پیروزی فیزیکالیسم بر فرهنگ نظریه: کاستی فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری در ایران معاصر

در ششم مهرماه 95، در خانه گفتمان شهر و معماری، سخنرانی ای درباره فرهنگ و مسأله شهر در گفتمان مدیریت شهری در ایران معاصر ارائه کردم. من در این سخنرانی، "کاستی فرهنگ" را بعنوان مسأله نظام برنامه‌ریزی شهری معرفی کردم و بیان کردم که این مساله به نظام دانش در برنامه‌ریزی‌های توسعه شهری در ایران معاصر برمی گردد. متن زیر، گزارش کاملی از این سخنرانی است که آن را تقدیمتان می کنم:
مقدمه
اجازه دهید ابتدا موضوع سخنرانی، مسأله، رویکرد نظری و روش شناختی و ساختار سخنرانی ام را معرفی کنم. موضوع سخنرانی ام ارایه دیدگاه یا نظریه ای است با عنوان «کاستی فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری در ایران معاصر» و تبیین این پرسش که چرا ما با وضعیت کاستی فرهنگ در نظام برنامه‌ریزی شهری روبه‌رو شده ایم. در مقدمه سخنم رویکرد کلی و طرح مسأله ام را توضیح می دهم. بعد از آن نظریه کاستی فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری را تشریح می کنم. همچنین اشاره ای به برخی دستاوردهای توسعه شهری در ایران معاصر خواهم داشت. سپس روند تاریخی شکل گیری ایدئولوژی "فیزیکالیسم" در برنامه ریزی شهری ایران را مرور می کنم. قسمت دیگر سخنم در زمینه ویژگی های فیزیکالیسم و شبه پوزیتویسم ایرانی در نظام برنامه ریزی شهری ایران است. قسمت پایانی سخنرانی را به ارزیابی پرسش چه باید کرد اختصاص می دهم.
ضمنا به اقتضای محدودیت هایی که طبیعتا در سخنرانی وجود دارد ممکن است نکات ضروری بسیاری را از قلم بیندازم. هدف این سخنرانی صرفا تشریح و بیان دیدگاهی مشخص است و نه تبیین و توضیح دقیق و همه جانبه این دیدگاه. در اینجا قصدم عمدتا بررسی "شبه پوزیتیویسم ایرانی" همچون نظام دانایی شکل دهنده به برنامه ریزی شهری در ایران است و سایر ابعاد ایدولوژی فیزیکالیسم را یا به اشاره بحث می کنم یا این که کلا بحث نمی کنم. ابعاد دیگر این پدیده را در سایر نوشته ها و سخنرانی هایم بیان کرده ام. رویکرد من به شهر، رویکرد فرهنگی است. از این رو، این سخنرانی بخشی از "برنامه پژوهشی" من برای تبیین رویکرد فرهنگی به شهر در ایران معاصر است. این رویکرد را در کتاب «فرهنگ و شهر: چرخش فرهنگی در گفتمان های شهری» شرح داده ام. روش من برای تحلیل شهر نیز مبتنی بر مردم نگاری و خودمردم نگاری است. در این روش داده های تاریخی و تجربه های زیسته اهمیت دارند. رویکرد کلی من نیز عمدتا رویکرد مسأله شناسی یا مسأله مندسازی فرهنگی است. این رویکرد را در کتاب «مسأله چیست؟» شرح داده ام.

در صحبت‌هایی که تاکنون در زمینه شهر داشته ام و مقالات و مطالبی که نوشته ام، همواره تلاش کرده‌‌ام که مسئله فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری ایران معاصر را توضیح دهم. اما تاکنون درباره این که چرا این وضعیت در نظام برنامه‌ریزی شهری ما اتفاق افتاده، بحثی ارایه نکرده‌‌ام. در ابتدا سعی می‌کنم در چند دقیقه به نحو کوتاه دیدگاه و نظر خودم را درباره کاستی‌‌ فرهنگ بیان کنم. کلیت استدلالم این است که مسئأله فرهنگ در نظام برنامه‌ریزی شهری ایران به "نظام دانش" در برنامه ریزی های توسعه شهری در ایران معاصر برمی‌گردد. منظورم از نظام دانش عبارت است از روش‌های تحقیق، فرم دانش و رویکردهای معرفت‌شناسانه و همچنین مسئأله‌ نحوه کاربست دانش در نظام برنامه‌ریزی شهری ما. ایده کلی ام این است که نوعی "شبه پوزیتیویسم" بر نظام دانش در برنامه ریزی شهری ایران حاکم است و این شبه پوزیتیویسم نوعی ایدئولوژی به نام "فیزیکالیسم" یا کالبدگرایی را خلق کرده است. این نظام دانایی و ایدئولوژی کالبدگرایی وابسته به آن، مانع از توجه جدی و موثر به انسان و فرهنگ در برنامه ریزی توسعه شهری شده است. نشان بارز این امر، "فقر هویتی" شهرهای معاصر ماست.

شهر در هر جامعه‌ای بازتاب فضای الگوی توسعه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن است. این نکته‌ای است که کم و بیش اغلب محققان شهری در آن اتفاق‌نظر دارند و حرف تازه‌ای نیست. در کشور ما هم سالیان طولانی است که گفته می‌شود شهر "بازتاب فضایی الگوی توسعه‌ای" ماست. فضاهای شهری‌ موجود با هر ویژگی‌ای که دارند، بازتابی است از الگوی توسعه ملی. حال می‌خواهم این الگوی توسعه را بسط دهم، نه فقط الگوی توسعه اقتصادی-اجتماعی، بلکه می‌خواهم بگویم الگوی توسعه دانش؛ چون خود توسعه اقتصادی-اجتماعی هم تابعی است از "الگوی توسعه دانش". پیش‌فرض نظریه ام سخن خانم ساسکیا ساسن، شهرشناس معروف است که می‌گوید: شهر در هر جامعه‌ای بیانگر شکل دانش در آن جامعه است. یعنی وقتی به شهر تهران یا تبریز نگاه می‌کنیم، می‌توانیم بگوییم جامعه‌شناسی ما، انسان‌شناسی ما، مطالعات فرهنگی، تاریخ، اقتصاد، روانشناسی، فلسفه، برنامه‌ریزی شهری، جغرافیا و همه دانش‌های ما این گونه در شهر نمود پیدا کرده است. شهرهای ما، دانش های ما هم هستند. ما که می‌گویم یعنی دانشی که ما از حکمت عملی وشعور تاریخی به‌‌دست آورده‌‌ایم. ما می‌توانیم به تهران نگاه کنیم و بگوییم که این شهر تبلور معماری ما، جامعه‌شناسی ما (نه آنهایی که در کلاس‌ها درس می‌دهیم و نه آنی که ترجمه می‌کنیم، بلکه‌ جامعه‌شناسی‌ای که شعور مردم و جامعه ما است) اقتصاد ما، فلسفه ما و جغرافیای ما است.

از لحاظ نظری بنیان معرفت شناسانه نظریه ام دیدگاه فوکو در زمینه دانش/قدرت و روابط آن با فضاست. فوکو دنیای مدرن و مفهوم فضا را بر مبنای مناسبات دانش/‌قدرت توضیح می‌دهد. براساس رویکرد فوکویی، فضا در هر جامعه‌ای در دوره معاصر بیان‌کننده و بازتاب الگوی دانشی آن جامعه است. از نگاه فوکو در دنیای معاصر یا مدرن، دانش‌ها لاجرم فضا، مکان و زمان را شکل می‌دهند. فوکو در مورد زندان‌ها، تیمارستان‌ها، نظام‌های بوروکراسی، سازمان‌های اداری و نهادها، کلینیک‌ها و اشکال گوناگون فضا تصویری ارائه می‌کند و نشان می‌دهد این فضا‌ها برآیند مولفه‌های وجودی دانش‌هایی است که در دنیای امروز به‌وجود آمده است. "اپیستمه ‌‌ها" یا نظام‌های دانایی در هر دوره‌ای شکل‌های فضایی خودشان را تولید، ایجاب و الزام‌آور می‌کنند. اگر از این زاویه نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که چطور علوم مدرن و نظام دانایی که این علوم ایجاد کرده‌اند، شکل‌های فضایی خاص خود را به‌‌وجود می‌‌آورند. در هر جامعه‌ای هم می‌‌توانیم همین بحث را داشته باشیم؛ مثلا در جامعه ما اپیستمه دانایی چه بوده و چه فضاهایی را شکل داده است؟

فوکو نظام های دانایی را در دوره های رنسانس، کلاسیک و مدرن از هم جدا می‌کند . درباره دوره مدرن یعنی از 1800، نظام دانایی غالب انسان است و علوم انسانی که شامل همه دانش‌های تاریخ، جغرافیا، روانشناسی، علوم اجتماعی و غیره می‌شود به این دلیل شکل می‌گیرند و بسط پیدا می‌کنند که انسان انگاره دانایی این عصر می‌شود . متناسب با همین اپیستمه است که شهر، خیابان‌ها، میدان‌ها، نهاد‌ها و تاسیسات شهری به شکلی که ما امروز می‌‌بینیم به‌عنوان بازتاب فضایی آن اپیستمه ظاهر می‌شود و بسط پیدا می‌کند. به تعبیر فوکو، جامعه مدرن، "جامعه‌ای انضباطی" است. این جامعه انضباطی باید این انضباط را از طریق خلق فضاهای خاص خود تولید کند. علوم انسانی و همه دانش‌های دیگر از جمله علوم پایه، پزشکی و مهندسی، بخشی از همان انگاره دانایی هستند که انسان در کانون آن قرار گرفته است.
همچنین بحثی که در اینجا در زمینه "شبه پوزیتیویسم ایرانی" مطرح می کنم با ایده "دیوانسالارانه شدن" تحقیقات اجتماعی که سی رایت میلز در کتاب مشهور «بینش جامعه شناختی» بیان می کند همسوست. میلز در فصل پنجم کتابش با عنوان "اخلاق دیوانسالاری"، تحقیقات اجتماعی که به نحو سفارشی و بنابر میل مدیران اداری انجام می شود و ظاهرا برای مهندسی اجتماعی هستند اما عملا هیچ نتیجه فکری ندارند و روش دیوانسالاری و اداری بر آنها چیره شده است، نقد می کند.

