The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

آیا ایرانی ها از گذشت روزگار عبرت می گیرند؟

images2.jpg

متنی که ملاحظه می کنید مصاحبه مجله نسیم بیداری با نگارنده در زمینه انباشت تجربه تاریخی در ایران است. این مصاحبه را اندکی بازنویسی و به صورت یادداشت کنونی درآورده ام. نسیم بیداری شماره 20 شهریور 1390 این متن را منتشر کرد.
یکی از نظریاتی که درباره جامعه، تاریخ و فرهنگ  ایران به ویژه ایران معاصر مطرح شده، این ایده می باشد که ما (منظور مای جمعی ایرانیان) توانایی بهره گیری، درس آموزی و تراکم یا انباشت تجربه تاریخی خود را نداشته ایم. این بحث ابعاد گسترده تری دارد. به اعتقاد برخی جامعه ایران اساساً امکان انباشت هیچ چیز در مسیر توسعه و تکامل خود را نداشته است.
این موضوع به عنوان یکی از موانع توسعه ایران نیز مطرح می شود. به طور مشخص این ایده را محمد علی همایون کاتوزیان با مفهوم «جامعه کوتاه مدت» یا «جامعه کلنگی» در میان اندیشمندان و روشنفکران ایران مطرح ساخت. کاتوزیان در مقاله-ای با عنوان «جامعه کوتاه مدت: بررسی مشکلات توسعه سیاسی و اقتصادی بلند مدت ایران» که ابتدا به زبان انگلیسی منتشر شد و سپس توسط عبدالله کوثری ترجمه و در مجله بخارا به چاپ رسید، ایده جامعه کلنگی را نوشت. پیشفرض نظری کاتوزیان این است که لازمه توسعه یافتگی «دراز مدت بودن» جامعه است. کاتوزیان در تعریف جامعه دراز مدت و رابطه آن با توسعه می نویسد:
توسعه‌ نه‌ تنها به‌ اکتساب‌ و نوآوری‌ بلکه‌ به‌ خصوص‌ به‌ انباشت‌ و نگهداری‌ نیز نیاز دارد خواه‌ ثروت‌ باشد یا حق‌ و امتیاز یا دانش‌ و علم‌. جامعة‌ اروپایی‌ جامعه‌ای‌ دراز مدت‌ بود. تغییرات‌ عمده‌ خواه‌ سقوط‌ فئودالیسم‌، پیدایش‌ سرمایه‌داری‌ و ظهور دولت‌ لیبرال‌، خواه‌ رد فیزیک‌ ارسطویی‌، کیهان‌شناسی‌ بطلمیوسی‌ و اندیشة‌ سیاسی‌ یونانی‌ ــ رمی‌ یا سلطة‌ کلیسای‌ کاتولیک‌ رم‌ ــ جملگی‌ در دراز مدت‌ و با تلاش‌ و مبارزة‌ فراوان‌ تحقق‌ یافت‌، اما وقتی‌ سرانجام‌ تحقق‌ یافت‌ دیگر غیرقابل‌ برگشت‌ بود و یک‌ چارچوب‌ اجتماعی‌ جدید، قانون‌ جدید، علم‌ جدید و حتی‌ مذهب‌ جدید برقرار شد که‌ تغییر یا حتی‌ اصلاح‌ آن‌ نیز به‌ زمان‌ و تلاش‌ بسیار نیاز داشت‌.
براساس استدلال مذکور، کاتوزیان بر این باور است که جامعه ایران، جامعه ای کوتاه مدت می باشد و از اینرو امکان توسعه را ندارد. کاتوزیان در ابتدا مقاله می نویسد:
ایران‌ برخلاف‌ جامعة‌ دراز مدت‌ اروپا جامعه‌ای‌ کوتاه‌ مدت‌ بوده‌ است‌. در این‌ جامعه‌ تغییرات‌ ــ حتی‌ تغییرات‌ مهم‌ و بنیادین‌ ــ اغلب‌ عمری‌ کوتاه‌ داشته‌ است‌. این‌ بی‌تردید نتیجة‌ فقدان‌ یک‌ چارچوب‌ استوار و خدشه‌ناپذیر قانونی‌ است‌ که‌ می‌توانست‌ تداومی‌ دراز مدت‌ را تضمین‌ کند.
