار کنند و در همة آنها باید مشارکت کنند. طبیعتا زمان کافی برای مشارکت در تمام رخدادها را ندارند. ما در جامعه شهری مان امروزه کمبود رخداد نداریم. ما در «شهر پر حادثه» زندگی می‌کنیم. اما نکته اینجاست که این رخدادها و نشانه‌ها و فراوانی فرهنگ آن کار فرهنگ که باید بکند انجام نمی‌دهد.
از فرآیند‌های گسیختن در روند توسعة شهری معاصر صحبت کردم و گفتم که این گسیختن‌ها چگونه هستند. اگر فرهنگ در جایگاه مدیریت و توسعة شهری کارکرد ارتباطی برقرار می‌کرد ما با این گسیختن‌ها به شکل کنونی روبرو نمی‌شدیم. اما چگونه می‌توان فرهنگ را در جایگاهی قرار داد که بتواند ارتباط را برقرار کند، بتواند لایه‌های معنایی بین فسیل‌های گوناگون، بین گذشته و حال و آینده، بین گروهها، بین سیستم و زیست جهان پل بزند. چگونه می‌توان این کار را کرد؟
1- ایجاد خودآگاهی انتقادی نسبت به گسیختگی ها
اولین شرط این است که ما یک آگاهی انتقادی نسبت به فرآیند‌های گسیختن در جامعه ایجاد کنیم. همین گفتگو‌هایی که دارد صورت می‌گیرد، نوعی خودآگاهی انتقادی است‌‌. کسانی که مدیریت شهری می‌خوانند بیش از آنکه نیازمند تکنیک و فن باشند، نیازمند بینش کلی در مورد فرآیند تاریخی که داریم تجربه می‌کنیم هستند. بینش نظری و مفهومی که بتواند اتفاق‌‌‌هایی را که در کلیت تاریخ ما می‌افتد، توضیح دهد. تکنیک‌‌ها و تکنولوژی‌‌ها شاید بتوانند لحظه‌ای چیزی را متوقف کنند اما نمی‌توانند مسئلة شهری را پاسخ دهند. مسئلة شهری برای ما به اعتقاد من فرآیند‌های گسیختنی است که توضیح دادم. پرسش شهر برای ما پرسش پارگی در اشکال مختلف مناسباتی که توضیح داده شد، است. آن چیزی که می‌تواند آن پارگی‌‌ها را به تداوم و پیوند تبدیل کند فرهنگ است. چگونه فرهنگ می‌تواند این کار را بکند؟
اولین نکته که گفته شد این بود که یک نوع خودآگاهی انتقادی نسبت به مسئلة فرهنگ و جایگاه آن در جامعة معاصر ماست. چرا این خودآگاهی صورت نگرفته است؟
عمده ترین و مهمترین سرمایة اندوختة ما فرهنگ است اما هیچگاه توانمندی‌‌های نهفته در مفهوم فرهنگ را چنان که باید و شاید ندیده‌‌ایم. علاوه بر اینکه در فضاهای دانشگاهی مناقشات بر سر فرهنگ زیاد است، گاهی فرهنگ فقط محدود به کتابخوانی و برگزاری همایش‌‌ها و چیزهایی ازاین دست می‌‌گردد. گاهی فرهنگ آنقدر دچار اختلاف سلیقه می‌شود که ترجیح می‌‌دهیم فرهنگ تنها در زمینة ذهن ما باقی بماند. و گاهی آن قدر فرهنگ را مقدس می‌‌کنیم که جرأت نزدیک شدن به حیطة آن را نخواهیم داشت. گاهی فرهنگ با تقلیل-گرایی، در اقتصاد خاتمه پیدا می‌‌کند و صرفاً داده‌‌های کمی از آن خارج می‌‌شود. به طور کلی به نحو فریبنده‌ای مفاهیم را به ابتذال می‌کشانیم‌‌. برای فرهنگ در لفاظی‌‌‌های ایدئولوژیک و در ابعاد دیگر زندگی روزمره به شکل بی‌معنایی، فرهنگ را به کار می‌گیریم
ما فرهنگ را برای لفاظی می‌‌خواهیم. هر برنامه‌‌ای باید یک لفاظی داشته باشد که مردم، حکومت و وجدان خودمان آرام کنیم که فقط کارنمایی نیست و داریم خدمت می‌‌کنیم!. اینکه بگوییم در هر برنامه، در خدمت ارزش‌‌ها هستیم، در خدمت مردم هستیم، وطن پرست‌‌ایم، میهن پرست‌‌ایم، به اسلام اعتقاد داریم، خدا پرست‌‌ایم و دیگر لفاظی‌های دیگر! دوره پهلوی لفاظی‌‌ها به یک شکل بود و الان به شکلی دیگر.
یکی از جایگاه‌‌هایی که برای فرهنگ در برنامه‌‌های توسعه تعیین کرده‌‌ایم، لفاظی برنامه است تا بتوانیم به گونه‌‌ای وجدان جمعی را متقاعد کنیم که ما وطن پرستیم و خدمت می‌‌کنیم واین لفاظی هارا در مقدمه‌‌ای در اول برنامه می‌‌آوریم. چه در فرهنگ ایران زمین، فرهنگ ایران باستان، کوروش و در فرهنگ شاه و شاهنشاه. اسلام، خدا، پیغمبر، ائمه، تشیع، عاشورا، نوروز، زبان فارسی، ملیت، قومیت، برابری، عدالت همه را باهم قاطی می‌‌کنیم و به عنوان لفاظی‌‌های برنامه ارائه می‌‌دهیم. بدین شکل جایگاه فرهنگ به لفاظی‌های برنامه تقلیل پیدا می‌‌کند. این نوع از لفاظی جایگاه دادن به فرهنگ نیست در واقع این جایگاه دادن نیست. این پوشش گذاشتن بر فقدان جایگاه فرهنگ در برنامه است. شریفی درکتاب اش، مسئلة فرهنگ، اشاره می‌کند بخشی از مسئلة فرهنگ در جامعة ما بی‌معنا شدن خود فرهنگ در جامعه و بی‌معنا شدن مفهوم می‌باشد. اصلاً معلوم نیست که چه کسی برای چه منظوری آن را به کار می‌گیرد. بدترین تجاوز‌‌ها تجاوز به مفاهیم است. بدترین ویرانی‌‌ها ویران کردن مفاهیم است که ما به سادگی آن را انجام می‌دهیم. بدترین فریب-کاری‌‌ها فریب‌‌کاری‌های مفهومی است که ما انجام می‌دهیم. اولین مسئلة آگاهی به مسئله فرهنگ و کاربرد‌‌ها و جایگاه فرهنگ و اینکه برای چه آن را به کار می‌‌بریم، است.