همچنین باید یادآوری کنم این که از "کاستی فرهنگ" صحبت می‌‌کنم به معنای نفی دستاوردهای توسعه شهری در ایران معاصر نیست. یکی از دستاوردهای تاریخی تحولات شهری در ایران این بوده است که ما امروزه از معدود کشورهای در حال توسعه هستیم که روند شهرنشینی در آن به لحاظ توزیع جمعیتی تا حدودی قابل قبول است. امروزه ما بیش از ده شهر بزرگ داریم. تراکم جمعیت شهری ایران نسبتا مناسب است. این‌‌طور نیست که جمعیت 80 میلیونی ما در دو یا سه شهر متراکم شده باشد. این هم برمی‌‌گردد به این که ما در طول تاریخ 32 پایتخت داشتیم و یکی از میراث‌‌های فرهنگی و تاریخی که از همین جابه‌جایی‌های سیاسی برای ما باقی مانده، این است که امروز شیراز، همدان، مراغه، تبریز، قزوین، کرمان، اصفهان و آخرین پایتختش که تهران است به‌دلیل مرکزیت سیاسی که پیدا می‌کنند، به قطب شهری در منطقه‌ای از ایران تبدیل می‌‌شوند. ما باستانی‌ترین کشور جهان هستیم(در هفت کشور باستانی جهان قدیمی‌‌ترینش ایران است) کشوری که نزدیک به سه هزار سال سابقه تمدنی به اصطلاح شهری و دولت دارد.
این یکی از دستاوردهای توسعه شهری است که در دوره معاصر هم تقویت شده است؛ یعنی سیاست‌های توسعه شهری به‌‌گونه‌ای نبوده که جمعیت را در یک یا دو شهر متمرکز کند. یکی دیگر از از دستاوردهای خوب توسعه شهری همین "توسعه کالبدی" و "توسعه زیرساخت های شهری" است. امروز اگر نگاهی به دوره‌های پیشامعاصر کنیم می‌بینیم یکی از بحران‌هایی که همیشه داشتیم به‌‌ویژه در دوره قاجار و قبل‌تر از آن، انواع مرگ و میرهای شهری است. آخرین آن که در همان دوره احمدشاه اتفاق می‌افتد، وبایی است که هزاران نفر و بخش عظیمی از جمعیت ایران را از بین می‌برد. قحطی یا به اصطلاح بحران‌هایی که حتی فضاهای مسکونی شهری در ایران دارند. ایران در دوره قاجار عمران شهری نامناسبی داشت. اگر ما به مکتوبات و گفت‌و‌گوهای عمومی که در دوره مشروطیت از سال 1275 به بعد و در سال 1285 که خود انقلاب مشروطیت صورت می‌‌گیرد مراجعه کنیم، می‌‌بینیم که در سفرنامه‌ها و متن هایی مانند "سیاحت‌‌نامه ابراهیم بیگ" نوشته زین‌‌العابدین مراغه‌ای یا در کتاب "حاجی بابای اصفهانی" یا مطالب روزنامه‌هایی که در آن دوره منتشر می‌شود، به نحو روشن به کاستی‌های کوچه‌ها، خیابان‌ها، محله‌ها و بناهای شهرهای ایران اشاره شده و گفت‌و‌گوی جمعی وسیعی در ایران آن زمان در زمینه ویرانی شهرها شکل می‌گیرد. این که وضعیت شهری ما در مقایسه با عثمانی و حتی مصر یا هندوستان بسیار آسیب‌‌پذیر و عقب مانده است. فقر و کاستی‌های شهری ایران یکی از دستور کارهای بزرگ روشنگران دوره مشروطه هستند. در همین دوره است که ما تا حدودی خودآگاهی انتقادی در زمینه معماری و شهرسازی پیدا می‌کنیم. ما امروز دیگر نمی‌‌توانیم آن نقد‌ها را بکنیم؛ بخشی از آن نقدها و مشکلات برطرف شده است. برای مثال یکی از نقدهایی که وجود داشت، ضعف‌های تکنولوژیک و فناوری‌هایی بود که در مقایسه با دیگر کشورها داشتیم یا عدم آشنایی ما با دانش‌های فنی در حوزه شهرسازی یا بحران‌هایی که در واقع ابعاد گوناگون شهر برای شهروندان ایجاد می‌‌کرد یامسأله ناامنی‌های شهری، فقر شهری و چیزهای دیگر.
اکنون ما تغییرکرده ایم. اما این تغییر به آن معنا نیست که مشکلات اساسی نداریم. به‌‌رغم دستاوردهای شهری که داشتیم، هنوز مجموعه‌ای از چالش‌ها و مشکلات شهری بزرگ و ساختاری داریم. این مشکلات را باید به‌‌صورت "امر مسأله مند" صورت‌‌بندی نظری کنیم؛ چون مشکل غیر از مسأله است. مسأله آنجایی است که در چارچوب نظریه ای، مجموعه‌ای از چالش‌ها یا مشکلات را به‌صورت تئوری در می‌آوریم و مسئأله می‌شود. این که فلان جا چاله چوله هست و و فقر است، این را مسأله شهری نمی‌‌گویند؛ این ها مشکل شهری است. تلاش من در این سخنرانی ارایه نوعی صورت بندی از مسأله شهری در ایران معاصر با تکیه بر رویکرد فرهنگی است. برای این منظور برخی از رویکردهای نظری مانند رویکرد مارکسیستی، رویکرد اقتصاد سیاسی، و رویکرد استبداد ایرانی را اشاره و نقد می کنم. به اعتقادمن این رویکردها نقش و جایگاه نظام دانش یا دانایی در مسأله مندی توسعه شهری ایران را نادیده گرفته اند. اکنون اجازه دهید ایده کاستی فرهنگ را توضیح دهم.

• نظریه کاستی فرهنگ چه می‌گوید؟
وقتی از کاستی فرهنگ در نظام برنامه‌ریزی فرهنگ و توسعه شهری صحبت می‌‌کنم، منظورم این است که نظام برنامه‌ریزی و نظام دانایی در نظام برنامه‌ریزی شهری ایران به گونه‌ای بوده که نتیجه آن طی صد سال گذشته چیزی بیش تر از گسترش کالبد یا بُعد فیزیکی شهر و فضا در آن توجه نشده است. این وضعیت در برنامه ریزی را "فیزیکالیسم" می‌گویم؛ فیزیک‌‌گرایی همچون ایدئولوژی در نظام برنامه‌ریزی شهری. این فیزیکالیسم یا کالبدگرایی به آن نظام دانایی که البته همبسته قدرت است برمی‌‌گردد؛ یعنی با مناسبات مادی و اقتصاد سیاسی شهر و نیروهای مادی در شهر در هم پیوسته و تنیده شده است. البته در سال‌‌های اخیر نوعی "نظام دانایی در حال ظهور" است و در "اندیشه شهری جدید" و پسانوگرا این فیزیکالیسم نقد می‌‌شود. این جریان در غرب از سال های 1960 آغاز شد. اما محققان شهری و شهرشناسان ما نیز تقریبا یک دهه است که به ارزیابی انتقادی جدی نظام برنامه‌ریزی شهری پرداخته‌‌اند و در عین حال نظام قدرت و مسئله‌های شهری ما که بحث خواهم کرد، زمینه تغییرپارادایم را ایجاد می‌کنند.
نظریه کاستی فرهنگ اشاره به این دارد که عامل انسانی، تاریخی و اجتماعی تا حدود زیادی از نظام برنامه‌ریزی توسعه شهری ایران معاصر حذف شده یا به حد کافی به آن ها توجه نشده است. چیزی شبیه این که پزشک می‌‌گویدکمبود کلسیم و ویتامین داریم. اگر از منِ محقق اجتماعی در حوزه شهر بپرسند که کدام یک از ویتامین‌های نظام برنامه‌ریزی شهری کم است، می‌گویم ما با کاستی فرهنگ در نظام برنامه‌ریزی شهری رو به رو هستیم. این کاستی نه در شهر و نه در زیست جهان اجتماعی شهر، نه در تاریخ شهر و نه در آنجایی که مردم زندگی می‌کنند، بلکه در نظام برنامه‌ریزی با این کاستی روبرو هستیم.
بین فرد، ساختار و سیستم تفاوت هست. ساختار که می‌‌گوییم ساختار‌های اجتماعی است؛ یعنی تاریخ. یعنی به تعبیری قواعد و منابع اجتماعی است. آنجایی که خانواده هست، مذهب هست، آیین و رسوم هست و روابط گرم اجتماع گونه هست. وقتی از فرد و عاملیت فردی صحبت می‌کنیم، ابعاد روانی، عاطفه و انسان هست. اما وقتی از سیستم صحبت می‌کنیم یعنی از نظام اداری و مدیریت، آنجایی که دولت یا نهاد‌های مدنی یا بخش خصوصی به نحو سازمان‌‌یافته‌ای در شهر مداخله می‌کنند و می‌‌خواهند شهر را بسازند و تغییرش بدهند. نظریه کاستی فرهنگ را برای سیستم به کار می‌‌گیرم، نه برای ساختار و نه برای فرد. دقت کنید که این تفکیک را داشته باشید. بنابراین، وقتی می‌گویم فضاهای شهری ایران با مسئله کاستی فرهنگ روبه‌‌رو هستند از این زاویه است که انگاره دانایی در ایران معاصر، منظورم ایران دوره ناصری تا به امروز، به گونه‌ای بوده است که اجازه نمی‌‌داده از حد بیشتری فضاهای شهری فرهنگ، جامعه، تاریخ و انسان را در بُعد فضا مورد توجه قرار دهد.

خب، اجازه دهید کوتاه چند ویژگی از این کاستی فرهنگ را که شهرشناسان ما در عمده آثارشان در سال‌های اخیر ذکر کردند، به طور مشخص بگویم. در سال های اخیر کتاب های متعددی تجربیات شهرسازان موثر ایران امروز بیان شده است. برای مثال، مجید غمامی به تازگی کتابی با عنوان «بررسی وضعیت شهرسازی و برنامه‌ریزی شهری و منطقه ای» منتشر کرده‌اند. در این کتاب با بسیاری از استادان صاحب‌‌نام حوزه شهرسازی و مدیران ازجمله عباس آخوندی (وزیر مسکن و شهرسازی) گفت‌‌وگوهایی انجام داده‌‌اند همچنین «با پیشکسوت شهرساز» که گفت‌و‌گوهایی با مدیران و محققان سرشناس حوزه شهرسازی داشته است؛ و کتاب «شرح جریان‌های فکری معماری و شهرسازی در ایران معاصر» .
یکی از محورهایی که کم و بیش، همه محققان و شهرسازان روی آن تاکید دارند، کم توجهی به عامل اجتماع یعنی انسان‌ها، میراث فرهنگی، هویت شهری و جریان‌های اجتماعی در نظام مدیریت شهری و توسعه شهری یا همان چیزی است که به آن سیستم می‌گویم است. براساس مطالبی که این محققان گفته اند می توان نشانه های کمبود یا کاستی فرهنگ در نظام برنامه ریزی شهری ایران را توضیح داد. اغلب این محققان معتقدند ما به لحاظ توسعه فیزیکی شهری دستاوردهای خوبی داشتیم. گزارش های جهانی هم این نکته را تأیید می کند. سال 2008 بانک جهانی گزارشی منتشر کرد که یکی از نکته‌هایش راجع به توسعه شهری در جهان این بود که در کشورهای درحال توسعه از حجم کلی سرمایه‌هایشان 30 درصد سرمایه انسانی و 70 درصد سرمایه فیزیکی است. در حالی که در کشورهای توسعه‌‌یافته دقیقا بر عکس این است؛ 30 درصد سرمایه فیزیکی و 70 درصد سرمایه انسانی است. این بزرگ‌‌ترین بحران کشورهای در حال توسعه است که نتوانستند سرمایه انسانی را که شامل سرمایه فرهنگی، اجتماعی و اشکال گوناگون سرمایه می‌شود، به حد کافی رشد دهند؛ به‌‌طوری‌‌که بین زیرساخت‌های مادی، کالبدی و فیزیکی شان با آن چیزی که به آن فرهنگ می‌گویم ارتباط سازنده و موثری را ایجاد کنند.