جامعه کلنگی از نظر کاتوزیان «یعنی‌ جامعه‌ای‌ که‌ بسیاری‌ از جنبه‌های‌ آن‌ ــ سیاسی‌، اجتماعی‌، آموزشی‌ و ادبی‌ ــ پیوسته‌ آن‌ در معرض‌ این‌ خطر است‌ که‌ هوی‌ و هوس‌ کوتاه‌ مدت‌ جامعه‌ با کلنگ‌ به‌ جانش‌ افتد.»
آنگاه کاتوزیان توصیف خود از جامعه کلنگی ایران را اینگونه کامل می کند:
از آنجا که‌ تداوم‌ دراز مدتی‌ در میان‌ نبوده‌، این‌ جامعه‌ در فاصلة‌ دو دورة‌ کوتاه‌ تغییراتی‌ اساسی‌ به‌ خود دیده‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ تاریخ‌ آن‌ بدل‌ به‌ رشته‌ای‌ از دوره‌های‌ کوتاه‌ مدت‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ شده‌ است‌. بنابراین‌ اگر به‌ این‌ معنی‌ بگیریم‌ تغییرات‌ این‌ جامعه‌ فراوان‌ ــ و اغلب‌ نمایان‌ ــ بوده‌ و چنان‌ که‌ گفتیم‌ تحرک‌ اجتماعی‌ در درون‌ طبقات‌ گوناگون‌ بسیار بیشتر از جوامع‌ سنتی‌ اروپایی‌ بوده‌ است‌. اما بنابر آن‌ چه‌ گفتیم‌ در این‌ جامعه‌ تغییرات‌ انباشتی‌ دراز مدت‌، از جمله‌ انباشت‌ دراز مدت‌ مالکیت‌، ثروت‌، سرمایه‌ و نهادهای‌ اجتماعی‌ و خصوصی‌، حتی‌ نهادهای‌ آموزشی‌، بسیار دشوار بوده‌ است‌. بدیهی‌ است‌ که‌ این‌ نهادها در هر دورة‌ کوتاه‌ مدت‌ وجود داشته‌ یا به‌ وجود آمده‌ است‌، اما در دوره‌های‌ کوتاه‌ مدت‌ بعد یا بازسازی‌ شده‌ و یا دستخوش‌ تغییراتی‌ اساسی‌ شده‌ است‌. نشانه‌های‌ ماهیت‌ کوتاه‌ مدت‌ جامعه‌ به‌ معنایی‌ که‌ یاد کردیم‌ در سراسر تاریخ‌ دیرینة‌ ایران‌، خواه‌ دوران‌ پیش‌ از اسلام‌ و خواه‌ دوران‌ اسلامی‌، یافت‌ می‌شود.
کاتوزیان در نوشته های متعدد این ایده را مطرح می سازد که «استبدادی بودن، کوتاه مدت بودن و هرج‌ و مرج‌طلب بودن» ویژگی های اصلی جامعه و روان شناسی اجتماعی مردم ایران است.
منظورکاتوزیان از ویژگی های مذکور صرفاً نظام سیاسی ایران یا حتی جامعه امروز ما نیست. او معتقد است جامعه ایران بطور کلی و همواره این خصلت‌ها را از خود بروز می‌دهد و حکومت نیز برخاسته از آن است. به اعتقاد کاتوزیان علت علل این روحیه و فرهنگ ایرانی نیز غلبه احساس ترس و نامنی در جامعه است.
می توان ایده جامعه کوتاه مدت کاتوزیان را در زمینه ایران معاصر و با توجه به انقلابات متعددی که در این یک قرن گذشته داشته ایم نیز تعمیم داد
ما ایرانیان هر از چندگاه با یک انقلاب و دگرگونی بنیادی در نظام سیاسی، تمام دستاوردها و تجربه های سازنده و سرمایه های فرهنگی، تاریخی و اجتماعی که در دوران پیش از آن را داشته ایم، نابود می‌کنیم و همه چیز ناگهان به نقطه صفر و آغازین آن باز می‌گردد. این بدان معنا است که ما هر از چند گاهی عمارتی نو می‌سازیم اما پس از مرور زمان (معمولا 20 یا 30 سال) این ساختمان نو به عنوان عمارتی کلنگی و کهنه، ویران و نابود(صاف) می‌شود.