واقعیت این است که این کار ساده‌ای نیست‌‌. فهمیدن این که جایگاه فرهنگ در مدیریت شهری کجاست واقعا نابغه‌ای مانند دیوید هاروی و امثال او می‌خواهد. به تعبیر فوکو ما نیازمند به فرهنگ هستیم چون تمام گسست‌‌ها و تغییر‌هایی که در جامعه شکل گرفته به کمک فرهنگ شکل گرفته است.جایگاه فرهنگ را باید در کلاس‌‌های درس بحث کنیم به جای اینکه فرمول و تکنیک و آمار که واقعاً ساده ترین شکل دانش است به دانشجو منتقل کنیم. بیاییم به دانشجویانمان آموزش دهیم که ما به دیدگاه و نظر و مفهوم بیشتر نیازمندیم. این عمل‌‌گرایی بوروکراتیک و تکنوکراتیک یکی از موانع فهم واقعیت تاریخ معاصر ما شده است. دانش دانشگاهی و رشته‌‌‌های دانشگاهی بیش از آنکه ما را آگاه کنند، ما را به جهل فرو می‌برند. بیش از آنکه به ما کمک کنند که ما به یک بینشی از آنچه که دارد، اتفاق می‌افتد برسیم، ما را فریب می‌دهند. به اعتقاد من جایگاه فرهنگ وقتی فهمیده می‌شود که در کلاس‌‌های درس و دانشگاه‌‌ها و رشته‌‌‌های علوم انسانی و اجتماعی امکان این صورت بگیرد که ما در مورد فرهنگ با هم صحبت کنیم.
2- ایجاد ارادة سیاسی برای ارتقاء جایگاه فرهنگ
اگر بخواهیم جایگاه فرهنگ را بفهمیم که همان جایگاه ارتباطی است، نیاز به یک ارادة سیاسی دارد. ارادة سیاسی که نخواهد فرهنگ را تقلیل دهد. بگوید آن قسمت فرهنگ است و بقیه‌اش‌ فرهنگ نیست. این نگاه، نگاه ضد فرهنگی است. فرهنگ یعنی تمام ظرفیت‌‌ها و قابلیت‌‌ها و توانمندی‌‌هایی که یک ملت در تمام زمینه‌های طبیعی، تاریخی، اجتماعی از گذشته دور تا به امروز بدست آورده‌‌اند. نه این که فرهنگ را گزینش کنیم و بگوییم بعضی‌‌ها با فرهنگ هستند و بقیه بی‌فرهنگ هستند‌‌. به تعبیر مرسر «بسیج منابع فرهنگی» یعنی منابع ارتباطی، منابع زبانی، منابع قومی، منابع مذهبی، منابع طبیعی، منابع تاریخی، منابع آیینی، منابع عاطفی و تمام سرمایه‌‌ها. در این صورت است که در چارچوب یک نگاه دموکراتیک که تمام ظرفیت‌‌ها و سرمایه‌‌‌های فرهنگی را به رسمیت بشناسد، می توان از رویکرد فرهنگی و توسعه و مدیریت شهری صحبت کرد. فرهنگ ابزاری برای توجیه کاستی‌‌‌های یک سیستم یا ساختار نیست، یا فرهنگ ابزاری برای سرکوب سوژه در جامعة شهری نیست. بنابراین وقتی که از جایگاه فرهنگ صحبت می‌‌کنیم، یعنی جایگاه همه ظرفیت‌‌ها و توانمندی‌‌ها و قابلیت‌‌ها و تمام میراث‌‌‌های مادی و غیر مادی.
منظور از ارادة سیاسی ارادة مدیریتی است. اینکه نظام برنامه‌ریزی شهری و حکمروایی محلی و اشکال مختلف مدیریت نه در یک حرکت نمایشی، نه در یک گفتمان نمایشی به تعبیر مگ گوییگان در یک ارتباط گفتمانی واقعی بخواهد مدیریت را توسعه دهد. در الگو‌‌ها و مدل‌‌‌های مدیریت شهری کنونی ما اساساً برنامه‌ریزی ارتباطی، برنامه‌ریزی گفتمانی وجود ندارد. به همین دلیل همه به دنبال تکنیک و فن می‌‌گردیم و دنبال کسی هستیم که اندازه بگیرد و مقیاس‌‌ها را بلد باشد. ما دنبال آدم‌‌‌های حقه‌‌بازی هستیم که بتوانند جیب ما را به چپاول ببرند و اسم آن را نقشه کشی و مهندسی بگذارند. آدمی که می‌‌فهمد و بینش و بصیرت و درک تاریخی دارد و بینش چند رشته‌ای و میان‌‌رشته‌ای و فرارشته‌ای دارد برای توسعة شهری لازم است. زمانی می‌توانیم از جایگاه فرهنگ در مدیریت و برنامه‌ریزی شهری صحبت کنیم که الگو و مدل برنامه‌ریزی ما الگو و مدل ارتباطی باشد. تنها در آن صورت است که می‌توان برای فرهنگ به عنوان عامل پل پیوند دهنده و تداوم بخش و ارتباط برقرار کننده صحبت کرد. مدل‌‌‌های موجود ما مدل‌‌‌های ارتباطی نیستند یعنی اساسا برمبنای این نیست که بین تمام لایه‌‌‌هایی که از آن صحبت کردم ارتباط ایجاد کنیم. در نتیجه به دانشی که لازمة این مدل هست نیاز ندارد. این دانش عبارت است از:
1.دانش فرهنگی: دانش فرهنگی، موجودیتی است که یکی از بارزترین ویژگی‌های آن، ارتباط برقرار کردن بین موضوعات مختلف است. برای مثال امروزه برنامه‌ریزی راهبردی و برنامه‌ریزی آمایشی، بیشتر به یکدیگر مرتبط شده اند، چرا که دانش فرهنگی و اساساً موضوعلت فرهنگی، توانایی بالقوه ی فراهم کردن ارتباط و همکاری در زمینه ی برنامه‌ریزی را دارند. داشتن دانش فرهنگی است که می‌تواند به تحقق این مهم منجر شود.
2.دانش اخلاقی: اصول اخلاقی، بخشی حیاتی برای برنامه‌ریزی است و ما نمی توانیم شیوه ی برنامه‌ریزی را بدون در نظر گرفتن اصول آن یاد بگیریم (Forester, 1999). در واقع خط مشی‌‌هایی وجود دارد که به ما در تولید دانش و آگاهی در عصر فرهنگی، برای به کارگیری اخلاقیات کمک می‌کنند. به بیان دیگر، دانش اخلاقی چارچوبی از دانش مبتنی بر اخلاق و اصول آن در مورد فرهنگ و محیط زیست است، که برنامه ریزان را در امر برنامه‌ریزی کمک می‌کند.
3.دانش راهبردی: این دانش به خاصیت پیوند دهندگی و واسطه‌‌گری فرهنگ مرتبط است. ویژگی ارتباطی که فرهنگ می‌تواند میان حوزه‌های مختلف ایجاد کند، قابلیتی توأمانی را در پی دارد که به همراه خود توانایی تفکر همه جانبه و کل‌‌نگر در تصمیم گیری برای مسائل مختلف را ارائه می‌دهد. این دانش زمانی که در اختیار برنامه‌‌ریزان قرار بگیرد، به جهت ظرفیت هماهنگ کنندگی خود می‌تواند ادغام بین دو مقوله ی فرهنگ و برنامه‌ریزی را تسهیل کند (یانگ، 2008).
