The spam filter installed on this site is currently unavailable. Per site policy, we are unable to accept new submissions until that problem is resolved. Please try resubmitting the form in a couple of minutes.

سیاست فرهنگ، سیاستگذاری فرهنگی و سیاست فرهنگی

lمتنی که ملاحظه می نمایید گزارش مباحث درس سیاست فرهنگی اینجانب در دوره کارشناسی ارشد رشته مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه طباطبایی می باشد. از کلیه دانشجویان عزیزی که این مباحث را تدوین و آماده ساختن و دانشجویان عزیزی که در کلاس ها و مباحث شرکت نمودند صمیمانه سپاسگزاری می نمایم. به امید اینکه این جزوه بتدریج تکمیل و بصورت کتاب منتشر شود. آنچه این متن را از متون دیگر در زمینه سیاست فرهنگی متمایز می سازد تاکید و تمرکز آن بر بررسی سیاست فرهنگی از دیدگاه مطالعات فرهنگی است. در این زمینه منابع بسیار اندکی وجود دارد و از اینرو باید همین گزارش مختصر را هم مغتنم دانست. البته تلاش نگارنده این است که هر چه زودتر متن منقح و کاملی برای سیاست فرهنگی مهیا نمایم.

 

 

 

 

گروه مطالعات فرهنگی

 

دانشکده علوم اجتماعی

دانشگاه علامه طباطبایی

 

 

 

برنامه ریزی و سیاست فرهنگی

 

 

 

 

 

 

دکتر نعمت الله فاضلی

 

 

 

بهار 1386



 

 

  آشنایی با درس، هدف ها و مباحث

 

هدف این درس آشنا ساختن دانشجویان با مباحث نظری مدیریت و برنامه ریزی فرهنگی  از منظر گفتمان ها، دیدگاه ها، روش ها و  بینش های رشته مطالعات فرهنگی از یکسو، و همچنین آشنایی دانشجویان با مسائل، موضوعات و مباحث عملی نظام مدیریت و برنا مه ریزی فرهنگی در ایران از منظر و رهیافت مطالعات فرهنگی از سوی دیگر است. با توجه به هدف مذکور، انتظار می رود که دانشجویان بتوانند با گذراندن این درس تا حدودی با نحوه کاربست دانش و نگرش مطالعات فرهنگی در مدیریت و برنامه ریزی فرهنگی آشنا شوند و توانایی های لازم برای تحلیل مسائل نظام مدیریت و برنامه ریزی فرهنگی در ایران از منظر مطالعات فرهنگی را بدست آورند.

 

در این درس تلاش ما این است تا با رویکرد مطالعات فرهنگی به موضوع سیاستگذاری و سیاست فرهنگی آشنا شویم و به بررسی این پرسش می پردازیم که مطالعات فرهنگی چه ارتباطی با مقوله سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی دارد و چگونه در مطالعات فرهنگی به مقوله سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی بپردازیم، از چه منظری به آن نگاه کنیم و ضرورت های معرفت شناختی و روش شناختی و نظری و ملاحظات عملی مربوط به آن چیست؟

 

همچنین به بررسی و نقد تحلیل گفتمان های مربوط به سیاست گذاری فرهنگی در ایران با رویکرد مطالعات فرهنگی می پردازریم سعی می کنیم توضیح دهیم که از ابتدای  ورود دولت به حوزهء فرهنگ و آموزش و عرصه فرهنگ عمومی چه فراز  و نشیب های گفتمانی شکل گرفته است و در عرصه های فرهنگی مختلف چه نمود هایی داشته است. علاوه بر این، مروری نیز بر وضعیت گفتمان های سیاست گذاری فرهنگی در غرب خواهیم داشت. 

 

رکن اصلی مفهوم سیاست فرهنگی ، رابطه دولت وفرهنگ می باشد که  به بررسی نوع ونحوه دخالت دولت ها را در حوزه فرهنگ می پردازد .

 فرهنگ مفهوم گسترده ای است  وحداقل دو قسمت روشن دارد که دولت ها در آن مداخله می کنند :                         1.فرهنگ عمومی  2. فعایت های فرهنگی

مسئله نحوه دخالت دولت درحوزه فرهنگ فقط به جامعه شناسی ومطالعات فرهنگی اختصاص ندارد و درابعاد دیگر نیز قابل مطالعه است .                                                                                                               

متاسفانه در زمینه مبا حث مورد بحث ما در این کلاس تلاش های چندانی در ایران صورت نگرفته و منابع ترجمه شده به زبان فارسی یا اقتباس شده در این زمینه ارتباط چندانی با مطالعات فرهنگی ندارد، هر چند همانطور که خواهیم دید منابع و مباحث پراکنده ای در سال های اخیر منتشر شده است که آنها را بررسی و معرفی می کنیم . نه تنها در زمینه رویکرد مطالعات فرهنگی به سیاست و سیاستگذاری فرهنگی منابع فارسی چندانی در اختیار نداریم بلکه بطور کلی بحث سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی در ایران چندان به مثابه یک موضوع دانشگاهی مورد توجه نبوده و دانش چندانی در این زمینه تولید نشده است.  اگرچه از سال 1345- برنامه پنجم عمرانی کشور به بعد- دولت در ایران بخشی به نام فرهنگ در نظر گرفت  و اگر نگاه  عملی تری داشته باشیم در اواخر حکومت ناصرالدین شاه و  دوره مشروطه مسئله دخالت و مشارکت  و تصمیم سازی دولت در امر فرهنگ به معنای عام  در اموری  مانند حفظ میراث فرهنگی و آثار باستانی و تشکیل موزه  مطرح شد ودر دوران رضا شاه به اوج خود رسید و تا به امروز ادامه یافت، اما متاسفانه ادبیات نظری و دانش و مفاهیم و اطلاعات و دانستنی های  لازم درباره موضوعی به نام برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگی در ایران شکل نگرفت.  ادبیات موجود در این زمینه بسیار محدود است؛ البته ظرف پنج شش سال اخیر تغییری - می توان گفت انقلابی- در این زمینه رخ داده و نسبت به گذشته یکباره مجموعهء قابل توجهی بطور نسبی-ترجمه شده و تحقیقاتی صورت گرفته است .اما در مجموع می  توان گفت که درحوزه برنامه ریزی فرهنگی و سیاست گذاری فرهنگی دچار نوعی فقر دانش نظری و تجربی هستیم.

 

دانشجویان باید به منظور تحقق هدف های آموزشی درس فعالیت های زیر را انجام دهند:

 

  • مطالعه منابع تعیین شده در زمینه مباحث کلاس و مشارکت فعال در کلاس.

  • تهیه و نگارش یک کارنوشت در زمینه معرفی و نقد یک کتاب مرجع و منبع آموزشی یا پژوهشی مرتبط با مباحث برنامه ریزی فرهنگی یا برنامه ریزی فرهنگی در ایران . کارنوشت باید حداقل 5 و حداکثر 7 صفحه تایپی باشد و در کلاس ارائه و بحث شود . کارنوشت باید دقیقاً مرتبط با یکی از مباحث اصلی کلاس باشد.

  • تهیه یک گزارش پژوهشی درباره موضوعات مرتبط بامدیریت برنامه ریزی فرهنگی در مطالعات فرهنگی یا مدیریت و برنامه ریزی فرهنگی در ایران. این گزارش باید بین 20 تا 30 صفحه تایپی و در کلاس درس ارائه شود.

موضوع گزارش با هماهنگی و راهنمایی مدرس درس انتخاب می شود و بصورت پیوسته و مستمر در هر جلسه نحوه پیشرفت کار پژوهشی ارزیابی می شود.موضوعاتی که می تواند قابل طرح در گزارش باشد از قبیل :

 

1 ) تحلیل گفتمان های سیاست فرهنگی ؛ بطور کلی بررسی مفهوم سیاست فرهنگی در رشته های مختلف نظیر علوم سیاسی ، جامعه شناسی ، حقوق و ....     

2  ) بررسی مدل های سیاست  گذاری فرهنگی در جوامع مختلف .

3  ) بررسی مساله ها یا وجوه پروبلماتیک در سیاست فرهنگی .

4 ) تحلیل سازمان ، سیاست ها ونقش های سیاست گذاری فرهنگی  .

5 ) تحلیل جامعه شناسانه یک سیاست خاص وپیامدهای آن در بین مردم که یکسویه آن دولت قرار دارد .

 

شیوه ارزیابی درس

 

·        2 نمره برای مشارکت فعال در کلاس شامل ارائه گزارش پژوهش، ارائه کارنوشت خلاصه و نقد کتاب و شرکت فعال در بحث کلاس.

·        2 نمره تهیه خلاصه و نقد کتاب

·        6 نمره تهیه گزارش پژوهش

·        10 نمره امتحان کتبی

 

 

منابع

  • Bennet, Tony 1998. Culture: a reformer’s science. London: SAGE.
  • Shore, Crise and Susan Wright 1997 (eds.) Anthropology of policy: critical perspectives on governance and power. London and New York: Routledge.
  • Lewis, Justine and Toby Miller 2003 (eds.) Critical cultural policy studies: a reader.

  • London: Blackwell.

 

  • یونسکو. 1358. فرهنگ و برنامه ریزی. ترجمه پهلوان، چنگیز. تهران: پژوهشکده علوم ارتباطی و توسعه ایران.

  • اجلالی، پرویز. 1379. سیاستگزاری و برنامه ریزی فرهنگی در ایران. تهران: نشر آن.

  • وحید، مجید (ویراسته) 1382. سیاستگذاری و فرهنگ در ایران امروز. تهران: مرکز بازشناسی اسلام و ایران.

  • آشنا، حسام الدین. 1384. از سیاست تا فرهنگ: سیاست های فرهنگی دولت در ایران (1304-1320).

  • تهران: انتشارات سروش.

  • ستاری، جلال. 1379. در بی دولتی فرهنگ: نگاهی به برخی فعالیت های فرهنگی و هنری در بازپسین سال

  • حسین لی، رسول. 1379. اصول و مبانی سیاست فرهنگی در آسیا و آفریقا. تهران: نشر آن

  • حسین لی، رسول. 1379. اصول و مبانی سیاست فرهنگی در جمهوری اسلامی ایران. تهران: نشر آن.

  • گوردن، کریستوفر و سایمون ماندی. 1383. دیدگاه های اروپایی سیاست فرهنگی. ترجمه هادی غبرائی. تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی.

  • هاتر، مایکل و ایلد ریزو. جنبه های اقتصادی میراث فرهنگی. ترجمه علی اعظم محمد بیگی. تهران: انتشارات امیرکبیر.

  • ّیکاک، آلن و ایلد ریزو 1376. اقتصاد فرهنگ و سیاست های فرهنگی. تهران: مرکز پژوهشهای بنیادی.

  • تراسبی، دیوید. 1382. اقتصاد و فرهنگ. ترجمه کاظم فرهادی. تهران: نشر نی.

  • ستاری، جلال. 1361. نزاع بر سر قدرت فرهنگ. تهران: انتشارات توس.

  • مک لئود، تاس. اچ. 1377. برنامه ریزی در ایران. ترجمه علی اعظم محمد بیگی. تهران: نشر نی.

  • مولینیر، پیر. 1372. آموزش مدیران فرهنگی. تهران: مرکز پژوهشهای بنیادی.

  • فی، برایان. 1383. نظریه اجتماعی و عمل سیاسی. ترجمه محمد زارع. تهران: انتشارات روزنامه ایران.

  • کاستی ها و راهکارهای بخش فرهنگ (گزارش همایش). 1382. تهران: پژوهشگاه هنر، فرهنگ و ارتباطات.

  • یونسکو. 1380. صنایع فرهنگی (مانعی بر سر راه آینده فرهنگ). ترجمه مهرداد وحدتی. تهران: انتشارات مؤسسه نگاه معاصر.

  • هال، مایکل و جان ام. جنکیز. 1378. سیاستگذاری جهانگردی. ترجمه محمد اعرابی و داود ایزدی. تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی.

  • گارئون، الوار. 1377. سیاست ملی کتاب: راهنمای توسعه کتاب و کتابخوانی. ترجمه محمد جعفر پوینده. تهران: نشر کارنامه.

  • شیر محمدی، جمال. 1376.سیاستگذاران و سیاست بازان سینمای بعد از انقلاب. تهران: ناوک.

  • ژیرار، آگوستین. 1373. سیاست فرهنگی. ترجمه علی هاشمی و پروانه سپرده و عبدالحمید زرین قلم. تهران: مرکز پژوهشاهی بنیادی.

  • ایسار، یودهیشتر. 1378. میراث فرهنگی: چالش ها و ضرورت ها. ترجمه داود حیدری. تهران: آینده پویان.

  • حبیبی، محمد. 1379. خصایص مدیران فرهنگی. تهران: تبیان.

  • مازر زاک، آن. 1376. روش های سیاست پژوهی. ترجمه هوشنگ نایبی. تهران: مرکز پژوهشهای بنیادی.

  • یونسکو. 1376. رهیافتی انسان شناختی به فرهنگ و توسعه. ترجمه نعمت الله فاضلی و ممد فاضلی. تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزار فرهنگ و ارشاد اسلامی.

·         دو پوئی، گزاویه. 1374. فرهنگ و توسعه. ترجمه فاطمه فراهانی و عبدالحمید زرین قلم. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

·        جانسون ، لزلی . منتقدان فرهنگ . ترجمه ضیاء موحد .نشر طرح نو (مطالعه فصل 7 به بعد)

  • شوکر ،روی . شناخت موسیقی مردم پسند . مترجم : محسن الهامیان . انتشارات ماهور(مطالعه فصل 12)



بنیان های های نظری سیاستگذاری فرهنگی

شاید مهمترین پرسش آغازینی که از منظر مطالعات فرهنگی می توان در زمینه سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی مطرح ساخت این باشد که آیا برنامه ریزی فرهنگی ممکن است؟ در پاسخ به این پرسش باید دو نکته را پاسخ داد:

 

  • برنامه ریزی برای چه چیزی انجام می شود؟ یا منظور از فرهنگ در اینجا چیست؟

  • چه کسی باید برنامه ریزی کند؟ دولت یا مردم؟

 

 

برخی معتقدند اساساً نمی توان برای فرهنگ برنامه ریزی کرد زیرا  :

  • فرهنگ با احساس، شخصیت و فردیت انسان ها سر وکار دارد و دخالت دولت در آن باعث خدشه دار شدن آزادی های فردی و اجتماعی می شود .

  • فرهنگ قابل سنجش، محاسبه، کنترل و پیش بینی نیست که بتوان برای آن برنامه ریزی کرد .

  • فرهنگ مفهوم ثابت و معینی ندارد. می توان آنرا گسترده یا محدود در نظر گرفت.

  • فرهنگ با تمام فعالیت های اقتصادی-اجتماعی عجین شده است و تفکیک امر فرهنگی دشوار است.

  • فرهنگ در معنای محدود که ناظر بر آفرینش فرهنگی و خلاقیت است به نخبگان تعلق دارد و هزینه های آن نیز باید از منابع داوطلبانه پرداخت شود نه از بودجه عمومی و دولت .

  • فرهنگ فراتر از سیاست است . دخالت دولت تنها برای کمک به فرهنگ یابی مردم است.

  • کمی کردن فرهنگ امر دشواری است. در نتیجه مشکل می توان هدف های کمی سنجش پذیر برای برنامه ریزی فرهنگی تعریف نمود . همچنین به دلیل دشواری در کمی سازی ، تعیین بودجه برای اقدام فرهنگی نیز دشوار است.

  • از آنجا که فرهنگ با ارزش ها، هویت و قدرت سر و کار دارد ، مشکل می توان عرصه فرهنگ را از سیاست جدا نمود (پهلوان 1358: 40-41).

 

همچنین در پاسخ به پرسش امکان پذیری سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی باید دو مفهوم از فرهنگ را از هم تفکیک کرد :

 

  • ”مفهوم عام“ که ناظر به تمام وجوه زندگی است و به اهداف متعالی و مربوط به آرمانهای فرهنگی کلان مانند هدف های ایدئولوژیک می پردازد .  

  • ”مفهوم خاص“ که شامل برنامه ریزی برای توسعه می باشد و  ابعاد معینی مانند اوقات فراغت، خلاقیت فرهنگی، حقوق فرهنگی را در بر می گیرد .  (اجلالی 1379:23).

بطور کلی در تمام طول تاریخ اندیشه بشری نوعی چالش نظری درباره ا مکان پذیری سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی وجود داشته است. این دو نظریه را می توان دیدگاه افلاطونی (که ممکن و ضروری می داند) و نظریه ارسطویی (که آن را محدود و مشروط می داند)  نامید.

 

  • نظریه افلاطونی : زندگی مردم باید تحت یک مجموعه سخت و انعطاف ناپذیر ”هماهنگ“ شود.

  • نظریه پریکلس: دولت نباید عقاید و روش خاصی را به اتباع خود تحمیل کند . وظیفه دولت حفظ و تقویت صناعات زندگی و و همچنین دادن فرصت های کافی به افراد برای شرکت در ”میراث فرهنگی بشر“ است .  (آشنا 1384: 11).

 

 

نکته ای که در این بحث باید به آن توجه داشت این است که  دوحوزه سیاست گذاری وبرنامه ریزی را از یکدیگر جدا هستند ؛ گاهی برنامه ریزی امکان پذیر است اما سیاست گذاری امکان پذیر نیست و گاهی بالعکس ،  سیاست گذاری امکان پذیر است وبرنامه ریزی امکان نا پذیر . تعریف سیاست گذاری از ژیراره : نظامی از هدف های غایی ، شیوه ها وبرنامه های فرهنگی که برای توسعه فرهنگ جامعه در نظر می گیرند . ژیراره توضیح می دهد مهمترین رکن مسئله ، هدف های غایی است .

 

طبق تعریف زیراره سوالی مطرح می شود مبنی بر اینکه : آیا می توان برای یک جامعه هدف های غایی تعیین کرد ، آیا امکان پذیر است یا خیر ؟ به طور کلی نوعی از سیاست گذاری در جامعه است و درعمل بحث های نظری در مورد مفهوم سیاست گذاری وجود دارد .در سطح خرد برنامه ریزی در پاسخ به یکسری پاسخ ها هست اما در سطح کلان این برنامه ریزی وجود ندارد .بطور کلی امکان سیاست گذاری در ایران یک بحث انتقادی ومهم است که فعالیت های جاری ومادی حکومت را به چالش می کشد،به همین دلیل ازنگاه سازمان یا دولت این پرسش بی معنی است اما ارزش انتقادی دارد. از رویکرد برنامه ریزی ومدیریتی ، سیاست گذاری وبرنامه ریزی از هم تفکیک پذیر نیست چون درابتدا سیاست ها ، خط مشی ها و روش های تحقق برنامه ها تعریف می شوند اما از رویکرد مطالعات فرهنگی این دو حوزه از هم تفکیک پذیر هستند ؛در این نگاه حوزه سیاست فرهنگی فقط مربوط به دولت نمی شود بلکه شامل بخش خصوصی ، نهادهای مدنی وارزشی وجنیش های مردمی نیز می شود .همچنین در مطالعات فرهنگی باید بین دو مفهوم تمایز قائل شد :

Politics of culture   سیاست فرهنگ ؛مربوط به قدرت اجتماعی فرهنگ: قدرت نامگذاری کردن ، قدرت بازنمایی

 Cultural politics سیاست های فرهنگی (سیاست گذاری فرهنگی) که مورد بحث این درس است.

 

برنامه­ریزی کردن یک مفهوم مدرن است. در اصل چند پیش­فرض اصلی پشتوانه این امر است در دنیای مدرن (از قرن 19 به بعد) و با پیدایش nation – states اگر تبارشناسی به سبک فوکو بکنیم می­بینیم که تا این دوره چنین نگاهی وجود نداشت. در این چارچوب چند پیش­فرض وجود دارد.

 

  • اول، خویش­کاری انسان یا خودمختاری انسان یا انسان خود بنیاد. به تعبیر گیدنز اگر بخواهیم به جامعه نظمی بر پایه علم­گرایی صنعتی­گرایی بدهیم باید بگوییم که قبل از آن یک تلقی متافیزیکی از انسان و جایگاه او وجود داشت. برای انسان آن استقلال و آزادی که به برنامه­ریزی راه دهد تعریف نشده بود و در چنین شرایطی برنامه­ریزی بی­معناست. پس انسان باید وجودی مستقل و خودبنیاد داشته باشد تا برنامه­ریزی کند . خویش کاری انسان یعنی انسان موجودی خویش کار است و باید کار خودش را انجام دهد و چشم به جای دیگر ندوزد . بنابر این تلقی متافیزیکی از عالم و اینکه برخی امور توسط نیروهایی مستقل از انسان صورت می گیرند و ما قادر به انجام کاری نیستیم با روح برنامه ریزی سازگاری نیست. به عبارت دیگر برنامه ریزی مستلزم پذیرش اصل اختیار یا توانایی بکارگیری اراده انسان و نفی تقدیرگرایی یا جبر تاریخی است.

  • دومین مفروض عقلانیت است .  در این پیش­فرض می­پذیریم که امور جهان قابل برنامه­ریزی است و ما به عنوان انسان می­توانیم این قابلیت­ها را به دست آوریم و علم می­تواند قواعد حاکم بر انسان و هستی را کشف کند و انسان می­تواند بر هستی خویش کنترل پیدا کند. یعنی انسان شناسا هست که از طریق شناخت تسلط و کنترل بر جهان پیدا می­کند.  انسان برای خویشکاری ابزار و توانمندی به نام عقل در اختیار دارد و می تواند امور خودش را به کمک نیرو عقل سامان دهد و نظم عقلانی و حسابگرانه در امور عالم ایجاد کند . پس عالم دارای قابلیت محاسبه شدن، پیش بینی و نظم و انتظام پذیری است و انسان می تواند به کمک عقل خویش آن را سامان دهد.

·        سومین پیش­فرض برای برنامه­ریزی این است که انسان ناگزیر از برنامه­ریزی است. یعنی در پرتو عقل مدرن و انسان خودبنیاد، مستقل و آزاد به این جهان­بینی دست می­یابید که اکنون که مدرنیته و جهان مدرن با ابزارهای عقلانی و تلقی خاص از آن شکل گرفته و ما ناگزیر به برنامه­ریزی هستیم و کسی نیست که از ما ایراد بگیرد و مانع­مان شود. ما محکوم هستیم که برنامه­ریزی کنیم و از عقل خودمان برای زندگی بهتر و برای برنامه­ریزی فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی استفاده کنیم .

·        کنترل و تصرف ذهنی و فنی بر عالم مبتنی بر سوبژکتیویته.  انسان می خواهد تصرف ذهنی و فنی بر عالم داشته باشد و ابزار لازم برای این کار یعنی عقل را در اختیار دارد.  مدرنیته به یک معنا از این بلوغ انسان و از این سوبژکتیویته شکل گرفته است. انسان به عنوان یک موجود شناسا مطرح است و شناساگری بشر میخواهد در همه شالوده ها نفوذ کند و از هر چیز سر در آورد و به سلطه طبیعت و نیروهایی دیگر بر خودش پایان دهد.

 

این پیش­فرض­ها در حوزه­های اقتصادی جواب داده. مثل برنامه­ریزی برای مقاوم­سازی خانه­ها در برابر زلزله، یا برنامه­ریزی برای کاهش آلودگی هوا، یا تنظیم قیمت­ها، شکل دادن به بازار پولی، شکل دادن به تجربه زیسته. پس انسان این تجربه را کسب می کند  که می­شود جهان بشر را شناخت و از طریق برنامه­ریزی ، از افراد یا چیزهای خاص حمایت کرد. مهم­تر از همه می­فهمیم که می­توان برای فرهنگ هم برنامه­ریزی کرد. این که انسان می­تواند خود­بنیاد باشد، این­که می­تواند برنامه­ریزی کند، این­که موجوداتی خیالی مسئول اعمال ما و کار دنیا نیستند . بدیهی است

 

هنگامی که موضوع برنامه ریزی مطرح می شود یعنی انسان می خواهد تصرف ذهنی و تصرف فنی کند و تدابیری بیاندیشد برای استفاده از منابع موجود یا ممکن الوجود برای دستیابی به اهداف مطلوب خودش و هدف هایی که خودش تعریف کرده است. همانطور که فایول گفته است: “What is Possible?” ; “ What is wanted?” "( چه چیزی ممکن است و به چه چیزی می خواهیم برسیم؟) یعنی می توان امور انسانی را با تصمیم گیری عقلانی و روشها و فنون علمی برنامه ریزی کرد . این سخن در دورهء غرور عقلانی بشر و بلوغ عقلانی بشر بر زبان آمده است . بلوغ نوعی غرور ایجاد می کند و شجاعت و شهامتی برای فهمیدن و دانستن ( به گفتهء کانت: " ای انسان جرات دانستن داشته باش".)