• ریشه های شکل گیری مسأله شهر: فیزیکالیسم
همان طور که در ابتدای صحبتم اشاره کردم از همان دوره قاجار ما خودآگاهی به مسئله فرهنگ و امر انسانی و جایگاهش در شهر پیداکردیم. برای مثال آنچه در نوشته‌ها و رساله‌های میرزا ملکِم خان ناظم‌‌الدوله می‌‌توانیم ببینیم. او مفهومی به نام "کارخانجات انسان‌‌سازی" به کارمی‌‌گیرد و توضیح می‌دهد تغییراتی که در شهرهای ما در حال وقوع است، خوب است؛ ساختمان‌های بهتری ساخته می‌شود و ما کم‌‌کم یاد می‌‌گیریم که پارلمان و مجلس چیست، تفکیک قوا کدام است و مدارس جدیدی می‌آوریم و با اینها آشنا می‌‌شویم؛ ولی بعد توضیح می‌دهد آن چیزی که رمز موفقیت اروپاست و به آن "آیین تمدن" گفته می‌‌شود، برای اروپایی‌ها چیزی جز علم و انسان نیست و از آن به‌عنوان "کارخانه‌‌های انسان‌‌سازی" نام می‌برد. مدرسه یعنی ساختمان مدرسه نیست که بتواند انسان تربیت کند بلکه آموزش می‌تواند انسان را تربیت کند. ساختمان‌های شهری نمی‌توانند فضا تولید کنند بلکه به تعبیری که لوفور به کار می‌برد جامعه، تاریخ و مکان که با هم جمع‌‌شوند فضا تولید می‌‌شود. فضا، تولید اجتماعی است.
ما از همان اواخر دوره قاجار به لحاظ گفتمانی به موضوع فضا حساس می‌‌شویم و وقوف پیدا می‌کنیم. از همان سال 1265 که به تعبیر محسن حبیبی سالی است که تحولات شهری شروع می‌شود. از سال 1265 تحولات شهری در ایران شروع می‌شود؛ سالی که در واقع امیرکبیر دستور ساخت و طراحی ساختمان دارالفنون را می‌دهد. همان سال‌هایی که خندق‌های دور تهران را پر می‌کنند و دروازه‌های شاه طهماسبی را به 12 دروازه تبدیل می‌کنند و وسعت تهران بیشتر می‌شود و تحولاتی که می‌‌رود تا تهران دارالخلافه ناصری می‌شود. از همان موقعی که ناصرالدین شاه به فرانسه می‌‌رود و با مهندس ایفل همان سازنده برج ایفل و شهردار فرانسه هوسمان دیدار می‌کند، به تعبیر اعتمادالسلطنه این آرزو در او شکل می‌‌گیرد که تهران را مثل پاریس کند. ناصر تکمیل همایون نویسنده کتاب «تاریخ اجتماعی و فرهنگی تهران» نقل قول‌های اعتمادالسلطنه را در کتابش آورده است؛ وقتی که خندق‌ها را پر می‌کنند و دروازه‌ها را گسترش می‌دهند و تغییرات بعدی؛ بعد به قبله عالم ناصرالدین شاه می‌فرماید که اعلی حضرتا شما به یکی از آرزوهایتان که تبدیل کردن تهران به چیزی شبیه پاریس دست یافتید. ما ارگ سلطنتی، میدان ارگ و بعد خیابان‌ها و میدان‌های دیگر را مانند الگویی از پاریس طراحی کردیم.

به تعبیر حبیبی ، اینجا آغاز "مدرنیسم ایرانی" است که هم در معماری کاخ شمس‌‌العماره خودش را نشان می‌دهد و هم در میدان توپخانه که از مکتب شهرسازی اصفهان الهام گرفته است. از همین جا ما کم‌‌کم در نوشته‌های روشنفکران و اندیشه‌‌ورزان مان این کم توجهی به مسئله تاریخ و انسان را هشدار می دهند تا دوره رضا شاه. در دوره رضا شاه در سال 1299 بعد از کودتا که عملا قدرت در دست رضا شاه می‌افتد و سرهنگ کریم خان بوذرجمهری شهردار تهران می‌شود تا بتواند با قدرت هرچه تمام‌تر ماموریت‌های اعلی حضرت همایونی را اجرا کند. سرعت گرفتن توسعه شهری در ایران از این زمان آغاز می‌‌شود. در اینجا اگرچه تا سال‌های 1332 نرخ توسعه شهرنشینی در ایران چیزی در حدود کمتر از حتی دو درصد است؛ چون از سال 1332 که شهرنشینی سریع به‌‌وجود می‌آید، ولی در همین دوره است که ما آن فیزیکالیسم شهری و ایدئولوژی فیزیکالیسم را در حوزه توسعه و برنامه‌ریزی شهری آشکارتر می‌کنیم. اگر ظهور این فیزیکالیسم را بخواهیم مرحله به مرحله نام ببریم، از همان ابتدای مدرنیسم ایرانی شکل می‌‌گیرد.
فیزیکالیسم به‌عنوان ایدئولوژی از دوره ناصری شروع می‌شود؛ ولی با روندی کُند. این ایدئولوژی برای حکومت‌ها هم جالب است؛ چون حکومت ها می‌توانند نوعی "گفتمان نمایشی" از توسعه شهری ارائه کنند. یک "گفتمان نمایشی" که نشان می‌‌دهد حکومت ها موفق و کارآمد هستند. لازمه شکل‌گیری دولت در دنیای معاصر اثبات کارآمدی دولت و حکومت به جامعه مردم است. اگر دولت و حکومت نتواند در دنیای مدرن به نوعی حداقل "نمایش کارآمدی" را تولید کند، دیگر نمی‌تواند دوام پیدا کند. به همین دلیل فیزیکالیسم به‌عنوان "ایدئولوژی برنامه‌ریزی شهری" به حکومت‌ها و دولت‌ها کمک می‌کند که گفتمان نمایشی از کارآمدی را هم ارائه کنند. بنابر این، فیزیکالیسم را فقط معماری یا ساخت‌‌وساز نمی‌‌دانم؛ فیزیکالیسم در حوزه شهر و توسعه شهری را ایدئولوژی می‌‌دانم؛ چون ما در پرتوی این فیزیکالیسم می‌‌خواهیم به شیوه ای خاص افکار عمومی را متقاعد کنیم که کشور در حال پیشرفت است.
در عین حال ایدئولوژی فیزیکالیسم کمک می‌کند تا افراد ذی‌نفع مانند پیمانکاران، مهندسان، شهرسازان، بنگاه‌های مسکن و گروه‌های مختلف درگیر با معاملات زمین و بورس زمین و غیره منتفع شوند. گروه‌های اجتماعی و مردم هم در پرتو آن گفتمان نمایشی حداقل برای مدت کوتاهی تحمیق شوند؛ یعنی عامه در پرتو آن پوپولیسم ساختاری که در جامعه ما هم هست، نیازمند شکلی از تحمیق شدن است تا تسکین پیدا کند و احساس کند که پیشرفت می‌کند؛ پل‌ها، جاده‌ها، خیابان‌ها، میدان‌ها و برج‌ها و چیزهای دیگر. گفتمان نمایشی تحمیق عامه‌پسندی را انجام می‌دهد.
از همان آغاز شکل گیری روند شهرنشینی مدرن بحث کاستی فرهنگ شروع شد و عده‌ای اگر چه اندک آن را یادآوری و نقد کردند. حداقل روشنفکران اتوپیاگرا و آرمان‌‌خواه بهترین راهی که می‌توانستند به‌عنوان ایدئولوژی مقاومت در برابر گفتمان غالب با ایدئولوژی مسلط ارائه کنند، نقد فرهنگ‌‌گرایانه فیزیکالیسم بود. فیزیکالیسم از دوره رضاشاه شروع می‌شود؛ اما از سال‌های 1332 به بعد روند شهرنشینی رشد شتابان پیدا می‌کند. همایون کاتوزیان در کتاب «اقتصاد سیاسی ایران» این روند شتابان را "شهرزدگی" می نامد. وی معتقد است که توسعه شهری و گسترش شهرنشینی در این دوره نوع شهرزدگی است. شهرزدگی را نتیجه شبه مدرنیسم و استبداد ایرانی تحلیل می‌کند. به تعبیر وی شهرزدگی وضعیتی است که توسعه شهر در خدمت پرورش شهروند و شکل گیری شهر یادگیرنده، شهر خلاق، فضای باز و گفت‌و‌گوی جمعی نبوده است.