ما در دوران مشروطه، یعنی انقلابی که رسماً در سال 1285 به پیروزی رسید اما برای  دست یابی به آن نزدیک به نیم قرن تحولات اساسی در حوزه های مختلف اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و به خصوص فرهنگی و فکری را پشت سر گذاشتیم و بر این اساس توانستیم به ایده های نو و متجدد درباره شیوه سازماندهی اجتماعی، نظم فرهنگی و به طور کلی نظام اجتماعی دست پیدا کنیم. اما پس از دو دهه که از این پیروزی می‌گذشت و با روی کار آمدن دولت پهلوی اول بسیاری از دستاوردهای انقلاب مشروطه به فراموشی سپرده شد به ویژه آن دسته از دستاوردهای این انقلاب که به «توسعه سیاسی» مربوط می‌شد، یعنی برپا ساختن نظام سیاسی دموکراتیک، مردم سالار و متناسب با ارزش‌ها و باورهای مدرن.
همچنین ما در دوران مشروطیت با ایده نظم مبتنی بر قانون آشنا و آگاه شدیم. در این زمان تفکیک قوا در نظام سیاسی ایران شکل گرفت؛ مجلس، قوه مجریه و نهاد سلطنتی و قوه قضائیه از هم تفکیک شدند و به نوعی مسأله «تفکیک پذیری نهادی» که از ارکان تجدد و مدرنیته می باشد در این دوره برای جامعه ایران به وجود آمد. این رخداد پیشرفتی اساسی تا آن زمان برای جامعه ما بود. در این دوره مفهوم شاه و نهاد سلطنتی نیز بازخوانی و باز تعریف شد. در این دوره حاکمیت مطلق شاه و حق الهی حاکمیت پادشاه توسط قانون اساسی و مجلس شورای ملی مقید، مشروط یا محدود شد. به تعبیر دیگر با نوشته شدن نخستین قانون اساسی ایران، مبنای مشروعیت قانونی پادشاه به نوعی به قانون اساسی ارجاع یافت. از این نظر تحولی اساسی در جامعه ایران به وجود آمد زیرا پادشاهی دیگر لزوما یک حق الهی یا ناشی از این اسطوره که شاه ظل الله یا سایه خداوند است از تصورها محو شد. مجموعه وسیعی از تحولات گوناگون در شرایط عینی و همچنین در ذهنیت و اندیشه سیاسی ایرانیان در دوره مشروطیت ایجاد شد. اما این تحولات که بخشی از بنای تجدد و مدرنیته در ایران بود با روی کار آمدن رضاشاه فراموش شد یا به طور کلی از بین رفت. البته دولت پهلوی (اعم از پهلوی اول و دوم)  تمامی بنا و عمارت تجدد که در دوران مشروطیت شکل گرفته بود را از بین نبردند. دولت پهلوی بخشی از تجربیات اجتماعی، سیاسی فرهنگی دستاورد مشروطیت را حفظ کردند و این دو شاه به نوعی بخشی از این تجارب را که به نو سازی اجتماعی و فرهنگی بر اساس مدل یا الگوی غربی سازی یا اروپایی شدن را پذیرفتند و آن را استمرار بخشیدند. ما همچنین در جریان ظهور نخستین دولت ملی و دموکراتیک ایران، یعنی شکل گیری دولت دکتر محمد مصدق نیز یک تجربه بزرگ تاریخی بدست آوردیم که این تجربه با کودتایی که علیه آن شد یعنی کودتای 28 مرداد 1332 استمرار نیافت و علیرغم دستاوردهای بزرگ دولت ملی مصدق در زمینه ملی کردن صنعت نفت، رهایی ایران از دست دولت های استعماری، ایجاد شور و هیجان در میان نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران و ... این تجربه نیز نا تمام ماند و بنای با شکوه دولت ملی که او (دکتر مصدق) به وجود آورده بود توسط پهلوی دوم نابود شد. بهر حال انقلاب اسلامی که در سال 1357 رخ داد به نوعی بخشی از تمام تجارب مشروطیت، دولت ملی مصدق و دستاوردهای دولت پهلوی را کنار نهاد و در اینجا نیز ما با این انقلاب اقدام به برساختن یک عمارت نوین کردیم و بخش عمده ای از تجاربی که در صد سال گذشته به دست آورده بودیم به فراموشی سپردیم. اگرچه خود انقلاب اسلامی سرآغاز یک تجربه تاریخی دیگر و تولید سرمایه های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی عظیم در دوران اخیر ما بوده‌است. اما این انقلاب نیز همانند تجربه های گذشته، در این سی و سه سال با وضعیتی که کاتوزیان با نام جامعه کلنگی نام می‌برد روبه رو بود. چنانچه هر یک از دولت هایی که بر سر کار آمده اند به نوعی تجارب دولت‌های پیش از خود را یا به فراموشی سپردند یا آن‌ها را با چالش ناکارآمدی و مخرب بودن روبرو کردند. به این مفهوم که دولت‌های پس از این انقلاب چندان بر دوش دولت‌های پیش از خود نایستادند تا بتواند افق و چشم‌انداز دورتری برای جامعه ایران متصور سازند.