 

نکتهء مهمی که در اینجا مطرح می شود تمایل به کاهش تنوع است؛ یعنی از درجه پیچیدگی ها به منظور فراهم آمدن امکان تصرف کاسته می شود. عقلانیت پوزیتیویستی در اینجا مطرح می شود . گزینه ها متناسب با هدف های مشخص عینی فهرست می شوند و بعد بررسی صورت می گیرد تا بهترین گزینه انتخاب شود. در این مرحله دیگر ذهنیت و فرهنگ به طور ناخودآگاه دست کم گرفته می شود؛ مخصوصا در فضای تولید انبوه و بازار انبوه و  رسانه های انبوه و بدون توجه به کیفیت ها و تنوع ها و پیچیدگی ها .

 

در یک دوره بحث شکست بازار مطرح شد و معلوم شد که "دست نامرئی بازار" -تعبیری که آدام اسمیت به کار می برد- در مواردی کارایی ندارد. گاهی واگذار کردن به عرضه و تقاضا در بازار موجب می شود که عده ای نتوانند دسترسی به محصولات فرهنگی پیدا کنند، یا عدالت و برابری فرصت برای اوقات فراغت یا خرید محصولات فرهنگی یا استفاده از شادی و سرگرمی و ... وجود نداشته باشد، بنابراین نیاز به بازتوزیع احساس شود. در این حالت بعضی به صورت افراطی ادعا می کنند که بازار شکست خورده است و بعضی نیاز به برنامه ریزی را مطرح می کنند . برخی بحث هویت را مطرح می کنند و اینکه نمی توانیم فرهنگ را به عرضه و تقاضا واگذار کنیم و با توجه به روند جهانی شدن باید هویت خودمان را حفظ کنیم و چون بازار نمی تواند هویت را تعریف کند بنابراین باید هویت را خودمان تعریف کنیم و برای این کار برنامه ریزی فرهنگی لازم داریم.

 

برنامه ریزی موجب رژیمانتاسیون فرهنگ می شود. یعنی فرهنگ را رژیمی می سازد و برنامه ریزی و رژیمی شدن فرهنگ برای امور زیر مشکل ساز می شود :

  • رقابت

  • آزادی و ابتکار فردی

  • خلاقیت

  • تکثر

  • انعطاف

  • مشارکت مردم در فرهنگ .

 

برنامه ریزی فرهنگی از لحاظ نظری با پرسش های بسیاری رو برو است. من این پرسش ها را فهرست وار طرح می کنم.

  • اهداف انسانی قرین ابهام است. پشت Practice های فرهنگی ابهامی نهفته است. هدفی مستقل از Practice ها و تجربه ها و تفسیرهایی که انسان ها از فرهنگ دارند. وقتی می خواهیم در مقابل یک Practice یک هدف در نظر بگیریم، آیا ممکن است که بتوانیم هدفی مستقل از تجربه فرض کنیم؟

  • آیا باورها ، ارزش ها، گرایش ها، تفسیرها را می توان با Policy  پوشش داد؟

  • چون هدف ها بیشتر پیشینی ( a priori ) هستند و گرایش به آن دارند که مستقل از تجربیات مطرح شوند. چگونه می توان هدف را مستقل از مردم که به کار برندهء نهایی فرهنگ هستند تعریف کرد؟

  • با توجه به اینکه اهداف جز از طریق تعامل با مردم و مشارکت آنها قابل تعریف نیست . هدفی که سیاست گذار تعریف می کند، هدف خود اوست . در این صورت تصمیم گیری عقلانی تا چه حد کارآمد است؟

  • آیا نباید با یک جستجوی رضایت بخش برای کنشگران از طریقی کاملا انباشتی و تدریجی و مشارکتی و تعاملی و با در نظر گرفتن پویایی های نامتعین انسان ها و عدم قطعیت ها و پیش بینی ناپذیری آنها تصمیم گرفت؟

  • آیا جدا کردن واقعیت ها از ارزش ها ممکن است؟

  • آیا فرایند تصمیم گیری آرام است؟ و آیا این فرایند غیرمنتظره نیست؟

  • آیا مفاهیم حقیقت، امنیت، عدالت،... در ذهن چند نفر متمرکز است یا در ذهن ها و نگاه های افراد وجود دارد؟ در اینجا ممکن است تقلیل گرایی پیش بیاید و مسائل به بخشی از امور در ذهن برنامه ریز تقلیل یابد و فرایندهای گفتگو، مذاکره، چانه زنی، ارتباط، توافق و تعامل فراموش شود. از یک هدف تفسیرها و چشم اندازهای مختلفی وجود دارد.

  • در کل، برنامه ریزی یک فرایند شناختی است ولی نه با نیمکره چپ مغز و  به صورت منطقی و تحلیلی و علی، بلکه خلاقیت و شهود و حس و تجربه نیز که از دل زندگی بیرون می آید باید در این فرایند وجود داشته باشد . معمولا در پشت برنامه ریزی فرهنگی رویکرد تحلیلی سنتی وجود دارد، یک تفکر تحلیلی که می خواهد کل را به اجزائش تقسیم کند. اما کل مساوی با مجموعه اجزا نیست و چه بسا کوچکتر از آن باشد . اما اجزا و افراد ممکن است به دنبال چیزی غیر از کلی که به عنوان نظام فرهنگی و ... در نظر می گیریم باشند. پشت برنامه ریزی فرهنگی عقلانیت دکارتی نهفته است که اصلش بر حضور و بداهت است، تحلیل گرایی و رویکرد خطی از علت به معلول و سنخیت علت و معلول، در حالی که در دنیای واقعی چنین سنخیتی وجود ندارد . یک علت کوچک می تواند همه چیز را تغییر دهد. (چنانکه پاره تو گفته است که 80% مسائل نتیجه 20% علل است)

  • عینیت گرایی پوزیتیویستی که در پشت آن Objectivism  و  Essentialism  قرار گرفته و معتقد است که می توان مشاهده ناب داشت و بر اساس آن استقرا کرد و بر اساس استقرا عینیت امور را به دست آورد . با اندازه گیری و به کمک کمیت ها و اعداد و ارقام و با کنترل سوگیری به صورت  Objective به ابژه رسید و ذات امور و فرهنگ و انسانها و رفتارها را شناسایی کرد . از طریق سایبرنتیک (فرمانش) و اطلاعات قرار است فرهنگ سازماندهی شود. در اینجا یک نوع عقلانیت تکنوکراتیک و بوروکراتیک به وجود می آید. البته این عقلانیت در مراکزی مانند MIT   دستاورد زیادی داشته و برای مردم سلامت و رفاه و اوقات فراغت و سرعت و دقت به وجود آورده اند ، اما در عین ابزارهای مفهومی می خواهند امور وجودی را کنترل کنند . همچنین در برنامه ریزی تمایل به "حل" مسئله وجود دارد در صورتی که باید مسئله را فهمید و تفسیر کرد.

  • ساختگرایی- کارکردگرایی، پارادایم پارسونز که فرهنگ را در نظم خلاصه می کند، بر اساس کارکردها و ساختارها، و به کنش ها و کنشگران و تعاملات توجه نمی کند . اما رفتارهای فرهنگی در سرشت خود نظم ناپذیرند، اگر نظمی هم داشته باشند به تعبیری    ” Order from Noise”  ( نظم پر سر و صدا ) است یا نظم در بی نظمی . همانطور که کسانی مانند هایک گفته اند فرهنگ دینامیزم درونی و پیچیدگی و حتی فوق پیچیدگی ( Super complexity) دارد یا تئوری آشوب بر آن حکمفرماست.

  • در برنامه ریزی فرهنگی به جای سوژه های فردی و معنابخش ، ساختارها اهمیت دارند. قواعد بر رفتارها حاکمند .

  • تعادل های انسانی و فرهنگی موقت هستند و جای خود را به بی تعادلی می دهند. مبادلهء معنا بسیار بی تعادل صورت می گیرد. جامعه و فرهنگ یک کل پیچیده و در هم تنیده هستند . تعادل های فرهنگی سر صحنه شکل می گیرند و مطابق دینامیزم درونیشان . الیس معتقد است که جامعه شبکه nام تعادل های نقش های متفرد است. جامعه یک مفهوم اعتباری است. جامعه یک اسم است. آنچه وجود دارد افراد است. درجه nام تعادل ها جامعه را تشکیل می دهد. علایق معنایی فرهنگی نامتناهی است و مرتب تغییر می کند و تعادلهایش تغییر می کند .(؟)  در "منطق اجتماعی و روش تاویل مسائل اجتماعی"  مطرح می کند که به جای کارکردگرایی باید تعامل گرایی در منطق اجتماعی حاکم باشد و نقش ها و کنش ها و ترکیب پذیری آنهاست که در منطق اجتماعی اهمیت دارد . نقش ها در ترکیب های متفاوت و پر ابهامی هستند و عدم قطعیت دارند و ویژگی خصوصی و پشت آنها تفسیرها و معانی وجود دارد . (؟) نظریهء شدن (Becoming Theory) را مطرح می کند؛ یعنی کنش های داوطلبانهء خلاق و خودگردان اصرار دارند که مرتب خود را بازتعریف کنند.

.

فرهنگ آکنده از امور مجازی است . سیاست گذاران و برنامه ریزان فرهنگی غالبا به فراروایت ( Met narrative ) تمایل دارند. امر مجازی را که به گفته لیوتار در نظام دلالت ها نمی گنجد و ابهام دارد، می خواهند به عنوان خصائص عام در نظامی از دلالت ها بگنجانند - سیاست اساسا استعداد فراروایت شدن دارد . سیاست می خواهد امر مجازی را در متن به حصار بکشد. اما امر متفرر نمی خواهد در نظامی از دال ها و مدلول ها به بند کشیده شود . امر مجازی روایت های متعددی را طلب می کند و امور متفرر فرهنگی در حصار متن نمی توان گنجاند، بنابراین برنامه ریزی فرهنگی، برنامه ریزی "برنامه ناپذیر" است . از افلاطون تا هگل این مشکل وجود داشت که شناخت هر شیء یا فرد یا  هر امر وجودی در گرو اندراج شناختی آن در یک صورت نوعی بوده است . از اینجا شالوده گرایی و ساختارگرایی و سیستم گرایی به وجود می آید . اما فرایند حفظ و تولید معانی، نامتناهی است و  مندرج در صورت نوعی نیست. به این ترتیب پساساختارگرایی مطرح می شود و افرادی مانند دریدا ، لاکان، فوکو، لیوتار، بودریار ... سیطرهء نهادها بر سوژه های معنا بخش و امور وجودی و بحث شالوده زدایی را مطرح می کنند . البته شالوده زدایی به این معناست که برای فهم یک تجربه باید از شالوده ها عبور کرد و در شالوده ها نفوذ کرد. من آن را تحلیل رادیکال شالوده ها می نامم . می توان از عبارت "شرحه شرحه کردن"  استفاده کرد که دکتر سروش به کار برده است. دریدا می گوید که شالوده اجازه فهم یک تجربه را نمی دهد. به هرحال تجربه در متن یک سنت شکل می گیرد ، اما باید شالوده ها را در دل همان سنت مرتبا مورد نقد رادیکال قرار داد . جمله مشهوری از سارتر نقل شده که" انسان اول وجود دارد و بعد خود را تعریف می کند." این  تعریفی از گفتمان است. هرچه ما می گوییم، گفتمان ما و تاویل ما از واقعیت است . ما سعی می کنیم با گفتمان هایمان به پراکندگی جهان و فرهنگ سامان بدهیم . در اینجا اندیشه مرکز زدایی پیش می آید. اندیشه مرکز ندارد .

 

البته آنچه من گفتم ارزش نظری دارد و نه عملی . این بحث رویکردی پدیدار شناختی بود به اینکه تجربه های زیسته بشری و فرهنگی ظهورات نامتناهی تجربه های زیسته هستند و همواره برای انسان ها دلیلی برای تجربه کردن و متفاوت زیستن و تمایز وجود دارد.

 

بهر حال، به قول ماندی«هر کشوری سیاستی فرهنگی را دنبال می کند، حتی اگر سیاست کشوری مبتنی بر فقدان چنین سیاستی باشد . »  این واقعیتی است که اخیراً به نحو چشم گیر شکل گرفته است و جزء پیامدهای جانبی جنبش های سیاسی و اجتماعی قرن بیستم بشمار می رود  (سایمون ماندی 1383: 64) . از اینرو موضوع اصلی که باید به بررسی آن پرداخت، میزان و نوع مداخله دولت در فرهنگ است. میزان دخالت دولت در فرهنگ هم  به نوع و ایدئولوژی حکومت بستگی دارد . در یک طیف دموکراتیک/غیر دموکراتیک، هر چه حکومت وابستگی کمتری به مردم داشته باشد، میل آن به دخالت در فرهنگ بیشتر می شود. . تفاوت دولت ها در میزان دخالت و نوع دخالت آنهاست . دخالت گسترده دولت ها در فرهنگ ناشی از تحولات مختلف رخدادهای  بعد از جنگ جهانی دوم بود. این تحولات عبارت بودند از:

 

  • استقلال یافتن کشورهای مستعمره و نیاز آنها به سیاست هایی برای حفظ و تقویت هویت ملی و برنامه ریزی برای یکپارچه سازی فرهنگی.

  • گسترش صنایع فرهنگی، جهانگردی، رسانه های ارتباطی و ضرورت برنامه ریزی و کنترل و بهره برداری از آنها و فایده مند شدن فرهنگ.

  • شکل گیری و گسترش دولت رفاه و افزایش تقاضای مردم برای رفاه فرهنگی و دسترسی به حقوق فرهنگی .

  • ضرورت برنامه ریزی دولت برای ایجاد برابری فرهنگی بین طبقات مختلف .

  • شکست و ناکامی برنامه های توسعه اقتصاد محور و درک جدایی ناپذیری توسعه فرهنگی از توسعه اقتصادی .

  • اهمیت یافتن اقتصاد فرهنگ .

  • ظهور نگرش های توسعه درونزا، توسعه بومی، توسعه پایدار و توسعه همه جانبه در نظریه های توسعه

  • ضرورت سیاست گذاری دولت ها برای حفظ هویت فرهنگی ملت ها در فرایند بسط فرهنگ آمریکایی (ژاک لانگ وزیر فرهنگ فرانسه در 1975 جهان را به جهاد علیه امپریالیسم فرهنگی آمریکا فراخواند) .  کندی رئیس جمهور آمریکا در 1963 یادداشت سیاسی منتشر کرد که اعلامیه آمریکا برای صدور فرهنگ آمریکایی شناخته شد.

  • نیاز به فرهنگ وجود دارد اما مکتوم است. اگر این نیاز آشکار نشود در جریان زندگی روزمره فراموش می شود . دولت ها باید از طریق رسانه ها، مراکز آموزشی و سایر ابزارها احساس نیاز به فرهنگ را در مردم تقویت و تشدید کنند .

 

علاوه بر ضرورت های تاریخی و اجتماعی بعد از جنگ جهانی که لاجرم دولت ها را به عرصه سیاستگذاری فرهنگی کشاند ، می توان از لحاظ نظری تلقی از فرهنگ داشت که امکان برنامه ریزی برای آن را میسر و ممکن می داند . اگر فرهنگ را آن گونه که انسان شناسان بر آن تأکید می کند  امری اکتسابی بدانیم، بنابر این می توان آن را از راه آموزش به افراد انتقال داد .  پس قابل برنامه ریزی نیز می باشد. «فرهنگ خود زاده دست بشر است نه آنکه همواره بر او مسلط باشد (فرهنگی 1377: 93) . بر اساس این تلقی از فرهنگ گرت هافستد فرهنگ را چنین تعریف می کند : «...برنامه ریزی جامع ذهن که به جدا سازی اعضای یک گروه یا دسته از دیگران می انجامد» (به نقل از فرهنگی 1377: 85) . بر اساس نظریات هافستد، ترومپارس، چین کوتا و رونکانین برنامه ریزی فرهنگی شامل دسته قابل ملاحظه ای از عوامل می شود که عبارتند از : زبان (کلامی و غیر کلامی)، اقتصاد، مذهب، سیاست، نهادهای اجتماعی، قشربندی اجتماعی، طبقات، ساختار خانواده، ارزش ها، نگرش ها و گرایش ها، آداب، رسوم، اقلام مادی زندگی، زیبایی شناسی، و آموزش و پرورش (فرهنگی 1377: 86).

 

نخستین بار در 1967 میزگردی مرکب از کارشناسان 24 کشور از طرف یونسکو در موناکو تشکیل شد تا به گفتگو درباره سیاست های فرهنگی بپردازد. در بیانیه پایانی این نشست نکات زیر مطرح می شود:

 

  • ضرورت ”اقدام فرهنگی“(cultural action ( در تکمیل برنامه های آموزشی و علمی .

  • برای جهت دادن توسعه علمی و فنی در ”خدمت روان“ و ”همگانی کردن فرهنگ“ در خدمت همه مردم

  •  ضرورت توجه به ”توسعه فرهنگی“ همگام با توسعه فنی (پهلوان 1382: 135).

 

دلایل دیگری وجود دارد که مسئله برنامه­ریزی به حوزه فرهنگ هم تسری پیدا کرده. این دلایل و عوامل از این قرارند :

1-     نیازهای فرهنگی ( شامل مجموعه­ نیازهای عمومی مانند سوادآموزی،  دسترسی به انواع آموزش، دسترسی به خدمات فرهنگی برای شکوفا کردن استعدادها، نیاز به ارتباطات و امکاناتی که برای برقراری ارتباط هست و امنیت فرهنگی )  آیا می­توان گفت که دولت  مسئولیتی درباره سوادآموزی  یا  آموزش­های حرفه­ای که برخی عنوان می کنند -  ندارد   ؟ این­ نیازهای فرهنگی  در کنار نیازهای اقتصادی و سیاسی ضرورت مداخله دولت در فرهنگ را مطرح می­کند . با شکل گرفتن مفهوم شهروندی و حقوق شهروندی  در سطح محدود سیاسی­اش  - که اینگونه بیان می داشت که مردم یک ملت باید از حق آزادی بیان و ابراز وجود برخوردار باشند -   به تدریج در ابعاد دیگر نیز  بسط یافت و بعد حقوق اجتماعی مطرح شد مانند انواع بیمه­ها، انواع خدمات درمانی، حق آموزش و سپس به سمت حقوق اقتصادی هدایت شد  که وظیفه­اش جستجوی شغل برای افراد بیکار و ارائه  خدمات مختلف  و موردنیاز مانند بیمه بی­کاری و معلولین است. عملاً  دولت رفاه یک مجموعه کامل شد و بعد از جنگ جهانی دوم دولت­ها مؤظف شدند در کنار حقوق اجتماعی، سیاسی، اقتصادی چیزی به اسم حقوق فرهنگی نیز برای شهروندان قائل شوند . به­تدریج مصداق­ها و معانی آن باتوجه به بستر جامعه فرق کرد. در دهه 60 حقوق فرهنگی درحد حق تألیف و حقوق معنوی به معنای  حق مالکیت بود . اما در دهه 80 و 90 تبدیل شد به شهروندی فرهنگی در کنار بقیه شهروندی­ها . یعنی به رسمیت شناخته شدن حق متفاوت بودن در جامعه . یعنی می­توانید متفاوت باشید از یک مجموعه ملی . این بیان از شهروندی مخالف همه آن­های دیگر هم هست . چون قبلاً از طریق همه نشانه­ها و آیین­های ملی یک همدستی ایجاد می­شد . اما از این پس ،  شهروند یک جا بودن به معنی پذیرفتن تمامی آداب و رسوم رایج نیست .

2-     نکته دیگر حقوق فرهنگی است که در بستر شهروندی فرهنگی مطرح است . آیا امکان دارد بدون مداخله دولت حقوق فرهنگی تأمین شود ؟ جامعه­ای نژادپرست را مثال می­زنیم . یک نیرویی یا قوانینی ورای افراد هست که می­تواند حقوق افراد متفاوت را حفظ کند .

دخالت دولت در حوزه فرهنگ به دلایلی مانند مطرح شدن آموزش و اکتسابی بودن علم جامعه­پذیری/ فرهنگ­یابی ضروری می­شود .

بعد از  این­ که اطمینان حاصل شد  دولت این قابلیت را داراست که به نحو سازمان یافته­ای برنامه­ریزی کند و ملتی را به سویی خاص جهت دهد و  وقتی فرهنگ قابل انتقال باشد به لحاظ نظری یعنی مدیریت و برنامه­ریزی فرهنگ ممکن است.

 

3 -علاوه بر این، گسترش صنایع فرهنگی یعنی مؤسسات فرهنگی که اقتصاد فرهنگ را مطرح کرده­اند ( یعنی فرهنگ پول­درآر باشد ) تولید، توزیع و مصرف آن هرسه خرید و فروش می­شوند . همه عرصه­های فرهنگ، یعنی عرصه­های تولید، توزیع، مصرف معنا، برنامه­ریزی شده­اند و هزاران عرصه­ای که با مقوله معانی و نمادها سروکار دارند مشمول این قاعده می شوند  . این­ها همه نشان ­می­دهند که برنامه­ریزی فرهنگی یک اصل تحقق یافته است . فرهنگ سازمان یافته و برنامه­ریزی شده است . پس همه صنایع نشان می­دهند که برنامه­ریزی فرهنگی امری است ممکن .

 

همان طور که گفتیم مسئله اصلی در سیاستگذاری و  برنامه ریزی فرهنگی دخالت یا عدم دخالت دولت در فرهنگ نیست بلکه شیوه دخالت دولت در فرهنگ و مدل برنامه ریزی و سیاستگذاری فرهنگی، مسئله اصلی است . مدل های مختلف ”تخیلی، واقع بینانه، دموکراتیک و راهبردی“ از سیاستگذاری فرهنگی وجود دارد (پهلوان 1358: 43) و هر مدل اقتضائات خاص خود را دارد. به عبارت دیگر پاسخ ما از لحاظ روش شناسی برنامه ریزی فرهنگی تابع نوع مدل سیاستگذاری حاکم در جامعه و نظام سیاسی مورد بحث است. در روش دموکراتیک که بیشتر مناسب نظام های لیبرال دموکراسی است ، هدف های برنامه ریزی بر اساس خواست همه گروه ها، اقوام و خرده فرهنگ های جامعه و با در نظر گرفتن تعدد و تنوع فرهنگ ها و نگرش های فرهنگی تعیین می شود .

 

همچنین می توان به روشی تخیلی برنامه ریزی کرد و تنها به وجوه ”فرهنگ آرمانی“ توجه نمود و محدودیت ها و چالش های احتمالی در زمینه تحقق برنامه را اهمیت ناچیزی داد یا اصلاً آنها را محاسبه و منظور نکرد . در این حالت برنامه ها بیشتر بقدرت تکنوکراتیک دولت وابسته است و تمرکز شدید دولتی را می طلبد.

 

برخلاف مدل تخیلی می توان به ”الگوی واقع گرای“ استناد جست و هدف های سیاست فرهنگی را صرفاً  به واقعیت های وضع موجود و حداکثر استفاده شرایط حاضر محدود ساخت. در این مدل نیز تنها محل اتکا ما دولت و منابع آن است و نگرشی بوروکراتیک بر برنامه ریزی حاکم است. در این مدل ، هدف های فرهنگی کوتاه مدت، کمیت پذیر، کمتر ایده آل و بیشتر انتخابی هستند .  اما در ”مدل راهبردی“ تلاش می شود راه حل و رویکردی میانه یا تلفیقی انتخاب شود . یعنی از یک طرف ایده ال ها دیده شوند، و از طرف دیگر واقعیت ها نیز محاسبه گردند. در عین حال، علاوه بر منابع دولتی به منابع عمومی و بخش های مختلف جامعه نیز تکیه شود .



رویکردهای مدیریتی و مطا لعات فرهنگی در  سیاستگذاری و  برنامه ریزی فرهنگی

دو رویکرد اصلی درباره شناخت برنامه­ریزی و سیاست فرهنگی وجود دارد

 

1-     مدیریتی

2-    مطالعات فرهنگی

در رویکرد مدیریتی توجه اصلی معطوف به برنامه­ریزی است. در رویکرد مطالعات فرهنگی توجه اصلی معطوف است به سیاست فرهنگی. این بدان معنا نیست که در رویکرد مدیریتی از مطالعات فرهنگی استفاده نمی­شود و بالعکس. بدان معنا هم نیست که این دو رویکرد هیچ نسبت و تعاملی باهم ندارند، بلکه این دو از ایده­ها، داده­ها، مفاهیم و روش­های هم استفاده می­کنند، اما هدف­های غایی در این دو رویکرد متفاوت است.

 

در رویکرد مدیریتی به برنامه­ریزی و سیاست فرهنگی، هدف غایی ، شناخت ساز و کارها و جریان عملی برنامه­ریزی به­منظور پیشبرد هدف­های موردنظر برنامه­ریزی و سیاست­گذار است . در رویکرد مدیریتی می­خواهیم جریان عملی را بشناسیم تا به برنامه­ریز، مدیر، کارفرما، سازمان مربوطه در تحقق اهداف موردنظر خود یاری رسانیم . در این رویکرد درصدد استفاده از دانش فنی و علم مدیریت برای اعمال یک مدیریت عقلانی شده بر سازمان یا حوزه فعالیت موردنظر هستیم، یعنی به سازماندهی عقلانی­تر فعالیت و برنامه­های موردنظر یاری  می رسانیم . فرض کنید در همین نگاه مدیریتی ما مجبوریم مثلاً به این بحث بپردازیم که برنامه چیست، چگونه تنظیم می­شود، فرایند­های اجرای برنامه چگونه است ؟ یعنی برنامه، طراحی برنامه و ارزیابی نتایج و پیامدها موردنظر است، خواه در حوزه سیاست باشد یا در حوزه اقتصاد . هدف این است که با هزینه کمتر نتایج بهتر و بیشتر به­دست آوریم . این­جا هم هزینه انسانی مطرح است و هم اقتصادی، سیاسی و... برای رسیدن به بهترین موقعیت . ممکن است کار تولید کالا باشد، یا ایجاد تغییری در نگرش، یا ترویج یک ایده، در همه موارد به برنامه­ریزی فرهنگی و سیاست فرهنگی نیاز داریم.

