برنامه درسی و فرهنگ : تجربه ایرانی

انجمن مطالعات برنامه درسی ایران از مهر ماه امسال، اقدام به برگزاری نشست هایی تخصصی با موضوع «برنامه درسی و فرهنگ» کرده است. من در اولین جلسه این نشست ها که در مهر ماه 1395 برگزار شد، براساس تجربه زیسته ام، به بیان تجربه و فهم خود از یادگیری در نظام آموزشی ایران پرداختم. گزارش این نشست را، که خانم دکتر زهرا نیکنام تهیه کرده اند، تقدیم شما می کنم:
سئوالی که می خواهم پاسخ دهم این است: به عنوان کسی که در ایران مسیر کامل آموزشی را طی کرده ام و در نظام آموزشی ایران دانش آموز، دانشجو و مدرس و استاد دانشگاه بوده ام، و بر این اساس می توان گفت اطلاع رسان مناسبی در این زمینه هستم، تجربه و فهمم از یادگیری در نظام آموزشی ایران چیست؟
پاسخ دادن به این سئوال بر خلاف ظاهر امر که به نظر ساده می رسد، بسیار پیچیده و دشوار است. این سئوال، معمایی بی نهایت پیچیده است و به همین دلیل ما چندان موفق و کامیاب نبوده ایم که توضیح دهیم سازوکار یادگیری مردم ما چه بوده است.
از نظر من، "رشته مطالعات کرکیولم"، مسئولیت اصلیش همین است که سازوکار یادگیری انسان یا سوژه معاصر ایرانی را توضیح دهد. عبارت "برنامه درسی" را معادل مناسبی برای واژه کرکیولم لاتین نمی دانم. برای همین در این جا از خود اصطلاح کرکیولم استفاده می کنم. کرکیولم از نظر ریشه شناسی، از واژه لاتینcurrere به معنای مسیر و میدانی است که فرد طی می کند و نه آن برنامه ها. در این واژه چیزی به معنای برنامه وجود ندارد. از این رو وقتی می گوییم کرکیولم منظور مسیر و میدان یادگیری فرد در نظر است. حال می خواهم از همین دیدگاه به تجربه های یادگیری خودم نگاهی بیندازم: این که چگونه یاد گرفتم وکجا یاد نگرفتم. اگر نظریه پردازی را توضیح سازوکار امور یا چیزها بدانیم، می خواهم در این زمینه نظریه پردازی کنم. یعنی سازوکار وقوع چیزی به اسم یادگیری را درباره خودم توضیح دهم. اجازه دهید ابتدا اندکی رویکرد و روش بحثم را بیان کنم.
می خواهم خودم را در بافت زندگی پیشین خود به روش قفا نگری (retrospective) قرار دهم، یعنی برگردم به عقب و گذشته خودم را بازسازی کنم و ببینم چطور یاد گرفتم و چطور یاد نگرفتم. البته این کار را نمی خواهم مانند داستان نویسان انجام دهم. بلکه می خواهم آن را بافتمندسازی (conceptualize) کنم. تصور می کنم یادگیری مانند حافظه است. همان طور که حافظه شامل فرایندهای به خاطر سپردن و فراموش کردن است، یادگیری هم شامل فرایندهای یادگیری و نایادگیری است. پس در اینجا برای توضیح مسیر کرکیلوم خودم باید توضیح دهم که چطور یاد گرفتم یا یاد نگرفتم. قبل از این که بحثم را شروع کنم، باید اهمیت این موضوع را هم توضیح دهم. چرا اکنون ما نیازمند بیان تجربه ها و مسیر کرکیلوم فردی خود هستیم؟ مگر تجربه های شخصی یادگیری هم واجد ارزش عمومی هستند؟