بنابراین مساله تراکم یا انباشت تجربه تاریخی در ایران به ویژه ایران معاصر از یک دیدگاه چیزی فراتر از ایده جامعه کلنگی همایون کاتوزیان نیست.
انباشت تجربه تاریخی ثمره ایده پیوست تاریخی
برخی از مورخان و نظریه پردازان اجتماعی از ایده پیوستگی و تداوم یا استمرار تاریخ و فرهنگ ایرانی در تمام طول چند هزارسال گذشته حمایت می‌کنند. کمابیش می‌توان گفت اغلب «مورخان ملی گرا» یا ناسیونالیست ایرانی در زمره این گروه از نظریه پردازان هستند. به اعتقاد این نظریه پردازان، جامعه و انسان ایرانی روحی واحد و ذاتی منسجم ازلی و ابدی دارد و در تمام طول تاریخ چند هزار ساله ایران مشترکات فرهنگی وجود دارد که این مشترکات در تمام دوره ها و فراز و نشیب‌های سیاسی به صورت اسکلت یا هویت فرهنگی ایرانی تداوم یافته است. به عنوان مثال بر اساس این دیدگاه، زبان فارسی، تجربه داشتن یک سرزمین واحد، مجموعه وسیعی از تجارب یا خاطرات مشترک، باور به یک جهان‌بینی واحد و اعتقادات مشترک، وجود کهن الگوهای فرهنگی که به صورت اسطوره‌ها و فولکلور یا فرهنگ عمومی تبلور یافته است و مجموعه ای از قهرمانان که برای همه مردمی که در حوزه فرهنگ ایرانی زندگی می کنند معتبر و مقدس هستند، بخشی از مشترکات فرهنگی است که در این چند هزار سال گذشته تا به امروز استمرار و تداوم داشته است.
با توجه به این دیدگاه ما به نوعی تجارب گذشته تاریخی خود را متراکم و انباشته می‌کنیم؛ یعنی بر خلاف دیدگاه جامعه کلنگی کاتوزیان و طرفداران ایده گسست تاریخی (که در ادامه به آن اشاره می کنیم) به نوعی همواره در مسیری تکاملی و توسعه ای تاریخی واقع شده‌ایم. به طور مشخص از میان متفکران عبدالحسین زرین کوب یکی از برجسته ترین شارحان این دیدگاه تاریخی می‌باشد. بسیاری از مورخان در دههای اخیر از ایده پیوستگی و تداوم هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان حمایت کرده‌اند. این مورخان ناسیونالیست و ملی گرا بر این باورند که حتی ظهور اسلام در ایران نیز گسست تاریخی در هویت فرهنگی ایرانیان به وجود نیاورد، زیرا ایرانیان با بازتولید و تکثیر فرهنگی بخشی از جهان بینی، باورها و ارزش‌های زردشتی در قالب اسلام شیعی به حیات فرهنگی پیش از اسلام ادامه دادند. نه تنها در زمینه دین بلکه در زمینه شیوه زندگی، دانش‌ها، علوم، فلسفه ها، هنرها و فناوری ها نیز این عقیده وجود دارد که ایرانیان توانستند پس از ورود اسلام به ایران، بخش عظیمی از تمدن سازمانی را در بافت جامعه اسلامی ایران تداوم ببخشند.
همچنین بر اساس این دیدگاه نقشی که ایرانیان در قرون چهار، پنج و شش هجری که به دوران طلایی اسلامی شهرت دارد، ایفا می‌کنند، به نوعی به نقش ایرانیان پیش از اسلام مربوط می‌شود؛ چرا که بر اساس این دیدگاه ملی گرایانه، ایران پیش از اسلام در بخش علوم، دانش، هنر و فناوری ها به پیشرفت های بسیاری دست یافته بود و در جامعه ایران شرایط بسیاری برای پیشرفت فرهنگی، علمی و هنری وجود داشت. تلاقی اسلام با ایران پیش از ورود اسلام موجبات رسیدن به دوران طلایی اسلام را فراهم آورد.