 

به­طورکلی هدف اصلاح و بهبود فرایندها و عملکرد­های سازمان مورد بحث است . در این نگاه مدیریتی به مقوله برنامه­ریزی و سیاست فرهنگ ،  افرادی که استخدام می­شوند به­عنوان کارشناس یا تکنیسین مدیریت فرهنگی در خدمت سازمان­ها قرار می­گیرند . این سازمان­ها می­توانند کوچک یا بزرگ باشند . مثلاً یک باند موسیقی می­خواهند برنامه­ای اجرا کنند . در آغاز یک کارشناس لازم است که تبلیغات، دعوت­ها، بازاریابی، فروش و بعد توزیع درآمدها را به­عهده بگیرد. یا یک گالری عکاسی برای کار خودش به چیزی درحد کارشناس موزه یا عکس نیاز دارد .رویکرد مدیریتی در این­جا هدفش تربیت کردن کارشناس است. کارشناس یا تکنیسین یا مشاور متخصص مدیریت فرهنگی .

 

رشته مطالعات فرهنگی  در دانشگاه علامه طباطبایی در آغاز"مدیریت امور فرهنگی" بود و برمبنای شکل گرفتن این سنت ضرورت یافت که دولت بعد از انقلاب درصدد مدیریت فرهنگی در همه سطوح عام و خاص برآمد و به دلیل اقتدارگرایی و ایدئولوژیک بودن، به یک سازمان بوروکراتیک گسترده­ای برای نظارت، هدایت، حمایت و اجرای فرهنگ و به تعبیر دقیق تر کنترل کلیت فرهنگ نیاز داشت . در واقع هدف کلی این بود که می­خواست "مدیریت بر فرهنگ" بکند و متناسب با آرمان­ها و ایده­ال­های اسلامی فرهنگ­سازی نماید، البته باتوجه به قرائتی که رهبری انقلاب اسلامی از آرمان­ها و ایده­ال­های اسلامی داشت لزوم دخالت مطرح شد . از پیامدهای این موضوع یکی هم این بود که سازمان بوروکراتیک فرهنگ گسترش پیدا کرد . البته قبل از انقلاب، و از دوره رضاشاه، مسئله دخالت حکومت در فرهنگ وجود داشت و زمان محمدرضا شاه تشدید شد . اما در جهت لیبرال و سکولار. یعنی الگو هم در دوره شاه و هم در دوره آیت­الله خمینی واحد بود و فرهنگ را به مثابه امر سیاسی و بخشی از ارکان دولت تلقی می­کردند و نگاه­های اقتدار­گرایانه همراه با نوعی مداخله همه جانبه در عرصه­های خصوصی و عمومی وجود داشت.

 

این رویکرد مدیریتی به برنامه­ریزی و سیاست­گذاری یک ریشه تاریخی و تثبیت شده در نظام سیاسی ایران در دوره معاصر و 100 ساله اخیر دارد . یعنی از اولین دولت بعد از مشروطه تا به­حال این رویکرد مطرح بوده است که بعداً درباره­اش صحبت خواهد شد . یکی از الزامات این رویکرد این است که دانش و روش­های لازم و متخصص و کارشناس برای تحقق آن داشته باشیم.

 

قبل از انقلاب اسلامی شورای عالی سلطنتی فرهنگ (که بعد از انقلاب شد شورایعالی انقلاب فرهنگی) یک دبیرخانه داشت و یک سری نهادها و مؤسسات پژوهشی هم در کنار آن  ایجاد شد . اما در زمینه آموزش کارشناس، تکنیسین و خبره هیچ کاری قبل از انقلاب صورت نمی­گیرد و فقط نشریه  " فرهنگ و زندگی " که سردبیر آن ناصر نیر محمدی است و همکارانش ستاری و دیگران برای کمک به این امر تأسیس شد.مرکز پژوهش­های بنیادی هم تشکیل شد که قبل از انقلاب ذبیح­اله صفا رئیس آن بود که چند نشریه و چند طرح بزرگ دارد . اسم فعلی آن پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات است .در قبل از انقلاب برای آموزش تکنیسین کاری صورت نگرفت و بیشتر کارهای مطالعاتی انجام می­شد . اما بعد از انقلاب اولاً به دلیل گسترش سازمان­های فرهنگی، و دوم به دلیل نگرش دولت که علاقمند به دخالت همه جانبه در فرهنگ بود و دلایل دیگری مانند : گسترش نهاد آموزش عالی، گسترش تولید گفتار در زمینه مدیریت فرهنگی و فرهنگ به­طورکلی در سطح جهانی و  اهمیت یافتن فرهنگ .  این 5 دلیل زمینه­هایی  را فراهم کردند که برنامه­گذاری و سیاست فرهنگی توسعه­ای نهادی پیدا کند و به­تدریج در دانشگاه­ها زمینه شکل­گیری رشته­ای به نام مدیریت امور فرهنگی آماده شود . ابتدا جهاد دانشگاهی این بحث را مطرح کرد و طرح این ایده را که مدیریت فرهنگی آموزش داده شود ریخت. به­این­ترتیب در دانشگاه علامه که بزرگترین مرکز آموزش علوم اجتماعی بود ، رشته مدیریت امور فرهنگی تشکیل شد .  

 

در کنار این عوامل باید به نقش چند عامل دیگر هم اشاره کرد. از 1960 به دلایل تلاش­های یونسکو در زمینه توسعه و توسعه فرهنگی در سازمان ملل مراکز مدیریت فرهنگی به­وجود آمد که بعداً به­طور تفصیلی شرح داده خواهد شد . در مجموع یک ردیف تحولات جهانی به اضافه یک ردیف تحولات ملی بستر سیاسی و اجتماعی برای پیدایش و گسترش دانش و رشته مدیریت و برنامه­ریزی امور فرهنگی را فراهم کرد . این رشته و دانش در ابتدا بیشتر یک نوع حسابداری امور فرهنگی بود . (در دهه­ی 60)، بیشتر محدود بود به تعیین و مدیریت بودجه­هایی که باید به امور فرهنگی _ دولتی اختصاص می­یافت. با افزایش دخالت دولت در امور فرهنگی این حسابداری امور فرهنگی به مدیریت امور فرهنگی ارتقا یافت.

 

اما رویکرد مطالعات فرهنگی متفاوت است. در آن رویکرد اول که حسابداری بود و به مدیریت ارتقا یافت . رویکرد مطالعات فرهنگی  نگاه بینا رشته­ای است و آن جا که علوم اجتماعی کاربردی شده و با هدف مهندسی اجتماعی وارد سیاست­گذاری برنامه­ریزی فرهنگی می­شود را در بر می گیرد  . این رویکرد دوم برهمین بستر در ایران و جهان رشد می­یابد.

 

 

در بحث برنامه ریزی از منظر مدیریتی مرجع سیاست گذاری با ساختار خود برنامه ریزی می کند اما در رویکرد مطالعات فرهنگی لزوماً مسئله این نیست که که دولت یا هرسازمانی باساختار موجود به اهدافی که دارند برسند ؛ اولاً به لحاظ نظری مطالعات فرهنگی حتی در رادیکال ترین بحث های خود لزوماً اهداف عمل گرایانه را دنبال نمی کند. اساساً مطالعات فرهنگی به مثابه یک گفتمان در دانشگاه نهادی شده و از جنبش های اجتماعی وسازمان ها ونهادهای بیرون از اجتماع فاصله گرفته وبیشتر به تولید دانش معطوف می شود. بنابراین وقتی صحبت از سیاست گذاری در مدیریت می کنیم بدین معنی است که اهداف عمل گرایانه دارد و غایت آن ایجاد تغییراتی در چارچوب سازمان است که سیاست های سازمان را حفظ وتداوم بخشد اما مطالعات فرهنگی  به طور مستقیم چنین اهداف عمل گرایانه ای رادنبال نمی کندوبیشتر نگا ههای معرفت شناختی واهداف نظری را دنبال می کند .

در اصطلاح  "تونی بنت"  مطالعات فرهنگی  یکی ازعرصه هایی که می توانسته در آن  دخالت وتغییر ایجاد کند ، عرصه نهادها وسازمان هاست . به تعبیر بنت مطالعات فرهنگی ازا بتدا هدف تغییر وضع موجود و از بین بردن نابرابری ها را داشته وبه این عرصه نپرداخته است .به نظر بنت یکی از کارکردهای مطالعات فرهنگی انتقادی نقد قدرت است اما لزوما ً قدرت اجتماعی را کمتر می بیند و به قدرت رسمی می پردازد.این منطق در جامعه ی ما سازگار نیست و دولت به طور آشکار فرهنگ را به عنوان ابزاری برای سلطه به کار می گیرد . مطالعات فرهنگی با این هدف می تواند در برابر سرمایه داری یک منطق کلی ایجاد کند و از اضمحلال فرهنگ جلوگیری کند .  گفتمان مدیریت فرهنگی یک زبان فنی دارد وزبان بکار رفته درمطالعات فرهنگی یک زبان تفسیری ومفاهیم معرف فضایی است که مطالعات فرهنگی دارد ؛ فضای نقد ، ابهام ، مسئله ؛ فضایی که برای هیچ چیز نمی توان یک تعریف ازلی وابدی ارائه کرد .

 

 در رویکرد مدیریتی به برنامه­ریزی و سیاست فرهنگی هدف غایی شناخت ساز و کارها و جریان عملی برنامه­ریزی به­منظور پیشبرد هدف­های موردنظر برنامه­ریزی و سیاست­گذار است. ما در رویکرد مدیریتی می­خواهیم جریان عملی را بشناسیم تا به برنامه­ریز، مدیر، کارفرما، سازمان مربوطه به تحقق اهداف موردنظر خود یاری رسانیم. در این رویکرد ما درصدد استفاده از دانش فنی و علم مدیریت برای اعمال یک مدیریت عقلانی شده بر سازمان یا حوزه فعالیت موردنظر هستیم، یعنی به سازماندهی عقلانی­تر فعالیت و برنامه­های موردنظر یاری رسانیم. به­طورکلی هدف اصلاح و بهبود فرایندها و عملکرد­های سازمان مورد بحث است. در نگاه مدیریتی به مقوله برنامه­ریزی و سیاست فرهنگ افرادی که استخدام می­شوند به­عنوان کارشناس یا تکنیسین مدیریت فرهنگی در خدمت سازمان­ها قرار می­گیرند.

 

 فرض کنید در همین نگاه مدیریتی ما مجبوریم به این بحث بپردازیم که برنامه چیست، چگونه تنظیم می­شود، فرایند­های اجرای برنامه چگونه است. یعنی برنامه، طراحی برنامه و ارزیابی نتایج و پیامدها موردنظر است، خواه در حوزه سیاست باشد و خواه در حوزه اقتصاد ویا...  .هدف این است که با هزینه کمتر نتایج بهتر و بیشتر به­دست آوریم. این­جا هم هزینه انسانی مطرح است و هم اقتصادی، سیاسی و... برای رسیدن به بهترین موقعیت. ممکن است تولید کالا باشد، یا ایجاد تغییری در نگرش، یا ترویج یک ایده، در همه موارد به برنامه­ریزی فرهنگی و سیاست فرهنگی نیاز داریم.

 

  به طور کلی می توان سیاست های هر یک از این دو رویکرد را چنین برشمرد ؛

رویــــکرد مدیـــریـــتی

رویــــکرد مطالعات فرهنگی

معطوف به برنامه ریزی

معطوف به شناخت سیاست فرهنگی

از منظر جهت گیری سیاسی (political orientation) جهت گیری معطوف به تغییر رویکرد مدیریتی، محافظه کارانه است .

از منظر جهت گیری سیاسی (political orientation) جهت گیری معطوف به تغییر رویکرد مطالعات فرهنگی، رادیکال است.

لزوماً رویکرد محافظه کارانه است وغایت نهایی آن تثبیت قدرت است

 

لزوما ً محافظه کارانه وملاک تثبیت قدرت نیست و به نقد قدرت نیز می پردازد .

 

زبان فنی

زبان تفسیری

اعمال مستقیم ارزش های اخلاقی وجهت گیری های ایدئولوژیکی

ارائه نگرش نقد ایدئولوژیکی براساس چارچوب دانشگاهی

یک قلمرو برنامه ریزی است ؛ اهداف ، خط مشی ،ابزارها ومنابع خیلی مهم است

دراین گفتمان واژه سیاست انباشته از ابهام ومنازعه وچالش است برخلاف واژه برنامه ریزی که بیشتر نظم وثبات را دارد سراسر ابهام است

برتری رویکرد کمی و عینی

 

برتری رویکرد ذهنی وکیفی

دارای مبانی تاریخی وابتدا وانتهاست ودر چارچوب زمان مطرح می شود .

جایگاهش از گفتمان روشنفکری دانشگاهی وآکادمیک بر می خیزد.

جهت گیری های اخلاقی علنی است وبه طور رسمی وعلنی هدف ، تثبیت یکسری ارزش ها ست ؛ارزش هایی چون تقویت هویت ملی ، تقویت انسجام ملی و .....

 

اگرچه  مطالعات فرهنگی نیز به مثابه ی یک گفتمان دارای جهت گیری های اخلاقی وسیاسی است اما تلاش می کند نسبت به رویکرد مدیریتی در شناخت واقعیت روش مند باشد وبه فهم حقیقت کمک کند .

 

در رویکرد مدیریتی در برنامه­ریزی و سیاست فرهنگی هدف غایی شناخت ساز و کارها و جریان عملی برنامه­ریزی به­منظور پیشبرد هدف­های موردنظر برنامه­ریزی و سیاست­گذار است.

 

درصدد استفاده از دانش فنی و علم مدیریت برای اعمال یک مدیریت عقلانی شده بر سازمان یا حوزه فعالیت موردنظر هستیم

 

یافتن راه حل برای مسائل(  Problem solving)

مساله یابی (Problem founding)                                                                (در این طرح وشناسایی مسائل ممکن است جهت گیری کلان معطوف به حل مساله نیز داشته باشد )

دنبال کردن اهداف عمل گرایانه

نگا ههای معرفت شناختی واهداف نظری

 

رویکرد  مدیریتی دارای نگا ه های تثبیت شده تاریخی است همانند یونسکو ؛ اما در مطالعات فرهنگی این رویکرد مدنظر نبوده است    . در مطالعات فرهنگی سیاست فرهنگی مفهوم جدیدی است که صبغه ی تاریخی ندارد و دراین کلاس نیز به بررسی این رویکرد می پردازیم .

 

با افزایش دخالت دولت در امور فرهنگی حسابداری امور فرهنگی به مدیریت امور فرهنگی ارتقا یافت.اما رویکرد مطالعات فرهنگی با نگاه بینا رشته­ای که دارد و در این جاست که علوم اجتماعی کاربردی می­شود و با هدف مهندسی اجتماعی وارد سیاست­گذاری برنامه­ریزی فرهنگی شده است  ؛ این رویکرد برهمین بستر در ایران و جهان رشد می­یابد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نسبت های مطالعات فرهنگی با سیاستگذاری و  برنامه ریزی فرهنگی

 

آیا مطالعه سیاست فرهنگی در حوزه مطالعات فرهنگی می گنجد؟ برایان فی در کتاب «نظریه اجتماعی و عمل سیاسی» (1383) استدلال می کند که هر گونه نظریه و علم اجتماعی اعم از پوزیتیویستی، تفسیری یا انتقادی با عمل سیاسی پیوند دارد .  این پیوند را بین مطالعات فرهنگی به مثابه نوعی نظریه یا علم اجتماعی می توان مشاهده کرد . شاید بارزترین نقطه تلاقی مطالعات فرهنگی با سیاست، سیاست فرهنگی باشد . رابطه این دو را در اشکال گوناگون می توان دید . این رابطه بستگی به نحوه تلقی و رویکرد ما به مطالعات فرهنگی دارد .  از آنجا که سیاست فرهنگی بخشی از سیاست عمومی است بنابراین لاجرم به دولت مربوط می شود . از اینروست که مک گویگان می گوید: «سیاست فرهنگی درباره قدرت و فرهنگ است. و این دقیقاً همان موضوع مطالعات فرهنگی است» (McGuigan 2004: 5). بعلاوه سیاستگذاری یک مقوله فرهنگی و تکنولوژ ی قدرت است. زبان و گفتمان سیاستگذاری  ، کلیدی برای تحلیل معماری روابط قدرت مدرن است (Shore and Wright 1997: 8).

 

 تونی بنت با توجه به مفهوم ”حکمرانی“ فوکو بر نقش مطالعات فرهنگی در “مهندسی اجتماعی“، تربیت کارشناس و تکنسین فرهنگی  تأکید می کند و مطالعات فرهنگی را ابزار کارشناسی سازمان های فرهنگی عمومی، خصوصی و دولتی می بیند . اما لوییس و میلر در کتاب «مطالعات انتقادی سیاست فرهنگی» مطالعات فرهنگی را بررسی انتقادی شیوه اجرای سیاست های فرهنگی و همچنین بررسی بورکراسی های فنی می دانند (Lewis and Miller 2003: 2 (. مکگوایگان با تأیید مطالعات فرهنگی انتقادی استدلال می کند که مطالعات فرهنگی باید به مطالعه سیاست های فرهنگی بپردازد و از این راه به جنبش های پیشرو ترقیخواهانه برای تحقق عدالت اجتماعی و فرهنگی کمک کند ((  McGuigan 2004: 4. با توجه به نکات مذکور می توان نسبت میان مطالعات فرهنگی و سیاست فرهنگی را بصورت زیر فهرست کرد :

 

  • تولید دانش کارشناسی برای مدیریت و سیاست گذاری فرهنگی و برنامه ریزی فرهنگی .

  • نقد سیاست های فرهنگی و شیوه اجرای آن .

  • مطالعه و نقد سیاست های فرهنگی با هدف کمک به جنبش های ترقیخواهانه .

  • مطالعه سیاست فرهنگی به منظور شناخت و تحلیل نظام فرهنگی  

جنبه ای از مطالعات فرهنگی که کمتر مورد توجه محافل آکادمیک و روشنفکرانه قرار گرفته است و بیشتر از سوی محافلی مانند یونسکو حمایت می شود ، مطالعات کاربردی است . در اینجا مطالعات فرهنگی نقش ابزار را ایفا می کند . این گفتمان بیشتر جنبهء ایجابی دارد و نه سلبی، و جنبه ای بیشتر خدماتی دارد تا انتقادی . به شکلی به دولت ها کمک می کند تا فعالیت های ادبی، هنری، و به طور کلی  فعالیت های فرهنگی را عمومیت بدهد، بسط ببخشد و همگانی کند .

 

در این گفتمان بیشتر با دو مفهوم  دموکراتیزه کردن فرهنگ  و دموکراسی فرهنگی سر و کار داریم که دو مقولهء کاملا متفاوتند. دموکراتیزه کردن فرهنگ  یعنی اینکه نوعی برابری فرهنگی ایجاد شود به طریقی که همگان بتوانند به فرهنگ دسترسی داشته باشند . یونسکو از تعبیر حق داشتن فرهنگ استفاده می کند یعنی اینکه هر شهروند در جامعه از حق دسترسی به فرهنگ برخوردار باشد. حق دسترسی به فرهنگ در جوامع مختلف معانی متفاوتی دارد؛ مثلا در کشوری آفریقایی که 85% جمعیت آن  بیسواد هستند، حق دسترسی به فرهنگ یعنی حق باسواد شدن و توانایی خواندن و نوشتن پیدا کردن . اما در جامعهء انگلستان که حدود 99% جمعیت آن باسوادند، حق دسترسی به فرهنگ یعنی حق دسترسی به امکانات مشارکت فرد در تولید فرهنگ .

 

اما مقوله دموکراتیزه کردن فرهنگ به معنای  داشتن آزادی بیان، آزادی خلاقیت و آفرینش خلاقیت است . داشتن استقلال فرهنگی به این معنا که فرد بتواند مستقل از قدرت های موجود در جامعه عمل کرده و دیدگاه ها و نظرات را ارائه کند می باشد  و این شبیه دموکراسی سیاسی است به این معنا که فرد بتواند مشارکتی کاملا دموکراتیک داشته باشد و این که حکومت ها هم  کاملا روش مند حقوق و امنیت فرهنگی فرد را تضمین کنند . از این منظر می توان  ایجاد خانه های فرهنگ، ایده ای که آندره مالرو برای همگانی کردن فرهنگ برای اولین بار در فرانسه  مطرح کرد را مثال زد  .

 

مطالعات فرهنگی با توجه به خصلت انتقادی و ماهیت اپوزیسیونی که در تاریخ این رشته نهفته است ، اساسا در جهت نفی و نقد روش ها و سیاست های دولتی در حوزهء فرهنگ بوده است. مطالعات فرهنگی یک شیوهء تحلیل فرهنگ است که می خواهد در مقابل روش سنتی نقد ادبی و هنری از زاویهء دید فرهنگ برتر که هم متون مورد نقد و هم مخاطبان آن نخبگان هستند، بایستد. تا قبل از ظهور مطالعات فرهنگی مکتب بیرمنگهام ،  تلقی از مقوله فرهنگ در سنت اروپایی  آلمان،  فرانسه ، انگلستان و آمریکا نخبه گرا، محدود و خاص گرا بود . اما تعریف ریموند ویلیامز و بعدا کل مکتب مطالعات فرهنگی بیرمنگهام  از فرهنگ مفهومی وسیع است. ویلیامز در مقاله معروفش با عنوان   Culture is Ordinary  این مفهوم را ارائه کرد که مطالعات فرهنگی یعنی پژوهش و مطالعه در تمام زمینه هایی که معنا خلق و تولید می شود. به عبارت دیگر کلیه روابط اجتماعی و تمامی جاهایی که ما در آنها معنا را خلق می کنیم و به کار می بریم  و ابزارهای تولید و خلق و تبیین معنا در جامعه سرمایه داری  - عمدتا رادیو، تلویزیون، مطبوعات و هنرها و ...   و درواقع آنچه مکتب فرانکفورت نام فرهنگ را بر آن گذاشته است ، ابزارهای فرهنگ عامه را به صورت عام و فراگیردر بر دارد . البته بحث ریموند ویلیامز و سایرین صرفا محدود به رسانه های جمعی نمی شد .

 

نگاه مطالعات فرهنگی ذاتا سیاسی است. به دودلیل : 1-  به دلیل داشتن نگاهی عام گرا و ضد نخبه گرایی که با این رویکرد مبارزه ای علیه نگرش های مسلط که به عناوین مختلف مشغول به کار بودند را  در بر دارد . 2- مطالعات فرهنگی زبان  و بیان گروه های حاشیه ای چون سیاه پوستان، طبقه کارگر و ... است . مجموعه مطالعات فرهنگی با سیاست به معنای اخص آن سروکار دارد .  به تعبیر ادوارد شیلدز مهمترین اتفاقی که در نیمه دوم قرن بیستم در اروپا و آمریکا رخ داد این بود که طبقه کارگر و ارزش های آنها از حاشیه به متن کشیده شد . مطالعات فرهنگی یکی از ابزارهایی بود که به آگاهی کارگران نسبت به حقوقشان کمک کرد و به آنها کمک کرد تا زبان و دانش مورد نیاز خود را خلق کنند . به این ترتیب می توان گفت که مطالعات فرهنگی با کلیه جنبه های سیاست ارتباط ماهیتی و روش شناختی پیدا می کند . مطالعات فرهنگی به تعبیر رایج ، خرد پسا مدرنیسم محسوب می شود و منطق جامعه پست مدرن نیز تلقی می شود و پست مدرنیسم در واقع رهیافتی انتقادی به اصل مدرنیته است .

 

مطالعات فرهنگی به عنوان دانش ، جایی از سیاست جدا می شود . و به مثابه دانش ومعرفت نمی خواهد تصمیم گیری کند اگرچه ذاتا سیاسی و مملو از باورهای سیاسی است. مطالعات فرهنگی به لحاظ تئوریک از جنس دانش و علم است و در نتیجه از جنس تصمیم گیری و سیاست نیست. یک دانشمند مطالعات فرهنگی اگرچه جنس کارش آلوده به سیاست است اما مستقل از سیاست و متفاوت با یک رهبر، سیاستمدار، برنامه ریز و .. است، و مستقیما با سیاست درگیر نمی شود. حتی گرامشی به عنوان یک روشنفکر در زندان بود ونه به عنوان یک سیاستمدار . ویلیامز، استوارت هال و ... هم هرگز به عنوان یک سیاستمدار شناخته نشدند.