برداشت رایج ما این است که تجربه های شخصی یادگیری ارزش عمومی ندارند. به همین دلیل به ندرت در این زمینه دانشی تولید کرده ایم. به میزانی که جستجو کردم، چیزی در جامعه خودمان در این باب نیافتم، جز چند کار انگشت شمار، ندیدم که کسانی در باره "تجربه های زیسته" یادگیری صحبتی کرده باشند. انبوهی از اطلاعات برآمده از تحقیقات پیمایشی موجود است اما کسی نیامده توضیح دهد واقعا مکانیزم یادگیری/نایادگیری در ایران و تجربه زیسته اش چگونه است. از معدود موارد که می توان به آن اشاره کرد کار دکتر نیستانی (کتاب ما در باران خواهیم ماند) یا رساله دکتر ژیلا حیدری است. انبوهی از تحقیقات پیمایشی داریم که چیز جدی و مفیدی به ما در این زمینه نمی گویند. شاید ما هنوز خودباروی لازم در این زمینه را نداریم که برای فهم چگونگی وقوع یادگیری/نایادگیری سراغ تجارب زیسته افراد برویم؛ یا شاید به طور جدی درگیر این نوع مطالعات و بحث ها نشده ایم. همچنین هنوز شبه پوزیتیویسم ایرانی بر آکادمیای ما غالب است. صحبت کردن درباره تجربه زیسته امری غالب نشده است. ما هنوز دنبال آن چیزی هستیم که قابل اندازه گیری، سنجش و کمی شدن است. این دست کارها در بهترین حالت علم (در معنای پوزیتویستی آن) است، ولی فهم واقعی چیزها نیست. به تعبیر هایدگر وظیفه علم محاسبه و تکنیک است نه فهمیدن.
اما اکنون گمان می کنم وقت آن است که بگوئیم در تاریخ، جغرافیا و زندگی مان فرایندهای یادگیری و نایادگیری چگونه بوده و هست. یکی از راهبردهای روش شناختی برای تحقق این هدف، بازخوانی تجربه زیسته افرادی است که در نظام آموزشی ما دوره آموزشی شان را طی کرده اند. این نحوه نگرش به یادگیری را امروزه با مفهوم کرکیلوم به مثابه خودزیست نامه توضیح می دهند. این رویکردی است که می خواهم از آن برای توضیح تجربه های زیسته ام استفاده کنم.
در کتاب«فرهنگ های برنامه درسی»، نوشته پاملا بولتین ژوزف و همکاران، ترجمه دکتر مهرمحمدی و همکاران، چند نکته عمده کلیدی وجود دارد که آنها را در اینجا در نظر گرفته ام:
- اولا، کرکیولم چند لایه و چیزی پیچیده است. کرکیولم فقط آن چیزی نیست که نظام رسمی ارائه می کند، انواع متعددی دارد، رسمی، ضمنی، صریح و "نال کرکیولم"(null curriculum) که به برنامه درسی پوچ یا مغفول ترجمه شده است.
- مطلب دوم آن که از نظر من آنجایی که یادگیری اصیل روی می دهد، نال کرکیولم است. حداقل آنجاهایی که یادگیری برای من اتفاق افتاده، نال است. البته این صحبت به معنای بی اهمیت دانستن کرکیولم رسمی یا کارهای مدرسه نیست. کرکیولم رسمی شرایط یا زمینه هایی برای یادگیری فراهم می آورد. در مطالعات برنامه درسی در کشور ما کرکیولم از تعریف این اصطلاحات پا فراتر نمی گذارد و انبوهی از مطالب و پژوهش ها در جاهایی انجام می شود که اتفاقا در یادگیری های واقعی دخالت چندانی ندارد، اما جاهایی که واقعا یادگیری روی داده، بررسی نمی شوند. برای همین هم هست که رشته مطالعات کرکیولم، مثل عمده رشته های دانشگاهی دیگر به نحو جدی تإثیرگذار نیست. در هر رشته و از جمله در رشته مطالعات کرکیولم، واقعیت وجودی در یک جاهایی هست، که تا حدودی از کل رشته حذف می شود. این تراژدی آکادمیا در جامعه ماست!