این اندیشمندان مورخ معتقدند که حتی حمله مغول در قرن هشتم نتوانست گسست تاریخی در فرهنگ و هویت ایرانی ایجاد کند و بر اساس همین باور است که می‌گویند: ایرانی‌ها توانستند مغول ها را به تدریج ادب، تربیت و مدنیت بیاموزند و روح عرفان ایرانی در شخصیت وحشی مسلک مغولان رسوخ نمود و به تدریج پس از یک دوره ویرانی و فاجعه زدگی، ایرانیان توانستند مجدداً خود را باز سازی و توانمند کنند و در نهایت هجوم و استیلای ویرانگر و طولانی مدت مغولان در ایران باعث مغولی شدن جامعه ایران نشد بلکه بالعکس موجب ایرانی شدن قوم مغول گردید.
در دوره های اخیر نیز این دیگاه وجود دارد که گسترش تمدن مدرن در ایران بیش از آن که یک گسست همه جانبه تاریخی فرهنگی در جامعه و تمدن ایران ایجاد کند زمینه ساز یک نوع «تجدد بومی» بوده است. طرفداران تجدد بومی از قبیل، عباس میلانی، محمد توکلی ترقی و من این استدلال را بیان می‌کنیم که ایران گرچه در دوران مدرن و تجدد، تحولات فرهنگی چشم-گیری داشته است اما این تحولات به معنای منسوخ شدن کامل گذشته فرهنگی یا تاریخی ایران نیست. ما در دوران معاصر یا مدرن توانسته‌ایم بخشی از سنتهای خود را مدرن کنیم و در عین حال سنت‌های مدرن نیز بیافرینیم. بحث درباره تجدد بومی و تحولات دوران معاصر، بسی طولانی است و در این جا مجال پرداختن به آن را نداریم؛ تنها هدف از اشاره این است که در یک چشم انداز تمدنی و تاریخی طولانی، نشان دهیم طرفداران ایده پیوستگی و استمرار تاریخی  ایران بر این باورند که ما اگرچه فراز و نشیب های طولانی و شکاف عمیق در تاریخ چندهزار ساله خود داشته ایم، اما در نهایت جامعه و فرهنگ و نظام اجتماعی ایران نوعی پیوستگی تاریخی خود را حفظ کرده است. البته اگر بخواهیم این دیدگاه را به طور دقیق تشریح کنم باید دیدگاه های گوناگون موجود در ایده پیوستگی تاریخی را از یکدیگر تفکیک کنیم زیرا در این دیدگاه نیز تمایزات و تفاوت هایی میان نظریه پردازان وجود دارد ولی درحال حاضر از این گونه شناسی دست کشیده تا به نظرات مخالفان آن نیز که به طرفداران ایده گسست تاریخی معروفند بپردازیم.
گسست تاریخی در تقابل با انباشت تجربه تاریخی
اگرچه ایده پیوستگی تاریخی و طرفداران هویت پایدار تاریخی عمده نظریه پردازان ایرانی را در بر می‌گیرد اما عده ای از مورخان و نظریه پردازان با چنین دیدگاهی موافق نیستند و تا آن جایی که من در میان مورخان می‌شناسم، مصطفی وزیری بیش از دیگران با لحنی صریح و روشن  ایده پیوستگی تاریخی و هویت پایدار را رد کرده است. او در کتاب خود با نام «ایران به مثابه ملت تخیلی» (1993)  که از نظریه بندیکت اندرسون در کتاب «اجتماعات تخیلی» (1983) و کتاب اریک هابزبام با عنوان «ابداع سنت»  الهام گرفته است. به اعتقاد این نویسنده، ایده هویت ملی و پیوستگی تاریخی ایرانی نوعی برساخته مدرن و جدید می‌باشد. مفهوم هویت ملی پس از ظهور دولت‌های ملی یا دولت-‌ملت های مدرن در جهان پیدا شد. ناسیونالیسم به عنوان ایدئولوژی و دستگاه فکری توجیه کننده مفهوم هویت ملی یک ابداع فکری و سیاسی بود که برای شکل گیری و توجیه دولت-ملت های مدرن به وجود آمد. ایدئولوژی ناسیونالیسم، نوعی انسجام، وحدت و ذات فرهنگی همگن و واحد برای ملت ها قائل هست. براساس جهان بینی ناسیونالیستی، ملت ها دارای ویژگی-ها، مؤلفه ها و عناصر فرهنگی هستند که آن ها را به هم پیوند می زنند و این مؤلفه ها یا عناصر فرهنگی ریشه در تجربه تاریخی طولانی و تمد‌‌ن‌های ملت ها دارد. ناسیونالیسم برای پیش بردن فرایند ملت سازی که لازمه اصلی شکل‌گیری دولت ملی است. ناگزیر باید نوعی تداوم و استمرار فرهنگی ملت قائل شود از این  رو تاریخ نگاری ناسیونالیستی با گزینش و انتخاب ایدئولوژیک و سویه دار از برخی از عناصر تاریخ ملت ها روایتی پیوسته و منسجم از ملت ها ارائه می‌کند. در این فرایند تاریخ نگاری ملی، گسست های تاریخی معمولا نادیده گرفته می‌شود و یک قرائت خطی و تکامل گرایانه از تاریخ روایت می‌شود. در نتیجه بر اساس این تاریخ نگاری ما به جای داشتن چشم اندازی زیگزاگی از روند تحولات تاریخی یا داشتن تصویری بی‌نظم از تاریخ نوعی نظم و پیوستگی را  بر تاریخ تحمیل می‌کنیم.