دانش‌های یاد شده، به خودی خود فرهنگی سازی برنامه‌ریزی را تشکیل نمی دهند بلکه دانش‌‌هایی هستند که وجود و ادغام آن‌‌ها در امر برنامه‌ریزی می‌تواند آن را به یک برنامه‌ریزی فرهنگی شده بدل کند. در واقع عصر فرهنگی به نوعی مفهوم منفی از فرهنگ را که بیانگر نگاه تجاری سازی شدة صرف به آن است، به شکلی اجتناب ناپذیر در بر خواهد داشت و این واقعیت عصر فرهنگی است که در این راستا فرهنگی سازی برنامه‌ریزی می‌تواند کمک کننده باشد (یانگ، 2008). تنازعات به هم پیوسته و مستمر میان نیروهای متضادی که از یک سو فرهنگ را به سوی تجاری سازی سوق داده و از سمت مخالف، سعی در حفظ آن با حداکثر معنا و مفاهیم دارند، بر مسئلة برنامه‌ریزی بسیار اثر می‌‌گذارند. در واقع برنامه‌‌ریزان شهری، همواره در پیوستاری که یک سمت آن حفظ معانی و مفاهیم و سمت دیگر آن به کارگیری اقتصادی از معانی و مفاهیم است، در حرکت هستند. این مسئله، بیانگر ویژگی پویایی‌های فرهنگ است که توجه به آن در مسئلة برنامه‌ریزی بسیار حائز اهمیت است (همان).
به اعتقاد من تا زمانی که این کاستی وجود داشته باشد، بحران‌‌‌های زیست محیطی ما بدتر می‌شود، انزوای دانشجویان ما از مدیریت شهری بیشتر می‌شود، حس بیگانگی شهری تقویت می‌شود، اسکیزوفرنی شهری بدتر می‌شود، آلزایمر شهری بیشتر می‌شود، بحران نارضایتی از زندگی شهری بالاتر می‌رود، طلاق و افسردگی و فروپاشی خانواده تشدید می‌شود.
برای جبران کاستی فرهنگ در شهرهایمان با این پیامدهایی که ما را تهدید می‌‌کند نیاز به یک رنسانس شهری داریم. از مجموعة تحولات و فرایندهای مذکور گاهی با عنوان «رنسانس شهری» نیز یاد می‌کنند. رنسانس شهری، احیای شهرها با توجه به توسعۀ کارکردهای فرهنگی شهر و تبدیل شهر به کانونی برای تولید هنرها و صنایع فرهنگی، و اقتصاد فرهنگی شهر است. از طریق این رنسانس شهری، باید بتوانیم جایگاه فرهنگ به عنوان ارتباط‌‌دهنده و پیوند زنندة لایه‌‌‌های مختلف فرهنگ‌‌ها و صورت‌‌بندی‌‌‌های مختلف بفهمیم و در یک مدل ارتباطی و الگوی ارتباطی فرهنگی توسعة شهری آن را به کار بگیریم. آن نیاز به استفاده از کلیة ظرفیت‌‌هایمان دارد. در این باب سری به شهر نیویورک و سایر شهرهای مطرح جهان می‌‌زنیم.
مطالعه‌ای مهم در باب اهمیت اقتصادی امور هنری در اقتصاد شهر در سال 1995 (Alliance for the Arts, Inc., 1997 (نشان داد که پنج بخش مورد بررسی در تحقیق یعنی نهادهای غیرانتفاعی (رقص، موزه، موسیقی، اپرا و غیره)، تئاترهای تجاری، تلویزیون و فیلم، گالری‌های هنری، حراج‌خانه‌ها و تجارت‌های مربوط به خدمات‌رسانی به گردشگران که از جاذبه‌های فرهنگی منطقه بازدید می‌کردند، همگی به طرق مختلف در اقتصاد شهر نقش دارند. در سال 1995، تأثیر اقتصادی امور هنری برای شهر نیویورک حدود 1/11 میلیارد دلار تخمین زده شد. مشاغل ایجادشده توسط هنر به بالای 130 هزار شغل رسید. مالیات‌های بازپرداختی به شهر از حد 221 میلیون گذشت. هرچند بازار هنر همواره بی‌ثبات بوده و تئاترهای برادوی و شرکت‌های جاده‌ای از بین رفته‌اند، اما به‌طور‌کلی،می‌توان امور هنری را عنصری کلیدی در اقتصاد احیاشدة نیویورک دانست.
ازآنجاکه موزه‌ها، باغ‌وحش‌ها و فضاهای تفریحی نیویورک، در سرمایه‌گذاری مرتبط با احیای منطقه، تن به ساخت‌وسازهای جدید داده‌اند، این تحقیق به اثرات هزینه‌های سرمایه‌ای در شهر هم توجه دارد: اثر کلی این نوع هزینه سرمایه به 170 میلیون دلار رسید. همین تحقیق، سهم اقتصادی هنرها را به عنوان زمینه‌ای «با ریسک پایین، سود بالا و فرصت قابل توجه» برای دولت و تجارت تصویرسازی کرده است. تئاتر غیرانتفاعی به‌تنهایی 115 میلیون دلار در سال سودآوری داشته و حامل درآمد افزوده 111 میلیون دلاری برای کلیت صنعت گردشگری بوده است.
بخش دوم کتاب «فرهنگ جهانی» (1388) تماماً به موضوع افزایش منابع فرهنگی در شهرها و سازمان‌های فرهنگی اختصاص دارد. در این بررسی‌ها نشان داده شده است که در سال‌های اخیر سیاست فرهنگی و فرهنگ به احیای مجدد شهرهای در حال افول کمک کرده است. این روند از طریق احداث موزه و برگزاری جشن‌ها و آیین‌های خاصی صورت گرفته است. مثال‌های متعددی از کاربرد سیاست فرهنگی به عنوان «سیاست شهری» در این کتاب ارائه شده است که نشان می‌دهد در سال‌های اخیر توجه به هنرها و دیگر ابعاد فرهنگ به رویکردی اساسی برای مدیریت و توسعه شهر بدل شده است. یک مثال جالب در این زمینه شهر فوکوکا، در جنوب ژاپن است. از اواخر دهة 1980، این شهر با برگزاری رویدادهای فرهنگی مانند «ماه آسیا»، «جشنواره فیلم آسیا» و «جایزه آسیایی فوکوکا» در جهت معرفی فرهنگ آسیایی به شهروندانش تلاش می‌کند. در شهر فوکوکا یک «کتابخانة جامع» با بخش‌هایی مجزا برای تئاتر و نمایش فیلم‌های آسیایی، و «موزه آسیایی فوکوکا» برای نشان دادن هنرهای آسیایی تأسیس شده است. فوکوکا در نتیجة اتخاذ سیاست فرهنگی مذکور در این سال‌ها، به عنوان جذاب‌ترین و فعال‌ترین شهرها در آسیا شهرت و اعتبار کسب کرده است. (کرین و همکاران، 1388: 129)
کرین و همکارانش نقش سیاست فرهنگی در بازآفرینی شهرهای لیورپول (در بریتانیا)، مارسی (اسپانیا) و بیلبائو (اسپانیا) در سال‌های اخیر را نیز به‌دقت بررسی کرده و توضیح داده‌اند. در این شهرها، اقتصاد مبتنی ‌بر صنایع سنگین، مرتبط با فعالیت‌های بندری بوده است. در گذشته، در این شهرها اسکله‌های خطی قدیمی همراه با انبارهای مجاور، کارخانه‌ها، صنایع بارگیری و نواحی شهری مجاور آنها مهم‌ترین مؤلفه‌های شهر بوده‌اند. سرمایه‌گذاری در صنایع ساختمان و املاک، برای نخبگان بومی سرمایه‌گذاری مطمئنی بود که می‌توانستند ازآن طریق خسارت‌هایی را که در دریا به آنها وارد می‌شد، جبران کنند. تا پیش از دهه 1980، افت اقتصادی، بیکاری، جرم‌خیزی، کاهش جمعیت، خرابی شهری، رادیکالیسم سیاسی و خشونت‌های اجتماعی در این شهرها رواج داشت. مردم نیز آنها را شهرهایی دچار مشکلات زیست‌محیطی، آلوده، پر سروصدا، خطرناک و فاقد جذابیت تلقی می‌کردند. طی سال‌های اخیر، این شهرها در نتیجة تحول فرهنگی یا فرهنگی شدن، تغییر چهره و تغییر هویت داده‌اند. لیورپول، اکنون پس از لندن چشمگیرترین شبکة موزه‌ها را در انگلستان دارد. موزه‌های مارسی پس از پاریس رتبة دوم را دارند و جاذبه‌های بیلبائو با موزه مدرن گاگنهایم و موزه هنرهای زیبا که در نزدیک آن واقع شده است، می‌تواند همتای تحسین‌برانگیزی برای جفت خود در مادرید باشد، شهری که با موزه‌های پاردو و رینا صوفیا مزین شده است. کرین و همکارانش در این کتاب بررسی‌های مفصلی برای نشان دادن نقش سیاست فرهنگی در تحول شهرها انجام داده‌اند که در اینجا مجال بیان آنها نیست. اما به منظور نشان دادن اهمیت سیاست فرهنگی در «نوسازی شهری»، بخشی از گزارش مذکور درباره شهر لیورپول را بیان می‌کنیم.
