The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

چالش های معرفتی و سیاسی علوم اجتماعی در ایران

  اگر بخواهیم چالش‌های حوزه علوم اجتماعی در ایران را فهرست‌وار بیان کنیم، بایستی فهرستی طولانی تنظیم شود که در آن، از ابعاد سازمان علم تا چگونگی کنش کنشگران در سطح خرد، شمرده شود. توضیح این چالش‌ها، به اجمال، چندان ساده نیست اما در این مجال اندک، دو چالش مهم که کمتر درباره آن سخن گفته شده، بیان می‌شود.

دسته اول، چالش‌های نشأت گرفته از وضعیت جهانی علم اجتماعی، نظریه اجتماعی، رشته‌های علوم اجتماعی و به طور کلی، معرفت‌شناسی علم در سطح جهان هستند و دسته دوم چالش‌هایی که از وضعیت آکادمی علوم اجتماعی در ایران ناشی می‌شوند.

دسته نخست چالش‌ها، از معرفت‌شناسی و روش‌شناسی در سطح جهان نشأت گرفته‌اند. ما در این دسته چالش‌ها، خیلی وارد نشده‌ و به نحو جدی با آن درگیر نشده‌ایم. تنها نسیمی وزیده و تازه در شرف قرار گرفتن در معرض بادهای طوفانی هستیم که در نیمه دوم قرن بیستم به سوی علوم اجتماعی وزیدن گرفت و بنیادهای آن را تکان داد و به طور کلی تحولاتی را در این عرصه ایجاد کرد. به طور خلاصه، بحران جهانی علم در چند محور خلاصه می‌شود؛ نخستین چالش، چالشی بود که  انگاره علم اثباتی با آن درگیر شد. پوزتیویسم یا پارادایم اثباتی، اولین پارادایم جهان مدرن بود که در نتیجه چالش‌هایی که پست مدرنیسم در مقابل این انگاره ایجاد کرد، تمامی رشته‌های دانشگاهی را وادار به بازخوانی خود در بنیان‌های روش‌شناسی، رسالت‌های علوم اجتماعی و روش‌های پژوهش، مسأله‌ها و دستور کار علم و در واقع، دگرگونی بخش‌های زیادی کرد. در نتیجه این امر، تغییری اساسی در کلیت علم به‌وجود آمد که با عناوین مختلف قابل بیان است. به واسطه این چالش جهانی، داعیه کشف قوانین علمی جامعه و فرهنگ که از مدعیات اصلی پارادایم اثباتی بود، کنار رفت و جست‌وجوی معنا، تأویل و تفسیر پدیده‌های اجتماعی، هدف علم قرار گرفت. بدین ترتیب، داعیه‌های بی‌طرفی و فارغ از ارزش بودن نیز کنار گذاشته شد و عینیت‌گرایی به نوعی، جای خود را به نسبیت‌گرایی داد. در چنین شرایطی، دخالت ارزش‌ها در علم نیز تا حدی پذیرفته شد. مسأله کاربرد علم و پیوند با جامعه گسترش بیشتری یافت، جست‌وجوهای محض نظری، کم‌کم جایگاه خود را از دست دادند و علم عمل‌گراتر شد. ظهور روش‌شناسی جدید، به‌خصوص جای‌گزینی پارادایم کیفی و توسعه آن، یکی از تحولات بزرگی بود که در این شرایط به‌وجود آمد.