- از نظر من معادل فارسی کرکیولم، برنامه درسی نیست. در کرکیولم معنای برنامه، مدیریت و برنامه ریزی وجود ندارد. کرکیولم مسیر و میدان است، "مسیر یادگیری". ما باید مسیر یادگیری انسان ایرانی را بفهمیم. این که چرا کرکیولم، به برنامه درسی ترجمه شده به این بر می گردد که، مترجمان ما در ساختار بروکراتیک و تکنوکراتیک همه چیز را تعریف کرده اند و به همه چیز برنامه ریزی و مدل چسبانده ایم تا مشروعیت سیاسی و اداری به آنها بدهیم. گونه ای ترجمه شده که گویی کرکیولم گل و خمیری است که می توانید هر جوری به آن شکل دهیم و با آن هر چه بخواهیم بسازیم، کوزه یا جام می یا ....
- یادگیری امری نامنظم و وجودی است. یادگیری شبیه عشق، ایمان و خلاقیت است. تجربه یادگیری جزء چند ساحت وجودی ماست. ما نمی توانیم تخیل مان را درباره یادگیری یا مدرسه هر جوری که بخواهیم شکل دهیم. از این رو، ما در رویکرد برنامه ریزی محور، داریم برای امر ناممکن بودجه صرف می کنیم؛ گویی یادگیری امری ساده، مادی، عینی و بیرونی است؛ گویی یادگیری امری غیر وجودی است، کافی است تکنیک هایش را بلد باشیم. فکر می کنیم علت آن که در یادگیری موفق نیستیم آن است که تکنیک هایش را نمی دانیم! برای همین می رویم سراغ تکنیک های آموزش می رویم، سراغ محاسبه، فرمول، اندازه گیری، نرم افرارهای مختلف.
- رویکرد من در ارائه تجربه زیسته یادگیری مبتنی بر کار آلن بدیو، فیلسوف و ریاضیدان معاصر فرانسوی، است. او تجربه های وجودی مثل عشق و یادگیری را "رخداد" (Event) می داند. بدیو معتقد است که تجربه های وجودی مانند عشق و یادگیری هستند. البته Event دو معنا دارد، یکی از آن اتفاقا معنای برنامه دارد و دیگری به معنای امری کمیاب و برنامه ناپذیر که اتفاقی رخ می دهد، اما آن رخداد در خودش حقیقتی را آشکار می کند. یادگیری مانند عشق و ایمان است، نمی شود تصمیم گرفت مومن یا خلاق شد. نمی شود گفت تصمیم گرفته ام خلاق شوم. رخدادها حقیقت های وجودی ما را آشکار می کنند. ساحت های وجودی انسان محدود و همین چند تاست (ایمان، عشق، خلاقیت و یادگیری).
- تجربه یادگیری، برنامه پذیر و منظم نیست. نه به این معنا که برای شرایطش نمی شود کاری کرد. رویکردهای مختلفی به کرکیولم هست و لایه های متعددی دارد. یکی از آنها رویکرد نهادی (institutional ) است. عمدتا، در ایران ما کرکیولم را صرفا لایه نهادی آن فهمیده ایم. اما من رویکرد کرکیولم خودزیست نگارانه را در نظر دارم. یادگیری مسیر است؛ این که بیائیم آنهایی که این مسیر را طی کرده اند، معلمان و بچه هایی که این راه را رفته اند، بیائیم اینها را توضیح دهیم که کجاها رخداد یادگیری و سوژگی من نوعی شکل گرفته است. سوژگی با یادگیری همراه است.
- در کتاب «مردم نگاری آموزش»، بخشی از تجارب دوران مدرسه ام را توضیح داده ام و بخشی از تجربه هایم را گفته ام. آنجا از تاثیر ساختار مدرسه بر زندگی بچه های روستا توضیح داده ام (نشان داده ام که مفهوم مکان، زمان و انسان چگونه تحت تاثیر نظام مدرسه ای دگرگون می شد، ولی درباره رخداد یادگیری چیزی نگفته ام). در این زمینه که چطور شرایط عینی ما در روستا تحت تاثیر مدرسه بود. کتاب دیگرم که به زودی چاپ می شود با عنوان «علوم انسانی اجتماعی در ایران: فرصت ها، تهدیدها و چالش ها»، اتواتنوگرافی های من از دانشگاه است. این که چطور وارد دانشگاه شدم و ... .