 

مطالعات فرهنگی ذاتا سیاسی است . اولا مطالعات فرهنگی با جنبش های مختلف اجتماعی از جمله جنبش ضد استعماری، نژادگرایی و به میدان آمدن گروه های حاشیه ای مثل زنان و سیاه پوستان و ... با مجموعه مولفه های عصر  پسامدرنیسم پیوند دارد . و به تعبیر یکی از نویسندگان، خرد پسامدرن است. مطالعات فرهنگی یک شیوه تحلیل فرهنگی است که با مقتضیات مختلف دوران پیوند خورده که این پیوند سیاسی است .

 

ثانیا، آغاز کار مطالعات فرهنگی با متفکران چپ ، همچون استوارت هال، جیمسون، ویلیامز و ... بوده است که به عنوان چهره های اپوزوسیون به نقد جامعه سرمایه داری پرداخته اند و دست اندرکار دانش انتقادی برای رهایی بخشی بوده اند.

 

 ثالثا، مطالعات فرهنگی به عنوان دانشی که به خلق معنا می پردازد، و به پژوهش در جهان های مفهومی می پردازد، دانشی است که به وجه خاص پسا مدرن جامعه غرب می پردازد و از این منظر هم باز با بنیان های سیاسی جامعه ارتباط پیدا می کند .

 

رابعا، از منظر دیگر به عنوان یک مقوله کاربردی، در واقع مطالعات فرهنگی اینجا هم با برنامه ریزی و سیاست گذاری ارتباط پیدا می کند. اما در این حالت دیگر انتقادی و اپوزیسیون نیست، و برعکس در جهت تثبیت و کمک به سیاستگذاران عمل می کند. از این منظر دانشی است راهبردی در اختیار سیاست گذاران و برای اینکه به نحو مطلوب تر و علمی تری نهادها و موسسات فرهنگی را مدیریت و رهبری کند . نکته مورد توجه این است که نگاه متخصص مطالعات فرهنگی به سیاست گذاری نگاهی ویژه است، چرا که مطالعات فرهنگی یک approach  و point of view است . این دیدگاه دارای ویژگی هایی است از جمله: 1- جنبه انتقادی دارد 2- ذاتا سیاسی است( البته این به این معنا نیست که به طور آگاهانه داده های بدست امده خودتان را به لحاظ سیاسی دستکاری کرده  و نظر خاص خود را القا کنید ، زیرا دخالت متخصص مطالعات فرهنگی در سیاست از طریق ارائه بینش و دانش است ) 3-  داده های تاویلی و تفسیری به عنوان یک تحلیلگر؛ قصد متخصص مطالعات فرهنگی مثلا ارائه یک چارت سازمانی برای یک ارگان خاص نیست، بلکه کار اصلی او تحلیل و بررسی است. به همین دلیل باید به شدت متکی به خود باشد .

 

در بحث برنامه ریزی با مطالعات فرهنگی رشته های بسیاری با این رشته هم مرز هستند از جمله مدیریت .... البته از این نظر که کار شما جنبه انتقادی و هرمنوتیکی دارد با متخصص مدیریت متفاوت است . مهمترین تکنیک در مطالعات فرهنگی اتنوگرافی است و field work و lived experience است . پیشنهاد این است که تکنیک های مردم نگاری فرهنگی را در این حوزه نیز اعمال کنید.البته مطالعات اسنادی هم اهمیت دارد ، چون بخشی از کار شما به قوانین و امور مدیریتی مربوط می شود . تکنیک های تحلیل و بقه بندی اسناد علاوه بر کار میدانی حتما لازم است .  تحلیل های آماری نیز لازم است چون این نهادها کارشان را با داد ه های آماری انجام می دهند . به لحاظ تکنیک کار هم اول کار اتنوگرافیک انجام می دهید یعنی مشاهده و مصاحبه و دوم با اسناد و تجزیه و تحلیل متون قانونی و حقوقی و سوم با آمار و ارقامی که به شیوه های مختلف بودجه، عملکرد، بیلان کاری، مخاطبان و مراجعان یک ارگان را دربر می گیرد را در نظر می آورید . برنامه ریزی فرهنگی و مطالعات فرهنگی یک وجه مشترک دارند :  مفهوم فرهنگ که یکی از مفاهیم کلیدی علوم اجتماعی است.

 

نگاه جامعه­شناسی سازمان­ها به مقوله برنامه­ریزی در حوزه فرهنگ  یک نگاه اقتصادی است، اما اهداف آن باید در خدمت سازمان باشد . به زبان دریدایی ، نمی­خواهد مفروضات سازمان را شالوده­شکنی کند و تمایل ندارد  کلیت سیاست­های سازمان را از منظر روابط قدرت، ایدئولوژی، جایگاه اجتماعی سازمان و طبقه اجتماعی ببیند یا نقد کند . به همین دلیل در حوزه فرهنگ و برنامه­ریزی فرهنگ ، نگاه جامعه­شناسی فرهنگ و اقتصاد فرهنگ چنان است که همگی در یک محدوده و حصار متوقف می­مانند  و سازمان را  شالوده­شکنی نمی­کنند . سیاست­های آن را نقد نمی­کنند و درصدد نیستند که آن نگاه پنهان طبقاتی یا ایدئولوژی­هایی را که سلطه ایجاد کردند ، واکاوی و شالوده­شکنی کنند . نگاه از این زاویه نگاه کنترلی است و شکل دادن به یک فرهنگ باب میل دولت مد نظر است . وقتی می­گویند فرهنگ سیاسی یعنی انگاره­های موجود را در مسیری قرار دهیم که طبق همانی باشد که دولت می­خواهد . وقتی حرف اصلاح و بهبود هم می­زنند یعنی همین . البته برنامه­هایی مانند کنترل جمعیت هم هست . وقتی گفته می­شود فرهنگ­سازی کردن معلوم است که نگاه از بالا به پایین است و مفروض بنیادی آن است که دولت می­تواند مردم را به هر جهتی که می­خواهد براند . و این امر مفروض و بدیهی انگاشته می­شود . با ابزار فرهنگی که دولت در اختیار دارد ، از فضای شهر تا رادیو، تلویزیون و مطبوعات، عجیب نیست که چنین نگاهی دارد . به این­­ترتیب جمهوری اسلامی مشروعیت فرهنگی پیدا می­کند . توسعه فرهنگی هم به همین معنی است . سوبسید­ها برای انتشاراتی که  به این نوع توسعه کمک می کنند  و گسترش فرهنگسرا؛ توسعه تجهیزات، خدمات، اشیا ، ابزارها ؛ و تهیه مقررات و قوانین همه به­منظور تحقق اهداف حکومت بوده است . بنابراین توسعه فرهنگی در این­جا یعنی «توسعه فرهنگ در مسیر تحقق اهداف سیاسی حکومت». اما جاهای دیگر این­طور نیست. فعلاً یونسکو از توسعه فرهنگی متفاوتی سخن می­گوید .

 

در مطالعات فرهنگی هم این امر که سیاست فرهنگی جایش کجاست و هم نحوه تدریس و آموزش چالش­برانگیز است . مطالعات فرهنگی در دهه­ی 60 و 70 که توسعه پیدا می­کند گفتمانی است مبتنی بر مطالعات یا کنش­های متنی فرهنگ و کمتر با کنش­های دیگر سر و کار دارد . متن هم به معنی کتب و نوشته­هاست و هم به معنی موسیقی عام­پسند و سینمای عامه­پسند وقتی هم به جامعه رو می­کند و جامعه و فرهنگ را یک متن می­بیند همچنین قصد ندارد مستقیماً وارد حوزه عمل سیاسی شود . مطالعات فرهنگی به مثابه یک رشته وجه تمایزش با رشته­های دیگر اساساً در این چند ویژگی است که بحث شد . فرهنگ معاصر اساسش روابط قدرت است، یعنی ما با روابط قدرت رو­به روییم، نه سیاست فرهنگ . در دهه­ی 70 ما بیش از هر چیز با سیاست فرهنگ سرو کار داریم. کریس بارکر می­گوید سیاست فرهنگ با مسئلۀ قدرت نامیدن، قدرت بازنمودن و نمایاندن فهم عامه، قدرت بازنمایی چیزهای رسمی، بازنمایی جهان اجتماعی مشروع سرو کار دارد .

 

در این معنا و باتوجه به این مسائل باید به بحث فوکو توجه کنیم. این­که می­گوید متخصصان، دانشگاهیان چون می­توانند تعریفی مشروع از جهان ارائه دهند دارای قدرت­اند . پزشک صلاحیت دارد که درباره بدن ما اظهارنظر کند، یعنی مشروعیت  و صلاحیت دارد   برای اظهارنظر که چه بدنی سالم است و چه بدنی بیمار . مسلم است همین مشروعیت را بقیه متخصصان هم دارند که جهان اجتماعی را برای ما توصیف می­کنند . با این کار آن­ها در اصل فهم ما را از عالم شکل می­دهند . برای همین تحصیل­کردگان و روشنفکران دارای قدرت­اند . چون آن­ها صلاحیت دارند که به ما بگویند واقعیت چیست و چطور عمل می­کند. سیاست­مداران هم همین­طور، هنرمندان هم همین­طور. عملاً دایره بازنمایی را این­ها تعریف می­کنند و بسته به جوامع مختلف این دایره بسته­تر و بازتر می­شود . فعلاً در مورد خانواده افراد خاصی می­توانند به همه سؤال­ها یا هرنوع سؤالی بپردازند . اگر حرف­های ساده باشد می­توان گفت، اما برای حرف­های پیچیده­تر یا مخالف عرف دیگر هرکس حق ندارد . برای مثال وقتی آلتوسر درباره این­که خانواده مهم­ترین نهاد سرکوب است و از ارتش برای دولت مهم­تر است صحبت می­کند، دیدگاه خودش را تبیین می­کند و سیاست فرهنگ یعنی همین. یعنی از یک حدی بیشتر نمی­توانیدحرف بزنید و اظهارنظر کنید .

 

در گفتمان­های سنتی مطالعات فرهنگی به این معنا به­خصوص با رویکرد به پارادایم گرامشی در اروپا در دهه­ی 70 حاکم بود یعنی مفهوم هژمونی خیلی خوب این سیاست فرهنگ را بیان می­کرد . او می­خواست جواب دهد که چرا در نظام سرمایه­داری این همه سرکوب هست اما مخالفتی صورت نمی­گیرد . پاسخش این بود که طبقه اجتماعی حاکم توانسته است مجموعه­ای از ارزش­ها را که پذیرفته، از طریق باز تولید و قابل قبول کردنشان بین عامه مردم، هژمونی ایجاد کند . گروه­های ضد هژمونیک فولیک آن­هایی­ هستند که این ارزش­های سرمایه سالارانه را انکار می­کنند یا نمی­پذیرند. مفهوم موردنظر گرامشی فرهنگ عامه­پسند و طبق فهم متعارف بود که چطور سرمایه­داری آن­ها را گسترش داده و  فرهنگی شکل داده که مردم را سرگرم، منفعل و پذیرای آن استیلای سرمایه­داری می­کند . یعنی مردم در واقع زندگی زیسته­­شان از طریق فرهنگ عامه­پسند و فهم متعارف سر و سازمان می­یابد .

 

سپس این مدیریت چرخه فرهنگ (یعنی چرخه تولید توزیع معرف معانی و نمادها) طبق گفته استورات هال در خدمت آن قرار گرفت که محققان این رشته بتوانند سیاست فرهنگ را به­خصوص در سطح مناسبات اجتماعی و مناسبات خُرد توضیح دهند . در بریتانیا بیشتر طبقه کارگر مطرح بود و تحولاتی که از دهه­ی 60 جامعه اروپا با آن­ها روبرو شد . مطالعات فرهنگی با تأکید روی هژمونی، سیاست تفاوت، مفهوم بازنمایی، سیاست قومی، جنسیتی، خرده فرهنگ ها و ضد فرهنگ ها و... در خدمت آن قرار گرفت که آن نقشی را که فرهنگ در روابط استیلای طبقه حاکم بازی می­کند را نشان دهد . به­خصوص هرچه فرهنگ از طریق توسعه مناسبات اجتماعی، توسعه ابزار بازنمایی، توسعه نقش فرهنگ در توسعه اقتصاد اهمیتش بیشتر می­شد، اهمیت فرهنگ هم بیشتر می­شد .

 

اقتصاد سیاسی فرهنگ از زمانی مهم شد که چگونگی مالکیت، مدیریت و کنترل مؤسسات فرهنگی مهم شد (مؤسسات فرهنگی از ساختمان و تلویزیون و...) .  به­همین دلیل در پاردایم (همه این پارادایم­ها کنش­های متنی محسوب می­شوند و هیچ­کدام فعالیت عملی نیست)... یعنی مؤسسات کار خودشان را می­کنند و بعد ما به تجزیه و تحلیل آن «متن» ها می­پردازیم. در اقتصاد سیاسی فرهنگ قدری از کار متنی جلوتر می­آید و می­رسد به این­که چه­طور شرکت­های فراملیتی یا چندملیتی به شکل سازمان­یافته­تر می­آیند و در بازار فرهنگ دخالت می­کنند . یعنی ذائقه­های فرهنگی مردم را مطابق منابع کلان خود دست­کاری می­کنند و تغییر می­دهند. و از طریق میدان دادن به ذائقه اکثر مردم باعث می­شوند کالاهای خاص غلبه پیدا کنند.

 

یعنی، به­طور خلاصه، در پارادایم­های کلاسیک مطالعات فرهنگی دهه­های 60 و 70 وفتی گفته می­شود قدرت با سیاست ربط دارد بیشتر به واکنش­های متنی کار دارد. اما خود مطالعات فرهنگی نگاه انتقادی بود به رویکرد لویس که فرهنگ نخبگان را می­پذیرفت و فرهنگ مردم را انکار می­کرد . ویلیامز نگاه انسان­شناسانه به فرهنگ داشت فرهنگ به مثابه شیوه زیست . همه این­ها مسائلی بود که باعث شد حاکمیت سیاسی زیر سئوال رود . یک هویت ملی به سبک ویکتوریایی که علتش نخبگان بودند و بهره­ورانش نخبگان و مردم هیچ به­حساب نمی­آمدند . پس فرهنگ به مثابه امر معلوم و متعارف و فرهنگ به مثابه شیوه زیست درگیری با حاکمیت سیاسی ایجاد می­کند، یعنی به­طور غیر مستقیم ارزش­های تحکیم­کننده نهاد سلطنت و نظام سرمایه­داری را به چالش می­کشد اما هیچ نوع عمل مستقیم اجتماعی صورت نمی­گیرد . البته، جنبش­های اجتماعی جدید زنان، محیط زیست، جوانان و... جنبش­هایی بودند که مطالعات فرهنگی ایده­هایی برای فهم آن­ها تولید کرد . اما این جنبش­ها هیچ­کدام تحت رهبری شخصیت­های مطالعات فرهنگی نبودند، یا اگر اتفاقی افتاده ما خبر نداریم . یعنی تقارن زمانی بین این جنبش­ها و مطالعات فرهنگی باعث شده که برخی آن را علت موجبه این جنبش­ها بدانند . این جنبش­ها شکل گرفتند و بعد مطالعات فرهنگی شروع کرد به تحلیل و بررسی آن­ها. البته ما وقتی چیزی را عنوان می­کنیم گامی را به سمت بازنمایی آن برمی­داریم. مطالعات فرهنگی این کارها را کرده اما مشارکت ثبت شده­ای در مسائل اجتماعی عملی نداشته است . بله، مطالعات فرهنگی می­توانست و می­تواند مستقیماً وارد عمل سیاسی شود مشروط بر این­که بخواهد .

 

یکی از مفاهیم مهم گرامشی تقسیم­بندی روشنفکران به دو گروه سنتی و ارگانیک است، یعنی تقسیم بندی   همه کسانی که در نهادهای تثبیت شده جامعه آموزش می­بینند و تربیت می­شوند . این­ها به اشکال گوناگون در مسیر باز تولید ساخت سیاسی حاکم هستند . کاری که بوردیو  در فرانسه انجام داد و نظام آموزشی بر همین اساس بوده. او نشان داد که چه­طور  همان روابط را باز تولید می­کنند، و چطور روشنفکران سنتی پایه­های این سیستم را حفظ و تقویت می­کنند . مطالعات فرهنگی هم به این دلیل محکوم می­شود که در دانشگاه نمی­توان اندیشه انقلابی داشت . و ما همان روشنفکران سنتی گرامشی هستیم . اما روشنفکران ارگانیک هم هستند یعنی، یک طبقه ضدهژمونی در تقابل با طبقه حاکم سرمایه­دار شکل می­گیرد و در مبارزه ضد سرمایه­داری روشنفکران را به­وجود می­آورد خاص همان طبقه که به همین دلیل هم به آن­ها ارگانیک می­گویند . گرامشی به پروسه تولید روشنفکر توجه دارد و معتقد است روشنفکرانی که به این ترتیب تولید می­شوند انقلابی­اند . اما این اتفاق نیفتاد . یعنی روشنفکران دانشگاهی چنان نقش مستقلی پیدا نکردند .

 

مجموعه­ای از انتقادات به مطالعات فرهنگی و مجموعه­ای از تحولات  باعث شد که یک پارادایم یا گفتمان مطالعات فرهنگی شکل گرفت که آن گفتمان سیاست فرهنگی است . در این گفتمان استدلال می­شود که مطالعات فرهنگی باید به نحو عملی وارد سیاست فرهنگی شود به چند دلیل :

 

  • اول این­که در مطالعات فرهنگی این بحث مطرح شد که گرایش و ساختار­گرایی و یا گفتمان­های محدود به کنش متنی عملاً از تجزیه و تحلیل نهادی فرهنگ ناتوان هستند . یعنی، بخش مهمی از زندگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ما امروزه توسط نهادهای فرهنگی و به­خصوص دولت شکل می­گیرد و سامان می­یابد . این مسئله هیچ وقت در مطالعات فرهنگی کلاسیک مطرح نشده بود و نقش­های مستقیم دولت هیچ وقت موضوع مطالعات فرهنگی نبوده است . به همین دلیل مطالعات مخاطبان ـ یعنی چه تأثیری می­گذارند و decode و _   encode  گر چه معلوم می کند  که واکنش مردم یا مخاطبان به سیاست­های فرهنگی چیست ، اما منابعی که تولید می­کنند و مسائل سازمانی­شان موردتوجه مطالعات فرهنگی نبوده است. یعنی بررسی نهادی در کار نبوده . مطالعات فرهنگی یک فیل پلاستیکی است که نخبگان هم­ زبان متخصصان آن را نمی­فهمند و خودشان با زبان زرگری خاص خودشان جلوی می­روند . یعنی ناتوانی مطالعات فرهنگی از نقد سیاست­های حاکم یک مسئله مهم بود .

  • دوم : مطالعات فرهنگی نمی­توانست روابط قدرت را بشناسد . به تعبیر فوکو، روابط قدرت همیشه مخرب نیست . جنبه­های مثبتی هم دارد که حالا می­خواهیم بررسی کنیم و بفهمیم بخش مثبت قدرت چیست .

  • سوم : این­که یک متخصص مطالعات فرهنگی در بازار کار چه شرایطی دارد . پس، بازار کار و فرصت­های شغلی هم مطرح بوده­اند.

  • چهارم : هیچ­یک از کسانی که در زمینه­ی مطالعات فرهنگی کار کرده­اند نیز انقلابی نشده­اند .



ایدئولوژی و سیاست فرهنگی

یکی از مفاهیمی که می­تواند درکی روشن و ملموس از نوع و شیوه دخالت دولت بدهد ایدئولوژی است که امکان کالبد­شناسی نوع و شیوه دخالت دولت را به ما می­دهد . نکته دیگر این­که به همان نسبت که مفهوم فرهنگ پیچیده است ، ایدئولوژی هم همین­طور است. کتاب­های متعددی در این زمینه نوشته شده، من نمی­خواهم وارد این حوزه به این شکل شویم، بلکه با اتخاذ تعریفی عملیاتی و تحلیلی مشخص که بتواند به ما کمک کند بحث خودم را جلو می­برم و شما هم درخواهید یافت که با این تعریف ما بهتر می­توانیم در مورد دخالت دولت در فرهنگ به درک روشن برسیم . دولت و حکومت فعلی ما درضمن به­طور علنی و روشن حکومت دینی است، و دین اسلام به مثابه ایدئولوژی حکومت مورد تأیید حکومت و رهبران آن هست . بنابراین لزومی ندارد که ما تلاش کنیم برای تبیین ایدئولوژی­ای که حکومت ایران دارد . درحالی که برای بحث درباره ایدئولوژی دولت فرانسه  به نتیجه­ای رسیدن مشکل است  و ممکن است  دقیقاً این وضوح را نداشته باشد  و ایدئولوژی مورد تردید و بحث مدام است. در مورد ما ایدئولوژی مشخصا  اسلام است. بنابراین مفهوم این ایدئولوژی مهم است .  از جمله در حوزه فرهنگ ، دولت ایران به نحو عریان موضع­گیری­های ایدئولوژیک دارد و ما به­عنوان شهروندان ایران در همه عرصه­های تجربه زندگی روزمره از جمله مدارس، دانشگاه­ها و ... می­توانیم سویه ایدئولوژیک را تجربه کنیم و عملاً ببینیم . یعنی علاوه بر تأکید حکومت در عمل هم اقدامات دولت ایران این ایدئولوژی را نشان می­دهد . تحقیقات صورت گرفته هم تأکید دارند که در ایران نوعی سیاست ایدئولوژیک مشخص هم قبل و بعد از انقلاب وجود داشته است . قبل از آن در دولت­های پهلوی نوعی باستان­گرایی بوده است و بعد از انقلاب  ، اسلام و تلقی خاص از تشیع غالب است . نکته چهارم این­که در مطالعات فرهنگی ایران اگر بخواهیم از این منظر به دولت و سیاست­هایش نگاه کنیم از همان اول از منظر مطالعات فرهنگی می­توانیم حضور آشکار قدرت و سیاست را در مسائل قومیت، جنسیت و مسائل گروه­های مختلف اجتماعی ­بخصوص جوانان و کل عرصه­هایی که زندگی روزمره در آن شکل می­گیرد ببینیم . از آن­جا که دولت  بر برجسته­سازی این روابط قدرت تاکید دارد  ما همه­جا می­توانیم آن را ببینیم . پس مفهوم ایدئولوژی در فهم دولت و سیاست­های فرهنگی آن در ایران می تواند کارامد باشد .

 

اما با کدام مفهوم از ایدئولوژی ما می­توانیم سیاست­های فرهنگی در ایران را بررسی کنیم؟ کتاب جان پلامناتس به نام ایدئولوژی، ترجمه عزت­اله فولادوند، تاریخچه­ای مفید در این مورد دارد ، کتاب ایدئولوژی چیست، ژان بشلر هم مفید است. جان تامپسن هم در ایدئولوژی و فرهنگ مدرن کاری دقیق­تر و سیستماتیک­­تر از دو نویسنده قبلی ارائه می­دهد. مفهوم ایدئولوژی در قرن 17 شکل می­گیرد و به معنی علم شناخت ایده­هاست . اما آن­چه این مفهوم را مهم می­کند و به آن اهمیت می­دهد کار کارل مارکس است. او در نوشته­های متعدد، مانیفست، اقتصاد سیاسی و سرمایه، از ایدئولوژی به­عنوان آگاهی کاذب نام می­برد . منظور آن است که هستی اجتماعی موجب آگاهی می­شود ؛ این تعریف گرچه سوء­تفاهم­هایی به­وجود می­آورد چون هستی اجتماعی تعریف لازم دارد . اما منظور او این است ککه فرایندهای مادی فرایندهای ایدئولوژیک را موجب می­شوند . موجب شدن حاکی از رابطه­ای بین این دو است، این­که آگاهی ما براساس شیوه تولید و رابطه ما با آن شکل می­گیرد، و درضمن چون ابزارهای تولید در اختیار عده­ای است، این عده سعی می­کنند برای تثبیت موقعیت خودشان یک ایدئولوژی را خلق کنند و به دیگران بقبولانند تا بتوانند منافع و مالکیت و دارایی­هایی را که دارند توجیه کنند . این ایدئولوژی کاذب است چون طبقه حاکم آن­چه را که دانش است مبنای ایدئولوژی قرار نمی­دهد، بلکه منافع و خواست­های خود را کنار هم می­چیند و از آن ایدئولوژی می­سازد . به اعتقاد مارکس مجموع چیزهایی که آگاهی­ها در آن­ها تولید می­شود مثل فلسفه، هنر و...، مورد استفاده قرار می­گیرد . لزوماً آگاهی­های مصرح در کتاب­های نوشته شده منظور نیست . وقتی می­گوییم طبقه بورژوا آگاهی­هایی دارد، منظور این نیست که این آگاهی­ها در کتاب­هایی نوشته شده و مدون هستند ، بلکه آگاهی­ها مجموع رفتارها و نگرش­های روزمره بورژوازی است .