جورج بالدوین (سرپرست گروه مشاوران‌هاروارد که از سال 1337 تا سال 1341 در ایران بودند و جزو اولین مشاوران سازمان برنامه هستند)، کتابی نوشته با عنوان «برنامه‌ریزی و توسعه در ایران» که به تازگی بیرون آمده است. این کتاب در همان سال 1341 نوشته و تازگی به فارسی ترجمه شده است. بالدوین می نویسد در این سال‌‌هایی که ما ایران هستیم روند گسترش شهرنشینی در ایران از ترکیه، کره، چین و هندوستان سریع‌تر است. بالدوین توضیح می‌دهد این گسترش شهرنشینی فقط بر پایه تحولات اقتصادی و اجتماعی نبود، بلکه در نتیجه دسترسی به نفت است.
بالدوین پشت صحنه برنامه‌ریزی در ایران را می‌‌بیند. بعد از بالدوین هفت نفر از همکارانش با سرپرستی تاس مکلئود به ایران می‌آیند که از سال 41 تا 44 هستند. مکلئود هم کتابی به نام «برنامه‌ریزی در ایران» می‌‌نویسد و دیدگاه بالدوین را تأیید و تکرار می کند.
بالدوین به نکته جالبی اشاره می‌‌کند. او احتمالا اولین کسی است که توضیح می‌دهد حکومت پهلوی نمی‌‌ماند. او مفهومی به نام "جامعه منتظر" را برای توصیف ایران آن زمان ابداع می‌کند، جامعه ای که منتظر فروپاشی سیاسی است. او می نویسد برنامه‌ریزان ایران این چند ویژگی را دارند. هیچ‌‌کدام به حکومت وقت اعتقادی ندارند. دوم این که هیچ برنامه‌ای تصویب نمی‌کنند؛ الا این که منافع شخصی خودشان به‌‌طور مشخص تعریف شده باشد. سوم این که اگرچه در ظاهر خودشان را وفادار به حکومت می‌دانند و اهل علم هستند، اما در کنش برنامه‌ریزی دانششان و نقدهایشان را کنار می‌گذارند و آن چیزی را اجرا می‌کنند که از منافع خودشان است یا آن چیزی است که اعلی حضرت فرموده است.
مثالی که بالدوین می‌زند این است؛ می‌‌گوید ما هفت نفر هرکاری کردیم که مدیرانی ایرانی سازمان برنامه بفهمند راه توسعه کشاورزی و روستایی در ایران اصلاحات ارضی نیست بلکه افزایش میزان بهره‌‌وری در کشاورزی و دامپروری است، کسی سحن ما را نپذیرفت، چون دیدگاه ما منافع کسی را تامین نمی‌‌کرد. این مدیران دنبال این بودند که آب، برق و بهداشت به روستا برود. هیچ-کس به دنبال این نبود که اقتصاد روستا را متحول کند.
بالدوین و مکلئود به نحو روشن توضیح می‌دهند که در نظام برنامه‌ریزی ایران، منابع طبیعی جای "منابع انسانی" را گرفته بود. آنها می نویسند حتی در بحث آموزش و آموزش عالی هدف مدیران، ساختن مدرسه و دانشگاه بود و نه توسعه علم و سواد. برای همین صد سال است که مدارس گسترش پیدا کرد اما ما الان ده میلیون و پانصد هزار بی‌سواد مطلق و همین مقدار هم کم سواد داریم اگر حتی به ناچار خواندن و نوشتن را بتوانیم سواد بدانیم؛ چون در میان بیش از 50 نوع سوادی که امروزه وجود دارد، خواندن و نوشتن جزء پایه‌‌‌ای‌‌ترین و ابتدایی‌ترین سوادها است.
بالدوین، مکلئود و کاتوزیان و دیگران توضیح می‌دهند چیزی که در نظام برنامه‌ریزی در حال وقوع است، استثمار طبیعت، منابع طبیعی نفت، معادن و دیگر منابع و بی‌توجهی به انسان است. این انسان که می‌گویم "فرد" مورد نظرم نیست؛ انسان که می‌گویم یعنی همان فرهنگ. بی‌توجهی به انسان یعنی نادیده گرفتن تجربه‌های جمعی تاریخی، یعنی حذف میراث فرهنگی و دانش‌های بومی. بی‌توجهی به انسان یعنی این که سیستم در خدمت اشیا است و نه در خدمت ارتقای توانمندی‌های فردی و جمعی. سیستم برنامه‌ریزی ممکن است به لحاظ گفتمانی و آگاهی نظری از ناسیونالیسم یا مذهب یا چیز دیگری صحبت کند؛ اما آنجایی که می‌خواهد آموزش، فضای شهری و غیره را توسعه دهد، انسان و نیازهای واقعی او و تجربه‌های تاریخی او را مبنا قرار نمی دهد. توسعه فضا به‌‌منظور ایجاد شرایطی برای تولید سوژه به تعبیر فوکویی آن صورت نمی‌گیرد.
فوکو معتقد است تجربه دنیای مدرن شکل‌گیری "حکومت‌‌مندی" است.. نکته کانونی حکومت‌مندی این است که قدرت در جامعه توزیع شود , افراد و گروه‌ها مولد قدرت باشند. قدرت را فقط یک نفر نداشته یا تولید نکند. آموزش و آموزش عالی و شهر و بوروکراسی و دانش‌های مختلف همه در فرآیند “تولید سوژه ” شرکت می‌کنند. سوژه یعنی انسان نو، یعنی شهروند. شکل‌گیری و رشد سیستم برای این است که سوژه تولید کند. مسئله ما در نظام برنامه‌ریزی تمام دوره معاصرمان این است که تولید سوژه، مبنای نظام برنامه‌ریزی نبوده است. جیمز آلن بیل در کتاب «سیاست در ایران» فصلی راجع به آموزش عالی است. می نویسد دانشگاه شیراز می‌‌خواست دانشگاه برکلی شود. اما نوعی شارلاتانیسم دانشگاهی اجازه نمی دهد این دانشگاه در مسیر کارآمد و خلاق قرار بگیرد. او نشان می دهد آموزش عالی در خدمت تربیت انسان کنشگر خلاق نوآور پرسشگر فعال مدرن شهری نیست، بلکه در خدمن گقتمان نمایشی است.
دانشگاه باید آمار و ارقام و ساختمان‌هایی تولید کند که توده‌ها را نشان دهد و توجیه و تحمیق کند: بله، اینجا حکومت خدمت می‌کند نه این که واقعا دانشگاه سوژه شهروند را تربیت می‌کند. رادیو و تلویزیون و موسسات بوروکراسی دیگر گسترش پیدا می‌کنند؛ نه به این معنا که دانش‌آموز به‌عنوان سوژه شکل می‌گیرد. سیستم می‌خواست سرباز تربیت کند نه سوژه! البته چون سوژه مقاومت می‌کند، در نتیجه او نه سرباز و نه سوژه می‌شود؛ بلکه "سربار "سیستم می‌شود. چون توانایی ندارد که خودش مولد باشد در نتیجه باید دائما جیره‌‌خوار سیستم شود. سیستم باید دائما به این سربارها رشوه دهد تا صدای شان درنیاید.

آماردان‌ها و نقشه کش‌ها شهر را توسعه می‌دهند و البته در کنارش بنگاه‌های بورس‌‌بازها و زمین بازها و غیره و غیره در پرتو ایدئولوژی فیزیکالیسم به سودجویی و بهره کشی می پردازند. در نتیجه این وضعیت، به تعبیر دکتر آخوندی در گفتگوی با مجید غمامی ما شهرنشین داریم نه شهروند. برای همین ایشان می‌پرسند بزرگ‌‌ترین معمای ما این است که چطور می‌‌توانیم شهرنشین را به شهروند تربیت کنیم. این نکته را بسیاری از محققان و اندیشمندان معاصر ما بیان کرده اند. شاید یکی از دقیق ترین آنها سحنان داریوش شایگان است. او در کتاب «زیر آسمان های جهان» (شایگان 1387: 132) می گوید: «برای داشتن دموکراسی باید ذهن ها نیز عوض شوند، باید ذهن ها نیز قوانین بازی را بپذیرند. ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس .... هموطنان ما هنوز دارای ذهنیت رعیت مآب هستند. هنوز شهروند نشده اند.»

این معما را باید باز کنیم. مانع کجا بوده است؟ در پاسخ به این که مانع کجا بوده است چند رویکرد وجود دارد.

• رویکردهای متقاوت به پدیده ای واحد: معمای شهروندی

نیروهای مارکسیست و چپ ایرانی مسئله را بیرونی دیدند. مثلا فرخ حسامیان در کتاب «شهرنشینی در ایران» استدلال می کند "نظام سرمایه‌‌داری" باعث توسعه نایافتگی شهری ماست و علت را تحول در مناسبات تولیدی در فضای سرمایه‌‌داری جدید می-داند و معتقد است شهرهای ما در امتداد بسط سرمایه‌‌داری وابسته صورت گرفته است. مشکل دیدگاه چپ این است که گویی سرمایه‌داری یک توطئه است و عده‌ای نقشه می‌کشند تا ساختارهایی را ایجاد کنند که شهرهای ما این‌‌گونه شوند. گویی مرکز توطئه‌اندیشی در عالم برای ما نقشه می‌کشد و شهرهای ما را به این صورت درمی‌آورد. برای دانش و عاملیت مردم، برای نیروهای اجتماعی، برای کنش‌گری‌های گروه‌های مختلف هیچ سهمی قائل نیستند. گویی ما یک لوح سفید یا یک بره سربه‌راه هستیم و سرمایه‌داری مناسبات خودش را شکل می‌دهد و ما اینجا فقط گرفتار آنها می‌شویم. این یک دیدگاه است که به اعتقاد من این نگاه توطئه‌اندیشانه‌اش، نادیده گرفتن واقعیت‌های اجتماعی در دوره‌ و زمان‌ و گروه‌های مختلف، مقاومت‌هایی که صورت می‌دهند و خلاقیت‌هایی که دارند اینها کجا می‌رود!؟ نمی‌بینند. علاوه‌بر این که نقش دانش را هم نمی‌بینند

همایون کاتوزیان دیدگاه دیگری دارد. او از منظر اقتصاد سیاسی شهر را توضیح می‌دهد و معتقد است که مسئله اصلی، "استبداد ایرانی" است. او معتقد است که استبداد نمی‌تواند شهروند بخواهد؛ استبداد آدم‌های مطیع و پیروی می‌خواهد که سرباز سیستم باشند. در ساخت‌های اداری و سیاسی استبداد ایرانی، مفهوم شهروند معنایی ندارد، شهروند حقوقی ندارد بلکه تنها. مسوولیت دارد؛ او وظیفه دارد که از حکومت و شخص شاه حفاظت و اطاعت کند. کاتوزیان تاکید می‌کند که نفت و استبداد نفتی از سال 1340 بیش از هر عامل دیگری باعث توسعه شهری در ایران بوده و همین "استبداد نفتی" باعث شده که نظام آموزشی ما نتواند شهروند تربیت کند. نظریه استبداد ایرانی هم همین‌‌طور است؛ بنابر این نظریه در تاریخ ایران همیشه استبداد وجود داشته است. این هم قابل مناقشه است، زیرا اگر هم استبداد در تاریخ ما باشد، تنها در دوره معاصر است. ما در دوره‌های گذشته، لحظه‌های مختلف‌، زمان‌های مختلف و شکل‌های مختلف حاکمیت را تجربه کردیم و جامعه ایران به لحاظ مدنی جامعه فعالی بوده است. همچنین کاتوزیان نقش دانش برنامه‌ریزی، نظام دانایی و اپیستم را در قدرت و در توسعه شهری نمی‌بیند.

دیدگاه دیگری وجود دارد که می‌‌گوید برداشت ما از مدرنیته غلط بوده است. رامین جهانبگلو، داریوش شایگان و بسیاری از روشنفکران و نظریه‌پردازان معاصر می‌‌گویند ما فهم غلطی از دنیای جدید به لحاظ فلسفی پیدا کردیم؛ و پیامد طبیعی آن فهم غلط، مفاهیم غلط و زبان غلط، این شهرها شده است. ماشاء‌الله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» روی مفاهیم مدرن مثل قانون، آزادی، پارلمان و امثال اینها در دوره مشروطه کار کرده و نشان می دهد که از همان ابتدا فهم ما از مقاهیم اساسی مدرن غلط بوده؛ و ذهنیت غلط و برداشت نادرست از دنیای جدید باعث این قضیه شده است.
در کتاب «تجربه تجدد» دیدگاه مدرنیته و بحث‌‌های سیدجواد طباطبایی ، جهانبگلو و دیگران را صحبت کرده‌‌ام. آنها هم بحث می‌کنند که ما اساسا دنیای مدرن را نفهمیدیم. کانت و دکارت و هگل را نفهمیدیم، مدرنیته را نفهمیدیم، روح مدرنیته را لمس نکردیم. در نتیجه ما مثل آدم‌های جن‌زده شدیم، چیزی مثل جن در ما حلول کرده منتها جن بد؛ حالا هر چیزی که از کنش‌های ما صادر می‌شود، رفتارهای نابهنجار است. شهر هم که می‌سازیم نابهنجار است. به‌دلیل این که ما مفهوم عقلانیت را نفهمیدیم، آزادی را نفهمیدیم، دموکراسی را نفهمیدیم، مفهوم پارلمان و تفکیک قوا و... را نفهمیدیم؛ چون تفکر فلسفی نداشتیم. ما با مدرنیته روبه‌رو نشدیم، ما با اشکالی از تکنولوژی و نوسازی از بالا روبه‌رو شدیم. این سخنی است که البته کاتوزیان و دیگران هم می‌گویند و می‌گویند نوسازی، توسعه نیست. نوسازی، سیاست‌هایی از بالا است که یکسری تغییرات مادی را انجام می‌دهیم؛ ولی هرچقدر که زمان هم بگذرد، ما هنوز اندرخم یک کوچه هستیم. آدم‌ها همان هستند، روابط اجتماعی و... اصلا اینها قائل به این نیستند که جغرافیا و فضا نقش دارد؛ قائل به این نیستند که تکنولوژی می‌تواند پیامدهای فرهنگی داشته باشد؛ قائل به این نیستند که خود برنامه‌ریزی می‌تواند پیامدهایی داشته باشد... نه هیچ اتفاقی نیفتاده است. ما همان چیزی که بودیم، هستیم.
همچنین دیدگاه‌هایی وجود دارد که ایرانی‌‌ها را موجوداتی تنبل، دروغگو، حقه‌باز و... معرفی می‌‌کنند و اسمش را هم می‌گذارند جامعه‌شناسی خودمانی. یک نوع ذات‌پنداری در این دیدگاه هست. گویی ایرانی‌ها نه فقط در این صد سال اخیر بلکه از ابتدای خلقت تا الان این‌‌طوری بودند. همچنین نوعی تقلیل روانشناختی، غیرتاریخی‌کردن، و حتی عامل فضا و جغرافیا را حذف کردن؛ گویی سرزمین ایران اصلا نقش ندارد. ما ذاتی داریم که تنبل است و اهل اندیشه نیست. آرامش دوست‌دار در کتاب "درخشش‌های تیره" استدلال می کند ایرانی‌ها "دین‌خو" هستند؛ چون دین اجازه پرسش نمی‌دهد! یک نوع ذات پنداری.