شهر لیورپول، اکنون در حال تبدیل شدن به مکانی جدید برای هنرمندان سایر مناطق است. از سال 1992 «جشنواره وی‍ژن‌فِست»، سرمایه‌ای سترگ برای نوسازی این شهر شد. این جشنواره اکنون جشن دوسالانه بازگشایی استودیوها و برگزاری نمایشگاه‌های بزرگ شده و جامعه هنرمندان بومی شهر را سازمان‌دهی می‌کند. همچنین، این فستیوال مثل هر فستیوال هنری دوسالانه یا سالانه، در وهله اول نمایشگاهی برای آخرین دستاوردها و آثار هنری است، اما در عین حال، محیطی مناسب برای پرورش آثار خلاقانه هنری تازه نیز هست. علاوه بر جشنواره ویژن فِست، اکنون در شهر لیورپول گالری‌های کوچکِ مستقل و استودیوهای بسیاری در انبارهای متروک منطقه دوک استریت، بین کلیسای جامع شهر و بندر آلبرت، ساخته شده‌اند، محله‌ای که اکنون به اسم «ناحیه خلاق» شهرت دارد. مثال دیگر در این زمینه، «گالری هانوور» است. این گالری در ساختمانی قدیمی متعلق به عصر ویکتوریا و جایی که قبلاً کارخانه تولید کلاه بود، واقع شده است. «آکادمی هنرهای لیورپول» که سالانه به صورت جشنواره تئاتر برگزار می‌شود، در طبقه فوقانی مکانی که قبلاً انبار بوده، اجرا می‌شود. «گالری آینسکو» نیز در یک کافه قدیمی برپا شده است. خط‌مشی استفاده از مکان‌های متروکه برای تولید و مصرف محصولات هنری، شامل استفاده از بسیاری از مکان‌های متروکه متعلق به دوره شکوه صنعتی لیورپول در عصر ویکتوریا نیز می‌شود. تشخیص قابلیت‌های بالقوه چنین برنامه‌ای برای نوسازی شهری باعث شد که «شورای شهر لیورپول»، «وزارتخانه منطقه‌ای هنر» و «فعالان هنری بخش خصوصی»، کمپین‌هایی عمومی برگزار کنند و شعارشان در این مبارزات، ایجاد «تصویری تازه» از شهر لیورپول باشد. لیورپول، شهری که پیش از این «شهر بازرگانان» شناخته می‌شد، اکنون «شهر هنرمندان» شده است. در لیورپول امروزه غالباً فعالیت‌های تجاری خصوصی ـ مثل آنچه در محل لیورپول پالاس صورت می‌گیرد ـ با ایجاد فضاهای فرهنگی مناسب برای افراد خلاق (معماران، طراحان و هنرمندان) همراه می‌شوند. راهبرد تجار و کسبه لیورپول این است که از طریق ایجاد محیط هنری پویا و زنده، بتوانند مردم و به‌ویژه جوانان را به سوی مراکز تجاری خود جذب کنند. بارزترین نوآوری از این حیث، افتتاح نخستین فروشگاه بزرگ پوشاک ورزشی، کلاسیک و لوازم دست دوم با نام کوئیگین در لیورپول است. در این فروشگاه، طبقه دوم را گروه هنرمندان مرسی ساید در اختیار دارند و یک گالری نمایشگاهی و پنج استودیوی هنری را اداره می‌کنند. بنابراین، حتی بازار و بخش خصوصی دریافته است که حمایت از هنرمندان و رویکردهای هنری می‌تواند به بهبودی و ارتقای تصویر یک منطقه شهری و جذب کردن مردم بهآن شهر کمک کند. میزبانی از نمایشگاه‌های هنری، دعوت از موسیقی‌دانان و استفاده از طراحان، اکنون توجه دست‌اندرکاران هنردوست نوسازی شهری مانند گروه برنامه‌ریزان شهری و سازندگان مراکز چندمنظوره خرید، مراکز تجاری و فروشگاه‌ها را به خود جلب کرده است. به‌علاوه، حوزه در حال شکوفایی تفریحات شبانه نوین و افزایش تعداد کلوپ‌های رقص و موسیقی، منطقه‌ای به نام «سرزمین کلوپ‌ها» در شهر لیورپول ایجاد کرده است. یک‌بار دیگر موسیقی عامه‌پسند دست‌اندرکار تجدید حیات و بازسازی مرکز شهر لیورپول است.
کرین و همکارانش تجربة سیاست فرهنگی شهر لیورپول را در زمینه شهرهای بیلبائو و مارسی نیز بررسی می‌کنند و نقش فرهنگ در نوسازی این شهرها را نشان می‌دهند. استدلال آنها این است که نوسازی شهری را نمی‌توان به شکلی مناسب تنها با توجه به جنبه‌های فیزیکی و اقتصادی شهر در نظر گرفت، بلکه سیاست‌هایی مانند تأسیس موزه‌ها و گالری‌های هنری می‌توانند سرمایه‌گذاری‌هایی موفق به شمار روند و تسریع‌کننده روند نوسازی و بازسازی شهری باشند. البته، سیاست فرهنگی شهری در هر شهر، باید متناسب با نوع فرهنگ، تاریخ و پیشینهآن شهر باشد و در نسبت با «فرهنگ سیاست‌گذاری»آن انجام شود. تجربة سیاست فرهنگی شهرها در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که ایجاد فضاهای عمومی چندمنظوره، مراکز چند کاربری همراه با فروشگاه‌ها، دفاتر و انواع مختلف امکانات تفریحی از جمله موزه‌ها و گالری‌ها می‌تواند سیاست مؤثری در زمینه نوسازی شهری باشد.