 

به هرحال ایدئولوژی کاذب ، تولید آگاهی­های مغرضانه و منحرفانه برای تولید سلطه طبقه حاکم است . اما تعریف­های خنثی هم وجود دارد . مانند تعریفی که گیرتز ارائه می­دهد . او ایدئولوژی را آگاهی کاذب نمی­داند، بلکه ایدئولوژی را بیشتر نظام اعتقادات و باورها، یا مجموعه ایده­هایی که البته یک سری ویژگی­ها یا کارکردها دارد تعریف می­کند . از جمله کارکردهای ایدئولوژی این است که بین یک گروه مشترک است ،  موضع­گیری­های اجتماعی را توجیه می کند و آگاهی جمعی تلقی می­شود نه فردی . البته ایدئولوژی لزوماً صادق نیست، اما لزوماً کاذب هم نیست . در این نگاه ایدئولوژی متعلق به  طبقه محکوم  نیست و همچنین متعلق به طبقه باسواد و نخبگان هم  نیست بلکه همه آن را  دارند . گلدنر البته معتقد است که ایدئولوژی مال دانشگاهیان است که می­توانند باورها و احساسات خود را بنویسند ، مدون کنند، به گفتمان تبدیل کنند و برای پیشبرد اهداف خود استفاده کنند . این واقع­بینانه نیست. در این میان تعریفی که ژان بشلر انتخاب می­کند بهتر به­کار ما می­آید . او ایدئولوژی را حالات آگاهی که در پیوند با عمل سیاسی است تعریف می­کند . خودش می­گوید منظورم آگاهی­هایی است که به صورت text درمی­آید و مهمترین ویژگی این حالات آگاهی پیوندش با عمل سیاسی است .

 

عمل سیاسی یعنی راهبرد و استراتژی­ای است که دولت یا گروه برای تحقق هدف خود به­کار می­گیرند . یعنی آن آگاهی­ها و ایده­­هایی که یک گروه، یک دولت، یا حتی یک فرد، برای تحقق و راهبرد به استراتژی خودش برای تأمین هدفی به­کار می­گیرد . لزوماً این عمل سیاسی با مفهوم استیلا همراه نیست ولی با قدرت در ارتباط است . قدرت می­تواند سازنده هم باشد، می­تواند توانمندساز باشد، می­تواند به بهبود وضعیت زندگی، تحقق اهداف عمومی، یاری رساند . مثل قدرتی که پزشک بر بیمار اعمال می­کند . روابط قدرت که بین استاد و دانشجو شکل می­گیرد و نیز به توانمندسازی دانشجو می­انجامد . قدرت والدین هم همین­طور. پس وقتی می­گوییم حالات آگاهی در پیوند با عمل سیاسی است، شما این حالات آگاهی را در رابطه با استیلا نخوانید . تامسین هم یک بحث دارد که این تعریف را برایش از ایدئولوژی می­دهد: ایدئولوژی عبارت است از شیوه­ی عملی که محور معانی نمادین در خدمت استقرار و استمرار روابط قدرت و سلطه قرار می­گیرند .

 

این تعریف خیلی روشن است . محور معانی یعنی تمام اشکال معنا از دین، هنر، فلسفه، سبک­های زندگی، تمامی صورت­ها و گونه­ای بازنمایی، لباس پوشیدن، غذا خوردن،‌ آرایش، تزئینات منزل، رنگ­ها همه حاوی و دربردارنده معنا هستند . این معانی در پیوند با چیزهایی هستند مانند جنسیت، موقعیت،‌ نژاد، طبقه اجتماعی و در پیوند با کل هستی ما . این شیوه عمل در استقرار و استمرار نوع خاصی از روابط قدرت و استیلا کمک می­کند . این را تامپسن ایدئولوژی می­نامد و خیلی دقیق این شیوه­های عملی را که باعث می­شود صورت­های معنا در خدمت قرار گیرند شرح می­دهد . مثلاً خانم­ها اگر یک کم روسری­شان این طرف و آن طرف شود متضمن معنایی است که به نوعی در خدمت ایدئولوژی دولت یا مخالف با آن است . به همین نسبت یک جوان داش­مشتی لاتی که ادب را رعایت نمی­کند و شلخته است و تک تک این­ها دارای بار معنایی است و این معانی با روابط سلطه پیوند می­خورد . این یا یک جور خشونت نمادین تلقی می­شود یا مقاومت . پس هرچه ما می­پوشیم و می­خوریم دربر دارنده معانی است و این را تامپسن ایدئولوژی می­نامد .

تامپسن معتقد است از این زاویه کار مطالعه فرهنگی هم مطالعات ایدئولوژی است و اگر بخواهد به کار خودش وفادار بماند باید مطالعه ایدئولوژی را انجام دهد . از طرف دیگر تامپسن پس از تعریفش از فرهنگ ، آن را به 4 گروه تقسیم می­کند . به این ترتیب : کلاسیک، توصیفی، تکاملی، ساختاری . و خودش ساختاری را انتخاب می­کند .

 

 

او به گیرتز نقد وارد می­کند که او اینکه  فرهنگ بافت­مند و ساخت­مند است را نادیده گرفته است . به این معنی که نمادها همواره درون یک بافت اجتماعی­_تاریخی قرار دارند . بنابراین کار مطالعه فرهنگ یعنی بافت­مندسازی و ساخت­مندسازی فرهنگ . ما باید توجه به ساختارها و بافتارهایی که معانی و نمادها در آن­ها شکل می­گیرند ، فرهنگ را مطالعه کنیم . چون بافت­ها تولید کننده صور معانی هستند، از این زاویه اگر نگاه کنیم اهمیت ایدئولوژی آشکار می­شود . بافت­های اجتماعی بافت­هایی هستند که درون آن­ها انواع رقابت­ها و رفاقت­ها صورت می­گیرد و بافت­های اجتماعی _تاریخی هرگز بی­طرف و خنثی نیستند و متضمن تعارضات و اختلافات گروه­های مختلف در درون خود هستند  که این تعارضات و اختلافات نقش در فرهنگ دارند . خانمی که با مقنعه سر کلاس می­آید در این بافت اجتماعی _تاریخی مطابق رسم فعلی عمل می­کند، اما قبل از انقلاب تعریف دیگری داشت وبه عنوان فردی  مذهبی ، ایدئولوژی­ای مخالف ایدئولوژی رسمی را به نمایش می­گذاشت .

 

حالا این را که بافت وقتی درگیر با سیاست می­شود چگونه سیاسی می­شود بشلر در تعریف از انواع نظم اجتماعی خوب توضیح می­دهد . او می­گوید ما سه نوع نظم اجتماعی داریم 1- سنتی 2- پلورالیستی 3- ستمگرانه یا استبدادی  . بشلر توضیح می­دهد ایدئولوژی وقتی شکل می­گیرد که جامعه قادر نیست افراد را وادارد به­طور ارگانیک از برخی هنجارها پیروی کنند . بنابراین با توسل به راهکارهایی آن­ها را وامی­دارد که این کار را بکنند و از این جا سیاست و ساخت سیاسی مطرح می­شود . جوامع سنتی از این لحاظ شکل خاصی دارند و ساخت سیاسی وجود ندارد و مردم مطابق آموزه­های سنت اجتماعی که حاصل تجربه جمعی است و پیروی از آن­ها را فشار هنجاری الزامی می­کند و لازم نیست هیچ نیرویی مستقل از خود سنت ضمانت آن را بکند یا حفظش کند، عمل می­کنند . در نظم تکثرگرا، مانند ایالات متحده ، دولت هست و  نظم سنتی هم فروریخته یعنی آدم­ها براساس آن­چه میراث فرهنگی پدران­شان است عمل نمی­کنند . فشار هنجاری هم لزوماً نظم را ایجاد و حفظ نمی­کند .

 

در اینجا دولت می­آید خواسته­ها، باورها و آرزوهای مورد تأیید اکثریت را ، درعین حال که اجازه می­دهد فردیت رشد کند به اجرا درمی­آورد . یعنی مردم می­توانند هرطور می­خواهند بپوشند، زندگی خصوصی خود را داشته باشند، صدایشان را به گوش رسانه­ها برسانند، آزادی در سبک زندگی دارند، احزاب هست، پارلمان هست .

3-    نظم ستمگرانه نظمی است که از یک طرف احزاب و گروه­ها را نمی­پذیرد سنت هم وجود ندارد که آدم­ها به­طور ارگانیک و تحت فشار هنجاری عمل کنند . بنابراین در چنین شرایطی مجبور خواهید شد  اختناق ایجاد کنید . ستمگرانه فردیت­ها را لگام بزنید و با استفاده از زور آشکار و پنهان یک نوع نظمی را سازمان دهید .

 

از همین جاست که ایدئولوژی شکل می­گیرد. یعنی دولت با دخالت در زندگی روزمره و دخالت در همه کنش­ها و رفتارهای انسان­ها یک نوع نظمی را به پشتوانه حاکمیت سیاسی خود ایجاد می­کند . به­این­ترتیب همه چیز سیاسی می­شود و politicized می­شود و همه رفتارها در پیوند با عمل سیاسی قرار می­گیرد و در پیوند با دولت، حاکمیت قرار می­گیرد . برخلاف نظم تکترگرا که تمایل به depoliticized کردن دارد و می­خواهد کنش­ها را بی­معنا و تهی از معنا کند ، در نظم ستمگرانه کوچک­ترین رفتارها، مانند سیگار کشیدن، سینما رفتن، در خانه خودت روی تخت غلت خوردن، همه دارای ایماژی می­شود که معنای سیاسی می­گیرد ، چون پیوند می­خورد باواسطه­یا بی­واسطه با یک نوع عمل سیاسی .هر سه این­ها بسترهای اجتماعی _تاریخی­اند و یک کنش ممکن است در یکی از آن­ها بی­معنا باشد و در دیگری با یک راهبرد یا استراتژی سیاسی در پیوند قرار گیرد . این پیوند گاهی در تقابل با گفتمان حاکم است گاهی در چالش با آن. این که تامپسن می­گوید بسترهای اجتماعی _تاریخی­اند که مبنا قرار می­گیرند . بعداً در توضیح راهبردها توضیح داده خواهد شد  .سیاست فرهنگی بنابراین در هر یک از سه نظم باهم متفاوت خواهند بود .

 

سعی شد با نقل قول از بشلر و تامپسن، رویکردی از ایدئولوژی ارائه شود . حال با کمک متن بارکر سعی می­شود رویکرد دیگری ارائه کنیم. قبلاً گفته شد، یکی از مفاهیم کلیدی برای تجزیه و تحلیل سیاست فرهنگی مفهوم ایدئولوژی است . در مورد ایدئولوژی در مارکسیسم توضیح داده شد که چطور ایدئولوژی نتیجه بار تولید و ارائه بازنماهای تحریف شده توسط حکومت است .دسته دوم ایدئولوژی نظام اندیشه­ای است که تمایزش را با علم می­توان مشخص کرد . چون محصول تفکر دانشمندان نیست .دیدگاه سوم که می­شود گفت یک رویکرد روش­شناسانه به ایدئولوژی دارد، به قول تامپسن، روش­های عملی است که محور معنا (یا همان فرهنگ) در خدمت سلطه و استیلا درمی­آید . تعبیر بشلر از مفهوم ایدئولوژی تقریباً به این معنای تامپسن قرابت دارد . بشلر نظام­های اجتماعی را به سه دسته تقسیم می­کرد و گفتیم که کاربرد ایدئولوژی به معنای روش­های عملی برای پیشبرد سیاست در این سه نظام اجتماعی متفاوت است . چون جامعه سنتی یک جامعه متفاوت است. افراد ظاهراً بنابه میل و رغبت و آموزه­ها و باورهایی که درونی کرده­اند ، می­روند به سمت پیروی از قرارها و مقررات و تنظیمات .

 

به تعبیر بشلر سیاست و ایدئولوژی آنجایی شروع می­شود که سنت دیگر نیست. یعنی آدم­ها به­طور ارگانیک از نظم اجتماعی پیروی نمی­کنند و برعکس برای پیروی از یک هنجار، توجیه و استدلال می خواهند ، نظم، یا الگوی فرهنگی . سیاست ورودش از اینجاست . اما در نظم تکثرگرا چون فرد دارای حقوقی است و مبنا بر پذیرش مشروعیت همه گروه­های اجتماعی است دولت مرکزی سیاست خود را براین قرار نمی­دهد که یک نوع وحدت رویه و ا لگوهای همسان را به همه مردم تحمیل کند . برعکس دولت سعی می­کند خودش را شبیه مردم کند . در نظم تکثرگرا همه­ی هویت­ها دارای مشروعیت و حق و حقوق فرهنگی­اند . یعنی حق متفاوت بودن و متفاوت زیستن پذیرفته می­شود و در جامعه سبک زندگی و شیوه زیستن در همه سطوح و برای همه افراد می­توانند مناسب با ارزش­ها و جایگاه خود ایفای نقش کنند . چنین جامعه­ای اکثریت­گرا است . فرض آن بر این نیست که یک الگوی از پیش تعریف شده به مردم تحمیل می­شود . در نظم اقتدارگرا به تعبیر بشلر حکومت چیزی به نام عرصه عمومی و عرصه خصوصی را از هم تفکیک نمی­کند، چون همه عرصه­ها سیاسی شده­اند . همه عرصه­ها و رفتارها ایدئولوژیک تلقی می­شوند . راه رفتن، لباس، شغل، رنگ پوست، جنسیت، غذا خوردن، ویژگی­های قومی همه خصلت ایدئولوژیک به خود می­گیرند .

 

چون هر شکلی از معنا، هر امر اجتماعی، در تعامل با ساختار حکومت قرار می­گیر د . نظم سنتی متعلق به جوامع بدون سامان سیاسی­اند . در جامعه کثرت­گرا مهم­ترین سیاست و خط­مشی دولت نداشتن سیاست و خط­مشی است . بنابراین در چنین جامعه­ای کمتر پدیده­ای در تقابل با حکومت دیده می­شود و کمتر پدیده­ای این امکان را می­یابد که ایدئولوژیک دیده شود . اما در جامعه­ای که به تعبیر بشلر نظم سرکوب­گرانه و ساختار سرکوب­گرانه دارد ، همه چیز در تعامل با دولت دارای معنا می­شود ، همه چیز ایدئولوژیک می­شود . در این صورت دولت دائماً باید قانون و مقررات بگذارد و دائماً وارد عرصه عمومی و خصوصی شود . درحالی که در نظم تکثرگرا این دو حوزه رنگ می­بازد و دولت دخالت نمی­کند .

 

این­که ایدئولوژی چه­طور عمل کند بسته به این بسترهای تاریخی سه­گانه فرق دارد . در این جوامع با وجود ویژگی­های متفاوت ایدئولوژی­ها شکل متفاوت می­گیرند . مثلاً خود نظام­های عقیدتی فی­نفسه دارای بار ایدئولوژیک یا غیر ایدئولوژیک نیستند ، بسته به شرایط بار ایدئولوژیک می­گیرند ،‌ یعنی بسته به این­که در چه جامعه­ای باشد . مثلاً در ترکیه شیعیان طالب حکومت سکولار هستند . به همین دلیل در سال­های 50 ، و از آن به­بعد به­طورکلی، شیعیان از آتاتورک حمایت کردند و هنوز هم حمایت می­کنند . اسلام­گرایان ترکیه شیعه نیستند و اهل تسنن هستند . این­ها یک اقلیت بسیار کوچک و بسیار تحقیر شده را می­سازند. پس چگونگی ایدئولوژیک شدن تابع ساختارکلی است. در جامعه تکثرگرا همه می­توانند به دین خود و بقیه چیزهای فرهنگی­شان عمل کنند و بنابراین به سادگی سیاسی نمی­شوند .

 

نتیجه می­گیریم مطالعات فرهنگی هم به­­عنوان یک دانش و این که بتواند در حوزه سیاست فرهنگی داخل شود یانه ، بسته به ساختار جامعه دارد . در ایران راهی جز این نیست . در نظام­های کثرت­گرا دخالت دولت یک دخالت حداقلی است . به این معنا که در حوزه­هایی دخالت می­کند که بتواند به همگانی و دمکراتیزه شدن فرهنگ کمک کند . به این معنی که همه شهروندان بتوانند از امکانات لازم برای شکوفا کردن استعدادها برخوردار باشند و  امکانات فرهنگی مناسب در اختیار داشته  باشند . یک سطح این حوزه آموزش است و سطح دیگر مجموعه نهادها و مؤسسات فرهنگی مادی و غیرمادی . در این جوامع گفتمان غالب سیاست فرهنگی یک گفتمان حداقلی است و کمترین مداخله در زندگی مردم براساس تفکیک عرصه خصوصی و عمومی صورت می گیرد  و ارائه خدمات فرهنگی دولتی ، به مشارکت بیشتر مردم در عرصه فرهنگ و شکوفایی استعدادها منجر می­شود . به همین دلیل بعد از جنگ جهانی دوم، وقتی مفهوم حقوق فرهنگی در کنار حقوق اقتصادی و سیاسی شکل می­گیرد همین خدمات یعنی دسترسی به کتابخانه و...، توسعه نهادهای آموزشی و فرهنگی مطرح شد .

 

 جوامع تکثرگرا  مدل­های گوناگونی را دنبال می کنند ، فرانسه متفاوت است و گروهی نیز  متکی بر قوانین عرضه و تقاضا هستند، و فرهنگ هم باید تابع همین قوانین باشد . در جامعه­ای مانند فرانسه این تاحدی تعدیل می­شود و دخالت بیشتر حکومت را می­طلبد . اما در ساختارهای اقتدارگرا، دولت مداخله حداکثری را برای خود تعریف می­کند و مفهوم فرهنگ یک مفهوم محدود به شکوفایی استعدادها و... نیست . در این نوع ساختارها مفهوم فرهنگ محدود به فرهنگ نمی­شود بلکه همه چیز را دربر می­گیرد . می­توان گفت دولت­ها غیر از قالب و فرم درباره محتوای فرهنگ­ها یک محتوای از پیش تعیین شده را درنظر دارند . درحالی که در نظام تکثرگرا از قبل محتوایی برای فرهنگ منظور نمی­شود . باید شرایطی باشد که همه بتوانند امکان شکوفایی استعداد، آموزش، یا همگانی کردن فرهنگ را داشته باشند، بنابراین بسته به این مسئله دخالت صورت می­گیرد . این­طور نیست که برای این چیزها افراد می­توانند تصمیم بگیرند . بلکه محتوای ظروف  هم از ابتدا تعیین شده . برای ما اسلامی­سازی اصل است و از مدرسه، دانشگاه، فضای شهری، پارک، خانواده، تلویزیون باید اسلامی شود. پس تفاوت عمده این است که در نظام­های کثرت­گرا بیشتر با قالب­ها سروکار داریم. این­که چه محتوایی ـ مثلاً فرهنگ­سرا بگیرد ـ بسته به افرادی دارد که حوالی آن زندگی می­کنند . دولت­ها سعی می­کنند از ایجاد نهادها حمایت کنند . در نظم اقتدار­گرا دولت حمایت می­کند  اما با آیین­ها و مقررات­ها و خط­مشی­های از پیش تعیین شده که مطابق آن باید این مجموعه­ها عمل کنند  . " سیاست فرهنگی مجموعه ارزش­ها، باورها و راهبردهایی است که کنش­ها و عملکرد افراد یا گروه­های اجتماعی را هدایت می­کند یا بر آن­ها تأثیر می­گذارد .  "

 

 این ارزش­ها و باورها که راهنما، هدایت­کننده و تأثیرگذار بر عملکرد یک گروه، یک مجموعه افراد و یا  یک ملت است به دو بخش تقسیم می­شود : بک بخش آن­هایی است که توسط دولت بیان و مدون می­شود و معمولاً به صورت قانون اساسی، برنامه­های توسعه و غیره است . بخش دوم استراتژی­ها و راهبردهایی است که افراد، گروه­ها و ملت­ها بدون مدون یا قانون رسمی کردن آن برای تحقق هدف­ها و منافع خود به­کار می­گیرند .  بنابراین دو سیاست فرهنگی داریم : یکی آن که دولت مدون کرده، دوم آن­که به صورت اصل مدون دولتی درنیامده . پس یک سیاست فرهنگی است که بخشی از آن آشکار است و بخشی پنهان و بخشی رسمی و بخشی غیررسمی.

 

در این­جا باید به کار آلتوسر و ایدئولوژی و دستگاه­های ایدئولوژیک دولتی مراجعه کرد . آلتوسر می­خواهد ببیند افراد چرا از دولت­ها تبعیت می­کنند و چگونه، به اشکال مختلف، این اتفاق می­افتد .او می­گوید دو دستگاه ایدئولوژیک دولت و دستگاه سرکوب­گر دولت هستند که لزوماً نیستند  اما کار به شیوه ی پلیسی انجام می دهند  . مثل حراستی­ها و امنیتی­ها که مجازند به­طور عریان از خشونت، زور و اجبار استفاده کنند .آلتوسر می­گوید این بخش کوچکی از ساز و کاری است که دولت برای واداشتن به اطاعت دارد . بخش مهم ایدئولوژیک است که باید مجموعه­ای از باورها را درونی کند تا افراد خود را توجیه کنند و قانع شوند که از هنجار و الگویی پیروی کنند . این­ها هردو ایدئولوژیک­اند و از خشونت استفاده می­کنند . اما دستگاه ایدئولوژیک دولتی ، بر خلاف دستگاه سرکوبگر که خشونت عیان به کار می برد ،  اول سعی می­کند راه­های دیگر را بیازماید بعد خشونت را . سیاست فرهنگ، که گفتیم بخشی آشکار و بخشی پنهان، و بخشی رسمی و غیررسمی است با تعریف آلتوسر سازگار است .

 

چون آن بخش­هایی که درونی و باوری و اعتقادی­اند دستگاه­های ایدئولوژیک دولت به آن­ها تکیه می­کند ­(آلتوسر مدرسه را مثال می­زند که ما چه­طور اطاعت را می­پذیریم.) و آن­ها را به­کار می­گیرد .  ( مثلاً در قالب ارزش­های دینی یا سنتی و یا شیوه­های مشروعیت که تامسپن نام می­برد  . )

 اما سیاست فرهنگی فقط آن نیست که دولت دنبال می­کند و در قوانین مدون شده . بخش دیگری از  سیاست فرهنگی آن است که باورها، ارزش­های درونی مردم با ارزش­های دولت تقارن و هم­سویی پیدا می­کنند . گاهی به دلیل دمکراسی است که تقارن پیش می­آید .

 از نظر آلتوسر فرایند اطاعت فرایند باز تولید است . پس در شرایطی که فرهنگ سیاسی شده و همه چیز بعد ایدئولوژیک پیدا کرده چطور می­توان وارد عرصه سیاست فرهنگی نشد؟ما باید شیوه وارد این عرصه شدن را بررسی کنیم . در ساختارهای غیر دمکراتیک، به­خصوص، سیاست فرهنگی و مطالعات فرهنگی یک چیز هستند . اما این که اهداف و برنامه­ها چیست فرق می­کند . بنت می­گوید مطالعات فرهنگی از بررسی نهادهای عرضه کننده فرهنگ جا مانده است، مانند تلویزیون و...

 

یعنی تجزیه و تحلیل نهادی انجام نداده، مثلاً مقاله ­هال درباره  تلویزیون ، وارد این نمی­شود که نهاد سازمان­دهنده تلویزیون را تجزیه و تحلیل کند ، یعنی از زاویه سازمانی و نهادی سازمان­های اشاعه­دهنده یا تولیدکننده فرهنگی تجزیه  و تحلیل نمی­شوند . مکتب فرانکفورت این نگاه را داشت که صنعت فرهنگ بخش مهمی از نظام سرمایه­داری است و پیامدهای آن را مطرح می­کرد . اما این­ها هم نگاه­های نخبه­گرایانه بود که از مردم و دموکراتیزه کردن فرهنگ دفاع نمی­کرد . در  ثانی ، فرانکفورتی ها  به هیچ وجه  معطوف به میدان­ها و مقیاس­های فرهنگ نبودند . یعنی به سازمان­های تجاری و شرکت­های تولید و عرضه­کننده کاری نداشتند ، چون تجربه­ای از این چیزها وجود نداشت . اما مهم بود که این بحث­ها را می­کردند ، یک جور هم عقده­گشایی بود، چون حکومت­ها فضای اختناق به­وجود آورده بودند که آن­ها را آواره کرده بود و از طرف دیگر تحولاتی در جامعه رخ داده بود که فرهنگ نخبه­گرایی تحمل آن­ها را نداشت . آن­ها قادر به درک اقتصاد سیاسی فرهنگ نبودند .

 

یک رکن بحث بنت تجزیه و تحلیل نهادی فرهنگ است . یک بعدش اقتصاد سیاسی فرهنگ است . در اولی هم معطوف به اصلاحات است، و محافظه­کارانه نیست و نمی­گوید که ما پیچ و مهره ماشین شویم . اما می­گوید ما وارد ماشین شویم و شروع به دست­کاری آن کنیم . آن­چه سیستم­های اقتدارگرا را پویا می­کند  در اصل چالش­های درون آن­هاست . در رأس دیدگاه­های ایدئولوژیکی هست که هرچه پایین­تر می­آییم تفاوت می­کند . تعریف بنت خیلی گسترده و سیال است و سیاست فرهنگی را می­توان به مفهوم ایدئولوژی گرفت .