• توسعه شهری و نظام دانایی شبه پوزیتیویسم ایرانی
همه این دیدگاه‌ها می‌توانند به ما کمک کنند که بخشی از واقعیت را بفهمیم. این‌‌گونه نیست که اگر نقدی به دیدگاهی وارد است یعنی آن دیدگاه کلا غلط است. هیچ دیدگاهی نمی‌تواند همه چیز را برای ما کامل توضیح دهد؛ چون واقعیت اجتماعی واقعیتی است که در ذات خودش متکثر است. اساسا هستی، امر متکثر است و چیزی به نام واحد وجود ندارد. به قول آلن بدیو ما در مقام بازنمایی یا شناخت، به نوعی با «یک کل» مواجهیم؛ ولی هرچیزی از مجموعه‌ای،زیرمجموعه‌ای از یک مجموعه وسیع‌تری است. درنتیجه هیچ چیز به معنای واقعی در مقام "هستی‌شناسی" خودش واحد نیست؛ مگر ذات باری‌تعالی که آن بحث دیگر است. ما می‌دانیم که شهر، موجود متکثر است. هر دیدگاهی می‌تواند بخشی از آن را توضیح دهد و بخشی را هم نمی‌تواند توضیح بدهد. دیدگاهی هم که می‌گویم احتمالا همین مشکل را خواهد داشت؛ بنابراین ادعا نمی‌کنم چیزی را که می‌گویم کامل است وهمه چیز را توضیح می‌دهد.

شکل دانشی که نظام برنامه‌ریزی شهری ما را در برگرفت و همچنان گرفته، در همان پرتو ایدئولوژی فیزیکالیسم، نوعی شبه‌پوزیتیویسم جهان سومی است. منظور از شبه‌پوزیتیویسم آن ‌پوزیتیویسم و تجربه گرایی آگوست‌کُنت و نظریه پردازان قرن نوزدهمی نیست که در اروپا و غرب تجربه شد و دانش‌های مختلف را شکل داد و به‌عنوان دانش امپریسیست یا نوعی تجربه‌گرایی شروع شد؛ بلکه شبه پوزیتیویسمی است که به صورت کالای صادرشده و پر از دستکاری‌های خاص خودش آمد و در نظام برنامه‌ریزی ما ریشه کرد. شبه پوزیتیویسم ایرانی در هر سه سطح مسأله شناسی ، معرفت شناسی و روش شناسی مانع جدی در شکل گیری نوعی مدیریت شهری و نظام برنامه ریزی توسعه همه جانبه و کارآمد در ایران معاصر شده است. مجال نیست که در اینجا نشان دهم چگونه در سطح مسأله شناسی این نظام دانش امکان مشاهده و فهم موضوعاتی مانند عدالت اجتماعی، و نابرابری های شهری، فقر هویت شهری در سیما و طراحی شهری، نابرابری جنسیتی در فضاهای شهری، و موضوعاتی از این نوع را به ما نمی دهد و نداده است. در سطح معرفت شناختی نیز شبه پوزیتیویسم ایرانی ما را از رویکردهای تفسیری ، نشانه شناختی ، پدیدارشناختی و رویکردهای مولد نظریه های محلی و بومی در زمینه شهر ایرانی معاصر بازداشته و همچنان مانع می شود. در سطح روش نیز شبه پوزیتیویسم ایرانی صرفا ما را به روش ها و فنون آماری گردآوری اطلاعات و فنون نقشه کشی محدود ساخته است. فنون و روش های مردم نگارانه، داده های کیفی گوناگون مانند داده های تاریخی، زبان شناخت ی، تجربه زیسته ، و امثال اینها تماما در مطالعات شهری ایران طرد شده اند. برای شناخت دقیق و همه جانبه شبه پوزیتیویسم ایرانی و عملکرد و پیامدهای آن در نظام برنامه ریزی شهری ایران ما نیازمند بررسی های گسترده و انتقادی هستیم. در سال های اخیر در نتیجه ترجمه متون غربی، نوعی شناخت انتقادی نظری در زمینه کاستی های رویکرد پوزیتیویستی به دست آورده ایم، اما این شناخت ها هنوز در سطح برنامه ریزی شهری تأثیری نگذاشته اند. ما همچنان در مرحله اولیه شناخت انتقادی پوزیتیویسم در ایران هستیم و از این رو، همچنان باید سرنخ های کلی انتقادی را بازگو و شناسایی کنیم. ضمن این که ارایه بحث های نظری و دانشگاهی برای رهایی از هژمونی شبه پوزیتیویسم، باید این رویکرد را در بستر نظام دیوانسالاری و برنامه ریزی ایران شناسایی و فهم کنیم. از این دیدگاه، برخی از نکات را به صورت پراکنده توضیح می دهم.