شاید با توجه به مثال‌هایی که درباره جوامع غربی زدیم، این تصور ایجاد شود که تحولات اخیر در زمینه فرهنگی شدن شهرها تنها به شهرهای اروپایی و امریکای شمالی محدود می‌شود. اما این‌گونه نیست. کلین مرسر در مقاله‌ای با نام «برنامه‌ریزی فرهنگی برای توسعه شهری و شهرهای خلاق» می‌نویسد: «اتفاق مهمی در شهرهای کوچک و بزرگ جهان در حال رخ دادن است که همان چرخش فرهنگی است. این اتفاق در اقتصادهای توسعه‌یافته‏تر بیشتر خود را نشان می‌دهد، هرچند فقط به آنها اختصاص ندارد». مرسر، سپس برای اثبات ادعایش به گزارش سازمان ملل با عنوان «وضعیت شهرهای جهان» در سال 2004 اشاره می‌کند و بخشی ازآن را نقل می‌کند:
در روند رو به ‌رشد تعمیر و بازسازی شهرها به عنوان پناهگاه‌های فرهنگی که تلاشی خلاقانه از سوی دولت‌های محلی برای دمیدن روح تازه‌ای در نظام‌های اقتصادی مؤثر در سازوکار احیای شهرها است. چه یک شهر دارای میراث فرهنگی باشد که بتوان ازآن کمک گرفت، و چه فقط نیاز به بقا، محرک بازسازیآن باشد،می‌توان روی دارایی‌های فرهنگیآن حساب باز کرد. فرقی نمی‌کند این دارایی‌های فرهنگی جنبة هنری داشته باشند یا تاریخی، زیباشناسانه و یا مذهبی باشند. ثابت شده است که این کار به مذاق بسیاری از مقامات و برنامه‌ریزان خوش آمده است... دولت‌ها با اعتقاد به اینکه فرهنگ می‌تواند موتور محرکه افزایش اشتغال‌ها باشد، سرمایه‌گذاری‌هایی در صنایع و حوزه‌های فرهنگی انجام داده‌اند، فضاهای عمومی از جمله این حوزه‌ها هستند که قابلیت‌های فرهنگی آنها می‌تواند به همسویی منافع اجتماعی کمک کند و کیفیت زندگی شهری را حفظ نماید.
مرسر می‌افزاید:
«چرخش فرهنگی» در موقعیت‌یابی و بازاریابی شهرهای کوچک و بزرگ، به خودی خود، واکنشی به پیامدهای شگرف عملکرد و بقای شهرها در بستر «جهانی‌شدن» و «اقتصاد نوین» است. طی این دو فرایند، تکنولوژی، خلاقیت، سرمایه انسانی و ظرفیت نوآوری و ابتکار به رمز شب [توسعه و پیشرفت] تبدیل شده‌اند. «اقتصاد نوین» ماهیت و ساختارهای مکان را تحت تأثیر قرار داده و ارزیابی مجدد دارایی‌ها و سرمایه‌های شهری را ضرورت بخشیده است.
آنچه تاکنون گفتیم، مروری بر تحولات مفهوم شهر و شهرنشینی از طریق فرهنگ در مقیاس جهانی بود و نه‌تنها در جوامع غربی. ادعای من این است که در حال حاضر بیش از همه می‌توان تهران را بر بستر این گفتمان تحلیل کرد و معتقدم در دو دهة آینده، نه ‌تنها کلان‌شهرهای ایران، بلکه اغلب شهرها متأثر از فرایند فرهنگی شدن خواهند بود.

یک جمع بندی ناتمام
ما ساکنین شهرها را افزایش می‌دهیم اما آیا این ساکنان، شهروند می‌شوند؟ ما هنوز دانش متقن در اختیار نداریم که بتوانیم توضیح دهیم که چه تعداد از ساکنان به شهروند تبدیل شدند، ولی آنچه که از مشاهده و عقل سلیم خود و بسیاری از شاخص‌‌ها می‌توانیم بفهمیم، این است که فرآیند تبدیل شدن ساکنان به شهروندان فرآیندی پرهزینه، کُند و بسیار مناقشه انگیز شده است. عدة زیادی در ایران از روستاها به شهرها مهاجرت کرده و ساکن شهر شده‌‌اند. آیا آن‌ها توانسته‌‌اند مرحلة گذار یا انتقال به هویت شهری را طی کنند؟ به بیان پیتر برگر آیا ما توانسته‌‌ایم به آگاهی شهری برسیم؟
آگاهی شهری یک نظام شناختی در ذهن ماست که ما به کمک آن به شیوة خاصی دنیا را معنا می‌کنیم. شهر، ساختمان یا پارک یا میدان یا خیابان نیست. شهر، دستگاه عظیمی است از نوعی شناختن، فهمیدن و زیستن. شهر چیزی شبیه نظام شناختی جدید یا مدرن است. شهر جایی است که بتواند آگاهی شهری تولید کند و نظام شناختی ما را تغییر بدهد. یعنی ما بتوانیم در پرتوی تجربة زندگی در شهرها، به شیوة خاصی دنیا را ببینیم و تفسیر کنیم و به یک نوع خودانتقادی برسیم که من شهرنشین هستم، یعنی در جهانی پیچیده، ناهمگن و متراکم از انبوهه‌‌گی‌‌های (قاسمی، در دست انتشار)‌ گوناگون (انبوهة جمعیت، انبوهة کالا، انبوهة ساختمان‌ها، انبوهة آدم‌‌ها، انبوهة نمادها و نشانه‌‌ها، انبوهة زبان‌ها، مذهب‌‌ها، ایدئولوژی‌‌ها، انبوهة اقتصادها، انبوهه‌ای از بحران‌ها و مسئله‌‌ها) میخواهم زندگی کنم.( قاسمی، در دست انتشار). در یک جهان سیاره‌ای شدة شهری، در یک جهان پیچیده و فراپیچیدة شهری تنها یک آگاهی شهری می‌تواند انسان ساکن شهر را شهرنشین کند. در چنین وضعیت فراپیچیدة شهری شدة جهانی شده چه طور می‌توان ساکنان را به شهروندان تبدیل کرد؟
پاسخی که کمابیش تمام نظریه پردازان به این سؤال می‌دهند، تأکید بر فرهنگ است. ما در برنامه‌ریزی و مدیریت با کاستی مشارکت اجتماعی روبرو هستیم. در زیست جهان اجتماعی شهری یعنی جایی که تعامل و مراودات چهره به چهره صورت می‌گیرد و مردم در آن زندگی می‌کنند، مسافرت می‌کنند، بده بستان می‌کنند، ازدواج می‌کنند، اوقات فراغت‌‌شان را بسر می‌برند، نیز با بحران‌‌‌های عظیمی روبرو هستیم. یکی از این بحران‌ها، بحران نارضایتی و ناشادکامی شهری است. اگرچه در شهرها و کلانشهرهای ما شادی را تولید می‌کنند اما این شادی با کاستی روبروست. مهم‌ترین کاستی‌‌اش این است که ما هنوز در شهر به حد کافی نمی‌آموزیم. خلاقیت را در شهر باید شکوفا کرد. ما در شهر زندگی می‌کنیم تا شکوفاتر شویم، فضیلت‌‌‌های مدنی را بیاموزیم، زیبایی‌‌شناسی‌‌‌های مختلفی را تولید کنیم، بتوانیم نوعی اخلاق مدنی یا شهری را بیاموزیم و به دیگران بیاموزانیم، احساسی از زیستن در یک تمدن را هر لحظه و هر آن تجربه کنیم. اگر این اتفاق نیفتد یعنی زیست جهان شهری ما دچار نوعی اختلال و بحران است. به همین دلیل ما در سیستم و نظام مدیریت شهری با انواع بحران‌ها روبرو هستیم. این بحران ها موجب بازاندیشی در مطالعات و مدیریت شهری شده است.