- من اهل اراک و روستای مصلح آباد فراهان هستم. تا دیپلم در روستا بودم. بعد در دوران دانشجویی لیسانس وارد تبریز شدم، بعد هم کارشناسی ارشد را در تهران و دکتریم را در لندن خواندم.
اکنون برگردم به "رخدادهای یادگیری" و گزیده شده مطالب را انتخاب و بیان می کنم. مطلب را با داستانی شروع می کنم که مهم ترین رخداد یادگیری دوران کودکی و نوجوانی من است. کلاس پنجم ابتدائی بودم، سال ها 53-54. معلم های ما از شهر می آمدند. پدرم بخشی از خانه ی ما را به یکی از معلمانم داد و او با همسر و دختر کوچکش در آنجا ساکن شدند. به عنوان دانش آموز روستایی با معلمم همخانه شدم. سال بعد هم خانم معلمی به خانه ما آمد و با ما زندگی کرد و سال بعد هم به همین صورت با معلم دیگرم همخانه شدم. سال های پنجم ابتدایی و اول و دوم راهنمایی با معلم هایم همخانه شدم. این فرصت استثنایی برایم بود. مثلا آقای ولی معلم کلاس پنچمم کتاب غیر درسی که برای دخترش می گرفت، برای من هم می گرفت، یا کتاب هایی که برای دخترش می خواند به من هم می داد. من سه سال دوران کودکی و نوجوانی ام با معلمان زندگی می کردم. این امر، رخدادی برای من بود و بقیه بچه های روستا مجال زندگی با معلم شان را نداشتند. این زیست مشترک من و معلمانم موجب شد تعاملات غیردرسی، همسخن شدن با آنها، گفتگوهای غیر درسی، یادگیری از شخصیت های معلم،که یادگیری های بسیار گسترده ای برای من داشت تجربه کنم. مثلا آن موقع به این رسیدم که روستا را دوست ندارم (البته الان دوست دارم) و دنیا می تواند خیلی بزرگتر باشد که من در روستا تجربه می کردم، نحوه پوشش، مسائل زبان، نحوه تربیت کودک، سبک زندگی و مسائل مربوط به بهداشت و نظافت، ... و همه کارهای معلمانم جلوی چشمم بود و من داشتم تجربه می کردم. این زیست مشترک من با معلمانم را مدرسه موجب شده بود؛ اگر نظام مدرسه ای نبود، طبعا من هم امکان زندگی مشترک با معلمانم را نداشتم. اما این موضوع جز برنامه درسی رسمی و ضمنی نبود. نکته مهم تر آن که من یاد ندارم، یک عبارت یا یک نکته مهم از برنامه درسی رسمی دوران راهنمایی به جز خواندن و نوشتن یاد گرفته باشم. جز شعرها و انشا چیز دیگری از برنامه درسی رسمی نیاموختم، نه جغرافیا، نه تاریخ، نه هیچ چیز دیگر.
اما همین مدرسه به من کمک کرد که بیاموزم. از طریق معلمی که وارد روستای من شد، یاد گرفتم که غیر از کتاب درسی، کتاب های دیگر، مثل کتاب های قصه را بخوانم؛ یاد گرفتم معلم کیست و معنای معلمی را فهمیدم. معلم آنی که در کلاس درس می دهد نیست، با زندگی با معلمانم فهمیدم معلم کیست. بعدها که انگلیس رفتم و دیدم پسرم در مدرسه در کلاس روی زمین می نشیند و معلمان با بچه ها بازی می کنند و داستان می خوانند، فهمیدم چرا بازی ها و همسخنی های من در خانه با معلمانم برایم یادگیری داشته است. استعداد شگرفی در من نبود، اما این زیست مشترک، تجربه وجودی عمیقی برای من شکل داد. در رابطه ای عاطفی، گرم و مدام به مدت سه سال. این اولین رخداد یادگیری من بود. این برای من نال کرکیولم بود.