در ایران نیز از دو دهه پیش، با ترجمه متن‌های گوناگون، این چالش جهانی تا حدی وارد جامعه علمی شد و نسل جوان‌تر دانش‌آموختگان آشنایی بیشتری با روش کیفی پیدا کردند. از سوی دیگر، در نتیجه گسترش مبادلات بین‌المللی علم و دسترسی آسان به اینترنت، آشنایی نسبی با تحولات علوم اجتماعی نیز گسترش یافت. به ویژه در عرصه عمومی، با گفت‌وگوهای آزادی که کم و بیش صورت گرفت، روشنفکران عمومی ایران اقبال و استقبال گسترده‌ای از نظریات انتقادی، تفسیرگرایانه و نظریات معرفت‌شناختی فرانوگرا کردند و بدین ترتیب، در عرصه عمومی، شاهد پویایی روشنی در زمینه تحولات نوین نظریه اجتماعی بودیم. این تحول در درون آکادمی علوم اجتماعی نیز تأثیر گذاشتند؛ چرا که نسل جوان با تأثیرپذیری از عرصه عمومی، استادان خود را به چالش کشیدند و تا حدودی دگرگونی‌هایی را به وجود آوردند.

به نظر من، در شرایط فعلی، ما در نقطه اوج این چالش‌ها قرار گرفته‌ایم. در این وضعیت، بسیاری از دانشجویان به سمت انجام پژوهش‌های کیفی حرکت کرده و بدین ترتیب، مجلات و کتاب‌های علوم اجتماعی، به تدریج، نوعی بازبینی و بازاندیشی‌ را نسبت به علم اثباتی گذشته انجام می‌دهند. در واقع، من فکر می‌کنم ما در آستانه تحولی هستیم که احتمالاً در ده سال آینده ثمرات خود را آشکار خواهد کرد؛ ولی در حال حاضر، چالشی که آشکارا دیده می‌شود، این است که عده‌ای از محققان، استادان و دانشجویانی که بیشتر به معرفت‌شناسی فرانوگرا، روش کیفی و نگاه‌های جدید در عرصه جهانی علم گرایش دارند، در مقابل ساختار تثبیت یافته آکادمی ایران که هنوز عمدتاً براساس انگاره علم اثباتی و عرف دانشگاهی پیش می‌رود، قرار گرفته‌اند. البته به نظر من در ایران، انگاره علم اثباتی بیش از آن‌که یک هژمونی آگاهانه (تسلط معرفت شناختی) بوده و مدعیان بزرگ علمی داشته باشد، عرف دانشگاهی ایران است.

دومین دسته چالش‌ها، چالش‌های برخاسته از تحولات داخلی هستند و یکی از مهم‌ترین آنها، چالش‌های ایدئولوژیک است. به این معنا که از ابتدای پیدایش دانشگاه و علوم اجتماعی در ایران، دولت‌ها، دانشگاه را به مثابه امتداد سازمان بروکراتیک خود قلمداد کرده و تلاش می‌کردند از راه کنترل و نظارت دانش، دانشجویانی را پرورش دهند که مستقیماً به تقویت و حمایت از ارزش‌های ایدئولوژیک و فلسفه سیاسی نظام کمک کنند. دانشگاه ایرانی از ابتدا فاقد استقلال نهادی بود که بتواند دانش مستقل تولید کرده و پیوندی را مبتنی بر تفکیک‌پذیری نهادی با سازمان سیاسی جامعه برقرار کند. همین مسأله سبب شده به محض آن‌که تحولی که به لحاظ سیاسی به‌وجود می‌آید، محدودیت‌ها یا گستره‌هایی از سوی دولت ایجاد شود. گستره‌ها عمدتاً در این راستا صورت می‌گیرد که چون دولت در زمان‌هایی احساس می‌کند دانشگاه می‌تواند به او کمک کند، به توسعه سازمان دانشگاه کمک کرده و می‌کند. این در حالی است که محدودیت‌ها بیشتر در آزادی بیان، استقلال دانشگاهی و به‌طور کلی، ایجاد فضای باز برای طرح مسائل و ایده‌های نوین به‌خصوص ایده‌های انتقادی اعمال می‌شود. چالش ایدئولوژیک تمام ابعاد را در بر می‌گیرد، از سازمان دانشگاه گرفته تا موضوع پایان‌نامه‌های دانشجویان و طرح‌های پژوهشی استادان.