 

بعضی­ها سیاست­های فرهنگی را محدود به خط­مشی­ها و راهبردهای حکومتی می­کنند . این تعریف بیشتر با ساختار دمکراتیک انطباق دارد ، چون در این شرایط تلاش بر همگانی کردن فرهنگ است . اما این تعریف برای همه دولت­ها صادق نیست ، اگر دولت­ها و سازمان­های عمومی در حوزه فرهنگ برای خدمت به اهداف مشخص به­کار می­روند  این محدود به شرایط معینی است . بنا به این تعریف بنت ، در ساختارهای غیر دموکراتیک سیاست­های فرهنگی کپی ایدئولوژی است به معنایی که گردشی ایدئولوژی را به­کار می­برد . در فرهنگ هم یک هژمونی و یک ضد هژمونی داریم . برای گروه­هایی که ضد هژموتیک هستند و با هژمونی دولت مقابله می­کنند آن­ها هم یک سیاست فرهنگ دارند که هدایت­گر اعمال آ­ن­ها حتی در ساختارهای دمکراتیک هم  دکلراتیزه کردن فرهنگ به یک اصل ایدئولوژی برمی­گردد . به­خصوص در جایی که با رقیبش مواجه می­شود بار ایدئولوژیک بیشتر می­شود. عرصه فرهنگ یک عرصه مذاکره است و عرصه مطلق­ها نیست . یعنی کارگزاران آن یک دست نیستند و دستگاه­ها منسجم و مقتدر چنان­که فکر می­شود نیستند . بنابراین وقتی وارد آن­ها می­شوید یک شکاف­هایی هست که می­توان از آن­جا وارد شد . به­خصوص در حوزه فرهنگ شکاف­ها و حفره­ها زیاد است . بنابراین کسانی که می­خواهند تغییر ایجاد کنند ، باتوجه به گسست­های اجتماعی و این واقعیت که آدم­ها وجود چند رگه دارند و از همه جهت وحدت ارگانیک ندارند و هویت­های پیوند خورده دارند ، دست به اقدام می­زنند . در عمل سازمان­ها یا دولت­ها  به مقداری  راهبردها و استراتژی­ها را برای تحقق اهداف خود دنبال می­کنند . به این می­گویند سیاست .

 

این اهداف بخشی­اش تحمیل اراده است . در این معنا آن مجموعه باورها و ارزش­ها و مفروضات بنیادین و اصولی که سیاست فرهنگ نامیدیم مبنای برنامه­ریزی سازمان­ها و دولت­ها است . مثلاً ایران­خودرو مجموعه­ای راهبردها و استراتژی­ها را انتخاب می­کند. اما مجموعه­ای از آن ارزش­ها، باورها و... روی کارگران پیاده می­شود . کارگران هر ارزشی داشته باشند ایران­خودرو از آن­ برای تأثیر بر کنش کارگر استفاده می­کند . مثلاً تصمیم می­گیرد برای کارگران موسیقی­ای مطابق میل اکثریت که تحرک و تمرکز آن­ها را افزایش دهد و از احساس خستگی آن­ها بکاهد پخش کند . به این می­گوییم سیاست فرهنگ، چون یک روش برای ترغیب کردن کارگران به کار بیشتر و منظم­تر است . ممکن است این اهداف معطوف به درنظر گرفتن چند دقیقه فراغت از کار در عرض روز برای کارگران شود . مثلاً یک ساعت وقت ناهار و نماز، چه بخوانند و چه نخوانند ، کمی وقت بیشتر دادن به کارگران براساس ارزش­های خودشان است. اما بعد ایدئولوژیک به مسئله می­دهید که درضمن آنکه ساختار ارزشی نظام سیاسی تحمیل می­شود ،  کارگران نیز وقت فراغتی می­یابند . این­که آیا از پایین هم می­شود سیاست فرهنگ داشت باید مورد بررسی قرار داد  .



 

 گفتمان های سیاست فرهنگی

دو نگاه به سیاست فرهنگی وجود دارد، یکی این­که محدود به دولت کنیم و دیگر این­که  معتقد باشیم که همه سازمان­ها، گروه­ها، و شکل­ها یک سیاست فرهنگی دارند. استیونسن در کتابی به نام شهروندی فرهنگی مقاله­ای دارد به نام «سه گفتمان سیاست فرهنگی» این سه گفتمان عبارتند از:

·        State discourse of cultural policy

·        Market discourse of cultural policy

·        Civic discourse of cultural policy

در گفتمان دولتی فرض این است که همه چیز متمرکز است و دولت خود را مجاز می­داند برای تحقق اهدافش وارد عرصه خصوصی شود و به نحو متمرکزی نهادهای هنری، مانند حوزه­ها، نهادهای تفریحی مانند پارک ها و سینماها و... تمام عرصه­های فرهنگ را در اختیار داشته باشد و به­طور متمرکز مدیریت کند. تمام نظام­های کمونیستی، سوسیالیستی و اسلامی از این جمله­اند. یعنی دولت به صورت متمرکز کل عرصه فرهنگ را در مدیریت و حیطه سیاست­گذاری خود می­داند. البته گفتمان­های دولتی را می­توان در یک طیف قرار داد. طیفی دارای حداقل و حداکثر. بنابراین شدت تمرکز و سلطه تاحدی است که سازمان­ها و نهادها بتوانند قدرت دولت را محدود سازند . ازنظر ایدئولوژیک دولت­های متمرکز فرض را براین می­گیرند که همه فرهنگ را در اختیار خود دارند . اما در عمل این­طور نیست، چون نیروهای اجتماعی، بخش­های غیردولتی در تعامل با دولت برای آن» محدودیت ایجاد می­کنند و آتوریته دارند. اگرچه دولت­های متمرکز می­خواهند یک گفتمان اقتدارگرایانه ایجاد کنند عملاً این ممکن نیست و این دولت­ها جایی روی این طیف قرار می­گیرند. قبلاً در تقسیم­بندی بشلر دیدیم که گفتمان­های دولتی سیاست فرهنگی اغلب در جوامعی عملی است که جامعه کثرت­گراست و نه مردم دیگر در چارچوب باورهای خود حاضرند از دولت پیروی کنند و نه دولت حاضر است مشکلات نظم متمرکز کثرت­گرا را بپذیرد.

 

در دولت­های اقتدارگرا عملاً در بخش فرهنگ ( حتی فرهنگ عمومی ) حیطه اقتدار دولت است. درحال حاضر در کشورهای اروپایی و غرب گفتمان دولتی به معنای اقتدارگرا یا حداکثری­اش نداریم، اما درعین حال در این کشورها یک سطحی از مداخله دولت در حوزه فرهنگ وجود دارد. آن سطح شامل حفاظت و حراست از میراث فرهنگی / تاریخی کشورها و هم­چنین ایجاد خدمات، امکانات و زمینه­ها برای مشارکت همگانی در تولید و مصرف فرهنگ است.

 

به این معنا که در دولت­های غربی مداخله دولت یک مداخله­ی حداقلی است و بیشتر شامل فراهم کردن زمینه­ها برای مشارکت در فرهنگ است، نه تعیین محتوای فرهنگ . درهرحال در غرب اساساً چیزی به نام گفتمان دولتی وجود ندارد . اگر بخواهیم یک قاعده کلی برای این کشورها وضع کنیم، اصل دکلراتیزه کردن فرهنگ است، یعنی ایجاد زمینه بیشتر برای تولید و مصرف فرهنگ . منظور از فرهنگ این­جا آموزش، دسترسی به اطلاعات،‌ فراهم کردن رشد استعدادها، و فراهم آوردن امکان تفریح و اوقات فراغت است. گفتمان دولتی بنیانش این بود که به دولت اجازه می­داد بر فرهنگ حکومت و مدیریت کند. فرض آن این بود که فرهنگ امری هدایت­پذیر است و دولت در مقامی است که می­تواند بر فرهنگ حکومت کند.

 

گفتمان بازار برخلاف این می­گوید امر فرهنگی عین امر اقتصادی است. همان­طور که در بازار دولت نباید دخالت کند و قوانین عرضه و تقاضا، رقابت، و بازار تعیین­کننده در مورد تولید، توزیع و میزان آن است. در عرصه فرهنگ هم تقاضای اجتماعی برای فرهنگ، محصولات فرهنگی و داد و ستدهای فرهنگی هست که معین­کننده است. موسیقی، تئاتر، سینما، مطبوعات، تبلیغات و تمامی رسانه­ها و تمامی کالاها و محصولاتی که با وجوه نمادین جامعه سروکار دارند این­ها با معیار پول قابل سنجش و اندازه­گیری­اند. در نتیجه مردم با بلیط­هایی که می­خرند تعیین می­کنند که چه چیزی را دوست دارند و چه چیزی را دوست ندارند. چرخه تولید، توزیع و مصرف نمادها را مردم انتخاب می­کنند. در این­جا بازار یعنی مردم . پس اگر دولت به هر شکلی دخالت کند در حوزه فرهنگ معنی­اش این است که می­خواهد تغییر در این بازار ایجاد کند .

 

فرهنگ آن چیزی است که هست . اگر دولت بیاید در آن دخالت کند یعنی می­خواهد فرهنگ را به چیز دیگری تبدیل کند که فرهنگ نیست . از این­رو گفته می­شود که اصلاً لازم نیست دولت در عرصه فرهنگ دخالت کند یا سازمانی و تشکیلاتی برای برنامه­ریزی در این زمینه داشته باشد . گفتمان بازار معتقد است اگر کالایی هست که گیشه ندارد، بنابراین محکوم به نابودی است . اما این­جا هم مانند گفتمان بالا، بحث درباره تیپ ایده­ال است . اولاً از آن­جا که سرمایه­های فرهنگی در نابرابری­های اجتماعی و اقتصادی تأثیرگذارند و بر دستیابی مردم به منابع تأثیر دارند، عدم دخالت دولت ممکن نیست. علاوه برآن، همیشه چیزهایی بوده که با واقعیت جور در نمی­آید. مثل آرمان­ها و ایده­ال­هایی که بشر دارد، مانند دمکراسی که خیلی چیزها معنا می­دهد. تساوی، آرامش، صلح، امنیت و... که به تعبیری ارزش­های فرازمانی و مکانی و اسطوره­ای است برای بشر. خُب، اگر قرار باشد فقط با معیار پول و استانداردهای محاسبه­پذیر کمی درباره فرهنگ و همه چیز قضاوت کنیم بنابراین آن بخش فرهنگ که پولساز نیست چه خواهد شد؟ یا آن بخش­هایی که قدرت مالی چندانی ندارند چه خواهند شد؟ مثلاً در مورد سوادآموزی اگر دولت مدارس دولتی نداشته باشد سوادآموزی فقط برای پول­دارها ممکن است. پس، در عمل هر دونوع دولت اقتدارگرا و کثرت­گرا با یک نوع مشکلات روبرو هستند برای پیش­بردن اهداف خود، برای تمرکز فرهنگی کامل یا برای عدم تمرکز کامل.اما وقتی این دوتا را روبروی هم می­گذاریم حداقل و حداکثری بودن­شان روشن می­شود.

 

 گفتمان سومی  هست که اسیتو نسن از آن نام می­برد و آن گفتمان جامعه مدنی است ، یعنی انواع سازمان­های جامعه مدنی که از طریق آن­ها کنش­های فرهنگی شکل می­گیرد و بسط پیدا می­کند و باعث می­شود که یک تعادل کنترل شده بین بخش­های مختلف جامعه مدنی و دولت به­وجود آید . برای مثال،  ما از احزاب به عنوان سازمان­های واسط بین دولت و جامعه مدنی نام می­بریم که روابط ایلی و طایفه­ای را در ساخت سیاسی محدود کنند، و کنترل کننده باشند  ، سازمان­های جامعه مدنی به­طورکلی و نهادهای جامعه مدنی مانند مطبوعات و... را گسترش دهیم و دولت بودجه­ای تعیین کند برای این­که اجازه توسعه جامعه فرهنگی مدنی را بدهد، به این می­گوییم ارتقا دادن مفهوم شهروندی .

 

تاریخ مفهوم شهروندی: در قرون 18 و 19 حقوق سیاسی شهروندان و مداخله و مشارکت آن­ها در نظام سیاسی شکل گرفت. این ایده که پادشاه از حق الهی حاکمیت بر سرنوشت مردم برخوردار نیست و باید مشروعیت خود را از مردم بگیردمطرح شد . در آغاز مسئله این بود  که دولت باید امنیت مردم را تأمین کند و این باعث شد کهnation state  ها شکل بگیرند و بعد حقوق سیاسی مطرح شد. به این دلیل ساز و کارهایی فراهم آمد که پارلمان و انتخابات و بعد احزاب به­وجودرا به وجود آورد  که از طریق آن­ها مردم توانستند در تعیین سرنوشت خود دخالت کنند.ایده این که حاکمان باید توسط مردم انتخاب شوند در قرن 18 و 19 شکل گرفت. در نیمه قرن بیستم، بعد از جنگ به­خصوص، بحث حقوق اجتماعی و سیاسی شکل گرفت . تی.ام مارشال کسی بود که این مفهوم حقوق سیاسی و اجتماعی را تئوریزه کرد . بعد از جنگ با شکل گرفتن دولت رفاه گفته شد که هر شهروند تابع یک دولت برخوردار از مجموعه­ای حقوق است، شامل حقوق مربوط به اشتغال، بیمه درمانی، بیمه بی­کاری، کمی بعدتر حق آموزش عمومی، و حقوق مربوط به امنیت اجتماعی و شغلی. این نظام­های تأمین اجتماعی را دولت­ها برقرار کردند، برای بیمه، بهداشت، درمان، بی­کاری، گروه­های آسیب­پذیر و گروه­های ویژه  ،  همه تا تأمین رفاه اجتماعی به­طور مجزا و برای همه مردم در دست دولت بود.

 

از دهه 80 حقوق فرهنگی هم مطرح شد. نکته مهم این حقوق فرهنگی این است که در قرائت­های دهه پنجاهی­اش یک معنی خیلی خاص داشت . این­که مؤلفان، مبدعان مالکیت معنوی بر تولیدات خود دارند . بعدها مفهوم حقوق فرهنگی بسط پیدا کرد و  مفهومی که به آن اضافه شد حق بهره­برداری از فرهنگ بود، یعنی امکانات و فرصت­هایی که مردم از طریق آن بتوانند به نیازهای فرهنگی خود پاسخ دهند . نیازهای فرهنگی مفهوم پیچیده و مبهمی است و در مورد آن­که مشتمل بر چیست بحث­های زیادی وجود دارد .

 این­که چه کسی نیاز را تعریف کند فرق می­کند. ما در حوزه اقتصاد نیازهای حداقلی داریم مانند نیاز به غذا و پوشاک که اگر پاسخ نیابد زندگی شخص دچار مخاطره می­شود . اما از این حد که بگذریم باید دید که با چه نظام ارزشی و چه ایدئولوژی و باورهایی می­خواهیم این نیازها را تعریف کنیم.



 

سنخ­شناسی سیاست فرهنگی:

 برای مطالعه سیاست فرهنگی از منظر مطالعات فرهنگی یک راه مطالعه تطبیقی است . راه دیگر سنخ­شناسی سیاست­های فرهنگی است . از طریق سنخ­شناسی می­توانیم درونمایه­ها را بازشناسی کنیم. برای مثال ما در جلسه­های قبل این مفاهیم را داشتیم :  دمکراتیک / غیر دموکراتیک / نخبه­گرا / مردم­گرا ؛ کل­گرا یا کلان گرا / جزء­گرا یا خردنگر، متمرکز / غیرمتمرکز؛ رویکرد حداکثری / رویکرد حداقلی؛ سنتی / مدرن، مدون / پست مدرن، محافظه­کارانه / رادیکال­ها ایستا / پویا، صریح / ضمنی . این مفاهیم همه ideal type هستند و انتزاعی و تحلیلی­اند و توصیف­گر عین به عین یک موقعیت نیستند . مفاهیم تحلیلی­اند و نه توصیفی.

 

می­توانیم این­ها را به شکل­های دیگری و براساس گفتمان­ها تبیین کنیم، سیاست­های فرهنگی مبتنی بر بازار در مقابل دولتی، مدنی/غیرمدنی نیز توضیح دهیم. به این تقابل­ها اگر دقت کنیم می­بینیم که اولاً برای دستیابی به  درونمایه این سیاست­های فرهنگی به یک سنخ­شناسی احتیاج داریم . محتوای هر کدام از این دایکاوتومی­ها بخش­هایی از سیاست فرهنگی را نشان می­دهد. مثلاً وقتی از کل­نگر/خودنگر صحبت می­کنیم یک معیار قلمرو سیاست فرهنگی است. این­که چه چیزهایی در این قلمرو قرار می­گیرد و چه چیزهایی قرار نمی­گیرد. در امریکا آن­چه در قلمرو دولتی قرار می­گیرد حداقل است. بنابراین قلمرو سیاست فرهنگی محدود است و حوزه­های محدودی را شامل می­شود. در ایران هیچ محدودیتی نیست و هر چیزی می­تواند در قلمرو دولت قرارگیرد.

 

همچنین یک معیار برای فهم سیاست فرهنگی توجه به قلمروی موضوعی آن است. معیار دوم، در واقع شیوه اجرا و عمل است، که لزوماً با حکمروها منطبق نیستند.معیار دیگر، معیار جهت­گیری است. این­که این سیاست­ها معطوف به چه چیزهایی هستند . یعنی از پایین به بالاست یا از بالا به پایین؟ پیش­فرض این است که یک عقل کل وجود دارد که معتقد است هم ارزش­ها و هدف، همه چیز مشخص است و حالا می­خواهد آن­ها را اجرا کند؟ یا معتقد است باید مردم مرجع قرار گیرند؟ این جهت­گیری در بحث سنتی / مدرن هم مطرح است. یعنی آیا نگاه به جلو و دگرگونی طلب و آینده­گراست، یا به­عکس نگاه به گذشته دارد و  مرجعش گذشته است؟ در همین معیارها می­توان معیار محافظه­کارانه / رادیکال؛ معیار ایستا / پویا را هم قرار داد  . بنابراین براساس این معیارها می­توانیم انواع سنخ­بندی­ها را داشته باشیم. معیار چهارم، معیار ایدئولوژیک است که بیشتر ناظر به محتواست. یعنی اسلام شیعی، اسلام سیاسی، یا اسلام سنت­گرا را محتوای سیاست فرهنگی قرار دهیم یا سیاست لیبرال را. این سنخ­شناسی­ها که می­توانند بسیار متنوع باشند نه تنها به ما کمک می­کنند درونمایه سیاست فرهنگی را بکاریم، بلکه می­توانند به واکاوی و شالوده­شکنی آن­ها یاری رسانند.

 

این یک روش شناختی است در مطالعات فرهنگ چون می­خواهیم روابط قدرت را بررسی، نقد و افشا کنیم، و در سیاست فرهنگی چنین امکانی به عنوان پایگاهی که اگر متخصصان مطالعات فرهنگی بخواهند در جهت اصلاح و بهبود جامعه حرکت کنند می­توانند از این طریق این کار را بکنند، مطرح است. سنخ­شناسی به ما کمک می­کند که بررسی دقیق کنیم. «سیاست­گذاری فرهنگ در ایران امروز»، کتاب پرویز اجلالی،‌ حاوی اطلاعاتی است برای سنخ­شناسی سیاست فرهنگی در ایران. از 1357 تا 1368 در ایران سیاست­گذاری فرهنگی وجود نداشت و حرف­های خمینی دنبال می­شد. شورایعالی فرهنگی در سال 71 اولین برنامه سیاست­های فرهنگی عمومی جمهوری اسلامی را اعلام می­کند. اولین برنامه توسعه جمهوری اسلامی در سال 1368 مدون شد. (کتاب اجلالی) درباره همین برنامه به طور تفصیلی  بحث می کند .

 

معیارهای تفکیک انواع سیاست فرهنگی

            الف - معیار ساخت سیاسی دولت ؛ دمکراتیک/غیر دمکراتیک . ایدئولوژیک/غیرایدئولوژیک

 

براساس اینکه دولت ها از لحاظ ساخت سیاسی چگونه هستند ،سیاست های فرهنگی راطبقه بندی می کنیم . معیار دمکراتیک وغیردمکراتیک به ساختار دولت برمی گردد.به چه میزان ساخت سیاسی قدرت وشکل گیری قدرت ، مطالبات بین مردم ودولت را شکل میدهد . بر این اساس سیاست فرهنگی دولت ها وایدئولوژی های حاکم رامی بینیم مانند سیاست فرهنگی لیبرال ، ناسیونالیسم ، اسلامی و ...

ب – براساس ساخت اجتماعی ارزش ها ؛ فردگرا/جمع گرا . سکولار /دینی

 

 انواع سیاست های فرهنگی درجامعه تابعی از چگونگی نظام ارزش ها،ساخت اجتماعی وبه طور کلی ساختار قدرت اجتماعی در جامعه است . برای مثال سیاست فرهنگی فرد گرا ( جوامعی که ارزش های فردگرایانه در آن رسوب کرده است(بریتانیا)) درمقابل سیاست گذاری جمع گرا قرار دارد. نوع سیاست گذاری این جوامع منطبق برخواسته ها وامیالی است که فرد در جامعه دارد وساخت سیاسی تابعی است از چگونگی پاسخگویی به نیازهای فردی وچگونگی تحقق فردیت افراد . این دو معیار درهم تنیدگی هایی دارند برای مثال جوامع دمکراتیک ساختار ایدئولوژیک کمتری دارند. سیاست فرهنگی لیبرال فرد گراست وسیاست فرهنگی ناسیونالیسم جمع گرا . جوامعی که فرآیند سکولاریزه شدن در آن کمتر صورتگرفته جوامع دینی است که دین درشخصیت والگوهای رفتاری اهمیت بسزایی دارد .

 

ج- براساس روند تحول سیاست فرهنگی ؛ سنتی/ مدرن .کلاسیک /جدید . میراث فرهنگی/دمکراتیک

 

سیاست فرهنگی به عنولن مقوله ای که تاریخی را سپری کرده وبا شکل گیری دولت – ملت ها بوجود آمده است در سال های 70-1960 با طرح مفهوم توسعه فرهنگی الگوی جدیدی در آن شکل می گیرد و در سال های اخیر نیز تحولات جدیدی در آن صورت گرفته است . براین اساس سیاست فرهنگی سنتی ومدرن را ازهم تفکیک می کنیم . با توجه به این سه معیار انواع سیاست های فرهنگی را ازهم جدا می کنیم تاابعاد مختلف نظری وعملی سیاست فرهنگی را مشخص کنیم و به خط مشی وراهبردها از طریق این گونه شناسی دست یابیم . بطور کلی مطالعه گونه شناسی سیاست فرهنگی راهبری روش شناختی شناسایی چیستی وچگونگی سیاست هاست .

 

یکی از مفاهیم مهم برای  گونه شناسی سیاست فرهنگی  مفهوم کنترل ( regulation) است. این مفهوم یکی از کلیدی ترین مفاهیم سیاست فرهنگی بخصوص در جامعه ایران است .البته مفهوم کنترل در کشورهای دیگر مهم است اما سدت وحدت آن فرق دارد .از منظری اساس سیاست فرهنگی نوعی سامان دادن ، شکل بخشیدن ونظم بخشیدن به چگونگی حضور ورابطه دولت ،موسسات بزرگ با فرهنگ وفعالیت های فرهنگی است . مساله کنترل کردن (regulate) مسئله اصلی است ورویکردهای این بحث از این جمله اند ؛

·        نگاه فوکویی : فوکو معتقد است مفهوم (regulate ) محدود است ودولت به عنوان یک موجودیت مستقل وارد عرصه فرهنگ می شود ( رسانه ها ، میراث فرهنگی و ...) و آنها را متناسب با بنیادهای سیاسی خود شکل می دهد .

·        نگاه گرامشی ؛ معتقد است بحث سلطه وبهره کشی ، بحث تداوم سلطه دولت است .

اوبه کارکردهای دولت در جامعه می پردازد (بحث امنیت و ...) .مساله گرامشی تنها نظم نیست بلکه مسله اصلی تثبیت استیلای خود با هدف کاپیتالیست وتثبیت سرمایه داری است  وregulation مترادف با هژمونی در نظر گرفته می شود .

·        دستگاه ایدئولوژیک آلتوسر؛ مساله اصلی در اینجا ایجاد همسویی اخلاقی ، عاطفی ومذهبی است که جزء دستگاه ایدئولوژیک آلتوسر محسوب می شود .به نظر آلتوسر سیاست فرهنگی  یعنی دستگاه ایدئولوژیک دولت .