دومین "رخداد یادگیری" من سال های شروع و وقوع انقلاب اسلامی بود که آن زمان اول دبیرستان بودم. قبل از انقلاب برخی از معلمان من انقلابی بودند و با کتاب های که با خودشان می آوردند، بچه ها تحت تاثیر ایدئولوژی و افکار آنها بودند. مهمترین رخداد یادگیری که در من تاثیر گذاشت «انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی» بود. جنگ و انقلاب دو رخداد بود، کسی برای جنگ یا انقلاب برنامه ریزی نمی کند. این ها رخدادهای یادگیری کمیاب برای من و هم نسل های من بود. به ویژه که آن موقع در روستا بودم و از جریان های غالب در کشور بی خبر بودیم. برخی معلم ها انقلابی بودند که من را با کتاب های علی شریعتی آشنا می کردند. آنها به من کتاب «فاطمه فاطمه است» شریعتی را داده بودند. یادم هست آمدم خانه و آن کتاب را می خواندم، خواهرم پرسید چه می خوانی؟، گفتم چیزهای مهم! تو هنوز این چیزها را نمی فهمی! یا در همان سال ها دختر مرحوم طالقانی آمد روستای ما و تعداد زیادی کتاب برای روستای ما آورده بود، من آنها را تبدیل به کتابخانه کردم که الان رشد و توسعه پیدا کرده و هنوز هم پابرجاست. در واقع انقلاب بود که باعث شد به حوزه عمومی کشیده شوم. یادم است من مرگ بر شاه بر دیوار نوشته بودم ...
حادثه انقلاب مرا درگیر شریعتی و حوزه عمومی، جامعه و یادگیری و فکر کردن کرد. فقط انقلاب می تواند نوجوان روستایی، در گوشه ای دور از جریان های اجتماعی کشور را درگیر اندیشه، سئوال کردن و حوزه عمومی کند و به فرهنگ، تاریخ، جامعه و دین علاقمندش کند. این کارها را مدرسه می کرد، با معلمانی که به روستای ما می آمدند. آن موقع نه ماهواره ها، نه تلویزیون ها و هیچ چیز دیگری نبود، این مدرسه بود که کانال شکل دادن فضای اجتماعی در روستای ما بود. آن موقع انقلاب مرا به جامعه پیوند داد. در حالی که آن موقع از درس های تعلیمات اجتماعی، تاریخ و .. بدم می آمد و هیچ چیز از آنها نمی آموختم. کتاب های ریاضی و حرفه و فن هم همین طور یک سری گزاره ها که نمی دانستم چرا باید بخوانیم شان. روستای ما دبیرستان علوم انسانی داشت، اولین دانش آموز علوم انسانی روستای مان بودم و این دبیرستان به من کمک کرد در جریان انقلاب و جنگ قرار گیرم.
شور و هیجان عاطفی جنگ و انقلاب بیشترین تاثیر را در یادگیری وجودی من داشت. من را از شرایطی که گوسفند می چراندم، کشاورزی می کردم، در مغازه فروشندگی می کردم، مرا تبدیل کرد به کسی که فراتر از شهر و جامعه و همین طور زمان خودم بیاندیشم. تنها انقلاب می تواند چنین کاری بکند! الان نسل جوان اغلب به دنبال به قر و فرهای خودشان هستند، به چیزهایی کوچک ولی واقع بینانه فکر می کنند. اما آن موقع در اوایل انقلاب این طور نبود. ما می خواستیم جهان را بسازیم. ما آن موقع تابستان ها معلمانی داشتیم که می آمدند روستای ما حمام می ساختند، گوسفند می چراندند، در آبادی و عمران روستا کار می کردند بدون هیچ چشمداشتی. من آنها را می دیدم. اینها باعث می شد بفهمم اینها معلمند، اینها مدرسه است؛ اینها با دانش آموز این طوری زندگی می کنند. در سال 57 معلم قرانی داشتیم که وقتی کلاس هایش طولانی می شد شب در روستا می خوابید و ما هم با او می خوابیدیم. معلم ها می آمدند به عنوان نیروی جهادی کار می کردند، آن موقع چیزی که می دیدم این بود که معلم کسی نبود که حقوق می گیرد و کارمند دولت است.