چند سال اخیر شاهد تحولاتی در مطالعات شهری ایران هستیم. این تحولات نوعی بازاندیشی و تأمل انتقادی دربارة مدیریت شهری در ایران از منظر جامعه و فرهنگ است. این بازاندیشی جدید که در قالب کتاب و مصاحبه‌‌‌هایی با شهرشناسان بزرگ دربارة مشکلات برنامه‌ریزی شهری در ایران یا مقالات و تحقیقات دانشجویی صورت گرفته، به این سو حرکت داشته است که شهر را در ایران از منظر جامعه و فرهنگ «مسئله‌‌‌مند» کند.
جریان تکوین و تحول شهر در ایران به گونه‌ای شکل گرفته است که فرهنگ نقش ناچیزی در تحولات و توسعة شهری دارد. این کمبود و کسری فرهنگ در محل تکوین، تحول و توسعة شهر معاصر ما موجد بسیاری از بحران‌های موجود شهری در ایران است. به عبارت دیگر اتفاقاتی که در توسعة شهری ایران در دورة معاصر در حال رخ دادن است، با یک امر پروبلماتیک یا مسئلة مهم روبروست که به آن فقدان فرهنگ می‌گویند. ریشة این مسائل در کاستی فرهنگ است و راه‌‌حل آن جبران این کاستی است. اما چگونه باید این کاستی را جبران کرد؟ کاستی فرهنگ چیست و چرا این اتفاق افتاده است؟
ما در حوزة شهرسازی در صد سال اخیر با موفقیت‌‌‌هایی روبرو بوده‌ایم. نقد و مسئله‌‌‌مند کردن مدیریت شهری به معنای نفی دستاوردهای مدیریت شهری نیست. یکی از این دستاوردها نوعی «تراکم‌‌زدایی» در روند توسعة شهری ایران است. ما بیش از ده کلانشهر داریم، در حالی که همة این جمعیت می‌توانست در تهران باشد؛ و این نوعی موفقیت در روند توسعة شهری است. به طور کلی جامعة ما از روند و نرخ شهرنشینی قابل قبولی برخوردار است؛ اگر چه جنبة آسیب‌‌‌مند هم دارد؛ اما نوعی موفقیت و دستاورد هم هست که جامعة ایران را شهری کرده است. سرمایه‌‌‌های کالبدی و فیزیکی یا همان زیرساخت‌‌‌های شهری در جامعة ایران اگرچه با چالش‌‌‌هایی روبروست اما بسیار ستودنی است. ما ساختمان‌ها، خیابان‌ها، پارک‌‌ها و تمام اجزای شهر را ساخته-ایم و این امکانات و زیرساخت‌‌ها در مقایسة با خیلی از کشورها (به جز کشورهای اروپایی) برتری بارز و آشکاری دارد.
من از این توسعه با عنوان «گفتمان عمرانی» یاد می‌کنم. این گفتمان از کجا آمده است. چرا ما به گفتمان عمران رسیدیم؟ یعنی آبادانی و توسعه از راه گسترش خدمات مادی یا زیرساخت‌های اقتصادی یا تغییر در شرایط مادی از کجا سرچشمه گرفته است؟ جواب این سؤال داستانی است طولانی که من تمایل به گفتن کل داستان را ندارم و تنها چند نکتة آن را می‌‌گویم. اولین نکته، این که شرایط نیم قرن پیش ایجاب می کرد، ما ناگزیر باید «زیرساخت‌‌های حداقلی» را فراهم کنیم. در گذشته ما در فرهنگ، آموزش، بهداشت، درمان، سلامت، آموزش عالی، و در هر چیز دیگر، حداقل‌‌های زیر ساختی را نداشتیم. طبیعی بود که دولت‌‌ها تمایل داشته باشند که در گام اول این حداقل‌‌ها را فراهم کنند.
نکتة دوم این بود که در کشور‌‌های جهان سومی مثل ما، فکر می‌‌کردیم ما هم می‌‌توانیم مثل کشورهای دیگر که تجربة توسعه صنعتی و فنی دارند، توسعه را وارد کنیم. نگاه کنیم ببینیم آنها چه دارند تا از طریق تقلید و از طریق اقتباس آنها را به ایران بیاوریم. در واقع می‌‌خواستیم نوعی جابجایی کالا وانتقال مواد انجام دهیم، که به مراتب کار ساده‌‌تری نسبت به فکر کردن راجع به انسان‌‌ها، روابط، اندیشه‌‌ها، ارزش‌‌ها و نگرش‌‌ها بود. دلیل دیگر این بود که کشور ما به دلیل داشتن پول نفت و داشتن پول آماده، می‌‌توانست به راحتی امکانات دلخواهش را خریداری کند. این چنین شد که نگاه ما به برنامه توسعه نوعی نگاه کالبدی، فیزیکی و گسترش سرمایه فیزیکی شد.
سومین دلیل این که به سراغ گفتمان عمران رفتیم، وجود نظام دیوانسالاری بود. بوروکراسی می‌‌خواست سیستمی بسازد که توسط آن همه چیز را کنترل کند، بسنجد و سنجش‌‌پذیر سازد؛ و این سنجش‌‌پذیری در نظام اداری، ما را به سوی «سیطره کمیت» و سیطره شاخص‌‌های آماری سوق می‌‌داد. این که نظام اداری بخواهد همه چیز را استاندارد و عقلانی کند، باعث‌‌شد ما در برنامه ها به آن سطوح مادی و عینی که قابلیت سنجش و اندازه‌‌گیری بیشتری دارد، سوق داده شویم. به همین علت، برنامه‌‌ریزی در ایران مثل بسیاری از کشورهای در حال توسعه به سمت وجوه کمیت‌‌پذیر، مادی، محسوس و عینی رفت، که قابلیت مدیریت ساده را داشته باشد و بشود آن را نظام‌‌مند و مدیریت کرد و در یک نظام بوروکراسی نه چندان توسعه یافته هم ظاهراً پیش برد‌‌.