مولفه اول این است که به طور طبیعی این شیه ‌پوزیتیویسم فقط می‌تواند مادی‌ترین یا قابل مشاهده‌ترین سطح واقعیت شهری را ببیند نه بیش تر. یعنی آنجایی که به کیفیت یا حتی به کیفیت‌های قابل‌تبدیل به کمیت می‌شود آنها را نمی‌تواند ببیند. اشکال گوناگون سرشماری‌ها، آمارگیری‌ها، نقشه‌کشی‌ها و مدل‌سازی‌ها این‌‌گونه هستند. نقشه‌کشی چکار می‌کند؟! بهترین کارش مکان‌یابی‌ است. بیش تر از این نمی‌تواند چیزی را توضیح دهد. مدل‌ها چکار می‌کنند؟ روندهای جمعیتی و بخشی از سرشماری مکانی را می‌توانیم در مدل محاسبه کنیم. یعنی همان بدن‌های ما که اسمش را «جمعیت» می‌گذاریم. این کمیت‌گرایی نوعی دانش ریاضی نیست که دقت‌های مفهومی علم ریاضی در آن نهفته باشد، بلکه نوعی آمار توصیفی است که فقط می‌تواند بخشی از "وجوه ناانسانی" جامعه شهری را توضیح دهد؛ یعنی اشیا، مکان‌ها و زمین.
دومین ویژگی شبه‌پوزیتیویسم ایرانی این است که این شبه‌پوزیتیویسم هیچ گاه به لحاظ معرفت‌شناختی توضیح داده و نقد نمی‌شود. درست مثل ابزار و کالا وارد می‌شود. این که بنیان‌های معرفتی این ‌پوزیتیویسم به‌عنوان روش یا تفکر یا ینظام دانایی چیست!؟ ما به جز همین چند سال (10-15 سال) اخیر که بحث‌های روش‌شناسی و نقد معرفت‌شناسانه را شروع کردیم، دیگر هیچ آگاهی‌ای در گذشته در این مورد نمی‌بینیم. درست است که بسیاری از طراحان شهری ما و معماران ما دانش‌هایی داشتند، یا در کشورهای اروپایی تحصیل کردند؛ اما این که به‌صورت دانش مدون و سیستماتیک تبدیل نمی شود و در نظام برنامه‌ریزی شهری ما نوعی خودآگاهی معرفت‌شناسانه نسبت به این بنیان‌های روشی معرفتی باشد، نیست.
از سال 1322 "طرح‌های‌هادی شهری" وارد ایران می شوند. به قول بعضی از محققان شهری ما، این طرح‌ها بد هم نبودند؛ ویژگی‌های مثبت هم داشتند. بعدها که "طرح‌های جامع شهری" می‌آید، پروفسوری که سرپرست گروه دوم‌ هاروارد است، می‌گوید: ما هر کاری کردیم به برنامه‌ریزان ایران توضیح بدهیم که این طرح‌های جامع همین الان پایان عمرشان است، حتی یک مورد تجربه موفق نداشتند قبول نکردند. گفتند از بالا دستور دادند همین را اجرا کنید! هرچه برای شان استدلال کردیم که این طرح‌های جامع محکوم به شکست هستند؛ نمونه‌ها را آوردیم و در جلسات مثال‌ها زدیم و بحث کردیم، زیر بار نرفتند. گفتیم باشه هرچه شما می‌گویید، ما آمریکایی هستیم، ما دایه مهربان‌تر از مادر نمی‌توانیم باشیم؛ ولی شما بدانید که ما مسوول نیستیم. ما به‌عنوان محقق علمی، اخلاق علم به ما حکم می‌کند که حقیقت را به شما بگوییم. تمام معایب این طرح‌ها را گفتیم ولی زیر بار نرفتند؛ چون ساختار سیاسی اصلا چیز دیگری می‌خواست. آنها اصطلاح طرح جامع را به‌‌کار می‌‌بردند؛ چون این گفتمان نمایشی به لحاظ سیاسی جالب بود. به لحاظ ایدئولوژیک این مفهوم فریبنده‌تر و اغواکننده‌تر است. اصلا کاری نداریم دلالت‌های آن چیست، همین که بگوییم «طرح‌ جامع» اغواکننده است.
شبه‌پوزیتیویسم ایرانی خودش را به شکل علم نشان می‌دهد: آمار، تحقیق، پروژه، نقشه کشی، تکنولوژی، محاسبه، برنامه ریزی، دانشگاه، دکتر، مهندس، عکس، فیلم، طراحی کردن و امثال اینها که مولفه های گفتمان علم گرایی است و البته آدم‌های ‌اتوکرده که خود بخشی از این علم گرایی یا علم نمایی هستند. خانم‌دکتر، آقای دکتر، مهندس، کارشناس، متخصص، محقق، تکنسین، ... اینها بخشی از گفتمان‌ نمایشی هستند. بدن‌هایی که به علم‌نمایی کمک می‌کنند. همچنین شبه‌پوزیتیویسم ایرانی تناسبی با ساختار بوروکراسی و نظام اداری دارد. این نظام محدودیت هایی برای علم و تحقیق ایجاد می کند اما این محدودیت ها به چشم نمی آیند و به اسم علم توجیه می شوند. نظام اداری دستورکارهای تحقیقات را تعیین می کند، روش و نحوه ارایه و بازنمایی را نیز معیین می سازد، و مهم تر از همه این که کاربست تحقیقات نیز تاربه بدون چون و چرای نظام اداری است. مثلا در نظام اداری مدیران حوصله شنیدن و توجه جدی و دقیق به نتایج تحقیقات را ندارند، حتی تحقیقاتی که خودشان سفارش داده اند. محققان هم برای تأمین بودجه و کسب و کار معمولا این را می پذیرند. ‌اینها مدیر و سیاستمدار هستند و حوصله و وقت ندارند.
این ایده که مدیر وقت و حوصله ندارد و باید به نوعی به او بگوییم که زود بفهمد، با ‌شبه پوزیتیویسم ایرانی جور درمی‌آید. از این طریق پیچیدگی‌‌های واقعیت اجتماعی شهری را هنگام ارایه نحفیفات حذف و آنها را به امور ساده تبدیل می کنیم. چند محقق و مهندس با "تفکر مهندسی" که درکی از امر اجتماعی، امر انسانی و امر تاریخی ندارند با زبان شبه علم صحبت می کنند. شبه‌پوزیتیویسم ایرانی با کلمه مهندس به‌عنوان یک ابژه یا مفهوم ایدئولوژیک برای فریب سیستم بازی می‌کند. وقتی شبه‌پوزیتیویسم ایرانی در شهرسازی و برنامه‌ریزی شهری می‌آید، به ما این اجازه را می‌دهد که با "تقلیل امر اجتماعی" به "امر کمیت‌پذیر" آن را ساده‌سازی کنیم. این ساده‌سازی کردن این امکان را می‌دهد که مطامع سیاسی ملاحظه شوند. با حذف امر انسانی، امر اجتماعی و امر فرهنگی، مولفه ها و واقعیت های تنش‌خیز هم حذف می‌شوند. از این طریق، برنامه ریزان به جای حل مسائل، صورت مسأله را پاک می کنند.
از طرف دیگر این ساده‌سازی فقط ساده‌سازی برای فهمیدن نیست. معمولا هنگام سخنرانی هایم در سازمان ها، می‌پرسند پاورپوینت هم استفاده می کنید؟ می‌گویم نه. می‌گویند رئیس ما اگر در سخنرانی اسلاید نباشد، آن سخنرانی را علمی نمی‌داند. می‌دانید چرا اسلاید مهم است؟ چون در شبه‌پوزیتیویسم ایرانی، علم‌نمایی و نمایش علمی بودن مهم است. مهم نیست که چه می‌گوییم. اسلایدهای رنگی با گراف‌ها و اعداد و ارقام نشان می‌دهد که ظاهرا زحمت کشیده ایم. حالا مهم هم نیست اگر سخن تازه ای نمی‌گوییم؛ یا حرف‌هایی هم که می‌زنیم ممکن است که مبنایی هم نداشته باشد و پر از تناقضات و بدیهیات باشد یا اصلا تحصیل حاصل باشد که اغلب هم این‌‌طوری است، ولی اسلاید دارد. شبه‌پوزیتیویسم ایرانی نیاز به زرق و برق علم‌نمایانه دارد. اسلایدها فضای جلسه را جدی جلوه می دهد، حضار ساکت نشسته اند و خیره مبهوت تماشای تصاویر علمی. عکس هم می‌گیرند و به آن اضافه می‌کنند و این‌‌گونه کار تحقیق پیشرفت می‌کند: بدون این که ایده‌ای باشد، نقدی باشد، نظریه‌ای باشد و انسجامی باشد و بدون این که هیچ حرف جدی باشد.
یکی دیگر از ویژگی‌های شبه‌پوزیتیویسم ایرانی این است که تناقضات و پارادوکس‌های موجود در ساختار اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را تبدیل به تناقضات کمی تبدیل می‌کند. تناقضات‌کمی (در واقع تناقضات کمی‌شده) تناقضات قابل‌حل هستند. مثلا از این بحث می‌کنیم که بودجه کم است! سازمان برنامه‌ریزی بودجه ما به جای اینکه تفکر تولید کند، بودجه تخصیص می‌دهد. کل سیستم می‌شود این؛ تقسیم یک سفره است و ما نشستیم و کیک نفت را تقسیم می‌کنیم. سازمان برنامه، برنامه تولید می‌کند نه برنامه‌ریزی.. مشکلاتمان هم ساده و قابل‌حل می‌شود. آخرش هم به اینجا می‌رسیم که اگر پول یا تکنولوژی داشته باشیم، می‌توانیم همه چیز را حل کنیم.
آخرین نکته که در مورد این شبه‌پوزیتیویسم ایرانی می‌خواهم بگویم این است: شبه‌پوزیتیویسم ایرانی، ضد‌انسان است. دانش در خدمت اشیا و در خدمت پول است. امر انسانی در شبه‌پوزیتیویسم ایرانی جایگاهی ندارد. درست برخلاف غرب که ‌پوزیتیویسم به‌عنوان یک مکتب فکری آمد که اتفاقا می‌خواست به انسان کمک کند. همین‌‌طور که گفتم در تعبیر فوکو از 1800 به بعد، این دانش‌ها در ذیل یک نوع اومانیسم و انسان‌گرایی شکل می‌گیرند. درست است بعدها نقد می‌شوند و مشکلاتشان بیشتر می‌شود و تقاضا برای برداشت‌های تازه‌ای از مفهوم انسان به‌وجود می‌آید؛ ولی در ایران از همان ابتدای پیدایشش به‌عنوان شبه‌پوزیتیویسم ایرانی برای سرکوب سوژه و برای سرکوب امر انسانی ظاهر می‌شود؛ چون بهترین‌هایی که می‌شد سرکوب کنید، نه تولید سوژه بلکه سرکوب سوژه؛ در واقع اینجا فقط این سیاستمداران یا ایدئولوژی‌های سیاسی نیستند که مشکل دارند؛ بخشی از قضیه برمی‌گردد به همین دانشی که ناخواسته حتی سیاست و ایدئولوژی را هم فریب می‌دهد؛ چون این شبه‌پوزیتیویسم با کمی کردن آماری‌سازی و با اولویت دادن به پول، زمین به مبادله و ورشکسته کردن امر اقتصادی با تجاری‌سازی و با اشکال دیگر؛ با اولویت دادن به فناوری عملا انسان را حذف می‌کند و به حاشیه می‌راند. نیازهای انسان؛ تاریخ، فرهنگ‌، هنرها، دین، ارزش‌ها، قومیت‌ها، تنوعات فرهنگی و همه اینها به حاشیه رانده می‌شود. این شبه‌پوزیتیویسم ایرانی نوعی استانداردسازی و عقلانی‌سازی سرکوب‌کننده رادیکال را تولید می‌کند. درنتیجه ما در این چارچوب شبه‌پوزیتیویسم ایرانی شهری تولید می‌کنیم که تنوعات قومی، فرهنگی و دینی حذف می‌شود.
در زنجان چیز شگفت‌انگیزی دیدم، مسجدی که پنج محراب داشت، مسجد حاج‌میرزا مهدی در بازار. علت وجود پنج محراب را پرسیدم. گفتند در دوره قاجار اینجا اقلیت‌های دینی و فرقه‌های مختلفی زندگی می‌کردند، برای این که هر کدام امام جماعت خودشان را داشتند و می‌خواستند سر وقت نماز بخوانند و در بازار هم بودند، هنگام نماز خواندن پنج امام جماعت و پنج صف متفاوت نماز می‌‌ایستادند و نماز می‌‌خواندند. این تنوع، تساهل و مدارای فرهنگی در شهرسازی سرکوب می‌شود! این اتفاق در تمام ابعادش هم کمابیش می‌افتد. شما فکر می‌کنید این بناهایی که الان شکل گرفتند و به تعبیر مهندس حائری این دیگر اسمش معماری نیست، اسمش ساخت‌و‌ساز است. چرا این‌‌طور شده؟ این استانداردسازی و این عقلانی‌سازی ابزاری از کجا آمده که این-طوری شده؟ آن دانش این کار را کرده؛ آن دانش شهرسازی و آن شبه‌پوزیتیویسم ایرانی است که اینها را به‌‌وجود آورده است و اسمش را هم می‌گذارند «علم» و جرات هم نداری بگویی که آقا! ‌اصلا تو تاریخ خواندی!؟ تو جغرافی هم می‌دانی؟ تو در مورد تاریخ فرهنگی این شهر یا خیابان چیزی می‌دانی؟ تو می‌دانی که چطور تنوعات قومی، نژادی، دینی و زبانی بخشی از فضای شهر هستند؟ اینها را نمی‌داند.
در سال های اخیر این شبه‌پوزیتیویسم به ما چیزهای جدید ویرانگری آموخت. مقدمه‌‌ای‌‌ بر یک طرح و برنامه ای می‌نویسیم و تمام ارزش‌ها و نکات فرهنگ‌ی را در آن می‌نویسیم و به یک آقای دکتر فاضلی یا کسی پولی می‌دهیم که یعنی او نوشته است. بعد محتوا را که نگاه می‌کنیم همان طرح و برنامه شبه‌پوزیتیویسم ایرانی است. آن مقدمه هم ربطی به محتوا ندارد. آن دانشی که در عمل در نظام بوروکراسی شهری به کار می‌رود، آن کسی که حرف اول را می‌زند ، تکنسین، کارشناس، شرکت مشاوره و... است.
چرا فرهنگ در حاشیه مانده؟ چرا با کاستی فرهنگ روبه‌رو‌ شدیم؟ به‌دلیل این که شکل دانشی که تولید کردیم شبه‌پوزیتیویسم ایرانی است؛ حتی پوزیتیویسم هم نیست! چون پوزیتیویسم در چارچوب تاریخی خودش در شهرهای قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم هم این‌‌گونه به این شدت سرکوب نکرد. درست است که از سال‌های 1960 علیه این پوزیتیویسم شورش‌هایی در غرب شکل گرفت و به چالش کشیده شد و دانش برنامه‌ریزی شهری و مطالعات شهری چرخش پارادایمی پیدا کرد و به سال 1990 که می‌رسد، کلا پارادایم مطالعات شهری عوض می‌شود؛ ولی همان جا هم به این شکل بحران نداشتیم. به این صورت که بعد از 50-60 سال توسعه شهری با بحران‌های زیست‌محیطی روبه‌رو شدیم که آب، باد، خاک، هوا و زمین و همه را یک جا به باد دادیم! شبه‌پوزیتیویسم غربی این را انکار هم نکرده بود. کار به جایی رسیده که اشکال سرمایه اجتماعی به شدت فرومی‌ریزد. ما به خاطر همان شبه‌پوزیتیویسم ایرانی نتوانستیم حتی یک آرشیو شهری و یک بایگانی دانش مناسبی تا الان به دست بیاوریم که بدانیم همین الان واقعیت‌ها و تنوعات شهری ما چگونه است! در این یک سال اخیر به گرگان، زاهدان، زنجان، ایلام و جاهای مختلف رفتم. هر بار که جایی می‌روم و مطالعه و گفت‌و‌گو می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که پس چرا در این بحث‌های مطالعات شهری ما، ما ان قدر با موضوعات یکدست و همگنی روبه‌رو هستیم! این تنوعاتی را که در واقعیت شهری و واقعیت‌ زیست‌جهانی اجتماعی شهری ما وجود دارد، در این مطالعات شهری نمی‌بینیم. پس کجا هستند؟ چطور شده که ما یک تصویر نیم‌بندی هم از جامعه شهری خودمان نداریم؛ چون شبه‌پوزیتیویسم حاکم بر مطالعات شهری و برنامه‌ریزی شهری ما قادر نیست تکثرها و تنوعات را مفهومی کند و توضیح دهد. سیستم اداری ما دانش تفسیری و دانش تحلیلی نمی خواهد و فقط دانش را تبدیل به عقلانیت ابزاری فاقد فکر و معنا می‌کند. سیستم حاضر نیست بابت تولید فکر سرمایه‌گذاری کند؛ ولی بابت تکنیک سرمایه‌گذاری می‌کند. چون آن محیط ما، محیط مهندسی است و تفکر حاکم بر آن مهندسی است. مدیر ما یک عقلانیت ابزاری دارد، می‌گوید من یک سال که بیشتر مدیر نیستم‌، به من مربوط نیست در آینده چه اتفاقی قرار است بیفتد یا نیفتد. اجازه نمی‌دهند که دانش تئوریک و مفهومی توسعه پیدا کند که امکان یک نگاه بین رشته‌ای به وجود بیاید.
شبه‌پوزیتیویسم ایرانی رویکرد رشته‌ای دارد. یعنی دریچه‌هایی به سوی دانش‌های متعدد و متکثر ندارد. یک عقلانیت ابزاری، سرکوبگر، سطحی‌نگر و کاسب‌کارانه و شبه‌دانشی است که از دانش یک بقال یا راننده تاکسی اندکی بالاتر است. تکنیک است. به دانشجوی ما هم همین را القا می‌کنند که در کلاس‌های تان تکنیک یاد بگیرید؛ چون فردا می‌خواهی بروی کاسبی کنی. جامعه‌شناسی، فلسفه، مطالعات فرهنگی، بحث‌های جغرافیای نظری، جغرافیای میان‌فرهنگی و... را دور بریزید. ما می‌خواهیم مهندس بشویم.
همه اینها شبه‌پوزیتیویسم ایرانی است، نه استبداد ایرانی. شبه‌پوزیتیویسم ایرانی که ایدئولوژی شده، ایدئولوژی فیزیکالیسم که نظام اداری خودش را تولید کرده؛ نظام به اصطلاح دانایی خودش را تولید کرده و گروه‌های اجتماعی را هم تولید کرده است. نهادها و موسساتش را هم تولید کرده، بنگاه‌ها و شرکت‌های مشاوره و امثال اینها و تکنولوژی‌ها و فناوری‌های برنامه‌ریزی شده‌ خودش را تولید کرده است. در این شبه‌پوزیتیویسم ایرانی و در این ایدئولوژی فیزیکالیسم انسان نیست، حافظه تاریخی نیست، حافظه جمعی نیست، میراث فرهنگی نیست، معنا نیست، اخلاق نیست، دیانت نیست، قومیت نیست. اینها امر انسانی است. این شبه‌پوزیتیویسم ایرانی خودش را پنهان کرده حتی وقتی که می‌خواهد نقد هم بشود، می‌شود شبه‌استبداد. چون آن کسی که باید نقد کند، خودش ذی‌نفع است بنابراین نقد نمی‌کند. اگر کاتوزیان بخواهد صادقانه نقد کند، باید دانشگاه و خودش را نقد کند. اگر بخواهم نقد کنم باید صادقانه خودم را نقد کنم. پس بهتر می‌دانم که صدایش را درنیاورم. البته نه این که این نظام دانایی نقد نشده است. بسیاری در صد سال گذشته واقعا دلسوزانه و صمیمانه آن را نقد کردند؛ اما آن صدا شنیده نشده و به آن بهایی داده نشده و جدی گرفته نشده است