بخش دوم، چالش‌های اجتماعی- محلی علم در ایران است؛ چالش‌هایی که از مواجه علم جدید با ساختارهای فرهنگی اجتماعی سنتی ایران به‌وجود آمده‌اند. این نوع چالش‌ها، بعضاً با چالش‌های ایدئولوژیک هم‌خوانی دارند و در نتیجه نیروهای ایدئولوژیک به تقویت آن پرداخته‌اند و باعث شده‌اند گاهی به عنوان چالش‌های سیاسی تلقی شده و ابعاد مختلف آنها پنهان بمانند. چالش جنسیتی، نمونه‌ای از این چالش‌هاست. علوم اجتماعی از چند جهت با مقوله جنسیت پیوند نزدیک دارند. در نتیجه نقدهای فمینیستی، این ایده مطرح شده که علوم اجتماعی علوم مذکر است؛ بدین معنا که  تولید علم در چارچوب فرهنگ مردسالار صورت گرفته و زبان و دستور کار موضوعات آن به نوعی بوده که به تقویت ساختاری موقعیت مردان در نظام سیاسی اجتماعی می‌انجامیده و تجربه زنانه و خواست‌های آنها کمتر امکان تبلور در این علم پیدا کرده است. از آنجایی که علوم اجتماعی در ایران نیز در چارچوب همین ساختار مردسالار شکل گرفته، با این چالش در ایران هم مواجه شده‌ایم. در ایران، بحث مذکر بودن علم به‌طور برجسته مطرح نشده و آن‌چه طرح شده، بیشتر بحث سکسوالیته است تا ابعاد قدرت جنسیت. از آن جایی که جامعه ایران با ارزش‌های اخلاقی و دینی سر و کار دارد که نسبت به مناسبات جنسی بین دو جنس واکنش می‌داده، در نظام دانشگاهی جدید که بر عدم تفکیک دو جنس در فرایند آموزش و پژوهش تأکید دارد، حضور هم‌زمان دو جنس در دانشگاه، به‌ویژه در سال‌های اخیر که با حضور پررنگ‌تر دختران روبرو بوده‌ایم، عملاً فضای پژوهشی و آموزشی با چالش‌ جنسیتی روبروست. استادان ما عمدتاً مردند، دستور کار علوم اجتماعی مذکر است اما مخاطبانمان بیشتر دانشجویان دخترند. در این شرایط، نوعی ناسازگاری ایجاد شده و از آنجا که مسائلی از قبیل مدیریت بدن، رابطه دو جنس و جنبش‌های اجتماعی زنان، امکان بحث در آکادمی‌های علوم اجتماعی را ندارند، دختران پس از ورود به دانشگاه، در عین اینکه آگاهانه یا ناخودآگاه در پی تحول هستند اما با نوعی مقاومت اجتماعی- سیاسی روبرو می‌شوند. من، به عنوان یک استاد دانشگاه، وقتی می‌خواهم در کلاس درس، درباره مسائل جنسی و جنسیتی صحبت کنم، مجبورم ملاحظات ایدئولوژیک، سیاسی، ارزشی و اخلاقی گوناگونی را در نظر بگیرم و از این رو، از طرح موضوعات زیادی پرهیز کنم؛ چرا که در حوزه تولید علم، این موضوعات عرصه‌های ممنوعه‌ای شده‌اند که امکان گفت‌وگو در آنها وجود ندارد. این در حالی است که از نظر اجتماعی، تحولات زیادی در مسائل جنسی و جنسیتی رخ داده و این موضوعات از اهمیت زیادی برخوردارند.