 

در این بحث فقط بحث بازار ودولت نیست مسئله این است که خانواده ، هنر ، علم ، همه عیناً مساوی با سیاست فرهنگی قلمداد می شود. اگر بخواهیم براساس مفهوم کنترل ، سیاست فرهنگی را در ایران توضیح دهیم با ید بگوییم که قدرت به طورعریان ملموس ومحسوس است و در بخش هایی رسانه ها استقلال ندارند  وهمه چیز درخدمت دولت است چون تفکیک پذیری نهادی صورت نگرفته است . « امانوئل کاستلز» درجوامع دیگر نشان می دهد که دولت دیگر توانایی کنترل و(regulate) ندارد . کاستلز در مقدمه کتاب ( the informatiom age)  اظهار می کند یک سری فرآیندهای مستقل از دولت رخ داده که عملاً امکان کنترل را از دولت گرفته است از قبیل :

           

1-      مسئله ظهورتکنولوژی های جدید  که فارغ ازکنترل دولت  خود را به مردم تحمیل می کند و ماهیتا ً قابلیت کنترل توسط دولت را ندارند .

 

2-       فرآیند دوم تغییر ساختارهای بین المللی  وسیاست های جهانی است .

 

هیچ دولتی نمی تواند خارج از محیط بین الملل عمل کند زیرا در مجموعه ای از نهادهای بین المللی وارزش های سیاسی بین المللی شکل گرفته است بدین وسیله عملکرد دولت ها  محدود می شود . تحولاتی چون ایجاد حقوق بشریکسری آزادی هایی را تضمین می کند وهر ساختاری مجبور است خود را با این مسئله منطبق کند . مسئله دیگر بحث رقابت است که باید حدی از مشارکت سیاسی در رقابت های سیاسی واقتصادی ایجاد کند و نمی توان این مسئله را انکار کرد . کاستلز می گوید فرآیند  حاصل ازتکنولوژی های ارتباطی، جبر تکنولوژی را به دنبال خود می آورد و دایره عمل دولت ها را محدود می کند .

 

3-     جنبش های اجتماعی نوین در اشکال مختلف به شدت با حوزه فرهنگ ارتباط دارند ازجمله جنبش های محیط گرایان  ، زنان ، سیاهان ، جنبش های سبک زندگی ( خرده فرهنگ های جوانان ، گروه های موسیقی) و ...  الگوی عمل سیاسی  شان الگوی عمل فرهنگ است .

 

بنابراین مقوله کنترل کردن به عنوان یکی از ارکان بنیادهای سیاست فرهنگی در کشورهای مختلف توسط این فرآیندها محدود وحصور شده است وعملاً ماهیت سیاسی فرهنگی دارد و دگرگون شده است . این دگرگونی در جوامع فردگرایانه که جامعه مدنی قابلیت بیشتری دارد در تغییر روش های کنترل اتفاق افتاده است ، اما در کشورهای دیگر دولت ها با اجرای هزینه هایی حتی در ظاهر ، در مقابل دگرگونی مخالفت می کنند . در مجموع اگر براساس ضابطه به بحث کنترل فرهنگ نگاه کنیم با ببینیم که در ساختار جدید چه کونه شناسی اتفاق افتاده است

 سیاست فرهنگی در کشورهای اروپایی و غرب

 

سیاست فرهنگی در غرب را باید در دو مرحله مورد بررسی قرار داد. 1- دوره اول دوره ناسیونالیسم و شکل­گیری دولت ملت­هاست، که می­شود گفت از 1800 تا 1945 را دربر می­گیرد. در این مرحله­ی سیاست فرهنگی در غرب که این­جا از زاویه نوع رابطه و مداخله دولت در حوزه فرهنگ به آن نگاه می­کنم، یک پارالایم و گفتمان بسیار کلی تمامی کشورهای غربی را پوشش می­دهد و آن گفتمان ناسیونالیسم است که همه در کشورهای اروپایی درپی تثبیت یک دولت مدون در شکل دولت_ملت هستند. فرهنگ در این دوره یکپارچه­ساز و وحدت­بخش تلقی می­شده . کشورهای اروپایی هر کدام می­خواستند یک فرهنگ ملی تعریف کنند و فرایند ملی­سازی برای تمامی ارکان جامعه را شکل دهند . دراین فرایند ملی­سازی مفهوم فرهنگ یک ابزار سیاسی بود که بتواند حول و حوش دولت مرکزی واحد یک ملت واحد را به­وجود آورد . ما اینک برای هردو این­ها تصویر به نسبت منسجم و مشخص در ذهن داریم. اما در قرن هجدهم چنین چیزی وجود نداشت. مثلاً بریتانیا شامل انگلند، اسکاتلند، ایرلند، و ویلز بود و مستعمرات پراکنده. وقتی صحبت از فرهنگ ملی بریتانیا می­شد به این معنی بود که یک دولت مقتدر مرکزی شکل گرفته است، اما وحدت فرهنگی وجود نداشت. زبان ویلزی برای بچه لندنی قابل درک نبود. حتی از لحاظ مذهبی که بریتانیا از زمان هنری هشتم از کلیسای کاتولیک مستقل شده بود و در زمان کرامول پروتستانیسم دین رسمی شد  اما در مجموع بریتانیای قرن هجدهمی  فاقد یک انسجام دینی است. پروتستان­ها، کاتولیک­ها و باپتسیت­ها و... بودند و اختلاف­هایی داشتند که هنوز هم دارند. به لحاظ آداب و سنن و سبک زندگی هم هنوز اختلاف  بین ملت­های مختلف در بریتانیا وجود دارد .

 

بنابراین انگلستان در قرن نوزده برای تثبیت کشور مدرن به شدت نیازمند انسجام فرهنگی است. آلمان هم همین مشکل را دارد. آلمان در اول قرن بیستم به صورت یک کشور واحد و منسجم شناخته می­شود و شکل می­گیرد. اریک­ها بزهام و بندیکت هندرسون در کتاب Invention of tradition خیلی خوب این موقعیت رابطه فرهنگ با ناسیونالیسم را توضیح می­دهند و این که چطور این پارادایم در قرن 18 و 19 شکل گرفت که اروپاییان بیایند تمامی آیین­ها و مناسک فولکور، فرهنگ مردم ، موسیقی و... را در قالب یک سیاست جدید فرهنگ­سازی به خدمت بگیرند، مثلاً نمادهای سلطنت را به خدمت بگیرند تا نشانه­های ملی مانند پرچم، الگوهای رفتاری ملی، مانند پوشش و تئاتر، تا شیوه­های مخصوص ارتش و نظام دیوان­سالاری تا اروپا بتواند گذشته خود را در خدمت ساختار جدید مدون قرار دهد. یونیفورم­ها، کمپانی­های صنعتی، همه در خلق نشانه­ها، لوگوها و مارک­ها و هرچه که بازنمای جامعه و صنعت، دولت، نظام اداری، ارتش، و نظام امنیتی بود به­کار رفتند، منتها بر یک بستر جدید و در یک بافت جدید. این دوره ناسیونالیسم است که می­خواهد یک نوع انسجام و یکپارچگی را در اروپا به­وجود آورد. دخالت­ها در حوزه فرهنگ البته تابع وسعت، جمعیت و ویژگی­های جمعیتی هم هست. دولت­ها هرچه کوچک­ترند و به لحاظ تاریخی کمتر  در معرض تهدید قرار گرفته اند ، و به لحاظ صنعتی و سیاسی خود را ناتوان­تر و ضعیف­تر احساس می کنند  دخالت در فرهنگ آن­ها بیشتر است ، مثل فرانسه  که بیشتر به فرهنگ پناه می­برد تا از آن برای مقتدر شدن استفاده کند. برعکس، ایالات متحد نیازی به استفاده از فرهنگ به­عنوان ابزاری برای قدرت­یابی ندارد. البته همیشه این­طور نیست. مثلاً چین تمامی معیارهایی را که ماندی مهم می­داند در عدم دخالت­جویی دولت دارد اما دخالت هم می­کند. پس ماهیت سیاسی و ایدئولوژیک هم مهم است. به هرحال در اروپای دوران ناسیونالیسم که کشورها استقلال، و ثبات و انسجام سیاسی لازم را نداشتند سیاست فرهنگی به عنوان ابزاری برای تحکیم قدرت اروپا به­کار می­رود.

 

 در هنگام تأسیس موزه ها  هدف اولیه بازنمایی قدرت ملی  بود . در اوایل قرن نوزدهم و بعد از آن گالری­ها به­وجود آمدند که هم به­عنوان نهادی واسطه برای توسعه خلاقیت­ها و هم برای وارد کردن بخش تجاری به بازار هنر عمل می­کردند . هنرهای مهم در این دوره اروپا نقاشی و مجسمه­سازی بودند که به این­ترتیب تشویق شدند . بعد از آن مطبوعات بودند . روزنامه تایمز از همه قدیمی­تر است . درواقع روزنامه است که مفهوم خبر و اخبار را در زندگی روزمره، و حوادث و رخدادهای مشترک را که مرتبط با زندگی همه مردم است دامن می­زند . روزنامه­خوانی انگلیسی­ها به­عنوان پدیده­ای تعجب برانگیز  مطرح می­شود . در خاطرات میرزا صالح شیرازی که  سال  1814 در لندن بوده به اهمیت روزنامه خوانی در بین انگلیسی ها اشاره می شود . نقش مطبوعات، بخشی بازنمایی فرهنگ ملی است و بخشی چانه­زنی در مورد رابطه دولت_ملت است . بعد از مطبوعات  کتاب­ها اهمیت دارند که  بریتانیا یکی از قدیمی­ترین تجربه­ها را در این زمینه دارد . در قرن نوزدهم است که کتاب کالای عمومی می شود و دیگر برای تحقیق و بررسی نیست . به­خصوص رمان­ها که از اوایل قرن نوزده منتشر می­شوند و باعث می­شوند مقوله کتاب به­عنوان کالای نخبه­گرایانه محدود به کالای عمومی سرگرم­کننده تبدیل شود . ناسیونالیسم اروپایی به این­ترتیب یک بن­مایه فرهنگی دارد که حول و حوش آن می­خواهد آیین­ها و رسوم پراکنده را انسجام بخشد .

 

بعد از آن ، گشایش مدرسه، که به قول گلنر این امکان را به­وجود آورد که فرزندان ملت از هنگام رسیدن به بلوغ فکری در اختیار دولت قرار گیرند . دولت می­توانست ذهن، روح، بدن و همه هستی کودکان را دراختیار بگیرد و آن­ها را به شکل مجموعه­ای واحد درآورد . بندیکت آندرسن کتابی دارد به نام Imagined communities که در آن می­گوید چیزی به نام ملت واحد و یکپارچه وجود ندارد . یعنی مجموعه­­ی زبان، نژاد، مذهب، آداب و رسوم مختلف و اقوام مختلف هستند که تصور یکپارچگی آن­ها خیالی است . یعنی، ملت­ها خیال می­کنند که انسجام و یکپارچگی ملی دارند . تنها جایی که می­شد چنین خیالی را دامن زد مدرسه بود . ما یک نقشه می­کشیم و بعد این تصور را به­وجود می­آوریم که این یک واحد یکپارچه است و یک کشور است . بنابراین امریکا یا ایران، به­عنوان یک ملیت یک امر خیالی است و ابداع همان ناسیونالیسمی است که این اجتماعات خیالی را به­وجود می­آورد و چون خیالی هم هست در هر شرایط و تنگنایی می­تواند از هم بپاشد.

 

جامعه اروپا تا پایان جنگ جهانی دوم سیاست غالب برآن سیاست ناسیونالیسم بوده و بعد از نظام مدرسه­ای، نظام رسانه­ای در خدمت تقویت ناسیونالیسم قرار می­گیرد . بعد از جنگ، ساختار فرهنگی جامعه اروپا تغییر می­کند . چون اولاً مسئله تشکیل و پیدایش دولت­های ملی و ناسیونالیسم دیگر موردنیاز نیست . چیزی که بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد و تا امروز کشیده، تشکیل دولت­های رفاه  به جای دولت­های ملی بوده است . تعریف دولت رفاه این بود که دولت وظیفه دارد مجموعه­ای خدمات در حوزه­های سیاسی، اجتماعی برای شهروندان ارائه دهد . این همان توسعه مفهوم شهروندی است که قبلاً درباره­اش صحبت شد که در این مورد  از قرن هجدهم حقوق مدنی، و بعد حقوق سیاسی مطرح شد . اما حقوق اجتماعی در نیمه دوم قرن نوزدهم، بعد از انقلاب صنعتی به وجود آمد . یعنی این­که شهروندان حق داشتن حداقل بهداشت، سواد و اشتغال را دارند و انواع بیمه­ها هم به­وجود آمد . این سه حقوق تا قرن بیستم به لحاظ نظری پذیرفته شده بود .در این موارد اروپا تجربه­های عملی  کسب کرده بود . اما بعد از جنگ با توجه به این مسائل و کمک امریکا یک دوره رونق اقتصادی در اروپا همراه با ثبات برقرار شد و تقاضای گسترده اجتماعی برای صلح و آرامش، پیشرفت­های تکنولوژیک (بعد از دو جنگ که 50 میلیون کشته داده بود و انزجار عموم را برانگیخته بود.) و نبود جنگ باعث می­شد دولت­های اروپایی به یک سری نتیجه­گیری­ها و سیاست­ها دست یابند . که  تحت نام سیاست اجتماعی شکل می­گیرد و سیاست اداره جامعه با هدف اجتماعی، سیاسی را داراست . در آن دوره  اسمی از فرهنگ نبود اما مفاهیمی که به­عنوان اجتماعی از آن نام می­بردند شامل آموزش و تحصیلات عالی هم بود. دانشگاه تا آن وقت نخبه­گراست و از 1950 به تدریج توده­گرا می­شود و حق سواد داشتن حقی عمومی خوانده می­شود و همه باید به آن دسترسی داشته باشند از جمله زنان .

 رشد خلاقیت­ها، دسترسی مردم به گالری­های هنری، تئاتر، موزه­ها و کتابخانه­ها و چیزهایی که هم تحت عنوان مصرف فرهنگی عنوان می­شد و هم مشارکت در تولید فرهنگی . پس در این وقت این تلقی به وجود آمد که دولت نه تنها در حوزه اقتصادی سیاسی و اجتماعی بلکه در حوزه فرهنگ هم باید دخالت کند . یعنی افراد باید در مرکز توجه دولت باشند ( از لحاظ مصرف و تولید فرهنگی.) این تلقی باعث شد که در پناه دولت رفاه اروپایی مفهومی از سیاست اجتماعی شکل بگیرد که در آن ناسیونالیسم مطرح نیست، بلکه فردیت مطرح است .

 

اما مرحله سوم که از 1980 به­بعد به­وجود می­آید و جامعه غرب وارد یک مرحله جدیدتر می­شود .  در اثر تحولات جدید ، فرهنگ مفهوم تازه  پیدا کند . اولاً بحث چند فرهنگی مطرح می­شود . اروپایی­ها برای کارخانه­های خودشان کارگران ارزان و جهان سومی را لازم داشتند برای یک دوره رونق و سروسامان دادن به صنعت اروپا تا پس از آن  به کشورهای خودشان بازگردانده شوند . اما واقعیت این بود که کارگران مهاجر وقتی آمدند زاد و ولد کردند و نسل دوم و سوم خود را اروپایی می­دانستند و ثانیاًً قوانین حقوق بشر و جهانی اجازه نمی­داد که از یک حداقلی کمتر دستمزد  به این افراد پرداخت شود  .  تا زمانی که تعداد آن ها  کم بود  این امر مشکلی به­نظر نمی­رسید . چون 50000 نفر اولیه  ، خواسته ی  اروپا  ولی افزایش را پیش­بینی نکرده بود . این یک طرف قضیه بود، طرف دیگر این بود که اقلیتها دیگری مانند سیاهان که به­عنوان برده وارد اروپا شده بودند، بعد از لغو برده­داری شهروند شدند و قانوناً شهروندانی برابر دیگران بودند، اما چون برده­زاده بودند شهروند دست دوم و سوم به حساب می آمدند . در جنبش های  حقوق مدنی در امریکا مثلاً، با شورش سیاهان در دهه 50 مواجهیم که حق رأی می­خواستند و علیه تبعیض اقداماتی کردند که باعث رسمیت یافتن بخشی از حقوق آن­ها شد . پس اقلیت­های قومی که خاموش بودند فعال شدند و حضوری ملموس پیدا کردند .

 

غیر از این­ها، امکانات بازنمایی از طریق تلویزیون و... روز به­روز بیشتر بیشتر می­شد و این چندرنگی بودن مدام بیشتر ملموس می­شد. تلقی و بینش نسبت به حقوق بشر هم روز به روز بیشتر در غرب تغییر می­کرد و باعث پذیرفتن چند فرهنگی بودن غرب شد .چند فرهنگی بودن یعنی حضور فعال فرهنگ­های مختلف و این حضور فعال باید ملموس باشد . تنوع فرهنگی یک چیز دیگر است و تکثر فرهنگی چیزی دیگر. برای غرب هم مانند ما تنوع فرهنگی وجود داشت اما تکثر فرهنگی در این دوره به­وجود آمد .

 

یک مسئله دیگر جهانی شدن است که معمولاً تصور می­شود غرب ما را جهانی می­کند . اما خود غرب هم درگیر این فرایند هست. جهانی شدن بعد از 1980 تحت تأثیر اقتصادی فراملیتی، و فرایندهای جهانی یک تجربه جدید پیدا کرد . مهم­ترین آن­ها این بود که دولت به­عنوان رهبری فرهنگی جایگاه و اتوریته خود را که در قرن نوزدهم داشت با پیدایش فرایند چندفرهنگی شدن و جهانی شدن از دست داد . به­تدریج فرایندهای منطقه­ای شدن به­وجود آمدند ، مانند اتحادیه اروپا .  سیاست­هایی که به اروپای حاضر غالب می­شود سیاست­های خاص و متفاوت با گذشته است . بنابراین  مسائل امروزی اروپا  بسیار متفاوت با دوره­های گذشته است که این مطالب در کتاب «دیدگاه­های اروپایی سیاست فرهنگی» آمده است .

 

اولین بحث این است که حالا تمرکززدایی، حمایت از خلاقیت (یعنی فردیت)،‌ هویت فرهنگی و تنوع مسئله است . نمی­گوید هویت فرهنگی و وحدت ، برعکس از تنوع در کنار هویت فرهنگی صحبت می­کند . مسئله چهارم دسترسی و مشارکت است . قسمت بعد اقلیت­های فرهنگی و حقوق بشر است . یعنی آن چتر عمومی که همه سیاست­های فرهنگی اروپا را دربر می­گیرد حقوق بشر است . و بالاخره، صنایع خلاقه است . درواقع این­ها همه درون مایه­های سیاست فرهنگی در اروپا شناخته شده­اند . سایمون ماندی چند نکته مهم را درباره اروپا می­گوید :

 

  • همه کشورهای اروپایی سیاست فرهنگی را دنبال می­کنند حتی وقتی سیاست فرهنگی ندارند .

  • همه دولت­ها حمایت­های مالی و قانونی برای توسعه فرهنگی را دارند   اما سنت­های مختلفی در این کشورها وجود دارد .

 

همچنین ماندی اروپا را براساس سیاست فرهنگی به سه قسمت تقسیم می­کند :

 

1-     مدل فرانسوی _آلمانی که دولت بیشتر در حوزه فرهنگ دخالت و سرمایه­گذاری می­کند .

2-     مدل امریکایی و کشورهای نزدیک به آن درست برعکس این هستند .

3-     گروه سوم یک بخش میانی یا لایه­ای نیمه دولتی برای سیاست فرهنگی دارد . سیستم امریکایی از طریق معافیت­های مالیاتی و امورخیریه  به بخش فرهنگی کمک می کند  .

 

 

 

 

 

مراحل برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگی

 

در کتاب "سیاست گذاری عمومی "دکتروحید ، اساسی  ترین رکن سیاست گذاری بحث«چرخه سیاست گذاری» است که دارای مراحلی است :

·        ادراک مشکلات

·        تعریف مشکلات

·        راهبردها ، راه حل ها و  ....

 

دکتر وحید رکتاب دیگرش تحت عنوان « مقدمه ای بر سیاست گذاری» بحث دیگری را مطرح می کند که خود سیاست گذاری مستلزم مساله یابی است وفرآیند مساله یابی درچارچوب فرهنگی بنام"فرهنگ سیاست گذاری" صورت می گیرد. نظام ارزش ها وباورهای هرجامعه ای به گونه ای است که یک چیزهایی به عنوان مسئله برایش  شکل می گیرد وچیزهای دیگری به عنوان مساله برایش مطرح نیست .دولت ها نیز متاثراز ساختارهای اجتماعی ونظام معنایی خاص ملت هایشان هستند و به نوعی متاثر از فرهنگ سیاست گذاری جامعه خود عمل می کنند. به نظر دکتروحید  دربحث سیاست گذاری فرهنگی، فرهنگ سیاست گذاری مقوله ی مهمی است ؛ چرا که با خود فرهنگ سروکار داریم .

 

فرآیند سیاست گذاری فرهنگی :

·        مرحله قبل از سیاست گذاری (مرحله زمینه ای)

·        فرآیند سیاست گذاری

·        پیامدهای سیاست گذاری

 

هر سه عناصراین فرآیند جزء ابژه های رویکردمطالعات فرهنگی به سیاست گذاری است . ساختارهای اجتماعی وطبقاتی  وتجربه های تاریخی زمینه هایی را برای سیاست گذاری ایجاد می کنند که دکتر وحید ازآن تحت عنوان فرهنگ سیاست گذاری یاد می کند .

فرآیندسیاست گذاری در تعامل با کل ساختارها شکل می گیرد ؛ برنامه ها ، مصوبات وقوانین بخشی ازسیاست گذاری فرهنگی است و از رویکرد مطالعات فرهنگی سیاست گذاری شامل نحوه اجرای تصمیمات نیز می شودکه حوزه های مدیریتی وحقوقی این بحث ها را دربرنمی گیرد .

در رویکرد مطالعات فرهنگی پیامدهای سیاست گذاری در مخاطبان نیز مهم است ؛ آیا در برابر آن مقاومت شده ویا درآن دخل وتصرفی صورت گرفته است ، آیا استمرار یافته است یا خیر و ...

کلیدی ترین مسئله در بحث سیاست گذاری این است که ابژه سیاست گذاری چگونه شکل می گیرد ؟

فارغ از نوع راهبرد وخط مشی ابژه سیاست گذاری ، مسئله اصلی آن است که خود ابژه محصول politics  وساختار روابط قدرت است ، چیزهایی حذف شدند تا چیزهای دیگر مورد توجه قرار گیرند واین موارد حذف شده نقش مهمی در چیزهایی که قرار است مورد توجه قرار گیرند ، ایفا می کند .

 

مطالعات فرهنگی شکل گیری ابژه سیاست گذاری را در سه سطح می داند :

·        سیاست گذاری آشکار (طرح مسئله حجاب در رسانه ها)

·        سیاست گذاری پنهان (مجموعه رویه های فرهنگی است که در درون یک ساخت سیاسی یا مجموعه ای از سازمان های فرهنگی شکل می گیرد اما مدون وآشکار نیست)

·        سیاست گذاری انکار (وجوه سلبی سیاست گذاری) ؛ چیزهایی که نه جایی مدون ومصوب شده ونه عرف هایی که درون سازمان در مورد آن بحث می کنند اما محصول عملکرد سیستم در راستای سیاست های آشکار وپنهان است که چیزهایی را طرد کردند ، به حاشیه راندند واز حوزه قدرت کنار گذاشتند .

بخش مهمی از طرد حاصل از سیاست دولت ها در اینجا قرار می گیرد وازطریق نمادها ونشانه ها وارد فرهنگ وجامعه     می شود .

مهمتری مسئله سیاست گذاری فرهنگی (cultural politics) شکل گیری ابژه سیاست گذاری است ؛ بخشی از این سیاست ها از سیاست گذاری های آشکار ، بخشی از سیاست گذاری های پنهان وبخشی ابژه هایی هستند که به موضوع تبدیل نشده اند وطردو انکارو به حاشیه راندنشان باعث می شود ابژه های دیگری شکل بگیرد ومطرح شود .

بحث معرفت شناسی  : تبدیل شدن یک امر به مثابه ایژه ای برای سیاست گذاری در مرحله اول حاصل نوع ادراک جامعه ، دولت وسازمان ها از بخشی از سیاست گذاری هاست ؛ بدین معنا که ما قبل از اینکه بخواهیم درمورد تغییر و دستکاری  واقعیت ها تصمیمی بگیریم باید به ادراک وفهم وشناختی از آن واقعیت برسیم که آن واقعیت را به مثابه ی یک problem تعریف کنیم .

ادراک ما از واقعیت به مثابه ی یک مشکل (problem) آغاز جریان سیاست گذاری است ؛ منتهی این ادراک از واقعیت به مثابه ی یک مشکل یک برساخته(سازه) اجتماعی است : این برداشت شامل شناخت واقع بینانه از از تمامیت واقعیت ها نیست بلکه این ادراک شناختی است که از ایدئولوژی ها ، منافع و مجموعه ویژگی های ساخت روابط قدرت شکل می گیرد وبوجود می آید . اینگونه نیست که با روش های کلی و مطالعات علمی به این ادراک در سیاست گذاری رسیده باشند ودر واقع چنین چیزی در سیاست گذاری وجود ندارد .