• چه باید کرد: یک جمع بندی ناتمام
از نظریه کاستی فرهنگ صحبت کردم، دیدگاه‌های رقیب را توضیح دادم و گفتم اگر بخواهیم کمبودهای موجود را جبران کنیم باید نظام دانایی جدید دیگری شکل دهیم. البته نظام دانایی جدیدی در حال ظهور است. از یک طرف انبوه کتاب‌هایی که ترجمه می‌شود در این چند سال اخیر در حوزه مطالعات شهری کمک کرده است. از طرف دیگر گسترش رشته‌های مختلف علوم اجتماعی و علوم انسانی در دوران تحصیلات تکمیلی، به ما کمک کرده تا یک دانش وسیع‌‌تری تولید کنیم؛ چه در قالب رساله‌ها چه در قالب مقالاتی که استادان می‌نویسند. از طرفی هم در خود جهان غرب تحولاتی از سال 1960 به وجود آمد که زرادخانه مفهومی قدرتمندی را در اختیار قرار داده است. ما الان با مفاهیم بهتری می‌توانیم صحبت کنیم.
همچنین این را باید در نظر بگیریم که بحران‌های شهری ما را وادار کرده عمیق‌تر و فلسفی‌تر بیندیشیم. تجربه‌های جهانی این کمک‌ها را به ما کرده‌اند. ما امروز می‌بینیم که اگرچه فعلا هنوز گفتمان نمایشی است، ولی بارقه‌هایی از حرکات اصیل هم در آن مشاهده می‌‌شود. مثلا این که میراث فرهنگی و نگاه فرهنگی اجتماعی در برنامه‌ریزی‌های توسعه‌ای مطرح می‌شود؛ اتفاقاتی در حال آشکار شدن است. در واقعیت‌های زندگی اجتماعی شهری هم می‌بینیم. یعنی وقتی که در شهرها می‌رویم همین که دارند بناهای تاریخی، بافت‌های تاریخی، بناهای موثر و امثال اینها را جدی می‌گیرند یا همین سالنی که درست شده که بیاییم گفت‌وگو کنیم، خب! این یک اتفاق خوب است دیگر! هر وقت که ما بفهمیم گفت‌وگو خود برنامه‌ریزی است؛ برنامه نیست ولی برنامه‌ریزی است، از این فضاها و از این سالن‌ها بسیار می‌‌سازیم، این خیلی مهم است.
فکر می‌کنم شهروندان هم ناخواسته قدرتمندتر شده‌اند. به کمک تکنولوژی‌های ارتباطی و تلگرام، صداهای گوناگون کم کم شنیده می‌شود. تنوعات فرهنگی قومی و نژادی زبانی کم‌کم به سیستم برنامه‌ریزی فشار می‌آورد. امکان رویت‌پذیر شدن و دیده‌شدن بیشتر شده است؛ درنتیجه فرهنگ خودش را بهتر آشکار می‌کند. سرکوب فرهنگ کار دشواری شده است. در کنار همه اینها این واقعیت را هم باید بگوییم که انقلاب اسلامی هم آرمان‌های فرهنگ را داشت. همان‌‌طور که خاندان پهلوی هم گفتمان ناسیونالیسمش وجهه فرهنگی داشت؛ ولی آن موقع سیستم بوروکراسی ناتوان‌تر از این بود که بتواند کمترین توجهی به ناسیونالیسم به معنای واقعی کلمه کند. در فضای بعد از انقلاب اسلامی بحث فرهنگ، بحث انسان‌‌ها، بحث تاریخ، بحث ظرفیت‌های بومی مورد توجه بود و به لحاظ گفتمانی هنوز هم هست. به همین دلیل زمینه‌های سیاسی و جهانی، وجود نیروهای انسانی متعهد، آگاه و دلسوز که خوابشان نمی‌برد و دقت می‌کنند، آماده گفت‌وگو هستند، مطالعه می‌کنند. یک قشر و نسل جدیدی از محققان هستند که متعهدند و فقط کاسب نیستند. انبوه و انباشت تراکم شکل دانش تاثیر می‌گذارد. لحظه‌به‌لحظه شما در شبکه‌های تلگرام نگاه کنید، درحوزه‌های مختلف آگاهی به‌صورت انبوه تولید و تکثیر می‌شود.
به همین دلیل و دلایل دیگر به اعتقاد من نظام دانایی تازه ای درحال ظهور و بروز است. از آن سوی مرزها گردشگری تاثیرات عمیقی می‌گذارد. چه گردشگرانی که می‌آیند و چه وقتی می‌رویم. هرجا می‌رویم می‌بینیم که هیچ جا مثل ما نیست! هرجا می‌رویم شهرها مثل موزه هستند و تاریخ دارند، هویت دارند، زندگی اجتماعی دارند و خیلی چیزها. می‌گوییم پس اینها را برای ما می‌خواستند، پس چرا لندن این‌‌طوری نیست؟ پس چرا پاریس این‌‌طوری نیست؟ چرا ملبورن این‌‌طوری نیست؟ چرا هرجا می‌رویم، می‌‌بینیم فقط این زرق و برقش را به ما یاد دادند؛ ولی خودشان این زرق و برق را ندارند. چه آنهایی که در تهران زندگی می‌کنند می‌آیند لندن، روزهای اول شوکه می‌شوند که پس چرا برج‌ها و زرق و برق‌هایی که در تهران هست، اینجا نیست؟ اصلا تصورشان از اروپا یک چیز دیگری است. چون اینجا شهر شبه‌پوزیتیویسم ایرانی را ما داریم می‌بینیم که خیلی از عناصر زندگی اجتماعی‌اش را از آن گرفته‌‌اند؛ محله‌اش را گرفته‌‌اند، مناسبات اجتماعی و خرده‌‌فرهنگ‌هایش را گرفته‌‌اند. یک استانداردسازی و عقلانی‌سازی ابزاری؛ هژمونی پول. در این چند سال اخیر هم که شاهد فاجعه برج‌سازی‌ها و مرکز خریدسازی‌ها هستیم. به تعبیر عباس کاظمی «mallization؛ یعنی پولی شدن» و همچنین مال، مرکز خرید که به هر دو معنایش. به همین دلیل آگاهی شهری جدیدی ظهور می‌کند، نظام دانایی جدیدی که کیفی‌تر است، نقادتر است، میان‌رشته‌ای‌تر است، عمومی‌تر و متنوع‌تر است. به اعتقاد من در این اپیستمه جدید، دانش موثرتری به‌وجود می‌آید. الان مشکل این اپیستمه این است که نظام بوروکراسی شهری چون در سیطره شبه‌پوزیتیویسم ایرانی است، مقاومت می‌کند؛ چون آنجا منافع هم دارند.