رخداد یادگیری من به مدرسه ارتباط داشت اما نه به آئین نامه ها و کتب درسی و آن چیزهایی که ما درباره اش در دانشگاه بحث می کنیم. از عاملیت معلم می آموختم و نه از کرکیولم. معلم به معنایی که من تجربه کردم یک رخداد بود. در معلم رابطه گرم و عاطفی وجود داشت. آنجایی که می توانستم با آنها زندگی، بازی و رابطه عمیق انسانی داشته باشم یاد می گرفتم. آنجا که معلم در مسیر یادگیری قرار می گیرد نه برنامه درسی. این فضای اجتماعی جنگ و انقلاب بود که بر من تاثیر داشت و معلمان نه کتابهای درسی.
رخداد یادگیری بعدی من، رفتنم به شهر تبریز برای ادامه تحصیل بود. تا قبل از آن، جایی جزء روستای خودمان و فرهنگ آن زندگی نکرده بودم. اگربخواهم صادقانه بگویم، دانشگاه تاثیری بر یادگیری من نداشت. از واحدهای درسی دانشگاه و کتاب های درسی چیزی نیاموختم. به ویژه آنجاهایی که استاد می گفت این کتاب رسمی درسی ماست و به ویژه آنجایی که شرح درس ما را می گفت، آنجا بی تاثیر ترین جای آموزش برای من بود. رخداد یادگیری من در دوره لیسانس، "زیست شهری"، در مقابل "زیست روستایی" بود که به من شور و خودآگاهی می داد. از روستایی کوچک به کلان شهری بزرگ و تاریخی تبریز آمده بودم. زیستن در خوابگاه های دانشجویی بیشترین چیز را به من یاد داد. مواجهه من با فرهنگ آذری برایم یاد گیری داشت. ما 12 نفر در خوابگاه بودیم که 4 سال با هم زندگی کردیم. الان همدیگر را در تلگرام پیدا کرده ایم. این زندگی کردن، هویت چندفرهنگی و هویت ایرانی به من می داد. برای اولین بار یک اهل تسنن با من هم اتاق شده بود. تا قبل از آن هیچ وقت فردی با مذهبی دیگر ندیده بودم. این برایم جالب بود. در خوابگاه، آدم هایی با زبان ها و گویش های مختلف بودند که با هم زندگی می کردیم. این بیشترین یادگیری را برایم داشت. زندگی جمعی به من تفاوت های فرهنگی را آموخت. فهمیدم جامعه ما مذهب ها، فرهنگ ها و قومیت های مختلف دارد. این مهم ترین درس علوم اجتماعی بود. یاد گرفتم که چطور باید صحبت کنم. یادم هست آن قدر سر حرف آمده بودم که در خوابگاه دوستانم را مجبور می کردم تا 4 صبح به حرفهایم گوش کنند. زندگی در جمع 12 نفره از مذهب های و فرهنگ های مختلف ظرفیت های وجودی من که نوجوان 18 -19 ساله بودم را ارتقا می داد.