در دهه های اخیر با نقدهایی که پسا ساختارگرایان و فرا نو گرایان بر علم تاریخ و ابعاد معرفت شناختی تاریخ مطرح کرده‌اند. سویه های سیاسی و ایدئولوژیک تاریخ نگاری به ویژه تاریخ نگاری ملی گرایانه آشکار شده است. به طور مشخص اندیشه های میشل فوکو نقش اساسی در بازخوانی پیوستگی تاریخی داشته است. از دیدگاه فوکو ما در مطالعه تاریخ باید بر گسست ها، بی نظمی ها، آشفتگی‌ها، رخدادها و تحولاتی تاکید کنیم که همه آن‌ها به نوعی نظریه پیوست تاریخی را به چالش می‌کشند. از دیدگاه فوکو تمام دوران زندگی بشر ما شاهد ظهور و افول اپیستمه یا نظام‌های دانایی هستیم و عملکرد ما در طول تاریخ بر پایه تحول این نظام های دانایی استوار بوده است. نظام های دانایی و گفتمان مفاهیمی است که فوکو به وسیله آن ها خوانشی متفاوت از تاریخ ارائه کرده است؛ در اینجا قصد تشریح ایده های تاریخی و تاریخ نگاری فوکو را نداریم زیرا بسط این موضوع نیازمند بحث های طولانی است که در اینجا مجالش نیست. اما شایان ذکر است که بگویم مقصود از ارجاع به اندیشه های فوکو این است که تحت تاثیر ایده‌های پسا ساختار گرایانه و پسا نو گرایانه مورخان به بازاندیشی معرفت شناختی و روش شناختی نظریات تاریخی خود در دهه های اخیر پرداختند.
دیدگاه های پسا ساختارگرایانه شاخه های گوناگونی دارد و برخی مورخان بزرگ از جمله هایدن وایت با طرح ایده فراتاریخ یا متا هیستوری و به کارگیری روش نقد روایت یا تحلیل روایت نشان دادند که تاریخ نگاری به نوعی فعالیت ادبی و نگارشی است و مورخان مانند داستانسرایان در بازگویی گذشته به اشکال گوناگون روایت ها و داستان هایی از زندگی انسان‌ها ابداع می کنند از این دیدگاه مورخان با بازی در گذشته تلاش در ابداع آینده دارند و به عبارت دیگر مورخان فقط جویندگان حقیقت یا کاشفان و مولدان معرفت نیستند بلکه فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هستند که با ارائه روایتی ادبی و داستانی از تاریخ اقدام به گزینش و غربال رخدادها می‌کنند و تاریخ نویسی مانند داستان نویسی دارای یک طرح می‌باشد و آن هم یک طرح داستانی یا پلات. این طرح نیز دارای قهرمانان، رخدادها، آغاز و میانه و پایان است. از دیدگاه هایدن وایت و تحلیل گرایان روایت، مورخان اثبات گرا، مورخان ناسیونالیست و مورخان مارکسیست هر کدام  فرا روایتی از گذشته ارائه کرده اند که در این فرا روایت ها برای منطقی و قابل قبول ساختن و همچنین ساده سازی گذشته انسان یا ملت‌ها، داستان‌هایی شیرین، جذاب و قابل فهم از دوران دیرین و کهن ملت‌ها ابداع کردند. در نتیجه تمام تاریخ نگاری گذشته به نوعی تمایل به بیان روندی منسجم و پیوسته و متداوم در تاریخ داشته است. از دیدگاه پسا ساختارگرایان که به نقد این نظر و مخالفت با آن پرداخته اند هیچ گونه ساخت یا ساختار واحدی بر ذهن و اندیشه انسان حاکم نیست. انسان در دوره های گوناگون در اپیستمه ها، پارادایم‌های گوناگون و گفتمان‌های مختلف قرار داشته و در نتیجه شرایط گوناگونی را خلق کرده است. پس بر اساس این دیدگاه تصور تاریخی منسجم و پیوسته یک امر تخیلی است.