پرسش‌ها
** ضمن تشکر از جنابعالی. سوالی که من دارم این است که شما مسائل و مشکلات نظام برنامه‌ریزی در نظام شهری کشور را از مهندسان، معماران،دانش‌آموزان و محققان می‌بینید؟
نه ناشی از شبه‌پوزیتیویسم تجربی نظام معرفت دانستم.
** اینها ابزارها هستند دیگر.
نه. آن چیزی که من گفتم با این چیزی که شما می‌گویید با هم دیگر فرق دارد.
** نه الان شما بحث کردید. شاید من متوجه منظورتان نشده‌ام. مثالی می‌زنم؛ مسجد زنجان را مثال زدید که 5 تا محراب دارد. گفتید مهندس‌های ما ساخته‌اند.
نه. مهندس‌ها معلول هستند. علت را من در آن شبه‌پوزیتیویسم ایرانی می‌دانم.
** یک چیزی است که شاید متوجه نشدم؛ نادیده گرفتن نظام سیاسی، حاکمیت و قدرت است. مخصوصا در نظام برنامه‌ریزی. شاید همه برنامه‌ریزان ما اعتقاد به نظام برنامه‌ریزی غیرمتمرکز داشته باشند. همه‌ ممکن است اعتقاد به نظام برنامه‌ریزی غیرمتمرکز داشته باشیم. خیلی هم خوب باشند. ولی آیا نظام حاکم و قدرت این اجازه را می‌دهد؟ فرض کنید فضاسازی‌هایی که در شهر می‌شود؛ مثلا شهرهای ما، میدان‌ها مااز بین می‌رود و تبدیل به خیابان می‌شود. پیاده‌رو‌های ما از بین می‌رود! من می‌خواهم بگویم این تفکر و این اتفاقاتی که به‌طور کلی در شهر یا در نظام برنامه‌ریزی ما می‌افتد، فقط ناشی از آنچه شما فرمودید، نیست. خیلی فراتر شاید برمی‌گردد به نظام حاکمیت، قدرت و نظام سیاسی ما تصمیم گیرنده است و مسائل را هدایت می‌کند.
این نکته‌ای را که می‌گویید قابل نقد است. از این جهت که خود نظام سیاسی هم تحت‌تاثیر این شبه‌پوزیتیویسم قرار گرفته است. گفتمان آن را هم تحت‌تاثیر خودش قرارداده است. این فیزیکالیسم، آن را هم به طرز پیچیده‌ای تحت‌تاثیر خودش قرار داده است. همان‌‌طور که اشاره کردم آرمان‌های سیاسی نه جمهوری اسلامی نه خاندان پهلوی این نبوده که شهر ما این‌‌گونه شود. چه ایرانی‌گری و ناسیونالیسم را بگیریم که این درنمی‌آمد؛ نه اسلامی نه ایرانی‌اسلامی نه اسلامی-ایرانی. هیچ کدامشان این را نخواسته‌اند. خب؛ یعنی در آن ساختار سیاسی اشکال پیچیده‌ای از راه‌ها وجود داشته که می‌توانسته وارد شود.
اما این شبه‌پوزیتیویسم تجربی آن را اجازه نداده است. حتی این تمرکزگرایی هم بخشی از همین شبه‌پوزیتیویسم تجربی است؛ یعنی نظام اداری تمرکزگرا فقط مسئله سیاسی نیست، بلکه یک نوع نظام دانایی است که این کار را می‌کند. نظام دانایی را که خب فکر می‌کنید علمی است، درست است و عقلانی است. خودش را جا انداخته است. آن کسی هم که شاه بوده، وزیر بوده یا وکیل بوده، در این نظام دانایی لاجرم پذیرفته یا عقل سلیم موجود این را باور کرده است. در نتیجه آن تمرکز هم از آن آمده است.
اگر ما اشکال گوناگون الگوهای برنامه‌ریزی در گذشته را مطالعه کنیم، می‌بینیم اینها برآیند یا محصول شبه‌پوزیتیویسم ایرانی است. اگرنه؛ شما در همین سیستم، چه در گذشته چه در جمهوری اسلامی فرق نمی‌کند، نگاه بکنید می‌بینید که همین جا هم تکثرهایی هست. همان فضای شهری ایران را هم، گفتم ما اگر شناخت درست نداریم، آرشیو دانش‌مان از شهرها خیلی کم است. آنجاهایی که این علم کمتر نفوذ کرده است، زندگی اجتماعی سالم‌تر و بهتر است. هرجا که بیشتر نفوذ کرده این استانداردسازی و عقلانی‌سازی ابزاری و این کمّی‌‌گرایی و شبه‌پوزیتیویسم نفوذ کرده، آنجا بحران‌های ما شدید‌تر است. یعنی بحران‌های شهری ما در شهر تهران شدید‌تر از «خوی» و «زنجان» است. در همین آمارهای سرشماری‌ که می‌خواندم بالاترین سرمایه اجتماعی کشور در زاهدان، زنجان و چند شهر دیگر است. پایین‌ترین میزان سرمایه‌های اجتماعی برای تهران است. چرا؟ چون در زاهدان و زنجان و شهرهای مشابه، این مهندسی‌ها و دستکاری‌ها کمتر بوده است. ولی همان حکومت بوده است.
نمی‌خواهم سیاست را تبرئه کنم. نه! بده و بستان، دیالکتیک و گفت‌و‌گویی اینجا هست؛ ولی حرف من این است که اگر ما بتوانیم کمک کنیم از طریق گفت‌وگوی علمی انتقادی و این دانش خودمان را نقادی کنیم، دانش برنامه‌ریزی را نقادی کنیم؛ طبیعتا نمی‌گویم صددرصد، ولی به نحو موثر و چشمگیری گفتمان سیاسی هم تحت‌تاثیرش قرار می‌گیرد؛ چون این فرض که حاکمان سوء‌نیت دارند، فرض معقولی نیست. چون منطق قدرت هم ایجاب می‌کند که آنها بتوانند کارآمد باشند. در دنیای مدرن حکومت‌ها هم می‌خواهند کارآمد باشند. اصلا مهم نیست ایدئولوژی‌شان چیست، می‌خواهند کارآمد باشند، می‌خواهند خدمت کنند. می‌خواهند رضایت واقعی مردم را جلب کنند. این دانشی که ما برایشان تولید می‌کنیم، طوری فضا شکل می‌گیرد که برنامه‌ریزی این‌‌طور می‌شود. اگر ما بتوانیم در الگوهای برنامه‌ریزی خلاقانه، نقادانه و موثر دانشی تولید کنیم و فضایی را شکل بدهیم؛ که البته من بگویم این شبیه پوزیتیویسم ایرانی در دانشگاه‌ها هم ساختارهای اداری خودش را دارد. آنجا بدتر از شهرداری‌ها است. قدرت شبه‌‌‌پوزیتیویسم ایرانی در دانشگاه‌ها استبداد شبه‌پوزیتیویسم است که هنوز که هنوز است دانشجوی من در دانشکده علوم اجتماعی می‌خواهد پایان‌نامه بنویسد، باید پرسش‌‌نامه داشته باشد روش کیفی می‌گویند کافی نیست.
ببینید! دانشگاه‌ها در تمام رشته‌ها به شدت از استبداد شبه‌پوزیتیویسم رنج می‌برند! چون خودم یک شخصیت میان‌رشته‌ای دارم و در رشته‌های مختلف دانشجو دارم و در دانشکده‌ای مختلف هستم، کم و بیش خیلی رشته‌ها را می‌شناسم. اول فکر کردم فقط رشته علوم اجتماعی این‌‌گونه است، بعد دیدم نه؛ هرجا می‌رویم می‌گویند، همین طور است.
.
** ببخشید آقای دکتر! شما نقدی کردید از موسسه ‌هاروارد که در واقع مسائلی...
جورج بالدوین.
** بله... مسائلی باعث شد فرآیند توسعه شکل بگیرد. دقیقا همان اتفاقات را بعد از انقلاب بچه‌‌های جهاد با یک مفهوم دیگری انجام دادند، همه فاکتورها را نداشتند؛ ولی اقداماتی که کردند اقدامات مهندسی بود که باعث افزایش رفاه و سطح بهداشت شد و همان‌ها هم باعث مهاجرت از روستاها و توسعه شهرنشینی شد.
یعنی ما به هر حال ناچاریم جاهایی آن پیشرفت‌های مهندسی را داشته باشیم که اگر توسعه مخابرات نبود، انقلاب تلگرامیو آن توسعه دانش عمومی هم اتفاق نمی‌افتاد.
** ببینید! بین دو چیز تفاوت وجود دارد. دانش مهندسی به معنی این که خدمت می‌کند.
اولا) من با شبه مهندسی یا شبه‌پوزیتیویسمی که به شکل ایدئولوژی فیزیکالیسم بروز می‌کند، مشکل دارم. دوم) این که هم در دوره انقلاب سفید و هم دوره انقلاب اسلامی به جای این که توسعه کشاورزی به‌وجود بیاید، روستایی‌ها مهاجرت کردند و به شهرها آمدند. چرا؟ چون آنجا هم فیزیکالیسم بود. آنجا هم بهره‌وری، کشاورزی، رونق دامپروری، صنایع‌دستی و صنایع روستایی نبود. آنجا هم همین تفکر بود؛ یعنی یک جامعه‌شناس باید معمار جامعه باشد. یک اقتصاددان، یک جغرافیدان، یک فیلسوف و البته تئوری‌اش را آن باید بدهد. اجرایش باید مهندس باشد. دانش باید تکنیکی و تکنولوژی باشد؛ اما اگر جابه‌‌جا شود فاجعه است؛ یعنی این توهم شکل بگیرد، گفتمان مهندسی می‌تواند مدیریت کند، می‌تواند معماری کند، می‌تواند طراحی کند! این فاجعه است! نه این که شخص مهندس را بگویم. نه! این مسلم است که این قدر ساده‌لوح نیستم که بخواهم با آدم‌ها صحبت کنم. آنجا که دانش مهندسی به‌خاطر قدرت ابزاری‌اش چنان قدرتی پیدا می‌کند که البته شاید مهندس هم دچار توهم بشود که او می‌تواند وزیر بهداشت باشد، مدیرکل باشد و اصلا همه چیز دستش باشد و قیافه حق به جانب هم به خودش بگیرد که خب من دارم تشخیص می‌دهم دیگر. بالا و پایین را هم بتواند متقاعد کند! ولی من واقعا منظورم آدم‌ها نیستند.آن شبه‌مدرنیسمی است، شبه‌پوزیتیویسم است که ایدئولوژی فیزیکالیسم را از آن در می‌آورد. البته یک عده مهندس هم ممکن است بتوانند این وسط نان بخورند.
** البته شما فرمودید که باید به من بگویند خب راهکار بدهید...
بله. این یکی از بحران‌های ما است. یکی از پیامدهای مخرب شبه‌پوزیتیویسم، همین ایده است که آخر هر کاری می‌پرسند که خب! حالا چکار کنیم؟ و فکر می‌کنند لابد حرف درستی می‌زنند! یعنی همان حاکمیت عقلانیت ابزاری است. یعنی به تفکر، گفت‌وگو و دانستن اجازه ندهیم. این همان سیطره شبه‌مهندسی است که فکر می‌کند جامعه کارخانه است و هر کاری که می‌کنی باید داخل آن یک کالا تولید کنی‌ و آن را بفروشی و اسم این را خدمت بگذاری. البته و متاسفانه به همین دلیل است که دانشجو برنامه می‌نویسد، آخر پایان‌نامه هم پیشنهادهای عملی می‌دهد که هیچ ربطی هم به تحقیقش ندارد! هر کسی، هر مقاله‌ای و هر چیزی که می‌نویسد برای اینکه در فضای حاکمیت شبه‌مهندسی و شبه‌پوزیتیویسم تجربی است، راهکار می‌دهد. یعنی چی؟ اصلا دانش راهکار‌ یا سیاست‌پژوهی یک دانش دیگری است. این نیست که هر کسی هر چیزی گفت آخرش باید راهکار بدهد. من چه می‌دانم! چرا فکر می‌کنیم که دانستن، فهمیدن و گفت‌و‌گو کردن و تحلیل انتقادی کردن وقتی خوب است که در آخر به ما بگوید چکار باید کرد!

* برای دریافت فایل مقالات و سخنرانی های من به کانال تلگرام و آپارات مراجعه کنید:

کانال تلگرام:

https://telegram.me/DrNematallahFazeli

کانال آپارات:

http://www.aparat.com/DrNematallahFazel

پاسخ

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
Type the characters you see in this picture. (شنیدن واژه ها)

کلمات موجود در عکس را تابپ کنید

جدیدترین کتاب ها

فرهنگ امروز ایران
مدرن یا امروزی شدن فرهنگ ایران
تاریخ فرهنگی ایران مدرن

جدیدترین نظرات

آمار سایت

  • شمارنده سایت:3,329,895
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:1334
    • هفته جاری:15562
کانال تلگرام دکتر فاضلی