اتفاق خوبی در پایان دوره لیسانس برایم افتاد. این نیز یکی دیگر از رخدادهای یادگیریم بود. برای درس کارورزی، به استادم گفتم آیا می شود درباره روستای مان مونوگراف بنویسم و او موافقت کرد. بر اساس چارچوب مونوگراف معروف «روستای طالب آباد»، نوشته استاد جواد صفی نژاد، گزارش مفصلی درباره روستای مصلح آباد نوشتم و گویش محلی، شیوه تغذیه و فرهنگ غذایی، تاریخچه روستا، ویژگی های جغرافیایی و محیط زیست، شیوه کشاورزی و دامپروری، فولکلور و فرهنگ مردم روستا را توضیح دادم. می رفتم با اهالی روستا، مادر بزرگهایم مصاحبه می کردم و اطلاعات جمع آوری می کردم. این مونوگراف مرا به زندگی، زادگاه و فرهنگ خودم پیوند می زد و یک خودآگاهی به من می داد. دیگر آن روستایی قبلی نبودم، و حالا ارتباط جدیدی با روستای محل زندگی ام برقرار می کردم. زادگاهم برای من تبدیل به ابژه شناخت شده بود. به علاوه، اهالی روستا هم خوشحال بودند که روستای شان مطالعه می شود. در خلال نوشتن این مونوگراف، ارتباط معرفتی جدیدی شکل می گرفت و به خودآگاهی جدیدی دست می یافتم. می توانستم روستا را با شهر مقایسه کنم، می توانستم روستا را معرفی کنم، می توانستم چیزی درباره روستا تولید کنم که به عنوان دانش قابل ارائه به جامعه باشد، می توانستم صدای (voice) روستائیان زادگاهم باشم. اینها در من انرژی تولید می کرد. به واقع، رخداد یادگیری بزرگی برایم بود.
در دانشگاه از منش برخی استادان هم بسیار آموختم. این یادگیری ها رخداد نبودند اما در من تاثیر گذاشتند. مثلا استاد ادبیاتی داشتیم شیوه های مبالغه اش زیبا و هنرمندانه بود. اهمیت شیوه بیان و قدرت استعاره را آنجا آموختم. یا استادی در نظریه های جامعه شناسی داشتیم، شجاع بود و به صراحت نقد می کرد و به چالش می کشید. شجاعت، صداقت و حقیقت گویی آن استاد برایم مهم بود. چیزی از نظریه های جامعه شناسی نمی آموختم، اما منش او برایم مهم بود. مهمترین چیزی که دانشجو می تواند از استاد یاد بگیرید مشی و منش استاد است. اما کتاب ها و برنامه های درسی نقش جدی در یادگیری من نداشت، بلکه اغلب مسیر یادگیری را تخریب می کرد.
اما چیزی که در این دوره مانع یادگیری من می شد، کلاس های دانشگاه، استادان دانشگاه و نظام بروکراتیک دانشگاهی بود. در این ها چیزی که مرا عمیقا درگیر کند وجود نداشت. فکر می کردم این ها به وجود آمده اند و هستند که ما را کنترل کنند، وقت ما را تلف کنند، این ها مزاحم واقعی یادگیری من بودند. هیچ وقت توجیه نشدم چرا باید آن کتاب ها را بخوانم و ربط دروس هیچ وقت برای من توضیح داده نشد. می گفتند این ها مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی است. آن کتاب ها و درس ها برای من فاقد ارزش یادگیری بودند.
در دوره فوق لیسانس چیزی که برای من "رخداد یادگیری" بود: مشی و منش استادی عبدالکریم سروش بود. در سال 1367 ما درسی به اسم فلسفه علوم اجتماعی گذراندیم. دکتر سروش به عنوان روشنفکر حوزه عمومی استاد این درس بود، در حالی که مدرسان دانشگاهی ما اغلب معلم و حقوق بگیر دولت بودند. سروش از اقتدار دانشگاهی و روشنقکری برخوردار بود. مصداق بارز اخلاق و اندیشه بود، کاریزمای استادی داشت، نظم و معلمی واقعی دانشگاه با دقت مفهومی نظری درس را مطرح می کرد. دانشجویان باید در کلاس ایشان ارائه ای می داشتند، که بیش از یک ربع نمی شد. کتاب «جامعه و تاریخ» شهید مطهری را ارئه کردم. به من اجازه داد دو ساعت ارائه کنم.
بعد از فارغ التحصیلی، دکتر سروش را تصادفی دیدم. احوالپرسی کرد. گفتم قرار است در دانشگاه تربیت معلم مشغول کار تدریس شود. پرسید مدیرگروه علوم اجتماعی آنجا کیست، گفتم دکتر محمد عطاران. گفت او از دانشجویان من بوده است. بعد توصیه نامه ای برای معرفی من به او نوشت و در آن نوشت من ایشان را به سخنوری و سخندانی می شناسم و ... این تشویق برای من رخدادی شد.