تجربه تاریخی در ایران، انباشت یا عدم انباشت
اکنون با بازگشت دوباره به این موضوع در ایران نیز ما با همان دو دیدگاه درباره چشم انداز تمدنی روبه رو می‌شویم. ایده پیوست تاریخی و گسست تاریخی که هریک به نوبه خود دارای مبانی سیاسی و معرفت شناسی متفاوت هستند. ایده پیوست تاریخی با نوعی تاریخ نگاری اثباتی و تحصل گرایانه و همچنین نوعی تلقی ساخت گرایانه  از تاریخ و علم تاریخ همراه است. از سوی دیگر ایده گسست تاریخی با معرفت شناختی پساساختارگرایانه و پسانوگرایانه همراه است.
در پرتو بحث های مطرح شده می توان آسان تر به انباشت تجربه تاریخی بپردازیم. اول اینکه برداشتی که براساس بحث های ارائه شده می‌توان مطرح کرد این است که مفهوم انباشت تاریخی مفهومی پیچیده است و به سادگی نمی‌توان درباره آن سخن گفت. از این رو طیفی از دیدگاه‌های مخالف و موافق در این باره وجود دارد. دوم اینکه این موضوع را می توان حداقل از دو زاویه متفاوت نگاه کرد: نخست از زاویه تحول سیاسی در جامعه، دوم از زاویه تحول اجتماعی یا فرهنگی. اگر از دیدگاه نخست، تحول سیاسی به آن نگاه کنیم ما بیش از آن که بخواهیم قضاوت این یا آن از گسست یا پیوست تاریخی، عدم انباشت یا انباشت تاریخی ارائه کنیم باید از این ایده حمایت کنیم که ما در برخی زمینه‌ها نوعی انباشت و  تراکم تاریخی و سیاسی را داشته ایم و در برخی زمینه ها اینچنین انباشتی صورت نگرفته است. به تعبیری دیگر بهتر است به جای تحلیل درباره کلیت تاریخ سیاسی به تحلیل جزئیات و بخش‌های متفاوت نظام سیاسی یا تجربه سیاسی در ایران بپردازیم. به اعتقاد من، ما از جهاتی به نوعی پیوستگی یا انباشت تجربه سیاسی را داشته ایم. اینگونه که اگر جامعه ایران را در یک چشم انداز تاریخی از چندهزار  سال پیش تاکنون بررسی کنیم این تحول را می بینیم که فهم سیاسی مردم ایران از شیوه حکومت، ساماندهی جامعه، حکمروایی و... تغییر داده است. بخشی از این تغییر بینش سیاسی مردم جامعه در نظام سیاسی یا نظام‌های سیاسی که ظهور کرده‌اند، آشکار شده و بخشی از آن سرکوب یا فراموش شده اند. اما همانطور که پیش از این گفته‌ام برخی با این دیدگاه مخالف هستند. از جمله سید جواد طباطبایی معتقد است که ایده ایران-شهری، ذات و جوهره تفکر سیاسی ایرانیان را از دوره های دور تاریخ تا به امروز تشکیل داده است و به اشکال مختلف ما، شاه و حکومت فرد بر جامعه را به عنوان الگوی آرمانی و شیوه سازماندهی سیاسی پذیرفته ایم و  از گذشته تاکنون آن را ادامه داده ایم.