چالش دیگری که در علوم اجتماعی ایران به‌وجود آمده، ناشی از حضور گسترده اقوام، اقلیت‌ها و گروه‌های حاشیه‌ای در دانشگاه‌هاست. سازمان علم هنوز آمادگی ارائه دستور کارهای مناسب درباره این جمعیت وسیع قومی، نژادی و فرهنگی را ندارد. به عنوان مثال، اکنون کردها به طور گسترده‌ای در آکادمی علوم اجتماعی حضور دارند اما مسأله قومیت یا اقلیت‌ها در دستور کار آموزشی و پژوهشی قرار نگرفته است و ما نمی‌توانیم درس‌ها و بحث‌های خود را به‌گونه‌ای تنظیم کنیم که با این تحول سازگار باشد. از سوی دیگر، با در نظر گرفتن تنوعات فرهنگی که در جامعه ایران وجود دارد، توجه به اقوام و اقلیت‌ها یک مسأله اجتماعی بزرگ است؛ ولی به‌دلیل سیاست‌های فرهنگی دانشگاه، ما همچنان محدودیت‌های گسترده‌ای در این عرصه داریم. از این رو، چالش ناشی از حضور گسترده اقوام در دانشگاه و تنوع فرهنگی جامعه ایران، آشکارا محدودیت‌هایی را برای حوزه پژوهشی و آموزشی علوم اجتماعی به‌وجود آورده است.

بخش دیگر چالش‌های محلی، چالش ناشی از توسعه نیافتگی علم است. اگر چه در سال‌های اخیر، تحولات زیادی در علوم اجتماعی رخ داده و سازمان علم گسترش یافته و کتاب‌ها، مجلات، انجمن‌های علمی، همایش‌ها، پژوهش‌ها و مراکز علمی پژوهشی از نظر کمی بسیار گسترش یافته‌اند؛ ولی هنوز اجتماع علمی در ایران توسعه روش‌شناختی و معرفت‌شناختی لازم را برای بارور شدن و پویایی آکادمی پیدا نکرده است. به عنوان مثال، به جای آن‌که در سطح جهانی به عنوان یک اجتماع علمی ایرانی تأثیرگذار بوده و جایگاه مشخصی داشته باشیم، هنوز در سطح ملی هم جایگاه تثبیت شده‌ای نداریم و هویت حرفه‌ای‌مان مقبولیت و مشروعیت تعریف شده‌ای ندارد و این امر از توسعه‌نیافتگی اجتماع علمی ناشی می‌شود. از سوی دیگر، در جامعه علمی ما، هنوز هنجارهای علم شکل نگرفته، تقلب و دزدی علمی وجود دارد، آموزش‌های ما نیروی انسانی خوب، موثر و کارآمد تربیت نمی‌کند و پژوهش‌های ما به مرحله‌ای نرسیده‌اند که به نظریه‌پردازی و مفهوم‌سازی درباره جامعه ایران بیانجامند. با این وجود، به نظر می‌رسد توسعه نیافتگی علمی چالشی است که در حوزه‌های دیگر هم وجود دارد و تنها ناشی از علوم اجتماعی نیست و بیشتر از توسعه نیافتگی یا درحال توسعه بودن جامعه ایران نشأت می‌گیرد. البته این به معنای آن نیست که علوم اجتماعی ایران حرکت نکرده است؛ این حوزه در کشور ما تحولات و پویایی‌های خود را داشته، ولی با این وجود، چالش‌های توسعه‌نیافتگی علمی در حوزه آموزش و پژوهش همچنان وجود دارند.

چهارشنبه، 15 اردیبهشت 1389دکتر نعمت‌الله فاضلی، عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و از متخصصان حوزه مطالعات فرهنگی، در گفت‌وگو با ویژه‌نامه همایش "علوم اجتماعی در ایران: دستاوردها و چالش‌ها"، مسائل و چالش‌های علوم اجتماعی در ایران را در دو دسته چالش‌های معرفت‌شناسی و روش‌شناسی و چالش‌های محلی- اجتماعی قابل بررسی می‌داند. دیدگاه وی را در این باره، در ادامه می‌خوانی

پاسخ

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,216,582
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:354
    • هفته جاری:3304