در دوره دکتری در دانشگاه لندن بودم. آنجا را توضیح نمی دهم، چون به فرهنگ ما کم مربوط است. اما یک نکته از رخداد یادگیری ام محیط بریتانیا بود که در کتاب «مردم نگاری سفر» نوشته ام. چیزی که دانشگاه لندن به من داد، آزادی واقعی درباره موضوعی بود که خودم به آن علاقه داشتم. یادم هست وزارت علوم از ما تعهد گرفته بود که در رساله دکتری، درباره ایران کار نکنیم. در حالی که همان موقعی شخصی ازشرکت سونی ژاپن آمده بود و کسانی که درباره ژاپن کار می کردند را بورس می کرد، فقط همین یک شرط را برای بورس داشت، آنکه فقط درباره ژاپن باشد، هر جور و هر کاری که ی خواهند بکنند درباره ژاپن باشد. من با خودم فکر کردم دولت ما وارونه است می گوید تعهد بده که درباره ایران ننویسی، در حالی که اینها پول می دهند که درباره ژاپن بنویسی. این بود که دلم نیامد موضوع پایام نامه ام درباره ایران نباشد. هر چند که نتوانستم بفهمم چرا آموزش عالی مرا وادار می کند درباره ایران تحقیق نکنم! فکر می کنم توهم توطئه و دادن اطلاعات به دشمن .جود داشت! استاد راهنما و نظام آموزشی به من اعتماد به نفس دارد،به من اعتماد کرد و به من یاد داد خودم باشم. اولین جلسه استاد راهنمایم گفت مرا ریچارد صدا کن و نه پروفسور تاپه! این برای من خیلی عجیب بود که او مرا همکار خودش می داند. کرکیولم مسیر است، او برای من مسیر درست کرد که خودم را پیدا کنم، در اولین جلسه گفت چه چیزی برایت جالب هست، گفتم دوست دارم درباره مردم شناسی در ایران کار کنم. گفت همین موضوع را کار کن. این مواجهه مستقل و آزادی که به من داده شده بود برایم رخداد یادگیری بود. برنامه نبود! دستوری نبود، نگفتند که روش هایتان این باشد و آن نباشد. الان دانشجو که می خواهد کار کند می گوید گروه گفته که کمی و کیفی با هم باید باشد! کیفی کم است. دانشگاه های ما به دانشجو موضوع را تحمیل می کند. در حالی که موضوع قرار است از درون دانشجو بجوشد، علم یک تجربه و احساس است، کالا نیست! دانشگاه لندن به من هیچ چیز را تحمیل نکرد. احترام و کرامت انسانی را من در دانشگاه لندن تجربه کردم.
بخش کوچکی از رخدادهای یادگیری ام را گفتم، اما رخدادهای نایادگیری را نگفتم. آنچه مانع من برای یادگیری شد، عبارت بود از کتاب های درسی، انضباط و تنبیه شدید، بی اعتمادی که وجود داشت. در حالی که یادگیری مثل عشق است، شاخص آن اعتماد است، وقتی به کسی اعتماد نداشته باشی نمی توانی عاشقش باشی. خودم به عنوان مدرس دانشگاه آنجاهایی که توانستم اعتماد کنم، دوست داشته باشم، عزت و کرامت نفس بدهم و مشی انسانی را توانستم ارائه کنم، آنجا توانستم یادگیری را کمک کنم.
* برای دریافت فایل مقالات و سخنرانی های من به کانال تلگرام و آپارات مراجعه کنید:
کانال تلگرام:
https://telegram.me/DrNematallahFazeli
کانال آپارات:
http://www.aparat.com/DrNematallahFazeli

پاسخ

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
Type the characters you see in this picture. (شنیدن واژه ها)

کلمات موجود در عکس را تابپ کنید

آمار سایت

  • شمارنده سایت:3,513,783
  • محتوای منتشر شده:822
  • بازدیدکنندگان:
    • امروز:388
    • هفته جاری:6897