این دلایل و دلایلی دیگر زمینه شکل گیری و سیطره «گفتمان عمران» شد. یکی از پیامدهای این گفتمان، منجر به شکل گیری مساله ای شد که می توان آن را «کاستی فرهنگ » مواجه کرد. همان طور که کاستی یا کمبود ویتامین در بدن موجب بیماری و سستی انسان می شود و جان ما را با خطر مواجه می سازد، کاستی فرهنگ هم موجب سستی جامعه و شهر می شود. هدف من در اینجا تشریح این پدیده در توسعه شهری ایران و بررسی علل، زمینه ها و پیامدهای آن است.
برنامه‌‌ریزی شهری در ایران یکی از علل بحران‌‌‌های جدی ساختاری امروز شهرهای ماست؛ بحران‌‌‌هایی از قبیل بحران محیط زیست به ویژه در خصوص شهرهای بزرگ که امروزه به نقطة اوج خود رسیده است، بقای ما را به طور تاریخی تهدید می‌کند؛ بحران مسائل اجتماعی مثل فقر شهری، نابرابری اجتماعی، بزهکاری، فرسایش سرمایه اجتماعی در شهرها، خشونت شهری، ترافیک؛ و مهمتر از همه بحران نارضایتی اجتماعی، احساس تنهایی و انزوا، احساس بیهودگی، پایین بودن کیفیت زندگی (کاهش حس خوب زندگی)، احساس مشارکت کافی نداشتن در شهر یعنی «بیگانگی شهری»
این شرایط، «هزینة مدیریت شهر» را بالا برده است. «اقتصاد قدرت» شهر در جامعة امروز ما با بالاترین هزینه در حال صورت گرفتن است. اقتصاد قدرت، اقتصاد پرهزینه‌ای است، یعنی تولید، توزیع، و کاربست قدرت در مدیریت شهری ما با بالاترین هزینه و پایین‌ترین بهره‌‌وری و کارایی صورت می‌گیرد. ما برای توسعه کالبدی فضاهای شهری سرمایه گذاری های مادی و انسانی بزرگی کرده ایم، اما بازده این سرمایه گذاری ها در «توسعه شهری همه جانبه» اندک بوده است.
شهر ظرفی است که باید تمام عناصر و اجزایی که در آن قرار گرفته است، شهروندان را ترغیب و تشویق به نوعی بودن، دیدن، فهمیدن و احساس خودشکوفایی کند. اگر شهر نتواند این احساسات را به شهروندان بدهد، تمام دیوارها، سنگ و سیمان‌ها، ساختمان‌ها، بزرگراه‌‌ها، آواری می‌شود بر احساسات آنها. در واقع ما نمی‌توانیم با ساختمان‌ها، پارک‌‌‌ها، بزرگراه‌‌ها و مراکز خرید عظیمی که ایجاد شده ارتباط معناداری برقرار کنیم. آن‌ها حس تحسین ما را برنمی‌‌‌انگیزند. ما را ترغیب و تشویق به اندیشیدن و یاد گرفتن نمی‌کنند و به ما حس غرور دست نمی‌دهد.
به همین دلیل ما باید به این پرسش را به نحو جدی پاسخ دهیم که باید چه کاری انجام دهیم و چرا و چگونه چنین وضعیتی پیش آمده که سرمایه‌های فیزیکی عظیم، گسترش شهرها و شهرنشینی، انباشت و تراکم سرمایه‌‌ها، رشد جمعیت شهری و تمام تلاش‌‌‌های عظیمی که می‌کنیم منجر به «بیگانگی شهری» شده است؟ چرا ما در شهر هستیم اما ارتباط وجودی و حضوری نداریم؟ چرا ما ساختمان‌ها، بزرگراه‌‌ها، مراکز خرید را می‌بینیم اما نمی‌توانیم نسبت به این فضاها ارتباط ارگانیک و اندام‌‌واری برقرار کنیم؟ چرا گسترش ساختمان‌ها، پارک‌‌ها، بزرگراه‌ها و مراکز خرید نمی‌تواند در ما حس معناداری را ایجاد کند؟ چرا ما نمی‌توانیم با آنها یک ارتباط خلاقانه برقرار کنیم؟ چرا آنها به ما حس غرور نمی‌دهد؟ چرا ما دربارة مجموعة چیزهایی که اطراف ما را دربرگرفته، لحظه‌ای تأمل نمی‌کنیم؟ چرا کم‌ترین فقدان‌ها و کاستی‌های زندگی، همیشه جلوی چشمانمان ایستاده و بزرگترین داشته‌های زندگی برایمان پنهان است؟ چه چیزی باعث این بیگانگی شهری شده است؟ چه چیزی باعث شده ما نتوانیم نسبت به نظافت و پاکیزگی و زیبایی شهرمان احساس مسئولیت کنیم؟ چه چیزی باعث شده ما خودمان را متعلق به شهر محل سکونت‌امان احساس نکنیم؟ چه چیزی باعث می‌شود که ما آن پیام‌‌‌هایی را که از نظام نشانة شهری ساطع می‌شود را دریافت نکنیم؟ چه چیزی باعث می‌شود که تمام اِلمان‌‌‌های شهری به نماد تبدیل نشود؟ اگر یک پدیده یا شیء در فضایی قدرت معنابخشی پیدا نکند نماد نیست بلکه علامت است.
برنامة توسعه شهری در عمل قطعاً از یک خانه شروع می‌شود، چه در بهداشت، چه در سلامت و چه در بخش‌های دیگر. به تعبیر دیوید هاروی چگونه می‌توان این خانه را به کوچه، کوچه را به خیابان‌، خیابان را به محله‌، محله را به شهر‌، و شهر را به منطقه، و منطقه را به جهان وصل کرد‌‌. خانه به تنهایی وجود ندارد و متعلق به تمام این فضاها است‌‌. برنامه کارآمد و درست و ایده‌‌ال، برنامه‌‌ای است که بتواند «مقیاس خُرد» خانه را به «مقیاس متوسط» یعنی «شهر» و آن را به «مقیاس کلان» یعنی منطقه و جهان متصل کند. ما برای ایجاد ارتباط میان این مقیاس های فضایی به عاملی نیاز داریم. به نظر هاروی جایگاه فرهنگ در توسعه شهری در همین ارتباط ایجاد کردن و پل زدن میان مقیاس های فضایی ست. فقط فرهنگ است که می‌‌تواند این اتصالات را ایجاد کند‌‌.
بگذارید مثالی بزنیم. یکی از بزرگترین شاهکار معماری شهری معاصر ایران برج آزادی است‌. برج آزادی این ویژگی شگرف را دارد که تمامی این مقیاس‌های فضایی را به هم متصل کرده است‌‌. در نیم قرن گدشته این همه ساختمان در شهرهای ایران ساخته شده است، هیچکدام همتای برج آزادی به عنوان اثر معمارانه و شهری نشده است‌. برای مردم تهران برج آزادی‌، کاملا «حس تعلق» ایجاد می‌کند و برایشان معنا دار شده است و ساکنین شهروندان تهرانی، به داشتن برج آزادی افتخار می کنند. زیرا طراحی و معماری این برج، تمام لایه ها و ارزش های فرهنگ ملی، اسلامی و مدرن به نحو منطقی و منسجم و معناداری به کار رفته است. این بنای بزرگ در سراسر ایران، منطقه و جهان هم شناخته شده است. این برج گذشته، حال و حتی آینده را در خود متبلور کرده است. به بیان دیگر، برج آزادی نمونه ای است از معماری که عامل فرهنگ در آن به خوبی ملاحظه شده و از کاستی فرهنگ رنج نمی برد.