اما تجربه های زنده و موجود ما نشان می‌دهد که تجربه سیاسی، کنش سیاسی و مجموعه واقعیت های سیاسی ایران پیچیده تر و متکثر تر از آن است که بتوان گفت بین ایران امروز و ایران دویست سال پیش و ایران دویست سال پیش با ایران هزار یا دوهزار سال پیش تفاوتی وجود ندارد و تغییری نکرده است. توسعه شهرنشینی و غلبه شیوه شهرنشینی به جای شیوه های غیر شهری، روستایی و ایلی، و پیرو آن، سواد و آموزش عالی، توسعه فناوری ها، صنعت در زمینه کشاورزی و دامپروری، فناوری دیگر همچون فناوری های ارتباطاتی و اطلاعاتی، همچون رسانه ها، صنعت چاپ و تلویزیون و گسترش روابط مجازی، اینترنت، گسترش وسایل حمل و نقل و... همچنین تحولات ناشی از  جهانی شدن و فرایندهای عمومی تحولات فرهنگی، دموکراتیک شدن، مصرفی شدن، زیبایی شناسانه شدن، صنعتی شدن و... مجموعاً جامعه، فرهنگ و انسان ایرانی را  با تغییرات گسترده ای روبه رو می‌کند. در نتیجه نمی‌توان گفت مجموعه وسیع تغییرات هیچ نوع تغییر و کنشی در بینش و منش سیاسی ایرانیان ایجاد نکرده باشد. اگر بخواهیم واقع بینانه نگاه کنیم می توانیم با چشم سر تحولاتی را در نظام سیاسی ایران در گذشته و حال ببینیم که این تحولات حداقل در یک دو قرن اخیر نشان دهنده نوعی پیوستگی و تداوم  به سوی نوعی امروزی شدن و تجدد نظام سیاسی بوده و هست .
البته ما می‌توانیم نقدهایی را به وضع سیاسی کنونی جامعه داشته باشیم و از منظر دموکراسی و تجدد کاستی‌ها و مباحثی را در این زمینه مطرح کنیم، اما این بدان معنی نیست که ما هنوز اندرخم یک کوچه‌ایم و از دوره مشروطه تا به امروز هیچ اتفاق یا تحولی در جامعه رخ نداده است.
از این رو و بهتر است بگویم، ایده جامعه کلنگی کاتوزیان برای تحلیل وضعیت تحولات سیاسی معاصر ایران چندان واقع بینانه نیست. شاید به همین دلیل او خود از استعاره جامعه کلنگی برای تحلیل تاریخ مدرن ما استفاده نکرده است.
ما البته نتوانسته ایم به حد کافی از تجارب تاریخی خود بهره ببریم و فراز و نشیب‌های گوناگونی را پشت سر گذاشته ایم و این وجود دارد که در جاهایی به صورت زیگزاگی عمل کرده‌ایم. اما در پس و پشت تمام این تحولات می‌توان یک مسیر خطی و تکاملی به سوی تجدد در تمام ابعاد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در تاریخ معاصر ایران مشاهده کنیم. من در مقالات و کتابهای گوناگون خود از جمله کتاب «مدرن، امروزی شدن فرهنگ ایران» (1387) و همچنین کتاب« مردم نگاری تجدد» که توسط انتشارات هرمس در دست انتشار می باشد این انباشت تجربه های تاریخی ایرانیان به سوی تجدد را در یک قرن و نیم گذشته  تشریح کرده‌ام. البته محورهایی که من در این کتاب‌ها مطرح کرده‌ام بیشتر به تجربیات اجتماعی و فرهنگی مردم توجه دارد. ما در حوزه نظام فرهنگی و اجتماعی بیش از نظام سیاسی می-توانیم روند کمابیش واحدی به سوی تجدد را بیابیم. به نظر من تجدد مسیری کلی است که تراکم و انباشت تجربه های فرهنگی، اجتماعی ما بر حول آن صورت می‌گیرد. البته این بدان معنی نیست که نظام سیاسی به سوی تجدد سیر نکرده است بلکه این نظام هم به نوبه خود در این مسیر بوده است.
اگرچه من نمی توانم از دیدگاه پیوست تاریخی  برای تاریخ چندهزار ساله ایران حمایت کنم و دانش یا اطلاعات کافی برای بیان این که در تاریخ چندهزار ساله جوهره و ذات واحدی بر تاریخ حاکم  بوده است، ندارم، اما به عنوان پژوهشگری که در حوزه جامعه معاصر ایران فعالیت می‌کنم بر این باورم که در دوره معاصر ما از لحاظ اجتماعی و فرهنگی شاهد شکل گیری برخی روندها و فرایندهای عمومی حاکم بر جامعه هستیم و این هم موجبات استفاده و بهره برداری از انباشت تاریخی را فراهم می-آورد.

پاسخ

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,204,511
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:344
    • هفته جاری:3362