مشکل حاصل از همان ادراک در واقعیت است که به تعبیری دیگر صورت می گیرد و ممکن است ایده آل ها را با واقعیت اشتباه بگیریم . این ایده آل ها به ساخت قدرت وساخت نظام سیاسی برمی گردد ودر عین حال زبانی که سازمان ها و دولت ها برای بیان مشکل بکار می گیرند اغلب بطور واضح ایده آل هایشان را به مثابه ی ایده آل های مربوط به گروه های خاص ویا تثییت سلطه تعریف نمی کنند بلکه گفتمانی که دولت ها بکار می گیرند ویژگی هایی دارد که یک خصلت عینی وبیطرفانه ، خیر همگانی و مبتنی بر عقلانیت، یک نوع تفکر جهانی و مبتنی بر شناخت علمی از واقعیت هاست.

در مرحله ادراک خط مشی ها (policy) مطرح می شود نه سیاست ها (politics)   ودر این مرحله است که قدرت دخالت خود را شروع می کند .

 مرحله تعریف مشکل دراین جاست که روابط قدرت ، ایدئولوژی ها ، منافع و ویژگی های ساخت سیاسی و اجتماعی دخالت می کنند .برای مثال زمانی بیکاری را به عنوان یک موضوع بررسی می کنیم و گاهی درصدد تبیین علت های آن هستیم ودر مورد ابعاد آن توضیح می دهیم . در مرحله ادراک ، درک مبتنی بر واقعیت آمیخته به ایدئولوژی است . در تعریف وعلت یابی نیز همین گونه است .

اینکه چه چیزی مشکل است تابع آن است که چه کسی آن را مشکل می داند ؟

·        مدیــــران

·        کارشــناســان ، محققـان وصاحب نظــران

·        مــردم

ویژگی های ادراک آن ها یپشاپیش تعیین شده است ؛ مدیران و برنامه ریزان امور، ادراکشان در چارچوب سازمانی شکل یافته و محققان وصاحب نظران نیز در گفتمان های آکادمیک وعلمی نیز مسئله بودن ویا نبودن یک امربرایشان تغییر می کند و دارای چارچوب های ادراکی متفاوتی هستند .

مردم نیز به عنوان کسانی که مشکل برای آنها تعریف می شود ، بنابر چارچوب زندگی ،اقتصاد وفرهنگ خود مشکل را به گونه ای دیگر ادراک می کنند .

بنابراین مقوله ادراک وتعریف مشکل به شدت تابع فرد ویا گروهی است که آن چیز را به عنوان مشکل (problem) مطرح می کند .

جلسه دوازدهم : رویکرد مطالعات فرهنگی به سیاست فرهنگی در رشته های مختلف

کریس بارکر در فصل 14 کتابش سنت مطالعات فرهنگی را با روش های خاصی در سیاست فرهنگی توضیح می دهد.

در سنت کلاسیک مطالعات فرهنگی ( مکتب بیرمنگام) از دهد 50 تا دهه 80 اساساً با مفهومی به نام Cultural politic سروکار داریم که پارادایم گرامشی ،جفرسون ، استوارت هال را برای مطالعات خود به کار گرفتند.

در هنگام شکل گیری پارادایم فرهنگ گرایی وساخت گرایی رویکرد غالب معطوف به سیاست فرهنگی بود نه سیاست گذاری فرهنگی . دلیل این امر آن بود که رسالت مطالعات فرهنگی در مراحل اولیه ، رسالت رهایی بخشی بود .

در این سیاست هدف محققان مطالعات فرهنگی به مثابه روشنفکران ارگانیک تولید آگاهی برای طبقات وقشرهای اجتماعی تحت سلطه بود (مانند سیاهان ، زنان ، مهاجران و...) .

در واقع این ها ، اهداف غایی مطالعات فرهنگی را تئوریزه کردن کنش های سیاسی  واجتماعی برای این گروه ها می دانستند که دانشی تولید می کند که در خدمت جنبش های  نوین اجتماعی قرار گیرد .

آیا دانشی که مطالعات فرهنگی تولید کرد در خدمت جنبش های نوین بود ؟ در واقع این جنبش ها فارغ از آگاهی ها مراحل خود راطی کردند .

سیاست مطالعات فرهنگی از رشته های دیگردر بحث های مطالعه تجربه زیسته ، روابط قدرت وسیاستی که جاری است و در سطوح پایین جامعه به مفهوم هژمونی گرامشی بر می گردد .

 

به نظرگرامشی دو دولت وجود دارد :

 

دولت پاسبان ؛ که از راه زور ، ارتش، اطلاعات وپلیس ایجاد نظم می کند .

دولت اخلاقی ؛ از راه اغتاء کردن وتولید رضایت در بین عامه مردم آنها را به پذیرفتن ساختارموجود فرا می خواند.

 

محققان مطالعات فرهنگی نشان می دهند که چگونه رسانه ها در نظام سرمایه داری این رضایت راشکل می دهند .

 

 استوارت هال وجفرسون در کتاب « مقاومت از طریق مناسک» تحت عنوان مقاومت جوانان نشان دادند  در حالیکه طبقه کارگردرحال اضمحلال بود، چگونه جوانان طبقه کارگر از طریق مصرف موسیقی وسبک لباس نوعی ضد هزمونی در برابر هژمونی کاپیتالیست ایجاد کردند ( در واقع ضد هژمونی از طریق فرهنگ بوجود آمد) .

آنها این معنا رابرای اولین بار مطرح کردند که چیزی به نام قدرت نمادین وجود دارد که جوانان دربرابر استیلاء طبقه کارگرمبارزه ومقاومتی را شکل دادند ورمز گشایی می کنند.

اما این بار مبارزه طبقه کارگر ازنوع مستقیم نیست ؛ مفهوم سیاست فرهنگ نیز از درون این سوال بوجود آمد که چگونه مصرف موسیقی و .... ضد هژمونی راشکل می دهد .

نگاه استوارت هال توده مردم را  رافعال می بیند که تنها موجوداتی نیستند که مصرف کننده باشند بلکه تولیدکننده نیز هستند .

مطالعات دیگری دراین زمینه ودرراستای این بحث ها بوجود آمد؛ دو مفهوم از مفاهیم گرامشی  نیز در حوزه سیاست فرهنگی اهمیت دارد :

  1. هژمونی

  2. روشنفکران سنتی ؛ اینکه چه کسانی درقدرتند وچه کسانی درمقابل قدرت ، هردو کنشگران، مخاطب خود را دارند .

روشنفکران سنتی از طریق تولید دانش ساختار را حفظ می کنندوروشنفکران ارگانیک مانند طبقه کارگر در مقابل آن قرار دارند که سخنگویان کسانی هستند که شورش می کنند .

نقش روشنفکردراینجا تثبیت یا مبارزه علیه قدرت است که در خلال آن معانی خلق وتولید می شود وهمه ی این ها پاره هایی از سیاست فرهنگی محسوب می شوند .

باچرخشی به نام Cultural politics در این حوزه افرادی چون استوینسن ، تونی بنت و ... نقدهایی را به پارادایم مطالعات فرهنگی داشتند از جمله :

·        مطالعات فرهنگی فرهنگی علیرغم ادعاها مبنی براین که مهمترین وجه ممیزه آن دخالت در عرصه سیاسی است ودرعمل وارد عرصه سیاست شده است ،با به خدمت گرفتن Cultural politics تصمیم دارد که در حوزه سیاست دخالت نکند .

·        با زبان پیچیده ای که وارد مفهوم  Cultural politics می کند وهمچنین نگاه ومنظرهای سیاسی که به خدمت گرفته است قدرت را برانگیزاننده توده های مردم نمی داند  وعملاً نوشته ها وگفته های آن ها در عرصه سیاست تاثیرگذار نبوده است . که به نظر بارکر بی ابژگی و بی تفاوتی مطالعات فرهنگی نسبت به  فرآیندهای جهان واقعی قدرت صورت گرفته است .

یکی از عرصه هایی که مطالعات فرهنگی می توانست به نحو  موثری به مطالعه قدرت بپردازد وجود سازمانی ونهادی قدرت است ؛ بدین معناکه از ابتدا سازمان های دولتی یا موسسات بزرگ اقتصادی واجتماعی ( دولتی وغیر دولتی) به عنوان پایگاه وفضایی که روابط قدرت در آن جاشکل می گیرد واعمال می شودجزء مطالعات فرهنگی نبوده است چون محققین این رویکرد به تجربه زیسته ، زندگی روزمره ، هژمونی و ... وبطور کلی سطح خرد می پرداختند .

·        مطالعات فرهنگی در سنت بیرمنگام پاره ای ازنهاد دانشگاه وبدنه دولت بود ، بنابراین این پارادوکس در مطالعات فرهنگی وجود دارد که چگونه باتوجه به نقش رهایی بخشی که ایفاء می کند پاره ای از نهاد حکومت است .

·        در واقع مفید بودن مطالعات فرهنگی زیر سوال رفته است زیرا عملاً نه تکنسین تولید می کند که به درد دستگاه اداری بخورد ونه روشنفکر که مستقل از دستگاه دولتی رشد کند .

آغاز این بحث در سنت مطالعات فرهنگی به نزاع آدورنو ولازارسفلد بر می گردد که آیا پژوهش باید در خدمت نظام اداری وتکنوکرات های اداری باشد ؛ به نظر آدورنو ازبین این ها اندیشه آگاهی بخش بوجود نمی آید وبه سوی اصلاح وضعیت پیش نمی توان رفت .

بعد از آدورنو در حوزه مطالعات فرهنگی تونی بنت بود که با انتقاداتی به مطالعات فرهنگی  ،در اصل چرخش به سوی سیاست فرهنگی با کتاب اوشروع  می شود .

 

همانطور که گفتیم مطالعات فرهنگی به موضوع سیاست فرهنگی دیر آغاز شده است به همین علت تبدیل به یک معضل (problem)گفتمانی شده است و از آغاز با چالش ها و نقد هایی همراه بوده است . وجه پروبلماتیک مطالعات فرهنگی آن بود که " رهایی بخشی " را به عنوان اصلی ترین رسالت اجتماعی خود می داند ، براین اساس «سیاست فرهنگ » قلمرو کارش بود نه «سیاست فرهنگی» . توجه مطالعات فرهنگی به سیاست فرهنگی از سال های دهه 1990 آغاز شد . « تونی بنت » این گفتمان را تحت عنوان  " فرهنگ به مثابه علم سیاست گذار " شروع کرد  استدلال بنت آن بود که مطالعات فرهنگی باید مفید باشد ؛ منظوراز مفید بودن از دید بنت آن بود که به درد سیستم اداری وسازمان های دولتی بخورد تا تکنسین ، کارشناس ودانشی تولید کند که برای مدیریت مفید باشد .

 

انتقاد بنت آن بود که مطالعات فرهنگی به مسائلی چون ابعاد نهادی فرهنگ توجه نکرده است .از دید بنت این تناقض است که رشته مطالعات فرهنگی وجه ممیزه آن سیاست وقدرت باشد اما درتوجهی که به مدیریت دولت ، سازمان ها ونهادهای مولد فرهنگ  می کند ، فرهنگ راحذف کند . یک کاستی پارادوکسی در مطالعات فرهنگی فرآیند ادعایش در مورد قدرت است زیرا عملاً دولت هاوسازمان های بزرگ را حذف کرده است . اگر مطالعات فرهنگی بخواهد توسعه نهادی پیدا کند فقط نمی تواند روشنفکر منتقد ( ناراضی ) تولید کند ، اگر عده زیادی بخواهند وارد آن شوند این توسعه نهادی الزاماتی ایجاد می کند ؛ بنابراین مطالعات فرهنگی با توجه به حوزه سیاست می تواند جنبه نهادی هم داشته باشد  پس ابعاد مطالعات فرهنگی از دید بنت عبارتند از  ؛

-         مفید بودن

-         تربیت تکنسین

-         جایگاهی برای تولید دانش انتقادی

 

 از دید تونی بنت خود مطالعات فرهنگی به جنبه انتقادی توجهی نداشت . در مقابل دیدگاه بنت ، کتب ومقالاتی نوشته شدکه دیدگاه اورا به چالش کشید .نزاع آدورنو ولازارسفلد به این موضوع اشاره داشت که ازدید آدورنو گفتمان مطالعات فرهنگی و علوم اجتماعی نمی تواند متناسب با نظام اداری و پژوهش های اداری باشد بلکه او به دنبال پژوهش های انتقادی بود .در مقابل آدورنو ،  پل لازارسفلد  قرارداشت که در حوزه ارتباطات کارهایی انجام داد .در مطالعات فرهنگی این مسئله حائز اهمیت است که این رشته چون جوان است ، در حال شکل گیری منابع ، شاخه ها و گفتمان های خویش است . ارگان  ( oregan) نیز به بنت انتقاداتی داشت ؛  ازجمله اینکه بنت تلقی محدودی از مفهوم مفید بودن دارد . یک وجه مفید بودن آن است که در خدمت نظام اداری قرار بگیرد . ازنظر  ارگان  سیاست توجه به مطالعات فرهنگی 4 هدف را دنبال می کند ؛

·        مسیر دولتی

·        مسیر اصلاحات

·        مخالفین ( دگر اندیشانه)

·        مساله شناسی ومعرفت شناسی

با این چهار هدف مختلف سیاست فرهنگی را موضوع مورد مطالعه قرار می دهیم .مسیر دولتی : دولت ها نیاز دارند از کارشناسان فرهنگی استفاده کنند تا مشارکت مردم در فرهنگ ، رسانه ها وبرنامه های دیگر بدست آید .مسئله دیگر تحلیل تاثیر اجتماعی یا فرهنگی است که به یک معنا می تواند در خدمت دولت باشد .

 

مسیر اصلاحات : مسئله دیگر اصلاح طلبانی که در خدمت دولت هستند وخواهان دگرگونی وانقلاب در سازمان هانیستند بلکه با نقد سیستم کمک می کنند تا سیستم به تجربه ها و مسیر های دیگر توجه کند . ارگان معتقد است مکان فرهنگی با توجه به بنیادهای نقادگرایانه در خدمت اصلاح طلبانی که در خدمت سیستم هستند ، قرار می گیرد .

 

  • مساله مخالفین ( دگراندیشان ) : دگر اندیشان از سایه های رویکرد مطالعات فرهنگی برای نقد رویکرد های دگر اندیشانه شان استفاده می کنند . از دید هدف مطالعات فرهنگی تربیت کارشناس نیست .

  • مساله شناسی ومعرفت شناسی : آخرین بحث ارگان فارغ از مسائل عمل گرایانه ، می تواند در خدمت طرح مسائل برای طرح های معرفت شناسانه قراربگیرد . فارغ از سیستم کسانی هستند که خود سیاست فرهنگی را به منزله ابژه می بینند .

 

این مجموعه بحث ها باعث شد که گفتمان مطالعات فرهنگی در ایران تثبیت شود وآنچه الان درحال اتفاق افتادن است ، گرایشات جدیدی تحت عنوان  " شخصی شدن حوزه سیاست فرهنگی" است .



نسبت مطالعات فرهنگی وسیاست فرهنگی در ایران

اینکه سیاست فرهنگی به منزله یک روش برای مطالعه بخشی از فرهنگ مطرح شود یک بحث است واینکه سیاست فرهنگی به مثابه یک ابژه مطالعه شود بحث دیگری است . در مطالعات فرهنگی هردو بحث مطرح است . هم چنین در سیاست فرهنگی رویکرد های انتقادی ومحافظه کارانه نیز وجود دارد ؛ بدین معنا که می توان تاثیرو نفوذ عامل دولت و رفتارها و واکنش آن را درساختار دولت در چگونگی وضعیت ، مورد مطالعه قرارداد . پس در ابتدا باید تفکیک کنیم سیاست فرهنگی به عنوان یک رویکرد روش شناسی مورد مطالعه قرار می گیرد یا به عنوان یک ابژه یا قلمرو مطالعاتی .

 

سیاست فرهنگی به مثابه نوعی رویکردروش شناسانه می تواند محافظه کارانه یارادیکال وانتقادی باشد. اینکه بخواهیم از زاویه نقش ونفوذ ساختاردولت  (عملکرد دولت) یک امر فرهنگی (مسئله اجتماعی،فعالیت اجتماعی) را ببینیم اگر از دید سیاست فرهنگی محافظه کارانه باشد به راهکار دولت نگاه می کنیم واگر انتقادی باشد قصد واکاوی مفروضات پنهان ایدئولوژی ، قدرت و ... وآشکارسازی آن را داریم .

 

سوزان رایت در حوزه انسان شناسی سازمانی کتابی نوشت تحت عنوان " انسان شناسی سازمان " . رایت در این کتاب عنوان می کند که سیاست دولت در بعد اقتصادی و اجتماعی یک قلمرو مطالعاتی است همانطور که خانواده ، مسائل اجتماعی ، دینی وهنر می تواند سوژه ای برای مطالعات فرهنگی باشد. تفاوت بارز این دو نگاه آن است که وقتی آن را به عنوان یک رویکرد نگاه می کنیم بخشی از پروژه در قالب سیاست فرهنگی مطرح می شود وزاویه دیدمان مربوط به جنبه های سیاست گذاری است که ساختاردولت را درآن بررسی می کنیم .

 

اما وقتی ابژه و قلمرو کارمان می شود ، بحث خاصی را از حوزه سیاست فرهنگی درمی آوریم .برای مثال زمانی که از سیاست های نشر صحبت می کنیم ابژه مطالعاتی ماست ولی وقتی راجع به بدن زنانه یا بازنمایی بدن در جامعه ایران صحبت می کنیم بطور مستقیم قلمروهای سیاست فرهنگی نیستند .این تفکیک از آن جهت حائز اهمیت است که در جامعه ایران در هردو معنا می توانیم از آن صحبت کنیم .

 

در ایران مدنیت و تفکیک پذیری نهادی هنوز شکل نگرفته است ،حوزه های سیاست ، اقتصاد وفرهنگ از هم تفکیک نشده است و در هرموضوعی نقش وحضور دولت را می بینیم . به این دلیل در ایران پیداکردن عرصه هایی که از چتر دولت خارج است مشکل می نمایاند . زیرا موضوع مطالعات فرهنگی در ایران بطور اجتناب پذیری با سیاست فرهنگی درهم تنیده شده است  بنابراین در ایران سیاست فرهنگی رانه به منزله ابژه ، بلکه به مثابه یک رویکرد برای همه موضوعات در نظرمی گیریم چون هنوز مدنیت شکل نگرفته است .

 

سوالی که در این قسمت به ذهنمان خطور می کند این است که با کدام جهت گیری به این رویکرد بپردازیم ؟در اینجا برمی گردیم به جهت گیری « ارگان » وجهت گیری فرد محقق که چه سیاستی را دنبال می کند و هدفش چیست .به طور کلی در ایران چون انباشت دانش به حدی نرسیده است که سنت ها را از هم تفکیک کند زود است که جمع بندی از جایگاه سیاست فرهنگی در ایران داشته باشیم . به طور نسبی تنها می توان گفت رویکرد محافظه کارانه در زمینه هایی که به صورت تجربی صورت گرفته ،بیشتر انجام شده است.

 

از دوره پهلوی تا به امروز سیاست فرهنگی با حوزه پژوهش ودانشگاه تعاملاتی داشته وبرنامه هایی برای تحقق و ارزیابی برنامه ها داشته است چون دولت قبل و بعد از انقلاب ایدئولوژیک بوده ونیاز به این پژوهش ها احساس می شده است .در حوزه انتقادی مارکسیست ها و گروه های سیاسی قبل  وبعدازانقلاب درعرصه رسانه ها وگروه های سیاسی فعال اظهار نظرهایی می کردند اما بیشتر در حد اعتراضاتبود تایک چارچوب مشخص . مطالعات فرهنگی در ایران پاره ای از سیاست گذاری دولت است درحالیکه در غرب چنین سیاستی وجود ندارد . به هر حال کارهایی که در مطالعات فرهنگی چه  در رویکرد محافظه کارانه وچه انتقادی صورت گرفته به سیاست فرهنگی مربوط است .



 

 

آراء ریموند ویلیامز در باره سیاست فرهنگی

ریموند ویلیامز با بررسی تاریخی که از سیاست فرهنگی قرن 19 بریتانیا انجام می دهد اظهار می کند سیاست فرهنگی به مثابه جلوه یا نمایش ازموقعی شکل گرفت که دولت – ملت هاشکل گرفتند و ایدئولوژی ناسیونالیسم بوجود آمد .شکل گیریnation –states  مستلزم ایدئولوژی ها ونظام هایی بود که یکپارچگی،انسجام واعتماد ایجاد کند . ناسیونالسیم به مثابه ایدئولوژی سیاسی هم حکومت مرکزی را حمایت می کرد وهم سیاست فرهنگی را درخود داشت و زبان ملی ، مذهب ملی ،پرچم ملی ونمادهای ملی را در قالب نظام بروکراسی درخود ایجاد می کرد .

 

ویلیامز توضیح می دهد که دولت ها از همان قرن 19به نوعی در فکر ایجاد imaging) community) بودند که تنوعات فرهنگی را نادیده می گیرد ویک موجودیت واحد را مفروض می گیرد وازطریق سیاست فرهنگی سعی می کنددریک پروسه تاریخی این موجودیت خیالی را به یک موجودیت واقعی شکل دهد .  بزرگ سازی ملی به عنوان بزرگترین مولفه حیات فرهنگی است که در ادوارمختلف معناهای متعددی به خود می گیرد و مختص به داخل نیست .مانند ارائه یک چهره قدرتمند در روابط بین الملل و ...ویلیامز درتوضیح  مفهومdisplay   عنوان می کند که اولین هدف دولت ان است که یک نظم اجتماعی ایجاد کند ونوعی جلوه وجلال عمومی از یک نظم اجتماعی خاص را به تصویر بکشد  تعبیری که « مک کیگان» از سیاست فرهنگی به مثابه نمایش به کار می برد " نماد سازی آیینی ملیت در قالب های مختلف " است .به عبارت دیگر نمایشی بودن سیاست فرهنگی برای همه ملت هاست .تقلیل گرایی اقتصادی :هرسیاستی باید یک نوع عقلانیت ( rationalization) وتوجیه عقلانی داشته باشد . این مسئله که چگونه سیاست ها را عقلانی جلوه می دهیم از اهمیت اساسی  برخوردار است .

 

دولت ها علاوه بر بزرگ نمایی ، تقلیل گرایی نیز دارند . حمایت از موزه ها ، فعالیت های فرهنگی ، موسیقی و ... به نوعی حمایت از تولید محصولا ت وفعالیت های اقتصاد ی مردم است که توجیه اقتصادی دارد ، بخصوص در دنیای غرب که سرمایه داری حاکمیت بیشتری دارد لاجرم باید توجیه اقتصادی خود رابیان کند .بخشی از سیاست اقتصادی display یک جور تقلیل دادن حوزه معانی ، فرهنگ وهنر به حوزه پول است که برای دنیای غرب محسوس است ومردم آن را می فهمند .

به نظر ویلیامز تقلیل گرایی آشکار نمی شود ودر سیاست فرهنگی مستتر است . برای همین 3 گزینه انتهایی را دولت ها بطور رسمی وعلنی پذیرفته اند وقوانین مشخص و مدونی در مورد آنها وضع کرده اند ،البته در کشورهای مختلف با سیاست های مختلف .

در واقع تولد   با شکل گیریناسیونالیسم ودولت های ملی بود ولی به بلوغ وکمال رسیدن آن بهد از جنگ جهانی دوم ودر چارچوب دولت رفاه صورت گرفت . از نیمه دوم قرن بیستم (1945)عموماً تلقی که از مفهوم دولت وجود دارد آن است که باید تامین کننده حقوق اقتصادی ، سیاسی ومدنی شهروندان اروپایی باشد .دراین راستا تغییراتی بوجود آمد ؛اولین تغییر آن است که از سال 1947 درجلب حمایت عمومی از هنرها تنها هنرهای کلاسیک وزیبا مورد حمایت قرار گرفت وهنرهای مردم پسند تحت حمایت نبودند با این وصف که هنرهای مردمی وعامه پسند توسط بازار اقتصادی تهدید نمی شدند چون با ذائقه مردم عجین شده اند .

 

آنچه کمتر متقاضی دارد هنرهای زیبا ، کلاسیک وبه طور کلی هنرهایی است که نخبگان مخاطبان آن هستند . البته پشت این بحث یک تلقی غیر دمکراتیک نیز نهفته است که حمایت از هنرهای کلاسیک سیاست غیر دمکراتیکی بود که در امتداد رشد نیافتگی دولت های اروپایی قابل توجیه است .اما از سال 1970 به بعد فرهنگ توده ای ( popular culture) نیز مورد حمایت قرار گرفت . سیاست فرهنگی ایده آل از دید دولت آن است که رسانه ها را در مسیر قدرت قرار دهد ، هویت فرهنگی راشکل دهد وازطریق حمایت عمومی از هنرها، آنها را در مسیر استیلای دولتی قرار دهد . اما فرآیندهای جهانی شدن باعث شده که سیاست فرهنگی از این مسیر خارج شود .بنابراین مفهوم سیاست فرهنگی حول وحوش صنایع فرهنگی صورت می گیرد وکل حوزه فرهنگ با اقتصاد ساختار پیدا می کند .



 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

آمار سایت

  • شمارنده سایت:4,251,642
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:519
    • هفته جاری:3329