منابع و مآخذ:
- باکاک، رابرت (1386) فهم جامعة مدرن؛ صورت‌‌بندی‌‌های فرهنگی جامعة مدرن، ترجمة مهران مهاجر، تهران، نشر آگه، چاپ اول.
- بازرگان، مهدی(1343) سازگاری ایرانی، شرکت سهامی انتشار.
- استیونسونریال دیورا. 1388. شهرها و قرهنگ های شهری. نرجمه رجب پناهی و احمد پور احمد. تهران: مرکز مطالعاتی و تحقیقاتی شهرسازی و معماری.
- ایوانز، گریم. 1391. برنامه ریزی فرهنگی؛ یک رنسانس شهری. ترجمه محمد رضا رستمی؛ گودرز میرزایی و گروه مترجمین. تهران: سازمان زیباسازی شهر تهران.
- مانکلوس، هاویر و مانویل گواردیا (1394) فرهنگ، شهرگرایی و برنامه ریزی. ترجمه افسانه قره داغی. تهران: تیسا.
- آبرام، سیمون. 1392. فرهنگ و برنامه ریزی. ترجمه محمد خانی. تهران: انتشارات تیسا.
- برگر، پیتر؛ برگر، بریجیت؛ کلنر، هانسفرید (1381) ذهن بی‌‌خانمان؛ نوسازی و آگاهی، ترجمة محمد ساوجی، تهران، نشر نی.
- تراسبی، دیوید (1393) اقتصاد سیاست فرهنگی ترجمه دکتر سوسن علایی‌‌. تهران،انتشارات اسوه مهر، چاپ اول.
- قاسمی، پروین (در دست انتشار) فلز و برزخ، تحلیل انسان‌‌شناسانة ترافیک تهران. نشر شهر.
- شریفی، سعید (1394) مسئلة فرهنگ، انتشارات علمی- فرهنگی.
- شرکت مادرتخصی عمران و بهسازی(1393/02/10 ) "چهارمین نشست از سلسله نشست‌های موضوعی با محور "حفاظت و توسعه توأمان در بافت‌های تاریخی" بازیابی شده در تاریخ از سایت http://udrc.ir/single-post.aspx?id_content=1001135
- سرویس علمی- فناوری ایسنا (۲۴ آذر ۱۳۹۴) "ایران از کاستی فرهنگ علمی رنج می‌برد" بازیابی شده از سایت

حاجیانی، ابراهیم. (1391) برنامه ریزی و مدیریت استراتژیک فرهنگی شهر. تهران: تیسا.http://www.isna.ir/fa/news/
- فاضلی، نعمت‌‌الله (1387) مدرن یا امروزی شدن ایران، تهران، انتشارات پژوهشکدة مطالعات فرهنگی و اجتماعی، چاپ اول.
- (1392) کتاب پشت دریاها شهری است؛ فرایندها، روش‌‌ها کاربردهای مردم‌‌نگاری شهری، انتشارات تیسا، تهران، چاپ اول.
- (1392)؛ فرهنگ و شهر-چرخش فرهنگی در گفتمان‌های شهری، چاپ دوم، نشر تیسا، تهران.
- (1393) تجربة تجدد ایرانی؛ رویکردی انسان‌‌شناختی به امروزی شدن فرهنگ ایران، انتشارات‌‌. پژوهشکدة مطالعات فرهنگی و اجتماعی، تهران،‌چاپ اول.
- حبیبی، محسن (1385) شرح جریان های فکری معماری و شهرسازی در ایران معاصر. تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی
- لو، ستا؛ دانا تاپلین و سوزان شلد (1390) نگرشی نو بر تنوع فرهنگی در فضاهای عمومی با تاکید بر پارک های شهری. ترجمه واراز مرادی مسیحی؛ نازیلا رشیدپور و علی ذوقی. تهران: سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات شهرداری تهرانو
- نراقی، احسان(1380) جامعه‌‌شناسی خودمانی، تهران، نشر اختران.
- یانگ، گرگ (1392)؛ شکل‌‌دهی جدید برنامه‌ریزی از طریق فرهنگ، ترجمةعین‌‌اله کشاورز، نشر تیسا، تهران.
- سنگه، پیتر (1990)؛ پنجمین فرمان خلق سازمان یادگیرنده، ترجمه ی حافظ کمال هدایت، محمد روشن، انتشارات سازمان مدیریت صنعتی (1377)، تهران.
- هاروی، دیوید 1365. عدالت اجتماعی و شهر. ترجمه فرخ حسامیان، محمدرضا حایری و بهروز منادی زاد. تهران: شرکت پردازش و داده پردازی شهرداری تهران
- زیمل، جورج (1372) کلانشهر و حیات ذهنی. ترجمه یوسف ابادری. نامه علوم اجتماعی سال دوم شماره 3.
- پیران، پرویز (1380) فرهنگ شهری. فصلنامه مدیریت شهری. شماره 8 زمستان 1389.
- اطهاری، کمال 1392. گفت و گو با کمال اطهاری. در کتاب «ببررسی وضعیت شهرسازی و برنامه ریزی شهری و منطقه ای در ایران معاصر. گفتگوکننده مجید غمامی. تهران: نشر افرند.
-
- Longworth, Norman. 2006. “Learning Cities, Learning Regions, Learning Communities, Lifelong Learning and Local Government”, Routledge.
- Forester, J. (1999), The Deliberative Practitioner _ Encouraging Participatory Planning Processes, Cambridge: MIT Press.
- Zukin, Sharon (1997), The Culture of Cities. Blackwell, London.
- Wirth, Louis (1938) Urbanism as a Way of Life. American Journal of Sociology. No 44.
- «
- http: //sadafcoffeeshop.com/index.php? option=com_ content & task=view&id=288&Itemid=4
- http: //tavakkol23.mihanblog.com/post/42
- http: //www. america. gov/ st/ diversitypersian/2008/ August / 20080807120326xlrennef0.671322.html?CP.rss=true
- http: //www.hccmr.com/news-689.aspx
- http: //www.shogh.comnew_page_481.htm
- http: //www.sociallib.blogfa.com/author-lila.aspx

* برای دریافت فایل مقالات و سخنرانی های من به کانال تلگرام و آپارات مراجعه کنید:

کانال تلگرام:

https://telegram.me/DrNematallahFazeli

کانال آپارات:

http://www.aparat.com/DrNematallahFazeli

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
Type the characters you see in this picture. (شنیدن واژه ها)

کلمات موجود در عکس را تابپ کنید

جدیدترین کتاب ها

فرهنگ امروز ایران
مدرن یا امروزی شدن فرهنگ ایران
تاریخ فرهنگی ایران مدرن

جدیدترین نظرات

آمار سایت

  • شمارنده سایت:3,183,806
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:880
    • هفته جاری:12997
کانال تلگرام دکتر فاضلی